تبليغاتX
گوریل فهیم
داستان نصفه و نیمه
حوادث ساده،حوادث روزمره، آنچنان جریان چندین زندگی را تغییر می دهند که وقتی سرم را بر می گردانم و به آنچه که در این سال های اخیر گذشته نگاه می کنم ، حس غریبی به من دست می دهد. حسی همراه با تعجب. حسی همراه با این سوال که مسیرهای زندگی تا چه اندازه متفاوتند و چه غیرمترقبانه در این مسیر افتاده ام.حوادث و اتفاق های پی در پی مثل تابلوهای جهت نما در راه ها،تابلوهایی که همه شان اشتباه یا بهتر بگویم اتفاقی نصب شده اند.منی که دارم در جاده ی زندگی ام رانندگی می کنم مسیر حرکتم را از همین تابلوهای راهنما جهت یابی می کنم.حالا که مسیر را طی کرده ام پییش خودم می گویم اگر فلان جاده را دست چپ نپیچیده بودم و یا اگر بهمان جاده را دور نمی زدم الان اینجا نبودم.منی که الان هستم،دیگرنبودم. اینجاست که فکر می کنم زندگی چقدر عجیب است.و قوانین احتمالات تا چه حد بر جریان زندگی ها حکم فرما.
سعی می کنم فکرم را متمرکز کنم و تمام آنچیزهایی را که در این چهار سال گذشت تا من را به اینجا رساند به صورت شفاف به یاد بیاورم. تمام آن صحنه ها و آن اتفاقات با تمام پیامدهایشان.همه ی آن ها را بنویسم. به همان روالی که گذشت . این شاید یک واقع نگاری باشد.یک واقع نگاری از فردی که بر اثر یک حادثه ی کوچک یا یک تابلو در کنار بزرگ راهی ممتد و بدون پیچ ،زندگی اش  به خیابان هایی هزارتو شکل،به  کوچه پس کوچه ها و به کوره راه های درهم و برهم کشیده شد.
چیزی حدود چهار سال پیش. ده دوازده روزی به عید مانده بود.عصر . ساعت ،حوالی پنج و شش .من توی اتاق خواب پشت میز کامپیوتر نشسته بودم و داشتم چت می کردم.برادرم انگار داشت تلویزیون نگاه می کرد.صدای یک ماشین را شنیدم که جلوی در خانه توقف کرد. یک گاز بلند - ووف - و ماشین خاموش شد....
پ ن: کاش که چند روزی وقت داشتم و می نشستم همه ی این ها را می نوشتم.با ایکه می دانم خیلی مواقع هم که وقت مثل نقل و نبات ریخته است ،زیاد از آن استفاده نمی کنم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/05 |

داستان:
در حالی که می نویسم تصاویر موهوم از جلوی چشمانم می گذرد. این تصاویر موهوم را می بینم در حالی که به خاطر ابهامی که دارند نمی توانم درک درستی از آن ها داشته باشم.بعد سعی می کنم تمام آن تصاویر را بنویسم.نوشتن مثل فیلمبرداری از یک سری تصاویر ذهنی است.چنانچه این تصاویر ذهنی ابهام آمیز باشد ،واژگان هم مبهم می شوند .درک جمله ها نیز دشوار و با بازخوانی این جمله ها تنها می توان همان تصاویر مبهم را دوباره مجسم کرد. با بازخوانی این جمله  ها می توان در خلسه ای فرو رفت که نویسنده ی آن در حین نوشتن حس کرده.این انتقال خلسه توسط واژگان ،مقدس و تنها رسالتی است که در این اتاق سه در چهار متری بر پیکره ی نیمه مرده ی من نازل شده است.
در طول تمام این رویاها جریاناتی را می بینم که در آن تبدیل می شوم به افراد مختلفی.گویی یک مسخ شخصیتی پیدا می کنم.سکانس های پیاپی تجربیات متفاوتی را شامل می شود.روحی شده ام که در اجسام یا اشخاص گوناگون حلول و ماجراهایی را تجربه می کند.گاه ماجراهایی منطقی که در جهان بیرون از این اتاق سه در چهار متری اتفاق می افتد و گاه ماجراهایی که نمی توان هیچ توجیه منطقی برای آن ها پیدا کرد.در جهانی که ماورای این اتاق و جهان بیرون آن وجود دارد. من در تمام این ماجرا ها شده ام یک مشاهده گر.یک لنز دوربین که تمام آن تصاویر موهومی را جذب و گاهی بر روی اشخاصی خاص بیش از اندازه زوم می کند.
