تبليغاتX
گوریل فهیم
وسط سالن کتابخانه ی دانشگاه ما، یک دیوار شیشه ای کشیده اند که البته چند دسی متری با سقف فاصله دارد.و نایلون مات را روی شیشه ی آن چسبانده اند. به این صورت دو سالن مجزا برای پسرها و دخترها درست کرده اند. آن طرف دیوار انگار سرزمینی دیگر است از مردمانی با جنسیتی دیگر و کاملا عجیب و غریب و دور از انتظار ما مردان ونوسی یا زمینی.تنها راه ارتباطی مولکول های هوا است که موج های صوتی را به آن طرف دیوار می رساند و موج های الکترومغناطیسی که با بلوتوث قابل رد و بدل است.
یک کوره راه هایی هم پسرها درست کرده اند تا با چشم هم بشود آن سرزمین ناشناخته را زیر و رو و ورانداز کرد.به این صورت که بعضی ها قسمت هایی از نایلون های مات را که از قضا از این طرف دیوار چسبانده اند پاره کرده اند .آن طرف سالن البته دست روی دست نگذاشته اند و به قسمت های دیوار شیشه ای که نایلونش کنده شده است کاغذ چسبانده اند. منظره ی این دیوار شیشه ای ،منظره ی آن نایلون های تکه تکه از این طرف سالون و آن تکه کاغذهای چسبیده از آن طرف ،منظره ی جالبی است. شاید خنده آور .شاید اسفناک. شاید مسخره. شاید هم یک منظره ی طبیعی باشد.هر چه باشد این را هم به آن اضافه کنید :منظره ای را که یکی سرش را از کتاب بلند می کند و برای مدت زیادی یک چشمش را می اندازد داخل قسمت هایی که تازگی نایلونش پاره شده است و آنچنان با ولع  آن سرزمین دیگر را نگاه می کند که انگار از سوراخ کلید در ،به اتاق خواب زن و مردی نگاه کند که رابطه ای پنهانی با هم دارند.
این هم البته شاید یک منظره ی طبیعی باشد.همه ی چیزهای تابو شده وسوسه انگیزند.وسوسه برای مشاهده ی یک تابو،می تواند خیلی به طبیعی بودن و معمولی بودن نزدیک باشد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/04 |
ایده آل هایم همچنان در ذهنم مثل مگس هایی این ور و آنور می روند و غشای داخلی جمجمه ی سرم را ریش ریش می کنند. گاهی فکر می کنم کارشناسی ارشد را که تمام کردم، بروم هندی،مالزی ای ،کانادایی،دکترایم را بگیرم و برگردم ایران،استاد دانشگاه بشوم و کارم را به صورت حرفه ای دنبال کنم.اگر مقداری خودم را سفت کنم و شتابم را بیشتر،می توانم به چنین ایده آلی برسم. ولی باز به خودم می گویم با این ایده آل تا هشت یا نه سال دیگر وضعیتم به همان حالتی خواهد بود که الان در آن هستم.یک شخصیت دانشجو واری که عینک ته استکانی(غلط املایی؟!) گرد را با یک کش که افتاده است پشت سرش روی صورت نگه داشته و گوژ ناجوری کرده است و سرش را فرو برده بین صفحات کتاب، در حالی که از فاصله ی سه یا چهار سانتی متری دارد نوشته ها را نگاه می کند زیر نکته های مهم کتاب خط می کشد.تا نه سال دیگر من باید یک چنین کاراکتری داشته باشم.
