تا چند سال پیش من و همه ی هم نسلانم،همه ی هم سن و سالهای خودم ،به اصطلاح بچه مدرسه ای بودیم. در سراسر جهان از ایرانش گرفته تا فرانسه و آمریکا مایی که teenager بودیم صبح از خواب بلند می شدیم،مدرسه می رفتیم،عصر ها دنبال مشق و درس و شب هم خواب سر وقت.تقریبا همه یک روند زندگی مشخص داشتیم. همه در عالم ویژه ای بودیم که بزرگ تر ها و دولت ها برایمان تدارک دیده بودند.همه مثل یک کاروان مسافر پر جمعیت بودیم که در راهی مشخص قدم می گذاشتیم.ولی پس از گذشت این سال ها انگارآن راه مشخص به پایان رسیده و بی نهایت مسیر متفاوت در برابر این کاروان قرار گرفته است.همه از هم جدا می شوند و هر کدام به راهی مشخص می روند. افراد از هم فاصله می گیرند . ما و تمام آن کسانی که در پشت میز مدرسه در کنار هم می نشستیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم، تبدیل می شویم به افرادی متفاوت، در وضعیت ها و طبقات اجتماعی مختلف.یکی را می بینی معتاد شده است،یکی مرده ،یکی رفته است خارج از کشور زندگی می کند،یکی فرد مشهوری شده،یکی فوق العاده ثروتمند .یکی سر از هاروارد در آورده ،یکی دیگر مثل من سر از دانشگاه آزاد شهرستان. یکی دنبال علاقه اش رفته و کارگردان سینما شده ،یکی مثل من نویسندگی،آنچیزی را که فکر می کردم می توانم در آن خودی نشان بدهم رها کرده ام و چسبیده ام به ضرب و تقسیم و تانژانت و کسینوس.
قبلا که در مدرسه بودیم،اگر سال سوم دبیرستان بودیم ،سال های دوم و اول دبیرستان را کوچک می شمردیم و فکر می کردیم که از لحاظ فکری و جسمانی از ما خیلی پایین ترند.الان هم باز مقداری از همان طرز فکر را یدک می کشیم. و بعد دچار شگفتی می شویم که چطور از ما کوچک تر ها با این سرعت از ما سبقت گرفته اند.پای ماهواره که می نشینم اینجور تفکرات و شاید به نوعی حسادت ها خیلی فکرم را مشغول می کند.یک پسر هفده ،هجده ساله جزء مشهورترین و ثروتمند ترین خواننده های جهان است. پسر نوزده ساله ی بی نظیر بوتو می خواهد بشود نخست وزیر پاکستان .فلان هنرپیشه ی مشهور هالیوودی بیست و چند ساله.
مثل اینکه یواش یواش باید عادت کنم که رویاهای بچگی و جوانی ام دیگر دلیلی برای وجود داشتن ندارند. اینکه دیگر باید از آن رویاپردازی ها فاصله گرفت. باید خودم را به عنوان یک فرد معمولی در این جامعه بپذیرم. به عنوان یک مهندس که جایی استخدام می شود و پولی می گیرد و خانواده ای را می چرخاند.آن ابرمردی که از خودم در ذهنم می آفریدم انگار به وجود نخواهد آمد. یک فرد مولتی میلیونر ،شهرت جهانی به خاطر بازیگری، نویسندگی ،خوانندگی یا کارگردانی.یک رهبر سیاسی تاثیر گذار.زندگی مرفه.مسافرت با یک کشتی شخصی. رانندگی با لامبورگینی در جاده های دامنه ی آلپ. یا حتی آن وبلاگ نویسی که وبلاگش در صدر وبلاگ های پربیننده ی فارسی قرار بگیرد و یک شهرت مجازی در دنیای واقعی و مجازی کسب کند (این شاید یک تفکر ایده آلیستی بود که سه سال پیش که وبلاگ نویسی را شروع کردم و تقریبا هر روز خزعبلاتی منتشر می کردم در ذهنم وجود داشت.هنوز هم وجود دارد.وقتی وبلاگ هایی مثل زهرا و نوشی وجوجه هایش ،سردبیر خودم ،ویولت یا از زندگی را می خوانم اینجور احساس رقابت ها یا حسادت ها بیشتر در من به وجود می آید.) و چه شب هایی که با دوستم احسان در خیابان انقلاب بالا و پایین می رفتیم،در کافه فرانسه ایستاده قهوه ی فرانسوی می نوشیدیم و من خودم را نویسنده ی مشهوری می دیدم که در محافل ادبی پاریس سخنرانی می کنم و احسان خودش را موزیسین مشهوری که ارکستر سمفونی وین را رهبری می کند و موهایش را در هوا می رقصاند.از خیابان نوفل لوشاتو رد می شدیم و زنگ سفارت فرانسه را می زدیم تا یک کاتالوگ جهت راهنمایی مهاجرت به فرانسه بگیریم.یا در چهارراه استانبول می رفتیم سراغ سفارت آلمان یا در میدان آرژانتین سفارت اتریش.
