تبليغاتX
گوریل فهیم
مردم دنیا به دو دسته تقسیم می شوند:آن ها که خودشان را با آب می شورند و آن ها که خودشان را با دستمال تمیز می کنند.تمام این مردم هرچقدر هم اینترنشنال و جهانی فکر کنند و هرچقدر هم به تعصبات ملی و نژادی شان پشت کنند باز روی سامانه ی نظافتی خود تعصب ویژه ای دارند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/30 |
کنار خانه مان یک مغازه یا به نوعی یک بقالی باز شده است. کسی که مغازه را باز کرده است پسر جوانی است که فکر کنم دو یا سه سالی از من کوچک تر است.قبل از این تقریبا هر روز می رفتم و دو نوع از محصول هایش را پشت سر هم می خریدم.کارت اینترنت و شکلات dream. ده تا ده تا شکلات dream می خریدم. چند دفعه ی آخر تا من وارد می شدم و سلام می کرد می گفت چند تا شکلات می خواهی و کارت اینترنت چند ساعته.برادرم که رفته بود به سفارش من شکلات بخرد گفته بود که به برادرتان بگویید سایز بزرگ آن هم آمده است....من هم خیلی روی حرف افراد حساسم.ببینم کسی می خواهد دستم بیندازد یا از من سوژه ای بگیرد فوری به من بر می خورد و از آن فرد فاصله می گیرم.البته شاید چنین قصدی را نداشته باشد.به هر حال برای همین چند روزی می شود که شکلات های خونم را از مغازه ای آن ور تر تهیه می کنم.
از این ها گذشته یک جور هایی به این پسرک حسودی ام می شود.شاید خودم را با او مقایسه می کنم.البته این بیشتر به همان مثل مرغ همسایه غاز است شباهت داری.ولی خودم را در حالتی تصور می کنم که جای او باشم ،سرم نسبتا خلوت باشد،کنج آن مغازه ی خلوت بنشینم و کتاب بخوانم و داستان بنویسم.در چنین وضعیتی می توان به یک مستمری ثابتی هم برای گذران زندگی امیدوار بود. نمی دانم.شاید چنین طرز فکری خیلی احمقانه باشد و از تنبلی من برای ادامه ی شرایطی که در آن هستم نشات گرفته باشد.به هر حال این یکی از ایده آل های مهم من هست.یک نویسنده ی حرفه ای...تازگی ها دارم به این فکر می کنم که مدرکم را گرفتم مسیر زندگی ام را تغییر دهم .
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/28 |
سوز گداکش زمستان
با ویراژ لای دانه های برف
هرچند بی رحم ولی نجیب

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/26 |
 -
تقریبا از همه چیز خسته شدم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/25 |
عروسک ها و نقاشی ها دنیای بچه ها را نشان می دهند.یک عروسک بزرگ ،یک خرس یا گوریل پشمالوی بزرگ با قیافه ای مهربان که هم قد یک بچه ی پنج شش ساله می شود نشان دهنده ی یک دنیای شاد است.یک دنیای بدون ناراحتی و دغدغه. ولی یک عروسک پلاستیکی کهنه ی کوچک با لباس و موی کثیف که یک پایش تعمدا قطع شده است نشان دهنده ی چه چیز می تواند باشد؟در صورتی هم که این تنها عروسکی باشد که آن دختر شش ساله از همان اول که خودش را می شناخته داشته است.من اگر جای آن دختر باشم دوست دارم بروم داخل خیابان جیغ بزنم و گریه کنم و بگویم من گناهی نکرده ام که در اینجا زندگی می کنم.مگر من شش ساله چقدر تحمل دارم ؟ من دوست دارم یک عروسک بزرگ داشته باشم.خیلی بزرگ . طوری که کاملا بغلش کنم . و صورتم را روی موهای صاف و لطیف سینه اش بالا و پایین کنم. و بویش بکشم.نوی و تمیزی اش را بو بکشم.