ایده آل های دیگرم را فردا و فردا ها می نویسم. باید زود بخوابم تا فردا صبح ساعت شش و هفت صبح بروم کتابخانه ی دانشگاه جا بگیرم. موقع امتحانات همه یاد درس خواندن می افتند و کتابخانه ی دانشگاه مثل اتوبوس های داخل شهری شلوغ .راستی می دانید که من فرجه نیامدم تهران و همین جا ماندم؟
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/15 |
تا چند سال پیش من و همه ی هم نسلانم،همه ی هم سن و سالهای خودم ،به اصطلاح بچه مدرسه ای بودیم. در سراسر جهان از ایرانش گرفته تا فرانسه و آمریکا مایی که teenager بودیم صبح از خواب بلند می شدیم،مدرسه می رفتیم،عصر ها دنبال مشق و درس و شب هم خواب سر وقت.تقریبا همه یک روند زندگی مشخص داشتیم. همه در عالم ویژه ای بودیم که بزرگ تر ها و دولت ها برایمان تدارک دیده بودند.همه مثل یک کاروان مسافر پر جمعیت بودیم که در راهی مشخص قدم می گذاشتیم.ولی پس از گذشت این سال ها انگارآن راه مشخص به پایان رسیده و بی نهایت مسیر متفاوت در برابر این کاروان قرار گرفته است.همه از هم جدا می شوند و هر کدام به راهی مشخص می روند. افراد از هم فاصله می گیرند . ما و تمام آن کسانی که در پشت میز مدرسه در کنار  هم می نشستیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم، تبدیل می شویم به افرادی متفاوت، در وضعیت ها و طبقات اجتماعی مختلف.یکی را می بینی معتاد شده است،یکی مرده ،یکی رفته است خارج از کشور زندگی می کند،یکی فرد مشهوری شده،یکی فوق العاده ثروتمند .یکی  سر از هاروارد در آورده ،یکی دیگر مثل من سر از دانشگاه آزاد شهرستان. یکی دنبال علاقه اش رفته و کارگردان سینما شده ،یکی مثل من نویسندگی،آنچیزی را که فکر می کردم می توانم در آن خودی نشان بدهم رها کرده ام و چسبیده ام به ضرب و تقسیم و تانژانت و کسینوس.
قبلا که در مدرسه بودیم،اگر سال سوم دبیرستان بودیم ،سال های دوم و اول دبیرستان را کوچک می شمردیم و فکر می کردیم که از لحاظ فکری و جسمانی از ما خیلی پایین ترند.الان هم باز مقداری از همان طرز فکر را یدک می کشیم. و بعد دچار شگفتی می شویم که چطور از ما کوچک تر ها با این سرعت از ما سبقت گرفته اند.پای ماهواره که می نشینم اینجور تفکرات و شاید به نوعی حسادت ها خیلی فکرم را مشغول می کند.یک پسر هفده ،هجده ساله جزء مشهورترین و ثروتمند ترین خواننده های جهان است. پسر نوزده ساله ی بی نظیر بوتو می خواهد بشود نخست وزیر پاکستان .فلان هنرپیشه ی مشهور هالیوودی بیست و چند ساله.
مثل اینکه یواش یواش باید عادت کنم که رویاهای بچگی و جوانی ام دیگر دلیلی برای وجود داشتن ندارند. اینکه دیگر باید از آن رویاپردازی ها فاصله گرفت. باید خودم را به عنوان یک فرد معمولی در این جامعه بپذیرم. به عنوان یک مهندس که جایی استخدام می شود و پولی می گیرد و خانواده ای را می چرخاند.آن ابرمردی که از خودم در ذهنم می آفریدم انگار به وجود نخواهد آمد. یک فرد مولتی میلیونر ،شهرت جهانی به خاطر بازیگری، نویسندگی ،خوانندگی یا کارگردانی.یک رهبر سیاسی تاثیر گذار.زندگی مرفه.مسافرت با یک کشتی شخصی. رانندگی با لامبورگینی در جاده های دامنه ی آلپ. یا حتی آن وبلاگ نویسی که وبلاگش در صدر وبلاگ های پربیننده ی فارسی قرار بگیرد و یک شهرت مجازی در دنیای واقعی و مجازی کسب کند (این شاید یک تفکر ایده آلیستی بود که سه سال پیش که وبلاگ نویسی را شروع کردم و تقریبا هر روز خزعبلاتی منتشر می کردم در ذهنم وجود داشت.هنوز هم وجود دارد.وقتی وبلاگ هایی مثل زهرا و نوشی وجوجه هایش ،سردبیر خودم ،ویولت یا از زندگی را می خوانم اینجور احساس رقابت ها یا حسادت ها بیشتر در من به وجود می آید.) و چه شب هایی که با دوستم احسان در خیابان انقلاب بالا و پایین می رفتیم،در کافه فرانسه ایستاده قهوه ی فرانسوی می نوشیدیم و من خودم را نویسنده ی مشهوری می دیدم که در محافل ادبی پاریس سخنرانی می کنم و احسان خودش را موزیسین مشهوری که ارکستر سمفونی وین را رهبری می کند و موهایش را در هوا می رقصاند.از خیابان نوفل لوشاتو رد می شدیم و زنگ سفارت فرانسه را می زدیم تا یک کاتالوگ جهت راهنمایی مهاجرت به فرانسه بگیریم.یا در چهارراه استانبول می رفتیم سراغ سفارت آلمان یا در میدان آرژانتین سفارت اتریش.
