تبليغاتX
گوریل فهیم - بازنویسی های یک خاطره
داستان نصفه و نیمه
حوادث ساده،حوادث روزمره، آنچنان جریان چندین زندگی را تغییر می دهند که وقتی سرم را بر می گردانم و به آنچه که در این سال های اخیر گذشته نگاه می کنم ، حس غریبی به من دست می دهد. حسی همراه با تعجب. حسی همراه با این سوال که مسیرهای زندگی تا چه اندازه متفاوتند و چه غیرمترقبانه در این مسیر افتاده ام.حوادث و اتفاق های پی در پی مثل تابلوهای جهت نما در راه ها،تابلوهایی که همه شان اشتباه یا بهتر بگویم اتفاقی نصب شده اند.منی که دارم در جاده ی زندگی ام رانندگی می کنم مسیر حرکتم را از همین تابلوهای راهنما جهت یابی می کنم.حالا که مسیر را طی کرده ام پییش خودم می گویم اگر فلان جاده را دست چپ نپیچیده بودم و یا اگر بهمان جاده را دور نمی زدم الان اینجا نبودم.منی که الان هستم،دیگرنبودم. اینجاست که فکر می کنم زندگی چقدر عجیب است.و قوانین احتمالات تا چه حد بر جریان زندگی ها حکم فرما.
سعی می کنم فکرم را متمرکز کنم و تمام آنچیزهایی را که در این چهار سال گذشت تا من را به اینجا رساند به صورت شفاف به یاد بیاورم. تمام آن صحنه ها و آن اتفاقات با تمام پیامدهایشان.همه ی آن ها را بنویسم. به همان روالی که گذشت . این شاید یک واقع نگاری باشد.یک واقع نگاری از فردی که بر اثر یک حادثه ی کوچک یا یک تابلو در کنار بزرگ راهی ممتد و بدون پیچ ،زندگی اش  به خیابان هایی هزارتو شکل،به  کوچه پس کوچه ها و به کوره راه های درهم و برهم کشیده شد.
چیزی حدود چهار سال پیش. ده دوازده روزی به عید مانده بود.عصر . ساعت ،حوالی پنج و شش .من توی اتاق خواب پشت میز کامپیوتر نشسته بودم و داشتم چت می کردم.برادرم انگار داشت تلویزیون نگاه می کرد.صدای یک ماشین را شنیدم که جلوی در خانه توقف کرد. یک گاز بلند - ووف - و ماشین خاموش شد....
پ ن: کاش که چند روزی وقت داشتم و می نشستم همه ی این ها را می نوشتم.با ایکه می دانم خیلی مواقع هم که وقت مثل نقل و نبات ریخته است ،زیاد از آن استفاده نمی کنم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/05 |