منشا این تصاویر از کجاست؟شاید تمام این تصاویر،یک بازآفرینی از گذشته ی ابهام آمیزم باشد.یا یک پیش بینی از آینده ای نامعلوم.گذشته و آینده ،در یک زمان ساکن تنها یک مفهوم مجرد به خود می گیرد که به راحتی نمی شود تجربه اش کرد.برای همین تبدیل می شود به تصاویر رمز آلود.شاید این تصاویر یک یادآوری صرف باشد از جریاناتی که در زندگی های پیشینم رخ داده است. گویی فرو رفتن به حالت خلسه به من این اجازه را می دهد که روحم به توانایی بازآفرینی صحنه هایی برسد که در کالبد های پیشینش تجربه کرده.کالبد هایی که پیش از فرو رفتن در کالبد کنونی "من" متولد شده اند،زندگی کرده اند و مرده اند.  گویی روحم پس از ماجراجویی های بسیار در کالبد های گوناگون قصد آرامش در یک کالبد فلج را دارد. برای همین در کالبد من نفوذ کرده.این "نفوذ کردن" و فرایندی که باعث شد من به یک کالبد فلج تبدیل شوم خود،داستانی دراز دارد.یک جریان برنامه ریزی شده برای اینکه یک نوزاد تازه به دنیا آمده تبدیل شود به یک مرد میانسال مالباخته که تمام دنیا را با خوبی ها و زشتی هایش،با لذت ها و ذلت هایش رها کند و خود را در این اتاق سه در چهار متری تاریک نمور زندانی کند.اکنون است که درک می کنم تا چه حد از من سوء استفاده ی ابزاری شده است.از اینکه من از تمام لذایذ مادی و غریزی محروم شده ام تا اینکه در این حالت سکون نویسنده ی جریاناتی بشوم که روحم به ضمیر خودآگاهم دیکته می کند.تا اینکه من برده وار برای روحی که کالبدم را یا (به تعبیری دور از مفاهیم ماورائی)، برای احساسی بنویسم که مغزم را غصب کرده است.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/16 |
داخل یک واگن مترو مسافران تک و توک روی صندلی های واگن نشسته اند. ته واگن صدای دو ولگرد آس و پاس می آید که گویا دارند به یک خانم جوان و با شخصیت متلک می پرانند. هیچ صحبت دیگری بین دیگران رد و بدل نمی شود.و برای همین تمام مسافران دیگر که همه تنها نشسته اند و به نقطه ای زل زده اند صدای آن دو ولگرد را می شنوند.یکی از آن دو پسر جوان شده است متکلم وحده و هر چه می خواهد به زن جوان می گوید. احتمالا زن جوان روی صندلی نشسته و جلویش را نگاه می کند و هیچ به روی خودش نمی آورد.پسرک با تمسخر و تعمد به لفظ قلم می گوید:"من یک عرب ولگردم که می خواهم با شما خانم شیک پوش فرانسوی که متعلق به طبقه ی بالای جامعه هستید ازدواج کنم.بدم هم نمی آید که یک رابطه ی جنسی آزاد هم قبل از ازدواجمان با هم داشته باشیم مادموزل"
 چند دقیقه بعد خانم شیک پوش فرانسوی از صندلی اش بلند می شود و می آید این جلو روی یک صندلی خالی می نشیند. صندلی پشتش خالی است و صندلی ردیف کناری اش را یک پیرمرد اشغال کرده. شبیه کارمند های بازنشسته ی یک اداره ی دولتی است که زیاد در زندگی و در دوران پیری بد نمی گذراند.یک دقیقه ای نمی گذرد که آن پسر هم می آید به سمت جلوی واگن و دقیقا کنار دست خانم فرانسوی می نشیند.خانم سرش را به سمت مخالف کج کرده و از پنجره ی کناری منظره ی بیرون را نگاه می کند. پسر ساکت شده است و هیچ چیزی نمی گوید. بعد از چند دقیقه ای قطار به ایستگاه نزدیک می شود.صدای ترمز کردن قطار می آید.قطار می ایستد.در واگن باز می شود. پسر جوان به صورت آن خانم تف کرده و همراه دوستش فورا از قطار پیاده می شوند. در حال پیاده شدن، پیرمرد بازنشسته که کنار در نشسته است یک لگد به پسر می پراند.
