تبليغاتX
گوریل فهیم

(تصمیم گرفته ام که مطالب را در دو آدرس بنویسم.اینجا را ادامه بدهم و در این آدرس هم آن ها را منشر کنم:گوریل فهیم )
پس از چند روز سکوت دوباره برگشته ام تا بنویسم. سکوت خوبی ای که دارد این است که انگیزه را برای نوشتن افزایش می دهد. و ایجاد خلا می کند. خلا برای شروع کردن دوباره. وقتی که به سکوت مجال بروز یافتن داده نشود ،پرحرفی و اطناب کلام جای خودش را به درست و حسابی نوشتن می دهد.و بعد می شوی مثل ستون نویس یک مجله ی زرد.که حقوق می گیرد تا ستونش را از هر خرت و پرت و چیز بنجلی که در بازار شام فکرش وجود دارد پر کند.
بعد از تمام آن بیست واحد درس تخصصی که امتحاناتش اخیرا به پایان رسید من شروع کردم به یک سری تغییرات در زندگی خودم دادن. یک فرایند طبیعی است که بعد از امتحانات و در حقیقت بعد از گذر از یک دوره ی زندگی- کوتاه یا بلند - انگیزه برای تغییر دادن زیاد می شود.تغییر دادن خود فرد و اطرافش.از جمله ی این تغییرات می توانم به این ها اشاره کنم:
1- اتاقم را کمی با عناصر روشنفکری پر کرده ام.یک جور فضای نوستالژیک به آن داده ام :
1-1) یک میز چوبی به رنگ قهوه ای سوخته خریده ام. یک میز خیلی ساده.چیزی شبیه اولین چیزی که پس از گفتن کلمه ی میز در ذهن تداعی می شود. و یک صندلی چوبی باز هم به رنگ قهوه ای سوخته باز به همان شکل نمونه ی مُثلی آن.
1-2) یک قفسه کتاب نسبتا کوچک که در کنار آن گذاشته ام و باعث شده که وضعیت کتاب هایم مقداری جمع و جور شود. آن ردیف های پایین قفسه،کتاب های درس های تخصصی و این بالاتر کتاب های عمومی. الان به قفسه نگاه می کنم و چند تا از آن ها را اینجا می نویسم:قلعه ی حیوانات جورج اورول،تاریخ فلسفه ویل دورانت، داستان های کوتاه آمریکای لاتین،دنیای سوفی یوستین گوردر،هایکو- شعر ژاپنی از آغاز تا امروز- شاملو و پاشایی،شعر زمان ما سهراب سپهری،حافظ ،مادر ماکسیم گورکی،حماسه ی رستم و سهراب و دو جلد دیکشنری آریان پور هم این بالا است که برای ترجمه ی یک شعر قبل از این داشتم از آن ها استفاده می کردم. این ها جزء آبرومندانه ترین کتاب ها بود.
1-3)رایانه را هم روی همین میز مُثلی گذاشته ام.
1-4)عکس فرانتس کافکا و ویرجینیا وولف روی دیوار
1-5)در حال حاضر هم آلبوم به یاد عارف شجریان و لطفی دارد پخش می شود که همین طوری دارند برای خودشان می خوانند و می نوازند در حالی که من زیاد توجهی به آن ندارم و صدایش با این کوبیدن های پشت سر هم دکمه های کیبورد میکس شده است.
2) چند تا استاد تنبور و سه تار را ملاقات کردم تا حداقل یکی از این دو تا ساز را بعد از پشت سر گذاشتن تراژدی هایی مانند سنتور و سازدهنی دیاتونیک و کروماتیک و فلوت ریکوردر به صورت حرفه ای ادامه دهم.
3)...
4) با سردبیر یک مجله هم ارتباط دارم و دارم برای مجله اش چند تا شعر ترجمه می کنم.
5)و چند کتاب را به صف بسته ام تا بخوانمشان:بارهستی میلان کوندار،1984 اورول ،هایکوی شاملو،و ...
باری
تا حالا شده است پروفایل یکی را در سایت هایی مثل 360 ،اورکات یا facebook ببینید و متوجه بشوید که چند وقتی است صاحب آن صفحه مرده ؟ نیم ساعت پیش یکی از آن ها را در 360 دیدم.و پیغام هایی را خواندم که دوستانش برای او نوشته اند.اویی که الان مرده است را خطاب قرار داده بودند.این حالت که در این سایت های دوستی پیدا می شود خیلی خاص و عجیب است.تکراری نیست.کسی می میرد و پروفایلش می ماند و کامنت های دوستانش به او در آن صفحه.کامنت هایی که در عین ناباوری نویسنده هایشان از مرگ آن فرد نوشته می شود. یک جورهایی یک نوع ادبیات می شود. ادبیات پروفایلی. در همان راسته ی طبقه بندی ادبیات وبلاگی،یا دفترچه خاطراتی.
نمونه ی دیگرش را دو ،سه سال پیش در اورکات دیده بودم.
 ترجیح می دهم خودتان بروید و کامنت ها را بخوانید:یاسی

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/21 |
دیروز به اضافه ی دیشب ساعت ها و ساعت ها گذشت و من همچنان می خواستم برای امتحان امروز که ساعت هشت صبح برگزار شد درس بخوانم. تا جایی که وقتی خودم را در حین درس خواندن مشاهده کردم که ساعت شده بود یک ربع به یک شب.گزیری نبود از اینکه تا صبح،تا ساعت هشت درس خواندن را ادامه دهم.چندین مثال مهم و طولانی پیش رویم بود و سنگینی ناراحت کننده ای در سرم حس می شد.ذهنم به سطح آلفا رسیده بود (فاصله ی بین خواب و بیداری) و در همان حال دست هایم روی کاغذ چیزهایی می نوشتند که چندان از واکنش های خودآگاه مغزی نشات نمی گرفت.