شبکه ی بی بی سی گزارشی داشت از اینکه در طول جنگ عراق و آمریکا صد و پنجاه هزار نفر عراقی کشته شده اند.گزارشگر بی بی سی مهمان یک خانواده ی عراقی شده که پدر آن خانواده پایش در بمب گذاری قطع شده بود.اول پای قطع شده ی آن پدر را دیدم که در یک اتاق به هم ریخته ی شلوغ به کمک عصا راه می رود. و بعد یک دختر پنج شش ساله ی بور و خوشگل. با چشم های درشت و لپ های باد کرده. دوربین روی عروسک دختر زوم می کند.یک عروسک کوچک کهنه با نامرغوب ترین نوع پلاستیک دنیا. عروسک دست پدر است. و بعد دختر آن را از دست های پدرش می قاپد.در همین لحظه دوربین پای عروسک را نشان می دهد.عروسک فقط یک پا دارد.پای دیگرش از لگن پلاستیکی آن کنده شده است.دختر مو بور جلوی دوربین می گوید پای این عروسک توی بمب گذاری مثل پای بابام قطع شده است.
در نهایت گزارشگر گفت این تنها، وضعیت یک خانواده ی عراقی از تمام خانواده های عراقی است .و من می گویم :یک ملت چقدر باید بدبخت باشد؟ هشت سال جنگ با ایران.جنگ یک ساله با کویت و حالا چهار سال جنگ با آمریکا.
عکس:بزرگراه مرگ 

پ.ن:۱۵ بهمن که امتحاناتم تمام می شود بر می گردم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/20 |
اگر آدرس guril.blogfa.ir هم روزی مانند آدرس guril.blogfa.com مسدود شود اولین آدرسی که حدس می زنید من به آنجا رفته باشم چیست؟

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/19 |
دچار یک بطالت مفرط شده ام که تا به حال در سال های اخیر دانشگاه نظیر نداشته است.به همین خاطر شاهرگ های قلبم به دلیل اضطراب انگار با مشکل حمل و نقل خون مواجه شده اند.به این فکر می کنم که آینده ی نسل ما خیلی مبهم است. من واقعا این ابهام را با تمام وجود درک می کنم.با این وضعیت شغلی موجود در جامعه بدیهی است که راهی جز گرفتن مدرک کارشناسی ارشد باقی نمی ماند. بعد از آن هم دو سال سربازی پیش روی ماست . بدین صورت آینده ی من نوعی تا "حداقل" پنج سال دیگر به همین صورت کذایی باقی خواهد ماند. به قید حداقل توجه ویژه نمایید.اسفناک ترین بخش ماجرا اینست که گاهی به خصوص در هنگام امتحانات فکر می کنم من راهم را اشتباه آمده ام.به عقب سر بر می گردانم می بینم که راه برگشت نیست. به جلو که نگاه می کنم می بینم پنج سال دیگر به مقصدی تیره و مات مانده است. به زیر پا که نگاه می کنم می بینم راه خاکی و نمونه ی عیان یک کوره راه است که به اشتباه وارد آن شده ام.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/18 |
اینجا در وبلاگ انگلیسی تازه افتتاح شده ام می توانید اولین پست آن را بخوانید.امیدوارم که بتوانم ادامه اش بدهم.همانطور که تا ابد اینجا را ادامه خواهم داد.یکی از انگیزه ها برای ادامه دادن به یک وبلاگ اینست که مخاطب های خوبی داشته باشی.و همین باعث می شود که همچنان ادامه دهی. ولی وبلاگ های انگلیسی را که نگاه می کنم می بینم که خیلی بی رونق تر از وبلاگ های فارسی هستند. شاید به این خاطر باشد که من لانه ی وبلاگ های خوبشان را پیدا نکرده ام. لانه برای اینکه وبلاگ های خوب همه با لینک به همدیگر مرتبط هستند و می توانی از آنجا به بقیه ی وبلاگ های دیگر هم دسترسی پیدا کنی. با این حال یکی از آن لانه ها شاید همین وبلاگ گروه 360 باشد. خوب طبیعی هم به نظر می رسد. محیط ۳۶۰ امکانات خوبی برای نوشتن وبلاگ انگلیسی در دسترس می گذارد. مثل امکان آپلود کردن عکس و همینطور تصحیح غلط های املایی.