قطار شروع به حرکت می کند. همچنان یک سکوت سنگین سراسر واگن را فرا گرفته و هیچ کسی هیچ چیزی نمی گوید. همه ی مسافران تنها هستند. بدون اینکه حرفی بزنند به یک نقطه زل زده اند.مادموزل با آستینش تف پسرک را از روی صورتش پاک می کند و در همین لحظه می زند زیر گریه. بلند گریه می کند و سکوت واگن جای خودش را به صدای هق هق خانم جوان می دهد. پیرمرد یک دستمال کاغذی در می آورد و می دهد به او . آن را می گیرد و به پیر مرد می گوید : مرسی. یک دقیقه ای می گذرد که صدای گریه متوقف می شود و جایش را چند نفس عمیق که به صورت ناخودآگاه بعد از گریه اتفاق می افتد،می گیرد. دوباره یک سکوت سنگین در واگن حکم فرما می شود و تنها صدای متناوب برخورد چرخ قطار شهری به ریل ها به گوش می رسد . انگار این صدا سکوت را سنگین تر هم می کند.
جملات بالا یک بازآفرینی بود از یک سکانس از فیلم فرانسوی رمز ناشناخته Code Unknown با بازی ژولیت بینوش که قبلا هم در مورد آن نوشته بودم. به نظر من این سکانس بهترین و تاثیر گذار ترین سکانس فیلم هست. تنهایی مسافرهای مترو خیلی جلب توجه می کند.و بی تفاوتی همه ی آن ها (به غیر از پیرمرد) به ماجرای معمولی و بی اهمیتی تف انداختن یک ولگرد به صورت یک خانم.
یک چیز دیگر هم در کل فیلم خیلی جلب توجه می کند. و آن اینکه تمام ناهنجاری هایی که در شهر پاریس اتفاق می افتد توسط مهاجران شکل می گیرد.یک طبقه بندی هم برای این مهاجران می شد دید. یکی اعراب و مسلمانان کشورهای شمال آفریقا مثل الجزایر و مغرب. و یکی مهاجران متعلق به بلوک شرق اروپا.کشورهایی مثل رومانی، صربستان ،کوزوو،بوسنی هرزگوین و ....برای همین فکر می کنم فیلم یک جهت گیری سیاسی هم داشته است که من نمی دانم این جهت گیری تا چه حدی درست است و تا چه حد مهاجران عرب و کشورهای بلوک شرق پاریس را به گند کشیده اند. یک نتیجه گیری دیگر از این فیلم شاید این باشد که پاریس شهر رویاها نیست.پاریس امروز دیگر آن اتوپیای ارنست همینگوی نیست.تنها یک کلانشهر با ناهنجاری های اجتماعی و یک بیماری مزمن و مسری به نام تنهایی.دقیقا مثل تهران خودمان.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/07 |
نبود نور کافی به من کمک می کند از شر دیدن آن سوسک های کوچک و انبوهی که در نقطه نقطه ی این اتاق و آشپزخانه و توالت داخل راه پله پیدا می شود خلاص شوم. مبارزه با سوسک ها ،تنها موجوداتی که من را تنها نگذاشته اند،تقریبا غیر ممکن است.بهتر است که به آن ها آلرژی نداشته باشم. بهتر است که رهایشان کنم تا به حال خودشان باشند. وقتی که می خوابم روی صورتم مانور بروند و از لابلای لباس هایم به تنم نفوذ کنند.ناخودآگاه داخل دهانم بروند. داخل گوشم و چشمم.سوسک ها شده اند جزئی از بدن من. جزئی از من.آن سوسک های بزرگ روی کاغذ من راه می روند و من مجبور می شوم با انگشتان آن ها را بگیرم به آن طرف پرت کنم. وقتی که بطری روغن را بر می دارم داخلش یک سوسک رفته و در آن غرق شده.من هیچ زحمتی به خودم نمی دهم که آن را در بیاورم. داخل ماهیتابه ی کثیفی هم که روغن را در آن می ریزم  سوسک ها در حال راه رفتن هستند.آن ها را با انگشتانم می گیرم و می اندازمشان بیرون. و دو تا تخم مرغ تاریخ مصرف گذشته داخل آن می شکنم و سرخ می کنم.