باری تمام این ها و خیلی چیز های دیگر همه فانتزی های من بوده اند و تا حدی هنوز هم هستند. شرمی از گفتن در باره شان هم ندارم.اینجا کسی من را نمی شناسد و روی ژست شخصیت حقیقی ام در بین اطرافیانم تاثیری نخواهد گذاشت.
به هر حال کم کم باید از فانتزی هایم فاصله بگیرم و واقع گرا تر باشم.هر چه باشد چند روز دیگر تولدم هم هست و نباید فراموش کنم که یک جورهایی بزرگ شده ام و از آن گوریل نویسنده ی کارگردان بازیگر مولتی میلیونر رئیس جمهور وبلاگ نویس دون ژوان فرانسوی ایرانی تبار، دیگر خبری نیست.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/10 |
دوست داشتم یک بازه ی زمانی نسبتا زیادی داشتم و همه ی آن را اختصاص می دادم به مطالعه ی ادبیات کلاسیک ایران.متاسفانه اکثر ما به خاطر سیستم کپک زده ی آموزش و پرورش از ادبیات کلاسیک زده شده ایم.ولی این حوزه فوق العاده عمیق و پرمحتواست.حداقل باید یک بار دیوان حافظ ، شاهنامه ی فردوسی،گلستان و بوستان سعدی،مثنوی مولوی،اشعار خیام و منظومه های عاشقانه ی عطار را مطالعه کنم.با مطالعه ی کاملا این ها می توان عمق فکری زیادی پیدا کرد.یک روزی پای صحبت یک مترجم آلمانی ، فارسی نشسته بودم که می گفت برای پیدا کردن "عمق فکری" باید روی کول غول های ادبیات بنشینیم و تمام آثار آن ها را به نوبت مطالعه کنیم.تغذیه ی فکری نویسنده ای مثل خالد حسینی که در حال حاضر بازار کتاب آمریکا را تحت الشعاع قرار داده از ادبیات کلاسیک ایران صورت گرفته.اگر رمان بادبادک باز او را خوانده باشید احساس می کنید جریانات رمان تلمیحی از داستان های شاهنامه است.خالد حسینی در رمانش خیلی زیاد به رستم و سهراب و شاهنامه و فردوسی و حافظ و سعدی اشاره کرده.