باری دو ساعتی در همین اوضاع و احوال گذشت که ناگهان غیر منتظره ترین اتفاق ممکن در آن لحظات حساس که چیزی به امتحان پایان ترمم نمانده بود و سوال های حل نشده و کار نکرده پیش رو ،رخ داد. در یک لحظه برق رفت. و من مات و مبهوت در تاریکی به نقطه ایی کور خیره شدم.در یک لحظه خودم را غرق در تاریکی مطلقی دیدم. با تمام سادگی این ماجرا آنقدر همزمانی برق رفتن و چند ساعت به امتحان نماندن برایم عجیب بود که داشتم شاخ در می آوردم. به هر حال تمام سوراخ سنبه های خانه را گشتم تا چند شمع گیر آوردم. من ول کن ماجرا نبودم.باید تا صبح ادامه می دادم.... دو ساعت دیگر هم گذشت ... و در آن کورسوی شمع مجبور بودم چشمم را روی تک تک اعداد و کلمات زوم کنم تا بفهمم آنجا در آن کاغذ ها چه چیزی نوشته شده است و نوشته می شود.ساعت پنج و نیم برق آمد و تا هفت و اندی کارم را ادامه دادم
ساعت هشت که برگه ها توزیع شد من ماندم و سه سوال بلند و پیچ در پیچ بدون جواب و چندین برگ کاغذ سفید. شروع کردم به نوشتن و حل کردن.ولی دستم نمی رفت. کمر درد شدیدی گرفته بودم و نمی توانستم روی صندلی بنشینم.گردن درد شدید تر. چشم هایم که سوزش خشکی داشت.شلوارم هم چسبیده بود به ران و پاچه و منطقه ی بحرانی زیر شکمم.یک ساعت اول امتحان با این مشکلات دست و پنجه نرم کردم،با سرعتی لاک پشتناک.تا کمی سرعت گرفتم و نوشتن هایم مقداری آگاهانه تر.دو ساعت دیگر هم گذشت.برگه ها را که گرفتند ،من که بلند شدم و به طرف در بیرون روانه، ناخودآگاه بدنم به این و آن اصابت می کرد و ضربه می زد. مثل گربه ای که سبیلش را با قیچی بریده باشند.
بعد از امتحان رفتم طرف خانه ی عمویم تا ماشین را بردارم.(چونکه اینجا در خانه ای که اجاره کرده ام پارکینگ ندارم و برای همین مجبورم ماشین را بگذارم آن جا. در یک پارکینگ دراز که سه تا ماشین را می شود پشت سر هم نشیمنگاه به نشیمنگاه هم چسباند. و ماشین من آن آخر. عمویم هم نبود که بیاید دو تا ماشینشان را جابجا کند. کلید آن دو تا را از زن عمویم گرفتم . آمدم در پارکینگ.ماشین اول را در آوردم و در کنار خیابان پارک کردم. ماشین دوم را که در آوردم و خواستم پارک کنم ،مالیدمش به ماشین اولی. گندش در آمد. نتایج همان شب زنده داری ها بود.خیلی اعصابم به هم گره خورد. تنها کاری که می شد کرد این بود که به روی خودم نیاورم. به هر حال ...
فی الحال که به خانه آمده ام و ناهار خورده ام ،دیگر حتی نمی توانم این سر هشت - نه کیلوگرمی را در محوری راست روی گردنم نگه دارم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/09 |
صبح که ساعت شش و نیم از خانه بیرون می زنم هوا گرگ و میش است.با غلظت تاریکی بیشتر.سرد.خلوت.و منم که تنها در طول خیابان پهن و طولانی راه می روم. پاهایم را که روی برف می گذارم صدای خرت خرت راه رفتن روی آن خیلی واضح است. به خاطر آن سکوت مطلق.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/08 |
صبح یک روز آفتابی از خواب بلند می شود.از پله ها پایین می آید،تفنگ شکاری قدیمی اش را از روی دیوار بر می دارد.از خانه ی ویلایی اش می آید بیرون.... بعد از چند ثانیه زنش با صدای شلیک تیر از خواب بلند می شود. در حالی که ارنست در کنارش نیست.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/06 |
حدود یک هفته ای بود که به خاطر سرما و برودت هوا به کتابخانه ی دانشگاه نمی رفتم.پیش می آمد چیزی حدود دو یا سه روز از خانه برای یک خرید ساده هم بیرون نیایم.شده بودم مثل آن لیدر بودایی که در چین در خانه اش برای چندین سال زندانی است.نوعی حبس خود خواسته برای اینکه درس بخوانم. جالب اینجاست تنها کاری که نکردم درس خواندن بود.از صراط مستقیم زندگی خارج شده بودم. کار من شده بود گوش دادن به تمام برنامه های رادیو و دیدن تلویزیون.و بعد هم ولگردی در کوچه پس کوچه های اینترنت. وبلاگ نویسنده های مشهور. و درست کردن یک مجله ی اینترنتی.یک مجله ی اینترنتی درست کردم. با هیئت تحریریه ای از دوستان نزدیکم . بخش سینما به یکی از دوستانم که کارگردان و بخش موزیک به یکی دیگر که موزیسین قهاری است. یک نویسنده ی مشهور و فوق العاده حرفه ای هم به من قول داد تا در مجله برایمان بنویسد.