سوسک ها همچنان هستند و صداهای آهسته ای نشان از عبور و مرور زیاد آن ها دارد.این ها تنها موجودات زنده ای هستند که دوستشان دارم.نمی دانم چرا؟ شاید برای اینکه تنها موجوداتی هستند که نمی توانم خودم را از شرشان خلاص کنم.این دلیل خوبی است برای دوست داشتن. وقتی که دیگر هیچ راهی برای راندن یک شخص نباشد باید او را دوست داشت و با آن زندگی کرد. برای همین از تمام آن کسانی که خودم را از آن ها رانده ام تنفر دارم.از تمام آن موجودات زنده و غیر زنده. از تمام آن اشیاء و ابدان منقول و متحرک.بیشتر برای آن که حرکت می کنند. برای آن که فعالیت دارند. برای آنکه در دنیایشان زندگی می کنند.من از حرکت متنفرم و برای همین از آن ها تنفر دارم. من از آن مردان و زنانی که آن بیرون با هم بده بستان مالی دارند، از آن زنانی که دست بچه هایشان را می گیرند و جلوی نانوایی زنبیل هایشان را پر از نان می کنند متنفرم.یا از آن راننده تاکسی های بوگندویی که آدم ها را این ور و آن ور می کنند.از آن بچه های تخسی که توی کوچه ها فوتبال بازی می کنند.از آن دخترهای جوانی که چیپس می خورند و به سینما می روند.من از تمام موجودات زنده متنفرم. حتی از آن گربه های کثیفی که توی کثافت جوب ها زندگی می کنند و وقتی که در خیابان رد می شوی چنان در چشمانت زل می زنند که انگار تا به حال آدم ندیده اند.از سگ های ولگردی که بلاهتشان چنان است که ناخودآگاه می آیند جلوی ماشین هایی که سریع از خیابان رد می شوند.از غارغار کلاغ ها ،از جیک جیک گنجشک ها از چه چه بلبل ها.از وز وز مگس ها.
گاهی که خسته می شوم،گاهی که دیگر ذهنم توان اندیشیدن ندارد و دستم توان نوشتن،کارم را متوقف می کنم ، روی موکت کثیف و رنگ و رورفته و نمناک زیرم دراز می کشم و به سقف سیاهی که با ابهام پیداست نگاه می کنم .در بی نهایتی خاص فرو می روم.نفس می کشم. صدای نفس هایم را می شنوم. صدا ورود جریان هوا به داخل بینی ام. بوی گندی را حس می کنم که تمام اتاق و وجودم را در برگرفته. گاهی ممکن است یک سوسک سنگین از روی صورتم عبور کند. حتی سوسک هایی که بالای سر من روی دیواری که کنارش می خوابم حرکت می کنند ،از ارتفاع بالا کوبیده می شوند روی صورتم یا توی چشمم. دردی را در صورتم حس می کنم.
من همچنان روی زمین دراز کشیده ام و در خلسه فرو رفته ام. یک خلسه ی سنگین به همراه سردردی ملایم و ممتد که همیشه همراهی ام می کند. در این حالت خلسه ،ذهنم به هیچ چیزی فکر نمی کند. شاید ذهن از کار می افتد و دیگر توانایی درک و تحلیل آنچه که پیرامونش می گذرد ندارد. ذهن ایستا می شود و منفعل.تهی از هر چیز و هر فکر.
پس از مدتی دوباره شروع می کنم به نوشتن. دوباره به نوشتن در باره ی هیچ.تنها کلمات را پشت سر هم ردیف می کنم و جمله می سازم.تنها آن کلماتی که در ذهنم خلق می شود را در دلم می خوانم و با دستم می نویسم. در حین نوشتن وفتی به خلسه ای عمیق فرو می روم که کلمات با سرعت و جملات با شتاب بسیار زیادی از درونم به بیرون فوران کند. به حدی این سرعت زیاد باشد که دست هایم توان نوشتن با چنان سرعتی را نداشته باشند. در این لحظه است که من به اوج می رسم. و زیبا ترین لحظات زندگی را در این چهاردیواری تاریک و کثیف درک می کنم. در چنین ثانیه هایی قلبم به خروش می آید و دستانم سریع کار می کنند و در مغزم احساس یک خلسه می کنم. انگار که کسی بخواهد سلول های مغزم را قلقلک بدهد.شاید این تنها دلیلی باشد که من را به ادامه ی زندگی دلخوش می کند. شاید این تنها عشقی باشد که معنی زندگی را تا حدی برایم می آفریند و ایده ها و روش هایی را که برای خودکشی به ذهنم می رسد از آن پاک می کند.برای همین است که می نویسم.اما وقتی که این هماهنگی و توازن میان دست و سیل کلمه هایی که از مغم خارج می شود از بین می رود ، دیگر جمله ای به ذهنم نمی رسد. ناگهان می بینم که دستم می ایستد و فکرم متوقف می شود. اینجاست که عرق سردی روی پیشانی ام می نشیند،لرزش استخوان هایم را حس می کنم و سعی می نمایم که یک کتاب دیگر به داخل شومینه بیندازم تا گرمم شود. تا از آن سرمایی که در وجودم نفوذ کرده رها شوم. اینبار تاریخ تمدن دست هایم را لمس می کند. حجم سنگینش گرمای خوبی را خواهد آفرید. جلد اول آن،مشرق زمین ،گاهواره ی تمدن را داخل شومینه پرت می کنم. صفحاتش را باز می کنم تا بهتر آتش بگیرد و آن همه حجم تاریخ انبار شده را بسوزاند.