باری تمام این ها و خیلی چیز های دیگر همه فانتزی های من بوده اند و تا حدی هنوز هم هستند. شرمی از گفتن در باره شان هم ندارم.اینجا کسی من را نمی شناسد و روی ژست شخصیت حقیقی ام در بین اطرافیانم تاثیری نخواهد گذاشت.
به هر حال کم کم باید از فانتزی هایم فاصله بگیرم و واقع گرا تر باشم.هر چه باشد چند روز دیگر تولدم هم هست و نباید فراموش کنم که یک جورهایی بزرگ شده ام و از آن گوریل نویسنده ی کارگردان بازیگر مولتی میلیونر رئیس جمهور وبلاگ نویس دون ژوان فرانسوی ایرانی تبار، دیگر خبری نیست.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/10/10 |
اگر مجموع پول حسن و علی 436 تومان باشد و علی 80 تومان از حسن بیشتر داشته باشد پول علی و حسن هر کدام چند تومان است؟
اگر مجموع سن فاطمه و خواهرش 26 سال باشد ،12 سال دیگر، مجموع سن آن ها چقدر خواهد بود؟
اگر فاطمه 7 سال از خواهرش بزرگ تر باشد ،12 سال دیگر فاطمه چند سال از خواهرش بزرگ تر است؟
فهماندن تمامی این سوال ها و امثال آن دیشب شده بود وسیله ای برای تعذیب ذهن من.سر درد گرفته بودم. و نمی توانستم به دخترعموی یازده ساله ام بفهمانم که چطور این مسائل حل می شوند. هر کاری کردم،با هر روشی که خواستم توضیح بدهم باز شکست می خوردم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/10/06 |
حوصله ی نوشتن ندارم.یا بهتر است بگویم چیزی برای نوشتن ندارم.بیشتر وقتی ایده ای در ذهنم جرقه می زند که من را وادار به نوشتن کند که اتفاق جالبی برایم پیش آمده باشد.فکرم به چیز خاصی زوم کند یا اینکه به هر حال یک چیز خاص و سوژه ی جالب گیر آورده باشم.وقتی هم که کتابی چیزی می خوانم باز می شود نوشت.ولی الان نه کتابی می خوانم نه سوژه ای برای نوشتن دارم. حالم نه خوب است نه بد.معمولی ام.بی تفاوت از تمام چیزها و کس ها.دو تا امتحان دادم. نتایجش خوب بود و برای همین زیاد احساس ناراحتی نمی کنم.خوب هم نیستم به این خاطر که دلیلی برای خوب بودن پیدا نمی کنم.همه چیز معمولی است و یکسان.ولی مثل اینکه یک چیز جالب برای نوشتن به ذهنم رسید:
دیروز پدرم از کرج به من که در شهرستانم زنگ زد و گفت یک دوربین دیجیتال سونی W200 خریده است.
با اینکه عکاسی را دوست دارم ولی فکر نمی کنم بخواهم در این حرفه با این دوربین یدی نشان دهم.من دوست دارم از جامعه عکس بگیرم.از مردم.از خیابان ها و کوچه ها. و در حال حاضر چنین کاری یعنی دردسر.خیلی راحت دوربینت را ضبط شده خواهی دید.مردم هم تقریبا جنبه اش را ندارند.اگر چند نفری در خیابان رد شوند و یکی بیاید از آن ها عکس بگیرد ،احتمال دارد که مورد تهاجم قرار بگیرد.برای گوریل محافظه کار و ترسویی مثل من عکاسی در ژانر اجتماعی در این مرز و بوم کار نان و آبداری نخواهد شد.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/10/03 |