انگلیسی نوشتن هیجان زیادی به من می دهد.شاید به این خاطر که احساس می کنم وارد فرایند جهانی شدن شده ام. و از جامعه ی بسته ی خودمان فراتر رفته ام.هرچند که مخاطب های آن فعلا دوستانی هستند که از اینجا به آنجا لینک می شوند. و من مانده ام حالا چه جور مخاطب خارجی پیدا کنم. و آیا واقعا کسی حوصله دارد این ها را بخواند. من دست گذاشته ام روی پاشنه ی آشیل مخاطب خارجی که فکر می کنم خیلی دوست دارد بداند در ایران چه می گذرد.این شاید برای خیلی ها جالب توجه باشد. به هر حال اگر آشنای خارجی دارید به وبلاگ من لینکش بدهید و بگذارید کمی در هوای جهانی شدن آزادی نوشتن را استشمام کنم.
آدرس ساده سازی شده ی وبلاگ هم متعاقبا اعلام خواهد شد.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/17 |
1-مردم بعضی از کشورها عادات عجیب و غریبی دارند .وقتی که اعمالشان را نگاه می کنم یک جورهایی انگشت به دهان می مانم.مانده ام آیا واقعا این ها همنوعان ما هستند یا نه.آن ها گوششان را سوراخ می کنند.زن هایشان توی چشمهایشان میله فرو می برند. زن ها و مردها روی چشم هایشان شیشه می گذارند.توی دهانشان چیزی مثل کرم می مالند.این کار را نشانه ی شخصیت و فرهنگ هم می دانند.اتفاق افتاده که در این جوامع چیزی حدود صد هزار نفر دور هم جمع می شوند و همه ی این ها فقط به یک تکه پلاستیک نگاه می کنند که این ور و آن ور می رود. جالب این است که با مشاهده ی این پلاستیک به هیجان هم می آیند.جیغ و هوار هم می کشند.  بعضی هایشان را دیده ام یک جایی می ایستند ، سرشان را در هوا تکان می دهند ،موهای درازشان این ور و آنور می رود و دست هایشان را احمقانه تکان می دهند.یکی از احمقانه ترین کارهایشان اینست که توی بدنشان سوزن فرو می کنند.خودشان را از کوه می اندازند پایین. یا حتی سه روز از کوه بلندی بالا می روند و بعد که رسیدند به قله ی کوه بدون اینکه آن بالا هیچ کاری انجام داده باشند برمی گردنند می آیند پایین.گردن بعضی هایشان را آویزان می کنند به یک تکه طناب تا خفه شوند و بمیرند.
2-ما وقتی به صورت و ظاهر افرادی که در قبایل آفریقایی زندگی می کنند نگاه می کنیم از تعجب شاخ در می آوریم .روی گونه هایشان با رنگ های تند قرمز و آبی و سیاه نقاشی می کنند. توی غضروف دماغشان میله فرو می کنند.در بعضی از جاها معیار زیبابی زن هایشان این است که گردنشان دراز تر باشد.برای همین گردنشان را داخل یک لوله ی استوانه ای شکلی می کنند تا آن را دراز نگه دارند.گوشت خام می خورند. توی فیلم آپوکالیپتو می شود خیلی دیگر از این عادات را دید.هر چند جریان آن فیلم در آمریکای جنوبی می گذشت.