آن همه جملاتی که برای تاریخ دانان و تاریخ دوستان مقدس است.-و آن همه تمدن اولیه را که باعث شدند تمدن های امروزی به وجود بیایند.باعث شدند همین شهری که من در حال حاضر در یکی از کوچه های شلوغ و دود و دم گرفته ی آن زندگی می کنم ،آفریده شود. پس باید سوزانده شوند تا عبرت بگیرند که نباید تمدن امروزی را به وجود می آوردند.نباید آفریننده ی تمدن می شدند و می گذاشتند انسان ها در همان توحش اولیه زندگی کنند. می گذاشتند انسان ها ،حیوان بمانند و با نیزه ،پا برهنه به دنبال شکارشان بدوند. و در غارهایشان ، در کنار آتش گرم و نرمی که برای خودشان روشن می کردند شکل گاومیش هایی که شکار کرده اند را نقاشی کنند.با زن هایشان مقاربت کنند. و با کودکانشان بازی. تاریخ تمدن باید سوزانده شود تا دیگر شاهد آن همه جنگ های دراز و خانمان سوز نبود. تا دیگر روندی را که آن انسان های شاد و وحشی،آن انسان های نیرومند و ابله را به ما مجودات مدعی دانایی کل و در عین حال مغموم و اندوهناک و ضعیف النفس  تبدیل کرده شاهد نبود.  تا دیگر ادبیات به وجود نمی آمد. تا دیگر خط و کاغذی نبود تا آدمی مثل من که به یک لاشه ی بد بو بیشتر شبیه است در گوشه ای از این اتاق سه در چهار متری کز نکند و افکار بیهوده اش را روی کاغذ ننویسد. تا ترجیحا برای تنازع بقا با حیوانات وحشی بجنگد و کشته شود. تا آنکه در طبیعت اولیه ی خود بین درختان و حیوانات دیگر باقی بماند و به این محیط مبتذلی که تمدن ساخته و شهر نامیده اش پا نگذارد.
با آتش گرفتن تمدن های سومر و پارس و هند و آشور احساس گرمای لذت بخشی می کنم. نه تنها به خاطر حرارت حاصله از سوختن کاغذ ها که به خاطر همان لذت سادیسماتیکی که پیش از این گفته شد.دوباره شروع می کنم به نوشتن:من از تمام آن آدم هایی که آن بیرون در حال زندگی کردن هستند فاصله گرفته ام و خودم را آگاهانه به یک لاشه ی بدبو و تنها که روی موکتی نمناک و کثیف به حالت لمس فلج افتاده است تبدیل کرده ام. من سعی کرده ام با آمدنم به این اتاق سه در چهار متری از تمام جریاناتی که آن بیرون در حال اتفاق افتادن است خلاص شوم. و دیگر آن شخصیتی نباشم که مجبور به ایفای نقش است. دیگر آن کاراکتری که ماجراها را می آفرید و در ماجرا ها شرکت می کرد. من یک لاشه ی بد بو بودن را که زمان را متوقف کرده و در ساعت یک مشغول به نوشتن است و تا ساعت یک و پنج دقیقه که تا بی نهایت زمانی هم عقربه ی دقیقه شمار ساعت به آن نخواهد رسید می نویسد ترجیح می دهم به تک تک آن انسان واره هایی که آن بیرون دارند زندگی می کنند . آن هایی که مضطربانه به ساعت هایشان نگاه می کنند. آن هایی که خود را در بند ثانیه ها اسیر کرده در غالب ربات هایی در آورده است که با انجام کارهای مشابه و یکسان به یک دور باطل افتاده اند. همه ی ما به دور باطل افتاده ایم. ما انسان هایی که در تمدن بزرگ شده ایم تا وقتی که کرم ها شروع به خوردن جسد هایمان بکنند در حال پیاده روی بر روی محیط یک دایره هستیم. گاهی هم می دویم. از نقطه ی تولدمان شروع به حرکت بر روی محیط دایره می کنیم و تا وقتی که زندگی به ما اجازه دهد به حرکتمان ادامه می دهیم. ولی من استثنائا در بین تمام انسان های احمق تصمیم گرفتم روی یک نقطه از این دایره در ساعت یک بایستم و دیگر راه نروم. دیگر حرکت نکنم. در چنین حالتی مسیر جلوی من در خط دایره که آینده است و مسیر پشت به من که گذشته است مفهوم خود را از دست می دهد. هر دو با یکدیگر ادغام می شوند. وقتی روی یک محیط دایره ثابت بایسیتی  و محاسبات زمانی و جهت یابی برای حرکت بر روی دایره از دستت خارج شود دیگر آینده و گذشته برایت مفهومی ندارند. آنچه را که در ذهنت احساس می کنی ممکن است خاطره ای مبهم از گذشته باشد یا تصوری مات از آینده.شاید این توصیف کاملی باشد از حالت خلسه.
