در زیرزمینی تاریک و نمور ، خلوت و ساکت که نور مهتابی سایه ی سنگینی از اشیاء را بر روی دیوار می اندازد با فیلسوفی تنها نشسته ام.روبروی هم بر روی مبل های سنگین و بزرگ و زهواردر رفته. و فیلسوف چشم های تیز و نفوذپذیرش را به چشمان من دوخته است.چشم هایی مرموز و استثنایی. چشم هایی آکنده از ایهام و ابهام.
و اکنون این سخنان فیلسوف است که بر اندام من لرزه می اندازد. افکاری وحشتناک و جذاب. افکاری ترس آور و متفاوت .متفاوت از تمام ایده ها و مکتب ها:
زندگی تلخ است. تلخ و زهرآور و کثیف. همراه با تمام خدعه ها و نیرنگ ها.زندگی چاه فاضلابی است که بوی گند آن همه جا را در بر گرفته . در حفره های بینی ما نفوذ کرده. عده ای به این بوی نفرت آور خو گرفته اند و آنقدر در بلاهت دست و پا می زنند که هیچ بویی را حس نمی کنند.و عده ای همواره در تمام طول عمر خویشتن این تهوع نفرت بار را حس می کنند.می توان افراد را به چهار گروه افراز کرد.
من مشتاقانه از او در مورد این چهار گروه پرسش می کنم. و او چنین ادامه می دهد:
گروه اول آنهایی هستند که در اوج حماقت هیچ تصوری از عمق فاجعه ندارند. آن ها مست به دنیا می آیند و مست زندگی می کنند و مست می میرند. آن ها حیوان های ابلهی هستند که در زندگی شکاری می کنند و می خورند و دفع می کنند و می خوابند. و فردا روز نیز به همین صورت. و فردا و فردا های دیگر.
سه گروه دیگر آن هایی هستند که بوی گند فاضلاب بینی هایشان را می سوزاند.گروه دوم توجیه گرانند. آن افرادی که درد و الم زندگی سینه شان را پاره کرده . آن هایی که توان تحمل بی عدالتی را ندارند.ذهنشان به درک نیروهای منفی و دنیای کثیف یاری نمی دهد. و به همین خاطر تمام آنچه را که می بینند و می شنوند ،توجیه می کنند. شاعران پیرو و بانی همین گروه افراد هستند.برخی از آن ها مانند مسیح و بودا شکنجه ی زندگی را به گناه کار بودن ما توجیه می کنند و برخی دیگر وعده های شیرین به پیروان خویش می دهند.
گروه سوم بیشتر نویسندگان پوچ گرایند.آن هایی که روشنفکر مآب و تلخ نگر هستند. زندگی را به همان تلخی که هست می پذیرند. و شاید بیشتر از آن.به پوچی می رسند و پایان اندوهناکشان تخدیر و تدخین است.
گروه چهارم فیلسوفان هستند.نه فیلسوفان گوشه نشین بد عنق که اطرافیان ترکشان کرده اند و تا دوران پیری حتی یک رابطه ی جنسی نیز نداشته اند.بل آن فیلسوفانی که در زندگی روزمره همانند مردان و زنان معمولی هستنند.آن هایی که کار می کنند،با اطرافیان ارتباط دارند،ازدواج می کنند ،بچه دار می شوند،با زندگی مبارزه کرده گاهی غالب و گاهی مغلوب. و در عین حال بینشی عمیق نسبت به آنچه که پیرامونشان می گذرد دارند.آن ها می دانند دنیا کثیف است .آن ها بوی فاضلاب را حس می کنند. پوچی طبیعت را می پذیرند.و در عین حال نه مانند گروه دوم آن را توجیه کرده و نه مانند گروه سوم ناامیدی پیشه ی خود می کنند. این چنین افراد تمام تلخی ها را می پذیرند .آن ها را به چالش می کشند و در عین حال گویی هضمشان می کنند. با نوعی روشن بینی و بینش به هر آنچه هست می نگرند و آن را می پذیرند. این ها فیلسوفان حقیقی اند.
فیلسوف اینک از مبل بلند می شود ،به آشپزخانه می رود . وقتی که بر می گردد یک سینی در دست دارد که دو لیوان چای پر رنگ و چند عدد بیسکویت در آن قرار دارد. من دارم به سخنان فیلسوف فکر می کنم. با صدایی گرفته رشته ی افکارم را پاره می کند" حالا می خواهم درباره ی لذت و درک لذت با هم صحبت کنیم." سینی را روی میز کوچکی که بین من و او قرار دارد می گذارد. چایش را بر می دارد. به مبل تکیه می دهد و با هورت بلندی چای را می نوشد...

