نمی دانم چرا از همه چیز زده شده ام. از نوشتن و خواندن. یک نوع حس بدبینی به آن پیدا کرده ام . حسی که به من می گوید هیکدام از این کارها برایم آخروعاقبت ندارد. هیچ ثمره ای از آن به من نخواهد رسید.نوشتن و خواندن دو کار انتزاعی هستند که تو را از دنیای واقعی دور می کنند. گوشه گیرت می کنند. افسرده ات می سازند.روح و جانت را میرا می کنند.و در پایان هم یک تاریخ مات و تاریک از زندگی ات می سازند. وقتی که پشت سرت را نگاه می کنی و می بینی که همه اش در انزوا بوده ای. به هیچ کدام از خواسته های مادی ات نرسیده ای. تمام عمرت را مثل سگ کار کرده ای و آخرش هم هیچ که هیچ.
چند وقت پیش یک مصاحبه از محمود دولت آبادی خواندم ،که می گفت از اینکه این همه نوشته ام پشیمانم.و احساس می کنم که زندگی ام را صرف کارهای پوچ و بیهوده کرده ام. آخر می شوی یک نویسنده ی گوشه گیر دور افتاده از هر لذت.می شوی یک نفر که احساس ناخوشاندی از زندگیش دارد. و بعد خیلی خیلی سخت و توجیه ناپذیر است وقتی که به گذشته ات نگاه می کنی و می بینی که زندگی ات تلف شده است و در عین حال هیچ کاری هم نمی توانی بکنی .
بیشتر دلم می خواهد که زمینی بشوم. از رویاها و تخیلم دست بکشم ،از آسمان بیایم پایین.رشته ی تحصیلی ام را تا آخرین سطحش ادامه بدهم و یک شغل خوب برای خودم دست و پا کنم. شاید یک همچنین شخصیتی از گوریل فهیمی که داخل وبلاگش غرولند می کند و از آن نویسنده ی ایده آلی که می خواهد در یک زیرزمین نمور سال ها و سال ها مشغول نوشتن و خواندن باشد بهتر است.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/06/12 |