تبليغاتX
گوریل فهیم - شخصیت عینکی
ایده آل هایم همچنان در ذهنم مثل مگس هایی این ور و آنور می روند و غشای داخلی جمجمه ی سرم را ریش ریش می کنند. گاهی فکر می کنم کارشناسی ارشد را که تمام کردم، بروم هندی،مالزی ای ،کانادایی،دکترایم را بگیرم و برگردم ایران،استاد دانشگاه بشوم و کارم را به صورت حرفه ای دنبال کنم.اگر مقداری خودم را سفت کنم و شتابم را بیشتر،می توانم به چنین ایده آلی برسم. ولی باز به خودم می گویم با این ایده آل تا هشت یا نه سال دیگر وضعیتم به همان حالتی خواهد بود که الان در آن هستم.یک شخصیت دانشجو واری که عینک ته استکانی(غلط املایی؟!) گرد را با یک کش که افتاده است پشت سرش روی صورت نگه داشته و گوژ ناجوری کرده است و سرش را فرو برده بین صفحات کتاب، در حالی که از فاصله ی سه یا چهار سانتی متری دارد نوشته ها را نگاه می کند زیر نکته های مهم کتاب خط می کشد.تا نه سال دیگر من باید یک چنین کاراکتری داشته باشم.
ایده آل های دیگرم را فردا و فردا ها می نویسم. باید زود بخوابم تا فردا صبح ساعت شش و هفت صبح بروم کتابخانه ی دانشگاه جا بگیرم. موقع امتحانات همه یاد درس خواندن می افتند و کتابخانه ی دانشگاه مثل اتوبوس های داخل شهری شلوغ .راستی می دانید که من فرجه نیامدم تهران و همین جا ماندم؟
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/15 |