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/06/31 |
در پستوی ذهن هر کسی خاطراتی است از دلتنگی های گذشته. خاطراتی از دوران کودکی و جوانی. گاهی افراد سکانس هایی از آنچه در زندگیشان گذشته را در عکس هایی یادگاری نگاه می دارند.گاهی در چند واژه و جمله در دفترچه ای. و گاهی در تصاویری متحرک با استفاده از دوربین فیلمبرداری. همیشه یادآوری خاطرات گذشته نوعی حس دلتنگی به او می دهد. همراه با تلخی زود گذر بودن زمان.همراه با نوعی پوچ انگاری زندگی . بهتر است گذشته را فراموش کنیم. این چنین شاید آن تلخ کامی ها و آن دلتنگی های پوچ و بی معنی از میان خواهد رفت اما در عوض شاید احساس هویت خویش را نیز از دست بدهیم. دیگر برایمان هویتی نمی ماند. تاریخی نمی ماند.همه ی ما برای خود و در زندگیمان یک تاریخ داریم. یک تاریخ با فراز و نشیب های بسیار.یک تاریخ با شادکامی ها و تلخی های گوناگون.شاید این تاریخ هر یک از ما باشد که به ما هویت می دهد و ریشه دارمان می کند.هرچند آلبرکامو می گوید "ملت های خوشبخت تاریخ ندارند"

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/06/24 |
چند روز پیش داشتم با یک مترجم آلمانی - فارسی گفتگو می کردم که در دانشگاه هم ادبیات آلمانی تدریس می کند.مطالب جالبی از این گفتگو دریافت کردم.من از او در مورد این پرسیدم که چرا شخصیت حافظ در اشعار گوته وجود دارد ولی در اشعار شاعران کشورهای دیگر نه. پاسخ جالب توجه اینست که اولین سیاحان اروپایی که از ایران دیدار می کنند آلمانی بوده اند. و اولین مترجمان اشعار فارسی همین سیاحان بوده اند. برای همین این اشعار به راحتی در دسترس گوته قرار گرفته است.
من پیش از این در دیوان شرقی و غربی گوته عکس هایی را دیده بودم که نوشته های فارسی گوته را نشان می داد. فکر می کردم که او تا حدی به زبان فارسی آشنایی داشته است. اما با توجه به این دیالوگ متوجه شدم که گوته از روی بعضی جمله های فارسی رونویسی می کرده است.در حقیقت رسم الخط اشعار را نقاشی می کرده .
نکته ی جالب توجه دیگر اینکه سبک شعری غزل توسط حافظ و گوته به ادبیات آلمانی راه پیدا کرده است و امروزه در آلمانی یک سبک جاافتاده و کلاسیک شده است.
و اما در مورد نیچه.من قبلا چند صفحه ای از کتاب چنین گفت زرتشت نیچه را خوانده بودم.البته این کتابی نیست که بتوان مانند یک رمان یا یک کتاب نسبتا سبک آن را مطالعه کرد. بلکه باید برای تک تک جملات آن وقت گذاشت و هر کدام از آن ها را کاملا درک کرد. انگار که یک کتاب سنگین فیزیک یا ریاضی باشد. خیلی از کتاب های فلسفی دیگر به این حد سخت و دشوار نیستند. و می شود با یک سرعت نسبتا زیاد آن ها را خواند. به هر حال زرتشت نیچه زرتشت ایرانی نیست. زرتشت نیچه خود نیچه است. مثل سقراط افلاطون در جمهور. ولی برای من این مطلب جای سوال بود که چرا نیچه زرتشت را قهرمان داستان خود قرار می دهد؟ جمله ی جالی که در این گفتگو در ذهنم مانده است جواب این سوال را می دهد: نیچه ریشه ی اخلاق را با سخنان اولین مرد اخلاق تاریخ پاره می کند.
ولتر چند سالی را در آلمان زندگی کرده.در کاخ سلطنتی فردریش کبیر. وقتی که سرگذشت او را در تاریخ فلسفه می خواندم ،ویل دورانت نقل کرده است که چند وقتی را صرف آموزش زبان آلمانی کرده است . ولی به این دلیل که این زبان بیش از حد سخت بوده از مطالعه ی آن دست کشیده است و گفته که ژرمن ها وقتشان را سر این همه حرف اضافه ی بیهوده در زبان آلمانی تلف کرده اند و این را نشانه ی حماقت آن ها دانسته است.اما مترجمی که من با او صحبت می کردم سختی زبان آلمانی را نشان از دقت مند بودن این زبان می داند. و برای همین است که متون فلسفی گران بهایی به آلمانی نوشته شده است.چرا که هر کلمه و هر حرف در زبان آلمانی اهمیت خاصی دارد. زبان آلمانی یک زبان جزء نگر است. به جزئیات بسیار توجه دارد و برای همین برای فلسفیدن مناسب است. به عکس زبان فارسی یک زبان کل نگر.و مناسب برای شعرسرایی.