3-اگر یکی از افراد آن قبایل آفریقایی بیاید و به عنوان توریست، کشوری مثل ایران ما را ببیند حتی ممکن است از تعجب سکته کند و بمیرد.تمام آن چیزهایی که در بند یک توصیف شد را در ایران مشاهده می کند .مشاهداتش را در وبلاگش می نویسد و خواننده های قبیله اش هم پیش خودشان می گویند عجب افراد دیوانه ای آنجا زندگی می کنند.ممکن است برای ما امری عادی شده باشد که زن ها گوششان را سوراخ می کنند و به آن گوشواره می بندند.یا با مداد زیر چشمشان خط می کشند.مردان و زنان عینک می زنند.از خمیردندان استفاده می کنند.در استادیوم آزادی می روند و چیزی حدود صد هزار نفر برای یک توپ پلاستیکی خودشان را به آب و آتش می زنند.برای ما نبوغ رهبر ارکستری که با شدت دست و سرش را تکان می دهد مایه ی تحسین است نه نشانه ی تعجب.با اینکه می ترسیم ولی ماتحتمان را در اختیار آمپول زن قرار می دهیم.بعضی ها خودشان را با چتر نجات از صخره ی کوه می اندازند پایین تا مقداری در هوا،هواتنی کنند.خیلی ها می روند قله ای را فتح می کنند ،استراحتی می کنند ،احتمالا پرچمی آنجا قرار می دهند و بعد بر می گردند پایین.
4-با این تفاسیر ما هم نباید تعجب  کنیم اگر مردان در اسکاتلند دامن می پوشند. اگر مادران و پدران به همراه بچه هایشان در جزیره ی FKK ی اتریش لخت و عور کنار ساحل راه می روند و در رستوران غذا می خورند. اگر در اروپا مردان ایستاده ادرار می کنند .(از این جهت من هم خیلی وقت ها اروپایی ام) اگر پسران طرفدار هیپ هاپ و رپ گوشواره می بندند ، اگر در برزیل مردم برنج و موز پخته می خورند.اگر در چین مردم از گربه گرفته تا چشم گوریل ها را با اشتهای وصف ناپذیری به عنوان دسر می بلعند. اگر در ژاپن مردم به نشانه ی احترام جلوی پای دیگران سجده می کنند.اگر در هند مشت مشت فلفل داخل غذاهایشان می ریزند.اگر اعراب در زمان مشخصی چندین زن دارند (هرچند برای ما زیاد دور از تصور نیست) اگر در آفریقا مردم توی دماغشان سوزن فرو می کنند. اگر مرتاضان هندی با پای برهنه  از روی زغال مشتعل راه می روند.
پ.ن:ایده ی این نوشته از کتاب لذات فلسفه ی ویل دورانت بود.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/16 |
ایده آل هایم همچنان در ذهنم مثل مگس هایی این ور و آنور می روند و غشای داخلی جمجمه ی سرم را ریش ریش می کنند. گاهی فکر می کنم کارشناسی ارشد را که تمام کردم، بروم هندی،مالزی ای ،کانادایی،دکترایم را بگیرم و برگردم ایران،استاد دانشگاه بشوم و کارم را به صورت حرفه ای دنبال کنم.اگر مقداری خودم را سفت کنم و شتابم را بیشتر،می توانم به چنین ایده آلی برسم. ولی باز به خودم می گویم با این ایده آل تا هشت یا نه سال دیگر وضعیتم به همان حالتی خواهد بود که الان در آن هستم.یک شخصیت دانشجو واری که عینک ته استکانی(غلط املایی؟!) گرد را با یک کش که افتاده است پشت سرش روی صورت نگه داشته و گوژ ناجوری کرده است و سرش را فرو برده بین صفحات کتاب، در حالی که از فاصله ی سه یا چهار سانتی متری دارد نوشته ها را نگاه می کند زیر نکته های مهم کتاب خط می کشد.تا نه سال دیگر من باید یک چنین کاراکتری داشته باشم.