نتیجه می گیریم در حین امتحانات فعالیت های جنبی و هنری و ادبی انگار رنگ و بوی بیشتری به خود می گیرد. تا اینکه دیروز که برنامه های امتحانی ام را دیدم متوجه شدم که سه روز به شروع امتحاناتم نمانده و وضعیت درسی من خیلی بحرانی شده است.برای همین از دیروز به کتابخانه می روم.  امروز که امتحانات به طور رسمی شروع شده بود خیلی از دوست هایی که به فرجه رفته بودند را بعد از چیزی حدود یک ماه دیدم.توی این مدت روی صورتم کار کرده بودم .یک نوع سیبیل فانتزی به همراه یک دسته مویی که درست در زیر و وسط لب پایین در می آید روی صورتم رشد کرده است. اطرافیان از آن تعریف کردند.چند تا از دخترها هم نگاه های عجیب و غریبی می انداختند.نگاه های معنا دار. ولی نمی دانم چرا هیچ وقت به اینجور نگاه ها جواب نداده ام.
چند روزی که در خانه بودم ،و با هیچ کسی ارتباط نداشتم .بیشتر غرق در رویاها شده بودم. در اینکه در آینده های نزدیک و دور چه برنامه هایی دارم. وقتی می دیدم که خیلی از این برنامه ها با هم تناقض دارند و نمی شود و به دو ایده آل در یک زندگی رسید مغزم هنگ می کرد. یک نوع افسردگی را تجربه می کردم.ولی این دو روز که به جامعه نزدیک تر شده ام ایده آل ها یک جورهایی به حاشیه رفته اند و جایشان را غریزه و امیال گرفته اند.برای همین باید به این قانون اذعان کرد که تنهایی افراد را در رویاهایشان فرو می برد و رفت و آمد با دیگران آن ها را در زندگی واقعی قرار می دهد.همینگوی می گوید هر چه بیشتر بنویسی بیشتر در تنهایی فرو می روی. و من این جمله را به این گزاره ی شرطی دو طرفه تصحیح می کنم که "اگر و تنها اگر بیشتر بنویسی،بیشتر در تنهایی فرو می روی" اگر از هندسه ی سال سوم دبیرستان چیزی یادتان مانده باشد این گزاره ی اخیر عکسش هم صادق خواهد بود.

پ ن:چقدر گوش دادن رادیو از طریق ماهواره لذت بخش است.صدایی کاملا صاف و شفاف.هیچ پارازیتی در کار نیست و می شود آن - حجم موسیقی را که در هفتصد - هشتصد فرکانس رادیویی انباشته شده است با کیفیت فوق العاده ای گوش داد.اگر بشقابتان - دیشتان - به سمت پرنده ی داغ - هاتبرد - است پیشنهاد می کنم با جستجوی حروف الفبایی کانال های رادیویی،کانال های swiss را بیاورید و به چهار کانال مجزا با سبک های موسیقی جاز ،کلاسیک ،پاپ و راک گوش دهید.من خودم موزیک جاز را ترجیح می دهم.وقتی که به موزیک جاز گوش می کنم انگار سوار یک جیپ سرباز شده ام و در زیر یک آسمان آبی به سمت جاده ای بی انتها گاز می دهم. در حالی که بطری آبجو ام را سر می کشم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/01 |
عروسک ها و نقاشی ها دنیای بچه ها را نشان می دهند.یک عروسک بزرگ ،یک خرس یا گوریل پشمالوی بزرگ با قیافه ای مهربان که هم قد یک بچه ی پنج شش ساله می شود نشان دهنده ی یک دنیای شاد است.یک دنیای بدون ناراحتی و دغدغه. ولی یک عروسک پلاستیکی کهنه ی کوچک با لباس و موی کثیف که یک پایش تعمدا قطع شده است نشان دهنده ی چه چیز می تواند باشد؟در صورتی هم که این تنها عروسکی باشد که آن دختر شش ساله از همان اول که خودش را می شناخته داشته است.من اگر جای آن دختر باشم دوست دارم بروم داخل خیابان جیغ بزنم و گریه کنم و بگویم من گناهی نکرده ام که در اینجا زندگی می کنم.مگر من شش ساله چقدر تحمل دارم ؟ من دوست دارم یک عروسک بزرگ داشته باشم.خیلی بزرگ . طوری که کاملا بغلش کنم . و صورتم را روی موهای صاف و لطیف سینه اش بالا و پایین کنم. و بویش بکشم.نوی و تمیزی اش را بو بکشم.
شبکه ی بی بی سی گزارشی داشت از اینکه در طول جنگ عراق و آمریکا صد و پنجاه هزار نفر عراقی کشته شده اند.گزارشگر بی بی سی مهمان یک خانواده ی عراقی شده که پدر آن خانواده پایش در بمب گذاری قطع شده بود.اول پای قطع شده ی آن پدر را دیدم که در یک اتاق به هم ریخته ی شلوغ به کمک عصا راه می رود. و بعد یک دختر پنج شش ساله ی بور و خوشگل. با چشم های درشت و لپ های باد کرده. دوربین روی عروسک دختر زوم می کند.یک عروسک کوچک کهنه با نامرغوب ترین نوع پلاستیک دنیا. عروسک دست پدر است. و بعد دختر آن را از دست های پدرش می قاپد.در همین لحظه دوربین پای عروسک را نشان می دهد.عروسک فقط یک پا دارد.پای دیگرش از لگن پلاستیکی آن کنده شده است.دختر مو بور جلوی دوربین می گوید پای این عروسک توی بمب گذاری مثل پای بابام قطع شده است.
در نهایت گزارشگر گفت این تنها، وضعیت یک خانواده ی عراقی از تمام خانواده های عراقی است .و من می گویم :یک ملت چقدر باید بدبخت باشد؟ هشت سال جنگ با ایران.جنگ یک ساله با کویت و حالا چهار سال جنگ با آمریکا.