پ.ن: چقدر از رسمی و مقاله وار نوشتن بدم می آید.در حالی که گاهی نمی دانم چرا لحن جمله هایم اینطوری می شود.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/17 |
من نوعی دچار یک نوع لمپنیسم حاد شده ام.زندگی روزمره ام را تازگی ها که نگاه می کنم می بینم تنها به یک موجود مصرف کننده تبدیل شده ام.مصرف کننده ی پول،غذا،بنزین،وقت و زندگی . در حالی که هیچ بازده ی تولیدی ای ندارم.و هیچ اندوخته ی جدیدی در نورون ها و سلول های خاکستری مغزم انبار نمی شود.وقتی که به اطرافیانم هم نگاه می کنم می بینم تقریبا همه به همین حال دچار شده اند.در یک دید کلی تر تبدیل شده ایم به یک جامعه ای که با درآمد نفت شکمش را گنده می کند تا تمام فعل و انفعالات فکری اش را در حوزه ی ماشین آلاتی که در محدوده ی زیر شکمش تعبیه شده است به مصرف برساند.
تمام موارد بالا مصداق یک واقعیت دردناک است. یک نوع مرگ مزمن که همه ی ما را در برگفته. یک موج طاعون که در شهرهای ما پراکنده شده.تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که حداقل خودم را باید از شر این طاعون همه گیر خلاص کنم. برای این کار باید سعی کنم از جامعه ی طاعون زده دور شوم،خودم را قرنطینه کنم و معیارهای جدیدی را برای خودم تعریف کنم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/25 |
آکنده از احساس و شور و هیجان شده ام.کاش که می شد آنچه را که در حال حاضر گوش می دهم تبدیل به کلمه کنم و در اینجا بنویسم.نمی دانم آیا می شود آن احساسی را که از گوش دادن به موسیقی در فرد ایجاد می شود نوشت؟ موسیقی و زبان تا چه حد با هم ارتباط دارند؟شاید بشود این احساس را با موج های آرام و یکنواخت یک دریای صاف و بی کران و آبی انتقال داد؟چند روز پیش دوباره به بابلسر رفتم .اینبار دو بار سوار لنجی شدم و چند کیلومتری از ساحل فاصله گرفتم. جایی که خودت را در یک دریای بی انتها حس می کنی. و خیره و مات و مبهوت نگاه می اندازی به بی کران دریا. نوعی ایهام و تناقض را حس می کنی. دریا گویی تمامی نداردو بی انتها است و هر چیز بی کران مبهم و ترسناک است. دریا صاف است و یکدست. از تعجب حیرت می کنی وقتی آنهمه آب را می بینی که آنجا ساکت نشسته اند و تو را در بر گرفته اند. من در مقابل آن عظمت پوچ هم نیستم . و می بینم چطور با موج بالا و پایین می روم.
روی عرشه ی لنج ایستاده ام و ساحل را نگاه می کنم. دلم می خواهد هرچه بیشتر از آن فاصله بگیرم. دلم می خواهد با همان لنج کهنه و فکسنی به سوی بی کرانی پیش بروم که مبهم است و ترسناک؛ و در آن غرق شوم. دوست دارم که جزئی از این بی نهایت طبیعت باشم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/17 |
امروز صبح درست کردن صبحانه به عهده ی من بود. من در ابتدا یک موسیقی فولکلور لهستانی بسیار جذاب را بالا گذاشتم. و بعد به آشپزخانه رفتم.برای اینکه بخواهیم نیمرو درست کنیم اول باید تخم مرغ ها را زیر آب بشوریم تا آلودگی احتمالی ناشی از اینکه آن ها از یک جای مرغ بیرون آمده اند از بین برود.به هر حال مرغ ها مثل ما گوریل ها و آدم ها پستاندار نیستند و تخم می گذارند.چهار تا تخم مرغ را از یخچال درآوردم و شستم.یک تکه کره کندم و داخل ماهیتابه انداختم. در درست کردن نیمرو باید به این موضوع توجه داشته باشیم که زرده و سفیده ی تخم مرغ با همدیگر ترکیب نشوند چرا که "مخاطب اثر" ترجیحا باید مزه ی متفاوت این دو قسمت را درک کند. من شخصا زرده را در لقمه های مجزا از سفیده می خورم. و اعتقاد دارم مزه هر کدام از این ها باید به تنهایی چشیده و تیست شود. این نکته هم در سرخ کردن نیمرو باید به خاطر داشت که اگر زرده هنگام انداختن آن داخل ماهیتابه جاری شد و پیوستگی خود را از دست داد تاریخ انقضای آن گذشته است و باید به دورش ریخت.و البته من در سرخ کردن زرده همیشه می گذارم که زرده به صورت پیوسته کمی در مقابل حرارت آتش سفت شود و بعد با قاشق آن را می شکافم تا مقداری پهن شود .به این خاطر که داخل آن هم سرخ شود و خام نماند.
