ده دقیقه ای می شود که از یک خواب یک ساعته ی عصرگاهی بیدار شده ام.کمی طولانی تر از یک قیلوله.بلند که شدم در عالم خواب و بیداری و با سیالیت وافر ذهن، گوشم را سپردم به امواج موزیک پخش شده از موبایلم. در سطح آلفای خواب - همان عالم خواب و بیداری - گوش دادن به موسیقی ،می بردم به یک دنیای ماورائی. آن هم موسیقی سنتی با صدای شجریان.گوش دادن به آن اصوات اعجاب آمیز،که شاید تنها نظیرش با چنان کیفیتی - هر چند در سبکی دیگر - از هنجره های پاواروتی بیرون آمده باشد.وقتی که امواج ذهنم به همراه زیر و بم های هنجره ی شجریان بالا و پایین می آمد ،این ور و آن ور می رفت ،وقتی که در این دنیای متعالی غرق بودم ،در همان حال عکسی را که ظهر دیده بودم در ذهنم نقش بست.عکسی که وقتی ظهر داشتم در اینترنت می پلکیدم ، دیدم:سر قطع شده ی یک سرباز که از زیر یک مشت خاک بیرون آمده بود و افتاده بود روی زمین. یک تکه پیراهن پاره و پوره ،ریش و موهای کثیف و درهم و برهم.تجربه ی ادغام حس شکوه گوش دادن به یک موسیقی عالی و حس تهوع آور و انزجار آمیز دیدن یک سر بریده خیلی عجیب و غریب است. مثل اینکه در یک توالت عمومی با چاه های گرفته عصب های حس گر بینی ات در همان حالی که بوی گند فاضلاب را استشمام می کنند با یک نفس عمیق یک عطر کریستین دیور را بو کنند.
تمام این حس ها یک جورهایی جمع اضداد است. جمع اضداد بیش از آنکه خوب باشد یا بد - شیرین باشد یا تلخ،عجیب است و فرد را به فکر فرو می برد. به این فکر که چقدر در دنیای ما زشت و زیبایی این چنین مثل قطعات پازل کنار هم قرار گرفته اند. به این فکر که آن سر بریده شده زمانی به گردنی چسبیده بوده ،زمانی خون در آن جریان داشته و زمانی سلول های گندیده ی خاکستری اش فکر می کرده و عشق می ورزیده.به این فکر که آن گوش های خشک و سفید متصل به آن سر هم به موسیقی گوش می داده است. دنیا با تمام زیبایی هایش خیلی بی رحم است.آنقدر بی رحم که ترس تمام وجودم را در بر گرفته .