عکس:بزرگراه مرگ 

پ.ن:۱۵ بهمن که امتحاناتم تمام می شود بر می گردم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/20 |
نمی توانم تصور کنم که توی استادیوم نشسته باشم و از آن بالا یک نارنجک پرت کنم بالای سر افرادی که در ارتفاع پایین تری از من قرار دارند.نمی توانم تصور کنم که یک نفر هم نوع خودش را بکشد.قتل های زنجیره ای، ترور ، به سلاخی کشیدن همدیگر ، و از این نوع جنایت ها قابل تصور نیستند.غیر از آدم ها تنها در جامعه ی گرگ ها هم نوع کشی وجود دارد. و آن هم تنها در هنگامی است که گله ،غذایی پیدا نکند.در این حال یک گله گرگ دور هم حلقه می زنند و به چشم های هم خیره می شوند.اگر یکی از گرگ ها کوچک ترین ضعف یا ترسی از خودش نشان بدهد بقیه به سمت آن حمله ور می شوند و  آن را می کشند. اینجا یک گرگ به خاطر گرسنگی گرگ های دیگر کشته می شود و در ضمن با کشتن ضعیف ترینشان یک اصلاح نژادی هم در گله به وجود می آید.
به این دلیل که یک گوریل دوست دار توحش و بدویت هستم و آن را یک نوع ارزش می دانم، یک جورهایی منزجر می شوم  اگر به قتل یا کشتن صفت متوحشانه و بدوی نسبت بدهم. چرا که در قانون جنگل هم ، هم نوع کشی یا هم نوع آزاری وجود ندارد. توحش موجود در جنگل از نوع تنازع بقاست .نه از نوع توحش سادیسمی آدم ها.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/13 |
ساعت هفت و هشت عصر که می شود دیگر خودم تنها در سالن کتابخانه می مانم .همه می روند خانه شان. من پشت آن میز و صندلی های چوبی می نشینم،آهنگ های جدیدی را که در حافظه ی موبایلم ریخته ام گوش می دهم، آهنگ های فوق العاده ای از خولیو،دیوید گلیمور،لئوناردو کوهن،سلن دیون،ماریا کری. و غرق می شوم در فرمول ها و جایگذاری ها و جمع و تفریق ،ضرب و تقسیم ها.بودن در کتابخانه ی خلوت و ساکت، با لمس گرمای مطبوع چوب و لم دادن روی صندلی طوری که انگار روی آن دراز کشیده ام از آن لحظه هایی است که دوست دارم همیشه ادامه پیدا کند و هیچ وقت نایستد.
چند سال پیش یک جمله از لویی پاستور خوانده بودم تحت این مضمون:"روزگارتان را در آرامش کتابخانه ها و آزمایشگاه هایتان بگذرانید و با مطالعه و تحقیق سعی کنید علم را یک پله به بالا ببرید."هر چند در این زاویه ی دورافتاده از جهان ما باید سعی کنیم خودمان را یک پله به علم نزدیک تر کنیم ولی این جمله ی پاستور نوستالوژی خاصی دارد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/10 |
اگر مجموع پول حسن و علی 436 تومان باشد و علی 80 تومان از حسن بیشتر داشته باشد پول علی و حسن هر کدام چند تومان است؟
اگر مجموع سن فاطمه و خواهرش 26 سال باشد ،12 سال دیگر، مجموع سن آن ها چقدر خواهد بود؟
اگر فاطمه 7 سال از خواهرش بزرگ تر باشد ،12 سال دیگر فاطمه چند سال از خواهرش بزرگ تر است؟
فهماندن تمامی این سوال ها و امثال آن دیشب شده بود وسیله ای برای تعذیب ذهن من.سر درد گرفته بودم. و نمی توانستم به دخترعموی یازده ساله ام بفهمانم که چطور این مسائل حل می شوند. هر کاری کردم،با هر روشی که خواستم توضیح بدهم باز شکست می خوردم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/06 |
حوصله ی نوشتن ندارم.یا بهتر است بگویم چیزی برای نوشتن ندارم.بیشتر وقتی ایده ای در ذهنم جرقه می زند که من را وادار به نوشتن کند که اتفاق جالبی برایم پیش آمده باشد.فکرم به چیز خاصی زوم کند یا اینکه به هر حال یک چیز خاص و سوژه ی جالب گیر آورده باشم.وقتی هم که کتابی چیزی می خوانم باز می شود نوشت.ولی الان نه کتابی می خوانم نه سوژه ای برای نوشتن دارم. حالم نه خوب است نه بد.معمولی ام.بی تفاوت از تمام چیزها و کس ها.دو تا امتحان دادم. نتایجش خوب بود و برای همین زیاد احساس ناراحتی نمی کنم.خوب هم نیستم به این خاطر که دلیلی برای خوب بودن پیدا نمی کنم.همه چیز معمولی است و یکسان.ولی مثل اینکه یک چیز جالب برای نوشتن به ذهنم رسید:
دیروز پدرم از کرج به من که در شهرستانم زنگ زد و گفت یک دوربین دیجیتال سونی W200 خریده است.