ایده آل های دیگرم را فردا و فردا ها می نویسم. باید زود بخوابم تا فردا صبح ساعت شش و هفت صبح بروم کتابخانه ی دانشگاه جا بگیرم. موقع امتحانات همه یاد درس خواندن می افتند و کتابخانه ی دانشگاه مثل اتوبوس های داخل شهری شلوغ .راستی می دانید که من فرجه نیامدم تهران و همین جا ماندم؟
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/15 |
نمی توانم تصور کنم که توی استادیوم نشسته باشم و از آن بالا یک نارنجک پرت کنم بالای سر افرادی که در ارتفاع پایین تری از من قرار دارند.نمی توانم تصور کنم که یک نفر هم نوع خودش را بکشد.قتل های زنجیره ای، ترور ، به سلاخی کشیدن همدیگر ، و از این نوع جنایت ها قابل تصور نیستند.غیر از آدم ها تنها در جامعه ی گرگ ها هم نوع کشی وجود دارد. و آن هم تنها در هنگامی است که گله ،غذایی پیدا نکند.در این حال یک گله گرگ دور هم حلقه می زنند و به چشم های هم خیره می شوند.اگر یکی از گرگ ها کوچک ترین ضعف یا ترسی از خودش نشان بدهد بقیه به سمت آن حمله ور می شوند و  آن را می کشند. اینجا یک گرگ به خاطر گرسنگی گرگ های دیگر کشته می شود و در ضمن با کشتن ضعیف ترینشان یک اصلاح نژادی هم در گله به وجود می آید.
به این دلیل که یک گوریل دوست دار توحش و بدویت هستم و آن را یک نوع ارزش می دانم، یک جورهایی منزجر می شوم  اگر به قتل یا کشتن صفت متوحشانه و بدوی نسبت بدهم. چرا که در قانون جنگل هم ، هم نوع کشی یا هم نوع آزاری وجود ندارد. توحش موجود در جنگل از نوع تنازع بقاست .نه از نوع توحش سادیسمی آدم ها.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/13 |
یک مثل قدیمی هست که می گوید اگر می خواهی به کسی کمک کنی به جای اینکه به او یک ماهی بدهی ،ماهیگیری را یادش بده. به نظر من گذاشتن صد یا دویست تومان کف دست یک گدا در گوشه ی خیابان نه درد آن گدا را دوا خواهد کرد و نه درد تمام گداهای این کشور را. شاید تنها از لحاظ روانی به آرامش خاطر من کمک کند یا اینکه از لحاظ مذهبی باعث شود که در آن روز با دل و جرات بیشتری از خیابان رد شوم و گاهی به خیال اینکه امروز خودم را بیمه کرده ام حتی بپرم جلوی ماشینی که با سرعت صد و بیست دارد از وسط خیابان رد می شود.اگر عادت به کمک کردن دیگران کنیم باعث خواهد شد که آچار فرانسه ی آن ها شویم. باعث شود مورد سوء استفاده ی ابزاری قرار بگیریم.اگر از نمونه ی مالی آن بگذریم که بیست تومان هم از جیبم در نمی آید که به گدایی بدهم، شاید بیشتر از سی بار به این و آن درس یا قسمتی از درسی را طی جلسه یا جلساتی تدریس کرده ام تا مثلا آن درس را پاس کند یا آن را یاد بگیرد.و همین شده است که در دانشگاهمان همه به هم بگویند که برو پیش فلان گوریل فهیم تا فلان درس را با تو کار کند.بیشتر هم وقتی این موضوع دچار سوزش می شود که آقای ایکس در طول ترم خوشگذرانی ها و دختربازی هایش را کرده است ،سر هیچکدام از کلاس های آن درس هم حاضر نشده است و نهایتا در حالی که من هم در فرجه و موقعیت استراتژیک زمانی قرار می گیرم بیاید خواهش و التماس که در بیست و اندی جلسه آن درس را کاملا به او آموزش بدهم و تمرین های کتاب را برایش حل کنم و نمونه ی آزمون ها را جواب بدهم و پروژه اش را هم انجام دهم. در چنین حالتی به هر حال مطمئنا با آن مشت های چند اسب بخاری گوریلانه مواجه می شوند ولی در حالات خفیف تر آن باز سعی می کنم آن جمله ی مشهور خودم را در به حیطه ی اجرا بگذارم.آنجا که می گویم:
به فرزندان خویش دو چیز را آموزش دهید:قدرت نه گفتن و ظرفیت نه شنیدن.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/11 |
ساعت هفت و هشت عصر که می شود دیگر خودم تنها در سالن کتابخانه می مانم .همه می روند خانه شان. من پشت آن میز و صندلی های چوبی می نشینم،آهنگ های جدیدی را که در حافظه ی موبایلم ریخته ام گوش می دهم، آهنگ های فوق العاده ای از خولیو،دیوید گلیمور،لئوناردو کوهن،سلن دیون،ماریا کری. و غرق می شوم در فرمول ها و جایگذاری ها و جمع و تفریق ،ضرب و تقسیم ها.بودن در کتابخانه ی خلوت و ساکت، با لمس گرمای مطبوع چوب و لم دادن روی صندلی طوری که انگار روی آن دراز کشیده ام از آن لحظه هایی است که دوست دارم همیشه ادامه پیدا کند و هیچ وقت نایستد.
چند سال پیش یک جمله از لویی پاستور خوانده بودم تحت این مضمون:"روزگارتان را در آرامش کتابخانه ها و آزمایشگاه هایتان بگذرانید و با مطالعه و تحقیق سعی کنید علم را یک پله به بالا ببرید."هر چند در این زاویه ی دورافتاده از جهان ما باید سعی کنیم خودمان را یک پله به علم نزدیک تر کنیم ولی این جمله ی پاستور نوستالوژی خاصی دارد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/10 |
تا چند سال پیش من و همه ی هم نسلانم،همه ی هم سن و سالهای خودم ،به اصطلاح بچه مدرسه ای بودیم. در سراسر جهان از ایرانش گرفته تا فرانسه و آمریکا مایی که teenager بودیم صبح از خواب بلند می شدیم،مدرسه می رفتیم،عصر ها دنبال مشق و درس و شب هم خواب سر وقت.تقریبا همه یک روند زندگی مشخص داشتیم. همه در عالم ویژه ای بودیم که بزرگ تر ها و دولت ها برایمان تدارک دیده بودند.همه مثل یک کاروان مسافر پر جمعیت بودیم که در راهی مشخص قدم می گذاشتیم.ولی پس از گذشت این سال ها انگارآن راه مشخص به پایان رسیده و بی نهایت مسیر متفاوت در برابر این کاروان قرار گرفته است.همه از هم جدا می شوند و هر کدام به راهی مشخص می روند. افراد از هم فاصله می گیرند . ما و تمام آن کسانی که در پشت میز مدرسه در کنار  هم می نشستیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم، تبدیل می شویم به افرادی متفاوت، در وضعیت ها و طبقات اجتماعی مختلف.یکی را می بینی معتاد شده است،یکی مرده ،یکی رفته است خارج از کشور زندگی می کند،یکی فرد مشهوری شده،یکی فوق العاده ثروتمند .یکی  سر از هاروارد در آورده ،یکی دیگر مثل من سر از دانشگاه آزاد شهرستان. یکی دنبال علاقه اش رفته و کارگردان سینما شده ،یکی مثل من نویسندگی،آنچیزی را که فکر می کردم می توانم در آن خودی نشان بدهم رها کرده ام و چسبیده ام به ضرب و تقسیم و تانژانت و کسینوس.