مادرم همیشه به من می گوید ظرف شستن و آشپزی من بسیار stylish ، با سلیقه و شیک مآب است.و من را به یکی از خاله هایم که در خارج است تشبیه می کند.و البته من خودم هم این موضوع را قبول دارم و فکر می کنم لذت آشپزی در همین با سلیقه بودن و دقت کردن به اوج خود می رسد.
البته این پایان کار نیست.برای صرف صبحانه باید یک موزیک ملایم و آهسته تر طنین انداز شود. مثل یکی از آثار فوق العاده ی ساکسیفون کنی جی . یا آهنگ های جاودانی مثل هتل کالیفرنیا یا پدرخوانده یا پاپیون. تلویزیون نباید روشن باشد،چرا که توجه و تمرکز ما را از فرایند غذا خوردن از بین می برد.ما باید روی غذا خوردن تمرکز کنیم. باید مزه ی غذا را با تمام وجود درک کنیم و از آن لذت ببریم .باید احساسش کنیم. سکوت و صحبت نکردن یکی از مهمترین پارامترهای مورد نیاز برای صرف غذا است. آرامش و آرام خوردن نیز.
نیمرو را باید تزیین هم کرد. با چند تا برگ جعفری می توان به بهترین نحو این کار را انجام داد. من به مخلفات غذا خیلی اعتقاد دارم . لیموترش و پودر قرمز فلفل برای نیمرو بهترین است. هر چند نقدم می کنند که برای صبحانه نباید از این دو چیز استفاده کرد.ولی من به این حرف ها توجهی نمی کنم.یک کاسه ماست هم برای یک دسر ساده می تواند عالی باشد. ماست ترش و سفت. حتما با سلیقه ی غذایی من آشنا شده اید. عاشق غذاهای ترش و تند.بیشتر مثل خاوری ها. مخالف با غذاهای شیرین ، مثل باختری ها.
تمام جملات بالا را تعمیم بدهید به آشپزی و صرف تمام غذاها در تمام وعده های غذایی. اینگونه می شود یکی از ابعاد تقریبا فراموش شده ی لذت از زندگی را حس کرد.سه بار در هر روز.
*متوجه شدم که از این به بعد از این آدرس هم می توانید به گوریل فهیم سر بزنید: http://guril.blogfa.ir

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/15 |
تا قرن نوزدهم و بيستم در انگلستان زندگي ،آداب و رسوم تشريفاتي هنوز در اوج خود ميان اشراف انگلستان رواج داشت. و هنوز هم در کشور انگلستان کلاس هايي وجود دارد که آداب زندگي تشريفاتي را در ميان مردم علاقه مند آموزش مي دهد. چند نمونه از کتاب هاي جيبي هم در مورد آداب و اصول روابط اجتماعي در ايران چاپ شده است.