با اینکه عکاسی را دوست دارم ولی فکر نمی کنم بخواهم در این حرفه با این دوربین یدی نشان دهم.من دوست دارم از جامعه عکس بگیرم.از مردم.از خیابان ها و کوچه ها. و در حال حاضر چنین کاری یعنی دردسر.خیلی راحت دوربینت را ضبط شده خواهی دید.مردم هم تقریبا جنبه اش را ندارند.اگر چند نفری در خیابان رد شوند و یکی بیاید از آن ها عکس بگیرد ،احتمال دارد که مورد تهاجم قرار بگیرد.برای گوریل محافظه کار و ترسویی مثل من عکاسی در ژانر اجتماعی در این مرز و بوم کار نان و آبداری نخواهد شد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/03 |
زمستان که می رسد عصر ها شب می شوند و شب ها طولانی و کسالت بار.زمستان که می رسد روزها سرد می شوند و کمتر از خانه بیرون می روی.نمونه اش همین امروز .که به خاطر سرمای بسیار شدید هوا و برفی که دیشب آمد برای درس خواندن به کتابخانه ی دانشگاهمان نرفتم و پیش خودم عهد بستم که در خانه به صورت تمام وقت بنشینم و درس بخوانم.ولی حالا از صبح که از خواب بلند شده ام هشت یا نه ساعتی می گذرد، ساعت شش و پانزده دقیقه است و می بینیم که امروز از صبح فقط نشسته ام پای وبلاگ ذهن خسته و از همان اولین پستش در خرداد 85 شروع کرده ام به خواندن و چیزی حدود نوشته های پنج ماه نویسنده ی بی نام آن را خوانده ام. چشم هایم انگار دیگر دارد از حدقه ی آن بیرون می آید. هر چند دقیقه یک بار خیره به یک جایی نگاه می کنم و غرق فکر در نوشته های ذهن خسته می شوم.زندگی با تریاک ، کراک و سیگار.برای منی که تا به حال لب به سیگار نزده ام و از تجربه ی دود شاید چند پک قلیان برایم مانده است خیلی چنین زندگی ای عجیب و غریب به نظر می رسد.مثل زندگی در مریخ می ماند.یک جورهایی خرم آباد انگار شده است آن ور جهان.
یادم هست یک بار پدرم یک رمان در مورد مواد مخدر آورده بود خانه. اول کتاب نوشته بود که این رمان با تیتراژ محدود به صورت محرمانه چاپ شده است و نباید در دسترس افراد عادی قرار بگیرد.اسم نویسنده ی کتاب ژان پل بود. فامیلی و عنوان کتاب یادم نیست. ژان پل هم تنها به علت تشابه اسمش با ژان پل سارتر یادم هست. من به خاطر محرمانه بودن کتاب ،با عطش فراوانی شروع به مطالعه ی آن کردم. ژان پل نویسنده ی آن از تریاک تا ماریجوانا از هروئین تا کوکائین را تجربه کرده بود. در دورانی که معتاد بوده است جزء گروه های هیپیسم بوده و سراسر رمان سرشار بود از نحوه و توصیف استعمال فلان ماده ی مخدر و بهمان قرص نئشه آور(غلط املایی؟).خاطرات سفر ژان پل با دوستانش از فرانسه به اسپانیا.برای اینکه در آن زمان اسپانیا تنها کشور اروپایی ای بود که مواد مخدر در آنجا آزاد بوده.یا اینکه پس از مرگ مادر و پدر ژان پل او آپارتمان خانه شان را تبدیل کرده بود به محل زندگی چیزی حدود بیست نفر از پسر و دخترهای هم سن و سال خودش که معتاد بودند. و اینکه چطور خانه شان تبدیل شده بود به یک اصطبل.اینکه چطور دوست دختر نئشه اش در داخل قابلمه ی غذا ادرار می کرده. یا چطور فلان دوستش در گوشه ی خانه قضای حاجت.
تا وسط های رمان که رسیده بودم پدرم من را در اتاق دید که لم داده ام به شوفاژ و با دقتی خاص دارم این کتاب را می خوانم. کتاب را از دستم گرفت و کلی سرزنشم کرد.
باری این چیز ها را که می خوانم پیش خودم فکر می کنم که زندگی ام هر چقدر هم کسالت بار باشد بهتر از آن زندگی های سگی هست که خیلی ها در باتلاق آن گیر کرده اند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/29 |
سرما خورده ام و توی رخت خواب افتاده ام.با سردردی شدید و گرمای زیاد تب که سراسر بدنم را فرا گرفته به تمام جریانات زندگی روزمرره ام فکر می کنم.به اینکه چهار روز دیگر سه امتحان مهم دارم.به اینکه یک ماه دیگر به امتحان های پایان ترمم نمانده،من بیست واحد برداشته ام و در حالی که لای هیچ کدام از از جزوه ها و کتاب ها را تقریبا باز نکرده ام.امتحان کارشناسی ارشد.
با همان سردرد و تب و حالت تهوع کذایی فکرم از محدوده ی روزمررگی بیرون می رود و به زندگی ام فکر می کنم. به اینکه چرا به من در زندگی خوش نمی گذرد.چرا این همه استرس و فکر و خیال فکرم را پر کرده است.چرا گاهی روزها اینقدر زود می گذرد که تمام فرصت هایم را از دست می دهم و گاهی هم اینقدر دیر می گذرد که زندگی ام به روزمررگی تبدیل می شود.به سکون.به یک باتلاق یا مرداب گندیده. و چرا زود نمی گذرد تا از این مقطع زمانی لعنتی خلاص شوم.من شده ام جمع اضداد. من شده ام نمونه ی عیان یک تناقض.یم پارادوکس.