زبان فارسی یک مزیت خیلی جالب دارد که همه ی ما با آن آشنا هستیم اما شاید کمتر به منحصر به فرد بودن آن توجه کرده ایم.کلمه های هم قافیه ی فارسی بسیار زیادند. برای همین حتی قصیده هایی هم پیدا می شوند که تا سیصد بیت از یک قافیه استفاده کرده است. اما زبان های دیگر مثل زبان آلمانی به هیچ وجه اینگونه نیستند. شاید برای یک قافیه ی خاص در زبان آلمانی پنج یا شش کلمه بیشتر یافت نشود.
*یک قیاس خیلی جالب هم در مورد اشعار کشورهای اروپایی: شعر فرانسه شعری است احساسی. شعر ایتالیا حماسی ،شعر انگلیس سرد و منطقی و شعر آلمانی متفکرانه و اندیشمند.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/06/02 |
کلمات و تنوع کلمات در مورد موضوع خاصی در یک کشور یا یک جامعه، نشانه ها و مفاهیم جالبی دارند.یک نویسنده ی انگلیسی گفته است همانطور که ما انگلیسی ها راجع به کشتی و دریانوردی واژگان بسیاری داریم ،کلمات عربی که مربوط به شتر و شترسواری است سر به هوا می کشد.
من داشتم در فرهنگنامه ی عمید دنبال کلمه ای می گشتم که چشمم خورد به کلمه ی هوو:وسنی ، دو زن که یک شوهر داشته باشند هر یک هووی دیگری نامیده می شود ، بناخ ،بناج،بنانج،بنانچه، بنج،همشوی و آسنی و وشنی هم می گویند.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/05/19 |
و گوريل دوباره بازگشت. يک بازگشت خسته کننده. با اين حال باز جاده اي را پيش روي خودم مي بينم. من خيلي به اين موضوع فکر کردم که در مورد جهان بيني ام بنويسم. مقداري جهان بيني خودم را براي خودم تعريف کنم. نظرم را در مورد تمام مسائلي که به آن علاقه مندم بنويسم. درست است. ممکن است کسي نظر من را نخواهد بداند. و ممکن است که اين نظرات غير تخصصي که من در مورد چيزهاي مختلف بيان مي کنم تا حد بسياري به چرند و پرند کشيده شود. ممکن است که اين انتقاد بر من رود که نبايد در مورد تمام مسائل و پديده ها فتوا داد. ولي من با اين نقد مخالفم . من مي خواهم در مورد چيزهاي مختلف بينديشم و واکنش هاي عقلاني خودم را در اينجا تشريح کنم .بسط دهم. و همين بسط دادن خود باعث واکنش هاي بيشتر و بيشتر مي شود.می خواهم کالبد ها و اجساد را مانند کودکی های لئوناردو داوینچی بشکافم و آن ها را تشریح کنم. اما اجسادی نه از نوع جانور و موجودات زنده.بلکه از نوع اندیشه و فکر. شريعتي جمله ي جالبي مي گويد: فلسفه آموختن انديشه ها نيست،آموختن انديشيدن است . و اگر ما بياموزيم که چگونه بينديشيم،بياموزيم که چگونه بفلسفيم آنگاه جزوه هايي که در اين کلاس درس نوشته ايم خواندني و ارزشمند مي شود.من اينگونه براي خودم استدلال مي کنم که با استفاده از ابزار مغز، که در داخل جمجمه ام قرار گرفته است ،پديده هاي جامعه و جهان را تجزيه و تحليل کنم. مي خواهم از يک نقطه ي صفر شروع کنم. فکر کنم طالس بود که مي گفت اگر به من نقطه ي مبداي را نشان دهيد به آنجا خواهم رفت و جهان را به لرزه در خواهم آورد. و ما بايد نقطه ي صفري را انتزاع کنيم و از آنجا جهان را به زلزله وا داريم. نقطه ي صفر من دقيقا از همين سطور آغاز مي شود. بايد مانند انديشمندان رنسانس بر همه چيز شک ورزيم. اگر مي خواهيم مبدا صفر ما خارج از اين جهان باشد ، بر ماوراي آن قرار داشته باشد بايد آن را از تمام اعتقادات و تعصبات مبرا سازيم .

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/04/17 |