تبليغاتX
گوریل فهیم
کنار خانه مان یک مغازه یا به نوعی یک بقالی باز شده است. کسی که مغازه را باز کرده است پسر جوانی است که فکر کنم دو یا سه سالی از من کوچک تر است.قبل از این تقریبا هر روز می رفتم و دو نوع از محصول هایش را پشت سر هم می خریدم.کارت اینترنت و شکلات dream. ده تا ده تا شکلات dream می خریدم. چند دفعه ی آخر تا من وارد می شدم و سلام می کرد می گفت چند تا شکلات می خواهی و کارت اینترنت چند ساعته.برادرم که رفته بود به سفارش من شکلات بخرد گفته بود که به برادرتان بگویید سایز بزرگ آن هم آمده است....من هم خیلی روی حرف افراد حساسم.ببینم کسی می خواهد دستم بیندازد یا از من سوژه ای بگیرد فوری به من بر می خورد و از آن فرد فاصله می گیرم.البته شاید چنین قصدی را نداشته باشد.به هر حال برای همین چند روزی می شود که شکلات های خونم را از مغازه ای آن ور تر تهیه می کنم.
از این ها گذشته یک جور هایی به این پسرک حسودی ام می شود.شاید خودم را با او مقایسه می کنم.البته این بیشتر به همان مثل مرغ همسایه غاز است شباهت داری.ولی خودم را در حالتی تصور می کنم که جای او باشم ،سرم نسبتا خلوت باشد،کنج آن مغازه ی خلوت بنشینم و کتاب بخوانم و داستان بنویسم.در چنین وضعیتی می توان به یک مستمری ثابتی هم برای گذران زندگی امیدوار بود. نمی دانم.شاید چنین طرز فکری خیلی احمقانه باشد و از تنبلی من برای ادامه ی شرایطی که در آن هستم نشات گرفته باشد.به هر حال این یکی از ایده آل های مهم من هست.یک نویسنده ی حرفه ای...تازگی ها دارم به این فکر می کنم که مدرکم را گرفتم مسیر زندگی ام را تغییر دهم .
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/28 |
دچار یک بطالت مفرط شده ام که تا به حال در سال های اخیر دانشگاه نظیر نداشته است.به همین خاطر شاهرگ های قلبم به دلیل اضطراب انگار با مشکل حمل و نقل خون مواجه شده اند.به این فکر می کنم که آینده ی نسل ما خیلی مبهم است. من واقعا این ابهام را با تمام وجود درک می کنم.با این وضعیت شغلی موجود در جامعه بدیهی است که راهی جز گرفتن مدرک کارشناسی ارشد باقی نمی ماند. بعد از آن هم دو سال سربازی پیش روی ماست . بدین صورت آینده ی من نوعی تا "حداقل" پنج سال دیگر به همین صورت کذایی باقی خواهد ماند. به قید حداقل توجه ویژه نمایید.اسفناک ترین بخش ماجرا اینست که گاهی به خصوص در هنگام امتحانات فکر می کنم من راهم را اشتباه آمده ام.به عقب سر بر می گردانم می بینم که راه برگشت نیست. به جلو که نگاه می کنم می بینم پنج سال دیگر به مقصدی تیره و مات مانده است. به زیر پا که نگاه می کنم می بینم راه خاکی و نمونه ی عیان یک کوره راه است که به اشتباه وارد آن شده ام.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/18 |
نمی دانم چرا از همه چیز زده شده ام. از نوشتن و خواندن. یک نوع حس بدبینی به آن پیدا کرده ام . حسی که به من می گوید هیکدام از این کارها برایم آخروعاقبت ندارد. هیچ ثمره ای از آن به من نخواهد رسید.نوشتن و خواندن دو کار انتزاعی هستند که تو را از دنیای واقعی دور می کنند. گوشه گیرت می کنند. افسرده ات می سازند.روح و جانت را میرا می کنند.و در پایان هم یک تاریخ مات و تاریک از زندگی ات می سازند. وقتی که پشت سرت را نگاه می کنی و می بینی که همه اش در انزوا بوده ای. به هیچ کدام از خواسته های مادی ات نرسیده ای. تمام عمرت را مثل سگ کار کرده ای و آخرش هم هیچ که هیچ.
چند وقت پیش یک مصاحبه از محمود دولت آبادی خواندم ،که می گفت از اینکه این همه نوشته ام پشیمانم.و احساس می کنم که زندگی ام را صرف کارهای پوچ و بیهوده کرده ام. آخر می شوی یک نویسنده ی گوشه گیر دور افتاده از هر لذت.می شوی یک نفر که احساس ناخوشاندی از زندگیش دارد. و بعد خیلی خیلی سخت و توجیه ناپذیر است وقتی که به گذشته ات نگاه می کنی و می بینی که زندگی ات تلف شده است و در عین حال هیچ کاری هم نمی توانی بکنی . 
بیشتر دلم می خواهد که زمینی بشوم. از رویاها و تخیلم دست بکشم ،از آسمان بیایم پایین.رشته ی تحصیلی ام را تا آخرین سطحش ادامه بدهم و یک شغل خوب برای خودم دست و پا کنم. شاید یک همچنین شخصیتی از گوریل فهیمی که داخل وبلاگش غرولند می کند و از آن نویسنده ی ایده آلی که می خواهد در یک زیرزمین نمور سال ها و سال ها مشغول نوشتن و خواندن باشد بهتر است.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/12 |