تمام این افکار مثل یک سیال در ذهنم جریان پیدا می کند و سر دردم را تشدید می دهد.گاهی فکر می کنم که حجم جهان چرا اینقدر کوچک شده که ظرفیت نگه داشتن من را در خود ندارد.یا برعکس.ذهنیاتم چرا اینقدر حجیم شده اند که در این جهان جا نمی شود.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/28 |

فکر می کنم باد یک بینش فلسفی به افراد می دهد.من در یک شب تاریک در یک خیابان سر بالایی پرت و پلا که یک طرفش بیابان است و برهوت راه می رفتم.تنهای تنها.و باد گوشم را پر کرده بود. لباسم گرم بود و سرما را تنها در حاشیه ی صورتم حس می کردم. با موبایلم یک موزیک از یک باند آلمانی گذاشته بودم و آن را به گوشم نزدیک کرده بودم. من از سربالایی بالا می رفتم. در باد غرق شده بودم ،به موزیک گوش می دادم و دستم را با ریتم موزیک عقب و جلو می کردم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/24 |
از فارسی نوشتن و فارسی خواندن خسته شده ام. دوست داشتم در یک کشور انگلیسی زبان دنج مثل یک شهر کم جمعیت کاندایی زندگی می کردم. کتاب انگلیسی می خواندم و از شر این رمان های تکه پاره شده از سانسور خلاص می شدم و این قدر خودم را در نوشتن سانسور نمی کردم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/10 |
دیروز صبح که از خانه بیرون آمدم حتی یک قران هم ته جیبم پیدا نمی شد. کیف پولم را جاگذاشته بودم.بعد از ده دقیقه ای طی مسافت با پای پیاده ،سوار تاکسی که شدم دیدم هیچ پولی ندارم. صد متر که حرکت کرد گفتم پیاده می شوم.دیرم هم شده بود.یک استرس فوق العاده زیاد پیدا کردم.کمی پیاده رفتم. تا اینکه دیدم اتوبوس چند ده متر جلو تر در ایستگاه ایستاده است.خودم را به آن رساندم و سوار شدم.اینجا وقتی که پیاده می شوی باید به راننده اتوبوس بلیط بدهی. بلیط های آن هم مثل تهران نیست که اگر از شرق به غرب آن هم بخواهی بروی کافیست تنها یک بلیط بیست تومانی بدهی. وقتی که می خواستم پیاده بشوم به راننده اتوبوس گفتم:"متاسفانه من بلیط همراهم نیست. عذرخواهی می کنم. " راننده اتوبوس از لفظ قلم صحبت کردن من زد زیر خنده و گفت "متاسفانه که بلیط نداری اشکال نداره"
شاید منظور بدی هم نداشته بود. ولی یک چیز غیر قابل تحمل برای من، مورد تمسخر قرار گرفتن هست.وقتی که از اتوبوس پیاده شدم ، وقتی که با جیب های خالی در خیابان راه می رفتم و سوز سرمای صبح هم تا مغز استخوان هایم نفوذ کرده بود ،احساس کردم که هویتم کاملا از دست رفته است.احساس کردم که شده ام مثل یک موجود بی هویت ، که چون پول ندارد باید مورد تحقیر قرار بگیرد.پول به افراد هویت می بخشد.وقتی که فرد در چنین شرایطی قرار می گیرد به این جمله ایمان می آورد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/05 |
وقتی که بچه بودم راه رفتن های طولانی بر روی عرض کوچک جدول خیابان زشت نبود. وقتی که بچه بودم بوسیدن گونه های یک دختر جرم نبود.خاله بازی سلب مردانگی نمی کرد.شاشیدن پشت یک درخت در کنج کوچه ناهنجاری نبود.
وقتی که بچه بودم می توانستم زارزار گریه کنم و تمام عقده هایم را با قطرات اشک به بیرون پرتاب کنم.و کسی مرا برای این کار سرزنش نمی کرد. و شرمی برای این کار وجود نداشت.
آن روزها خوشبختی خلاصه می شد در قرار دادن یک دانه پفک بین زبان و کام دهان و اجازه دادن به اینکه آب دهان در منافذ پفک نفوذ کند و کاملا خمیرش سازد.خوشبختی خلاصه می شد در خریدن یک یویو از بقالی سر کوچه و بازی کردن با آن.خلاصه می شد در جابجا کردن یک توده ی کوچک خاک یا چند پاره آجر با یک کامیون پلاستیکی.خلاصه می شد در پنهانی بازی کردن با کبریت./با الهام از فرهاد
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/30 |

اینجا در شهری که من هستم هوا سرد شده است و بارش باران بعد از حدود دو ماه از شروع پاییز تقویمی ،تازه پاییز طبیعی را شروع کرده است.من یک بارانی نسبتا بلند پوشیده ، کلاهی کبریتی که یک سایه بان کوچک در جلویش دارد سرم کرده ام . یقه های بارانی را بالا داده ام تا تمام گردنم را بپوشاند ،سرم را خم کرده ام و چانه ام را داخل یقه ی بارانی فرو برده ام. دست هایم را در جیبم کرده و در پیاده رویی خلوت و تاریک در امتداد دیواری دراز راه می روم. به صدای پاشنه های کفشم گوش می دهم. به صدای ماشین هایی که گاهگاه با سرعت به من نزدیک می شوند ،از من عبور می کنند و دور می شوند.و من سوز سردی را که به بینی و گونه هایم برخورد می کند حس می کنم. سعی می کنم سوز را نفس بکشم و آن را تا عمق ریه هایم فرو ببرم. من باز به هیچ چیز نمی اندیشم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/29 |
در تولد یک سالگی ، وبلاگم ، احتمالا سر یکی از پست های اخیر فیلتر شد. امیدوارم این فیلترینگ رفع شود در غیر ایصورت این پدیده به مثابه ی مرگ من در سالگرد تولدم قلمداد می شود. هر چند که کاملا نمی میرم و تقریبا به حالت استحضار یا کما در خواهم آمد . به این خاطر که وبلاگ من با آدرس http://guril.blogfa.ir همچنان در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک و خلوت این دهکده ی جهانی برای خودش می پلکد و گاه گاهی نوایی، جیغی یا ضجه ای از آن بر می خیزد.
فی الحال من دستگاه رایانه ام را به شهرستانی آورده ام که در آن مشغول به تحصیل هستم. و لذا سعی من بر این است که بیشتر خودم را در قید و بند های یک وبلاگ نویس حرفه ای حفظ کنم. هر چند یکی از شعار های من در اینجا سورئال بودن بود.