نوشتن یک خلسه ی طولانی است. حالتی که تمام جریانات ذهنی بر روی واژه ها متمرکز می شود.بر روی کنارهم قرار دادن واژه ها.همین خلسه ی طولانی است که فرد را از موجودات مرده جدا می کند.همانطور که کافکا می گوید نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است.من اینجا با یک موجود مرده که در حال گندیدن است هیچ تفاوتی ندارم مگر اینکه می نویسم. مگر اینکه من در یک حالت خلسه فرو رفته ام.از منظر تمام آن هایی که آن بیرون در حال پیاده روی روی دایره ی روزمره گیشان هستند خلسه یعنی مرگ.از منظر آن ها من مرده ام. یا اگر هم زنده باشم یک دیوانه ی زنجیری هستم. یک بیمار روانی، شاید از نوع اسکیزوفرنیک آن. در نظر آن ها این کار ابلهانه ای است که در یک اتاق سه در چهار متری روی زمین دراز بکشی و کاغذ ها را سیاه کنی و از طرفی کتاب های کوچک و قطور را داخل شومینه بیندازی تا آتش،کلمات آن را بسوزاند.
یک کتاب کوچک آن گوشه به یک دیکشنری آریان پور تکیه داده است.خوک چاقی که روی جلد آن است انگار دارد من را نگاه می کند و به من می خندد. می روم به سوی کتاب تا آن را داخل شومینه بیندازم و از شر آن خنده های متکبرانه ی خوک خلاص شوم. آن را بر می دارم. قلعه ی حیوانات است از جورج اورول. اول صفحاتش را ورق می زنم.و حیواناتی که بین صفحات آن دارند به دستور جورج اورول نقش ایفا می کنند جلوی چشمانم می آیند. اسنوبال ،ناپلئون ،اسکوئیر بوکسر ،موریل و بنجامین. من بلافاصله تصمیم می گیرم تمام بازیگر های جورج اورول را داخل آتش بیندازم و بسوزانم.تا داستان ایده آل گرایش را نابود کنم و آن تمثیل مسخره را در شعله های آتش در حال ضجه کشیدن ببینم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/02 |
سرما همچنان مغز استخوان هایم را در چنگ گرفته و فشار می دهد. در اتاقی که من مشغول نوشتن هستم شومینه روشن است.ساعت های ساعت روشن است. من به آن چسبیده ام. پوستم از شدت گرمای آن دارد می سوزد اما همچنان احساس سرما می کنم. در حالی که مشغول نوشتن هستم چند تا پولیور کلفت پوشیده ام . و چند شلوار پشمی . یک کلاه سرم کرده ام. اما هنوز دارم از سرما می لرزم. اینجا اتاق من است.یک اتاق سه در چهار متری شلوغ و کثیف.کتاب ها خروار خروار آن گوشه ریخته است و یک لایه خاک پهن روی آن نشسته. دیگر از تمام کتاب ها خسته شده ام. از اینکه چشمانم را روی کلمه های یک کتاب متمرکز کنم و مردمک هایم را روی جملات آن بغلتانم. آن کتاب ها با تمام آن حرف های راست و دروغ  تو را به یک دنیای دیگر می برند.کتاب می خوانی تا از دست دنیای زجرآور اطرافت خلاص شوی. در حالی که نمی دانی آن دنیای دیگر،آن دنیایی که کتاب ها تو را با خود به آن جا می برند مصداقی است از یک دنیای انتزاعی تر. یک دنیای غریب و پوچ تر. کتاب ها مثل شکلاتی هستند که به دست یک کودک می دهند تا جلوی گریه اش را بگیرند.
برای همین است که پس از قطع شدن گاز خانه  در این دور روز به تنها فایده ی کتاب ها پی برده ام. هر کتاب  پانصد ،ششصد صفحه ای می تواند نیم ساعتی شومینه را گرم نگه دارد. نکته ی جالب اینست که کاغذ بهتر از چوب می سوزد و گرمای آن حس خوبی به فرد می دهد. هر چند که این سرمای لعنتی از بدن من خارج نمی شود.
وقتی که کاغذ ها می سوزند صدای خوشایندی از آن ها شنیده می شود. و من در حالی که مشغول نوشتن هستم به موسیقی آن گوش می دهم. من احساس می کنم که در این صدا ریتمی نهفته است . یک ریتم از یک آواز نسبتا قدیمی که مدام با صدای تق تق سوختن کاغذ آن را زیر لب زمزمه می کنم:زمان در من خواهد مرد و من در زمان خواهم خفت.