مادر ها و پدرها به فرزندانشان اصول روابط اجتماعي را مي آموزند.ولي واقعا اين اصول تا چه حد و با چه کيفيتي آموزش داده مي شود؟ آيا اين آموزش ها به صورت درست ارائه داده مي شود؟ من تازگي ها سعي مي کنم خودم و دوستانم را ترغيب کنم که مقداري در رفتارهاي اجتماعي و ديالوگ هايي که در زندگي روزمره بين ما و ديگران رد و بدل مي شود تجديد نظر کنيم.اگر در پیاده روی یک خیابان راه برویم و مقداری به گفت و گوهای دیگرانی که از کنارمان رد می شوند دقت کنیم می بینیم که تا چه حد الفاظ زشت و دور از ادب در خیابان های ما و در جامعه ی ما طنین انداز می شود. ما در گفتارهایمان آداب را کمتر رعایت می کنیم و در اعمالمان کمتر سعی می کنیم اصول و ضوابطی را هر چند حداقل به جا بیاوریم. در غذا خوردنمان ،درر دیدن دوست هایمان و در ارتباط با دیگران . من سعی می کنم به خاطر آنکه تا حدی این اشتیاق را در خودم و اطرافیانم ترغیب کنم مقداری حس ناسیونالیستی ایرانیمان را قلقلک بدهم. چرا که اگر با نگرشی ناسیونالیستانه به این موضوع نگاه کنیم مطمئنا خیلی از ما مشتاق می شویم که بیشتر در مورد رعایت گفتار و کردار سعی کنیم. به همین خاطر جالب است که بدانیم هرودوت در شرحی که از مردم ایران باستان در کتاب خود می دهد ویژگی بسیار درخشان آنان را در حسن رفتار، گفتار متمدنانه و با نزاکت و خوش پوشی آنان می داند. همچنین در تاریخ تمدن ویل دورانت اگر در جلد اول آن ، مشرق زمین گاهواره ی تمدن ، در مورد قوم پارس مطالعه کنیم می بینیم که ویل دورانت صفت بسیار عالی پادشاهان ایرانی را در این می داند که آن ها افتخار می کنند و به نوعی یک ادب شاهانه می دانند که بر قول خود وفادار باشند و به وعده ی خود در ناممکن ترین شرایط هم جامه ی عمل بپوشانند.
اگر از این بعد تاریخی به عصر حاضر و به جامعه ی امروزی برگردیم آیا واقعا آن شکوه گذشته را از دست نداده ایم؟آیا با آنکه به ظاهر مدرن شده ایم و بیشتر به چهره و لباس خود توجه داریم ، در گفتار و اعمالمان هم رفتار همراه با ادب را رعایت می کنیم؟ آیا سعی می کنیم مقداری روشن فکر تر باشیم؟
برای اینکار باید بیشتر رفتارمان را تحت کنترل خود دربیاوریم.حرکات و گفتارمان را که از روی عادت به امری غیر ارادی تبدیل شده اند ، به حالتی ارادی تبدیل کنیم. برای کلمات نامناسبی که به کار می بریم سعی کنیم یک جایگزین یا آلترناتیو مناسب انتخاب کنیم.برای مثال ناسزا و فحش هایی که خیلی از مواقع از زبان ما جاری می شود.در نحوه ی صرف غذا سعی کنیم آداب و اصول را بیشتر رعایت کنیم.در بر خورد با دوستان نزدیکمان هم سعی کنیم صمیمی تر و مودب تر باشیم. سعی کنیم لباس مرتب تری بپوشیم. و در کل یک جنتلمن و یک مام (maam) واقعی باشیم.
یک نکته ی جالب توجه دیگر اینکه خانم ها به نظر من بیشتر در این زمینه موفقند.خانم ها بیشتر به یک مام شبیه اند تا آقایون به یک جنتلمن. و این شاید به خطر نحوه ی تربیت خانواده ها است که بر روی دخترانشان وسواس بیشتری دارند تا پسرانشان.آن ها می گذارند که پسرانشان در گندآب کنار جوب ها فوتبال بازی کنند و ناشیانه با دوستانشان رفتار کنند و عربده بکشند اما به دخترانشان چنین اجازه ای نمی دهند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/10 |
جوان ها دوست دارند هر چه زودتر بزرگ شوند و بزرگ ترها آرزو می کنند که به دوران جوانی برگردند. و چه خوب می شد هنگامی که هر کداممان نقش خود را بدون حسرت داشتن نقش دیگری ،به نیکی بپذیریم و بازی کنیم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/07 |