برای اینکه در ادامه ی مطلب کمتر غر بزنم و بر طبل پوچگرایی بکوبم خبر جدید در مورد زندگی من اینست که به ورزش تنیس روی آورده ام. ورزشی فوق العاده مفرح و پر هیجان. مخصوصا برای منی که اگر بر همین روال تنبلی و کاهلی ادامه می دادم و مجموع تحرکات روزانه ام به مصرف چندی مختصر، کالری منجر می شد تا چند سال دیگر به پیری زودرس مبتلا می شدم .(به این خاطر که پیش از این من کمترین تحرک جسمانی نداشته ام و کوهنوردی را هم خیلی وقت است که کنار گذاشته ام)
وقتی که در زمین خاکی و خلوت تنیس هنگامی که هوا تاریک شده است و نورافکن های زمین روی تو و حریفت زوم می کند و تو سعی می کنی ضربه های حریف را به خوبی پاسخ دهی گویی در حال مسابقه دادن در پر تماشاترین مسابقه ی تنیس در سطح جهان هستی. سایه ی بلندی که که روبرویت روی زمین می افتد حس غریبی را در ذهنت تداعی می کند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/13 |
دو چیز را به فرزندان خویش آموزش دهید:
قدرت نه گفتن و ظرفیت نه شنیدن
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/12 |
تازگي ها خيلي زياد برايم پيش مي آيد كه يك حس تهوع نسبت به همه چيز سراسر دستگاه گوارشي بدنم را تهديد مي كند. طوري مي شوم كه انگار نمي توانم جسمم را و روحم را براي حتي چند ثانيه ي ديگر در يك حالت مانا و ناميرا قرار دهم.مغزم شده است جولانگاه هزار و هزار فكر و ايده.گنجاندن اين همه در يك جمجمه ي چند سانتي متر مكعبي كاري است غير ممكن.
آبان ماه من - گوريل فهيم- يك ساله مي شوم. يك سال پيش بود كه اين صفحه را باز كردم. و در وبلاگ قبلي ام را كه دو يا سه سال در آن مي نوشتم تخته كردم. فقط براي اينكه دوستانم و چند نفر از فاميل ها آن را مي خواندند. و براي همين نمي توانستم سورئال باشم و البته نمي توانستم بگذارم كه نظردهندگان هم سورئال باشند.
من با حجم و بسامد كمتري در اينجا مي نويسم و آن را به روز مي كنم. براي اينكه به كامپيوتر دسترسي ندارم. خوب ... دوست دارم براي كادوي تولد گوريل فهيم در مورد گوريل فهيم نظر بگذاريد.در مورد حرف ها و حديث هاي اين يك ساله.به هر حال من گوريل فهيم باقي خواهم ماند. آن هايي كه فكر مي كنند من فهيم هستم مي توانند اين واژه يعني فهيم را به عنوان همان صفت در نظر بگيرند و آن هايي كه در نظرشان من يك احمق آكنده از بلاهت هستم مي توانند آن را نام خانوادگي من بپندارند. من گوريل فهيم باقي مي مانم و اگر مرگ حادثه اي يا خودكشي تهديدم نكند به همه قول مي دهم تا زماني كه مو و دندان هايم يك رنگ شدند در اينجا بنويسم و بنويسم و بنويسم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/07/29 |
زندگی یعنی در کنج اتاقی نشستن و سه تار را در آغوش گرفتن و ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها با همان چهار تار سه تار نت های تنهایی نواختن. تازگی ها به جمع سه تار زن ها پیوسته ام.یک گوریل تنها که سه تار می نوازد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/07/16 |
1- از اینکه دو تا سه ساعت پشت تلفن با یک دختر صحبت کنم خسته و کسل می شوم. چه قدر سخت هست وقتی که دلت نمی آید صحبت را هم قطع کنی؟ چرا حتما باید با کسی که دوستش داری روزی سه ساعت با تلفن صحبت کنی؟این چه نوع قانونی ست؟
2- بالاخره برای ایمیل در یک رسانه ی معتبر جایگزین فارسی آن را کشف کردم:برق نامه !