و من در اتاقم زمان را کشتم.من چندی پیش یک قتل عام انجام دادم. تمام ساعت ها را اعدام کردم و تمام عقربه ها و دیجیت ها را از کار انداختم. ساعت هفت عصر بود که رای به مردن زمان صادر کردم. و باطری ساعت دیواری و ساعت مچی و ساعت شماته دار را در آوردم.زمان روی ساعت هفت متوقف شد. روی عدد هفت.عدد مقدس.و من عقربه ها را چرخاندم. تا آن تقدس را هم نابود کنم. تقدس باید کشته شود. اکنون  عقربه ی ساعت روی دیوار بر روی عدد یک ایستاده است و تکان نمی خورد.من زمان را کشتم.و در گورستانی با شماره ی یک دفن کردم.
صدای چک چک از توالت می آمد  و من در حالی که مشغول نوشتن بودم خودم را در برابر یک صدای متناوب دیدم. یک تناوب به همراه حرکت که  خود می تواند زمان را تعریف کند. و برای همین باید آن صدا در نطفه خفه می شد.شیر آب شلنگ توالت خراب بود و نمی شد آن را کامل بست تا از چک چک آب خلاص شد. برای همین شلنگ را در یک سطل پر از آب قرار دادم و به این صورت آخرین تداعی گر زمان هم به قتل رسید. و من همچنان زمزمه می کنم:زمان در من خواهد مرد و من در زمان خواهم خفت.من در ساعت یک برای همیشه متوقف شده ام و دیگر به سوی آینده حرکت نمی کنم. آینده ی نامفهوم و گنگ دیگر وجود ندارد. عقربه ی ساعت روی عدد یک خوابیده است و به من اجازه می دهد دیگر به فکر ساعت دو،سه، چهار و ... نباشم. به من اجازه می دهد تا در زمان متوقف شوم .
من در حالی که مشغول به نوشتن هستم پک های عمیقی به سیگار می زنم تا مقداری گرما را به درونم انتقال دهم. شاید بتوان از آن سرمای کذایی کاست. اما این سیگار های متوالی و این حجم غلیظ و اشباع شده از دود که حتی مانع از دیدن کامل آن کلمه هایی که می نویسم هم شده است تاثیر چندانی بر درجه ی حرارت درونی بدنم نمی گذارد.
حجم این اتاق سه در چهار فوق العاده زیاد است. این حجم بزرگ یک خلا در اطراف من به وجود آورده است. من تنها به فضایی برای نشستن و نوشتن نیاز دارم .یک مساحت کوچک که طول قد مرا هم برای دراز کشیدن تحمل کند. و یک فضای دیگر برای آنکه از سوی شومینه به من گرما برسد. بقیه ی این فضا کاملا بیهوده است.من نمی دانم چرا نمی توانم با این فضای بیهوده کنار بیایم. چرا این خلا به وجود آمده انگار دارد تمام غشای بیرونی ام را با یک فشار منفی به سوی خودش می کشد .و انگار دارد با آن فشار منفی  نیش گون های سرتاسری و دردناکی را بر تمام مساحت پوست بدنم وارد می کند.یک چیز دیگر مرا بیش از همه چیز آزار می دهد . نور و سفیدی. آن اول ها که در این اتاق سه در چهار  اجاره ای ساکن شدم مانده بودم با سفیدی دیوار ها چه کار کنم. سفیدی ممتدی که چشم هایم را خیره می کرد و در وجودم یک حالت تهوع می آفرید. تا اینکه تصمیم گرفتم تمام مساحت سقف و دیوار را با مقواهای سیاهی که از لوازم تحریر فروشی خریده بودم بپوشانم.به اینصورت تمام مساحت دیوار و سقف اتاق استیجاری ، کهنه و کثیف من سیاه شد.نور لامپ را هم باید می کاستم. باید آنقدر کم می کردم که تنها برای نوشتن کافی باشد. تنها یک پرتوی کوچک نور برایم کافی بود تا اینکه بتوانم خط راست را برای نگاشتن کلمه ها بر روی آن گم نکنم.در اینکه خط راستم را گم نکنم، در اینکه برای این کار از نور استفاده نمایم یا نه گاهی دچار تضاد می شوم. یا شاید تناقض. و این سوال برایم پیش می آید که چرا خط راست؟ آیا این هم جزء همان تقدس هاست که ناخودآگاهمان را هم در چنگال خودش می فشارد؟ چرا نباید نوشته هایم بر روی خط های درهم بر هم و نامنظم قرار گیرند؟چرا کلماتی که می نویسم باید هر یک هویت همدیگر  را حفظ کنند؟هر یک فاصله ای با بغل دستیشان و بالا و پایینیشان داشته باشند؟ چرا کلمات نباید روی هم نوشته شوند؟ می شود یک کتاب را روی یک کاغذ به اندازه ی یک بند انگشت که قادر به تحمل یک کلمه ی حداکثر ده حرفی است، نوشت.و دیگر نیاز به هیچ پرتوی نوری نیست که به من در منظم کردن خطوط کمک کند، که مانند یک میخ در داخل سیاهی چشم هایم فرو رود و تا عمق مغزم نفوذ کند .در حالی که سعی در بزرگ تر کردن منفذ ورودی اش می کند.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/23 |
