تبليغاتX
گوریل فهیم - سبیل های بریده شده
دیروز به اضافه ی دیشب ساعت ها و ساعت ها گذشت و من همچنان می خواستم برای امتحان امروز که ساعت هشت صبح برگزار شد درس بخوانم. تا جایی که وقتی خودم را در حین درس خواندن مشاهده کردم که ساعت شده بود یک ربع به یک شب.گزیری نبود از اینکه تا صبح،تا ساعت هشت درس خواندن را ادامه دهم.چندین مثال مهم و طولانی پیش رویم بود و سنگینی ناراحت کننده ای در سرم حس می شد.ذهنم به سطح آلفا رسیده بود (فاصله ی بین خواب و بیداری) و در همان حال دست هایم روی کاغذ چیزهایی می نوشتند که چندان از واکنش های خودآگاه مغزی نشات نمی گرفت.
باری دو ساعتی در همین اوضاع و احوال گذشت که ناگهان غیر منتظره ترین اتفاق ممکن در آن لحظات حساس که چیزی به امتحان پایان ترمم نمانده بود و سوال های حل نشده و کار نکرده پیش رو ،رخ داد. در یک لحظه برق رفت. و من مات و مبهوت در تاریکی به نقطه ایی کور خیره شدم.در یک لحظه خودم را غرق در تاریکی مطلقی دیدم. با تمام سادگی این ماجرا آنقدر همزمانی برق رفتن و چند ساعت به امتحان نماندن برایم عجیب بود که داشتم شاخ در می آوردم. به هر حال تمام سوراخ سنبه های خانه را گشتم تا چند شمع گیر آوردم. من ول کن ماجرا نبودم.باید تا صبح ادامه می دادم.... دو ساعت دیگر هم گذشت ... و در آن کورسوی شمع مجبور بودم چشمم را روی تک تک اعداد و کلمات زوم کنم تا بفهمم آنجا در آن کاغذ ها چه چیزی نوشته شده است و نوشته می شود.ساعت پنج و نیم برق آمد و تا هفت و اندی کارم را ادامه دادم
ساعت هشت که برگه ها توزیع شد من ماندم و سه سوال بلند و پیچ در پیچ بدون جواب و چندین برگ کاغذ سفید. شروع کردم به نوشتن و حل کردن.ولی دستم نمی رفت. کمر درد شدیدی گرفته بودم و نمی توانستم روی صندلی بنشینم.گردن درد شدید تر. چشم هایم که سوزش خشکی داشت.شلوارم هم چسبیده بود به ران و پاچه و منطقه ی بحرانی زیر شکمم.یک ساعت اول امتحان با این مشکلات دست و پنجه نرم کردم،با سرعتی لاک پشتناک.تا کمی سرعت گرفتم و نوشتن هایم مقداری آگاهانه تر.دو ساعت دیگر هم گذشت.برگه ها را که گرفتند ،من که بلند شدم و به طرف در بیرون روانه، ناخودآگاه بدنم به این و آن اصابت می کرد و ضربه می زد. مثل گربه ای که سبیلش را با قیچی بریده باشند.
بعد از امتحان رفتم طرف خانه ی عمویم تا ماشین را بردارم.(چونکه اینجا در خانه ای که اجاره کرده ام پارکینگ ندارم و برای همین مجبورم ماشین را بگذارم آن جا. در یک پارکینگ دراز که سه تا ماشین را می شود پشت سر هم نشیمنگاه به نشیمنگاه هم چسباند. و ماشین من آن آخر. عمویم هم نبود که بیاید دو تا ماشینشان را جابجا کند. کلید آن دو تا را از زن عمویم گرفتم . آمدم در پارکینگ.ماشین اول را در آوردم و در کنار خیابان پارک کردم. ماشین دوم را که در آوردم و خواستم پارک کنم ،مالیدمش به ماشین اولی. گندش در آمد. نتایج همان شب زنده داری ها بود.خیلی اعصابم به هم گره خورد. تنها کاری که می شد کرد این بود که به روی خودم نیاورم. به هر حال ...
فی الحال که به خانه آمده ام و ناهار خورده ام ،دیگر حتی نمی توانم این سر هشت - نه کیلوگرمی را در محوری راست روی گردنم نگه دارم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/09 |