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/07/04 |
سال 1917 است.انقلاب بلشویکی روسیه به پیروزی رسیده و در یک روز برفی شهدای انقلاب را طبق آئین سرخ در مراسمی با شکوه و جلال کامل تدفین می کنند. دختری بیست و چند ساله گریه کنان از جمعیت انبوهی که دور تابوت گریگوری ایکسوویچ ایگرگوف یکی از مبارزین انقلاب حلقه زده اند بیرون می آید و خودش را می اندازد روی تابوت او.گریه می کند.جیغ می کشد.و می گوید اگر می خواهید او را دفن کنید باید من را هم کنارش به خاک سپارید. او جلوی تمام آن جمعیت فریاد می زند که اگر ایکسوویچ نباشد انقلاب بلشویکی به چه درد من می خورد؟
و حالا دقیقا نود سال از آن روزگار می گذرد .ایکسویچ در 1917 می میرد و آن دختر کذایی هم احتمالا چند ده سال بعد از او .تمام آن ماجرا تمام شده است.نه به تاریخ پیوسته نه به حافظه ی هیچکسی سپرده شده است. یک اتفاق معمول در میان تمام ماجراهای پرطمطراق یک انقلاب .ولی ما اکنون پس از نود سال آن احساس صادقانه ی دخترک را درک می کنیم و نوعی دلتنگی پوچ گرایانه در دل ما جا باز می کند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/20 |
یاد چندین سال پیش افتادم . که یک تینیجر کوچک بودم.ما آن موقع آپارتمانی می ساختیم که قرار بود خودمان هم در یکی از طبقات آن زندگی کنیم. من همیشه با پدرم به سر زمین می رفتم. اولین باری که احساس کردم بزرگ شده ام وقتی بود که قرار شد من کامیون هایی را که خاکبرداری می کردند در دفترچه یادداشت کنم.با تمام کارگرها و استادکارها دوست بودم و برو بیایی داشتم . اوس کاظم نقاش،ممد گچ کار،اوس حسن، آصف،سامان برق کار،آقای میرزایی، مهندس عباسی ،آقا فانی ،آقا یوسف ،هر کدام از این شخصیت ها برایم کلی خاطره را یادآوری می کنند. اوس کاظم نقاش که کارمند آموزش پرورش بوده و از آنجا اخراجش کرده اند و سر از نقاشی در و پنجره در آورده بود: یک مرد میانسال قد بلند و چهار شانه با صورتی آفتاب سوخته و استخوانی که بعد از خاموش شدن هر کدام از سیگارهایش یکی دیگر را روشن می کرد. لهجه ی ترکی داشت . یک بار به من و پسردایی ام گفت که من به خدا و معاد اعتقاد ندارم. و سر همین موضوع ما کلی از او ترسیدیم که کافر است. ممد گچ کار که معلوم نشد بالاخره از من خوشش می آید یا نه.الان که فکر می کنم می بینم که خیلی جلوی دست و پایش را می گرفتم و همیشه ماله و کاردک هایش را گم و گور می کردم.اوس حسن هم یک پیرمرد دوست داشتنی بود .در اصل مردی میانسال بود که زندگی پیرمردش کرده بود. لاغر و قد کوتاه.  صورت چروکیده و سیاه . چشم های گودبرداشته. و موهای سفید. و یک لهجه ی خیلی قشنگ که نمی دانم برای کدام منطقه بود.شاید شیرازی . و در مورد آقا فانی جوش کار. مردی که بچه دار نمی شد ولی همیشه  وقتی می خواست قسم بخورد می گفت :به جون پسرم علی.آصف که فقط چند سال از من بزرگ تر بود ولی مجبور بود آن همه کار کند و برای مادر و برادرش در قندهار پول بفرستد. برای همین است که افغانی ها را دوست دارم و از کسانی که راجع به آن ها بد می گویند ناراحت می شوم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/05 |
دیوارها همه جا هستند. فضا ها را از هم جدا کرده اند.افراد را از هم دور کرده و طبقات اجتماعی جدا از هم درست کرده است. بین سنین مختلف کشیده شده ،بین نسل ها،بین جنسیت ها. و این مسلما یکی از دلایل عقب ماندگی ماست. می گویند وقتی می خواهی ببینی که یک شهر مرفه است یا عقب مانده و فقیر به معماری اش نگاه کن. و ما در شهر هایمان دیوارهایی می بینیم که کثیفند. دوده گرفته شان. سنگ ها و نمایش ،گله به گله شده است. و پنجره هایش کوچک است و شکسته و شیشه هایش کثیف تر. دیوارهایش بلند است و سیمانی .و ملات بین آجر ها مشخص .همین دیوارهای افسرده و کهنه همه جا کشیده شده اند. دور تا دور ما دیوار است ،برای آنکه ما را در یک اتاق نگه دارند. تا صدایمان درنیاید.مثل گاوهایی که در اصطبل نگه داری می شوند.
یکی از این دیوارهای مشهور که در جامعه ی ما کشیده شده دیوار بین سنین مختلف است. دیوار بین نسل ها. جوانان فقط با جوانانند.نوجوان ها با نوجوان ها. افراد مسن هم با خودشان. خانم های خانه دار با یکدیگر.مردان میانسال با هم. و این باعث می شود دامنه ی ارتباطی ما به همان سن خودمان محدود شود. و با هیچ سن و نسل دیگری ارتباط نداشته باشیم. مثل دهاتی دورافتاده که با هیچ شهر یا روستای مجاوری ارتباط ندارد. هر چه خود می سازد مصرف می کند. 
دوست جدیدی که تازه پیدا کرده ام. یک مرد 40 ساله ی فوق العاده مهربان و با هوش.خوشقیافه و خوش مشرب. جراح و متخصص مغز و اعصاب است. و در رشته ی ما هم درس خوانده.من که واحد تابستانی گرفته ام ،در دانشگاه با او آشنا شدم. هفت سال پیش رشته ی ما را هم تمام کرده است. و امسال که به دنبال مدرک فارغ التحصیلی اش افتاده به او گفته اند که دو واحد درس اختیاری را باید پاس کند.یکی از درس های این تابستانم همین درس دو واحدی است و برای همین ما با هم همکلاس شدیم. دیروز بعد از کلاس یک ساعتی را با هم بودیم و گپ زدیم.هفته ی بعد قرار است به مطبش بروم تا با همدیگر برای امتحان درس بخوانیم.
* من تا دو ساعت دیگر راهی بابلسر می شوم. و  دو- سه روزی نیستم.امیدوارم در این سفر هم چیز های جدیدی ببینم و تجربه کنم تا بیایم و اینجا در موردش بنویسم. به بابلسر که برسم می روم خانه ی یکی از دوست هایم که در آنجاست.از آن جهت که تنها می روم و خانواده یا همراهی با من نمی آید فرصت خوبی است که ساعت هایی را "تنها" در طبیعت و لب ساحل بگذرانم. خودم باشم و دریا. صدای موج دریا باشد و نت های سازدهنی من که با آن میکس می شوند. و پیاده روی های طولانی و تنهایی که همراه است با دیدن  ،بوییدن، شنیدن،و لمس کردن طبیعت.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/24 |
"از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنان که با خود چتری می برند به کار خویش ایمان دارند" آنتوان پابلوویچ چخوف

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/02 |