عطا
برای اولین باری که نگاهم به ریش های درهم و برهم و موهای ژولیده اش افتاد خودم را مقداری عقب کشیدم. راستش را بخواهی ترسیدم از اینکه جلو بروم و بوسش کنم. اما انگار باید این کار را می کردم.انگار یک نیرویی من را به جلو می برد که بروم بغلش کنم و ببوسمش. هر چه نزدیک تر رفتم دیدم که بوی گندی که از بدنش متصاعد می شود بیشتر جداره های داخل دماغم را می سوزاند. اما باز همان نیرو من را به جلو می برد. از نزدیک تر وقتی به قیافه ی کثیفش خیره می شدی، و اجزای آن را برای خودت تجزیه و تحلیل می کردی حالت به معنای واقعی به هم می خورد. چشم های قی کرده ، لب هایی که از سیگار کشیدن مفرط سیاه شده بودن و آن همه لکه و جوش که روی قسمت های لخت صورتش دیده می شد. قسمت هایی که مو و ریش و سبیل نداشت. همین طوری ایستاده بود و من را نگاه می کرد. هیچ عکس العملی از خودش نشان نمی داد. با تمام انزجار گرفتمش. دست هایم را انداختم دور بدنش . او هم همین کار را کرد.ما همدیگر را بوسیدیم. یک بار .دو بار .سه بار . علی القاعده باید تمام می شد. اما ول کن نبود.چهار بار .پنج بار. و من برای بار چندم خودم را با تقلا  از بدنش کشیدم بیرون. مثل اینکه بخواهی خودت را از یک باتلاق سنگین و متراکم بیرون بکنی.یا یک لباس پلاستیکی خیس که چسبیده است به بدنت.فقط به این بهانه که "بذار بیشتر ببینمت عطا جان" . اما واقعا چیزی برای دیدن نبود. اصلا باورم نمی شد که این عطا همان پسردایی ای است که از بچگی با هم چفت بودیم. جور بودیم.و اما بعد از گذشت این همه مدت چقدر فرق کرده بود. چقدر عوض شده بود.درست است که زمان افراد را از هم دور می کند. اما نه به این سرعت و نه با این شتاب. هر دوی ما ده سال پیش در یک نقطه بودیم. در یک مبدا مختصات. هر دو مدرسه را تمام کرده و داشتیم برای کنکور درس می خواندیم. اما حالا بعد از این ده سال او به سمت بی نهایت منفی رفته است. و من هم حتما از نگاه او به سوی بی نهایتی مثبت.
سر چهارراهی خلوت که یک خیابان فرعی را با کوچه ای تنگ و باریک قطع می داد. تک و توک افرادی رد می شدند و ما را نگاهی می انداختند . منی که یک کت و شلوار سفید ،پیراهنی آبی و کراواتی به رنگ قرمز اخرایی زده بودم و عطایی که لباس های پاره و پوره پوشیده و بوی گند می داد. چه کسی فکرش را می کرد که این دو با هم پسردایی ،پسر عمه باشند؟
گفتم :بریم سوار ماشین شیم. الهه منتظره. کلی غذا پخته و خونه رو آماده کرده .
سوار ماشین شدیم. هر دویمان ساکت. عطا  مات و مبهوت دارد بنزی را که سوارش شده است نگاه می کند.انگار وارد یک کاخ بزرگ شده باشد و با نگاه های کنجکاو بخواهد سر از تمام سوراخ سنبه های آن در آورد.و من سکوت کرده ام و حرفی نمی زنم.اگر می دانستم که بعد از ده سال تا این حد تغییر کرده است و به لجن کشیده شده به هیچ وجه به منشی شرکت نمی گفتم وقتی که دوباره زنگ زد قرار را سر آن چهارراه کذایی ردیف کند.

در خانه باز شد. می توانستم قیافه ی الهه را حدس بزنم وقتی که ظاهر عطا را می بیند.و می توانستم جار و جنجالی را پیش بینی کنم که الهه بعد از رفتن عطا راه می اندازد....

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/04 |
این داستانم را ببینید که در سایت کلاغ منتشر شده است.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/31 |