قبلا که در مدرسه بودیم،اگر سال سوم دبیرستان بودیم ،سال های دوم و اول دبیرستان را کوچک می شمردیم و فکر می کردیم که از لحاظ فکری و جسمانی از ما خیلی پایین ترند.الان هم باز مقداری از همان طرز فکر را یدک می کشیم. و بعد دچار شگفتی می شویم که چطور از ما کوچک تر ها با این سرعت از ما سبقت گرفته اند.پای ماهواره که می نشینم اینجور تفکرات و شاید به نوعی حسادت ها خیلی فکرم را مشغول می کند.یک پسر هفده ،هجده ساله جزء مشهورترین و ثروتمند ترین خواننده های جهان است. پسر نوزده ساله ی بی نظیر بوتو می خواهد بشود نخست وزیر پاکستان .فلان هنرپیشه ی مشهور هالیوودی بیست و چند ساله.
مثل اینکه یواش یواش باید عادت کنم که رویاهای بچگی و جوانی ام دیگر دلیلی برای وجود داشتن ندارند. اینکه دیگر باید از آن رویاپردازی ها فاصله گرفت. باید خودم را به عنوان یک فرد معمولی در این جامعه بپذیرم. به عنوان یک مهندس که جایی استخدام می شود و پولی می گیرد و خانواده ای را می چرخاند.آن ابرمردی که از خودم در ذهنم می آفریدم انگار به وجود نخواهد آمد. یک فرد مولتی میلیونر ،شهرت جهانی به خاطر بازیگری، نویسندگی ،خوانندگی یا کارگردانی.یک رهبر سیاسی تاثیر گذار.زندگی مرفه.مسافرت با یک کشتی شخصی. رانندگی با لامبورگینی در جاده های دامنه ی آلپ. یا حتی آن وبلاگ نویسی که وبلاگش در صدر وبلاگ های پربیننده ی فارسی قرار بگیرد و یک شهرت مجازی در دنیای واقعی و مجازی کسب کند (این شاید یک تفکر ایده آلیستی بود که سه سال پیش که وبلاگ نویسی را شروع کردم و تقریبا هر روز خزعبلاتی منتشر می کردم در ذهنم وجود داشت.هنوز هم وجود دارد.وقتی وبلاگ هایی مثل زهرا و نوشی وجوجه هایش ،سردبیر خودم ،ویولت یا از زندگی را می خوانم اینجور احساس رقابت ها یا حسادت ها بیشتر در من به وجود می آید.) و چه شب هایی که با دوستم احسان در خیابان انقلاب بالا و پایین می رفتیم،در کافه فرانسه ایستاده قهوه ی فرانسوی می نوشیدیم و من خودم را نویسنده ی مشهوری می دیدم که در محافل ادبی پاریس سخنرانی می کنم و احسان خودش را موزیسین مشهوری که ارکستر سمفونی وین را رهبری می کند و موهایش را در هوا می رقصاند.از خیابان نوفل لوشاتو رد می شدیم و زنگ سفارت فرانسه را می زدیم تا یک کاتالوگ جهت راهنمایی مهاجرت به فرانسه بگیریم.یا در چهارراه استانبول می رفتیم سراغ سفارت آلمان یا در میدان آرژانتین سفارت اتریش.
باری تمام این ها و خیلی چیز های دیگر همه فانتزی های من بوده اند و تا حدی هنوز هم هستند. شرمی از گفتن در باره شان هم ندارم.اینجا کسی من را نمی شناسد و روی ژست شخصیت حقیقی ام در بین اطرافیانم تاثیری نخواهد گذاشت.
به هر حال کم کم باید از فانتزی هایم فاصله بگیرم و واقع گرا تر باشم.هر چه باشد چند روز دیگر تولدم هم هست و نباید فراموش کنم که یک جورهایی بزرگ شده ام و از آن گوریل نویسنده ی کارگردان بازیگر مولتی میلیونر رئیس جمهور وبلاگ نویس دون ژوان فرانسوی ایرانی تبار، دیگر خبری نیست.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/10 |
اگر مجموع پول حسن و علی 436 تومان باشد و علی 80 تومان از حسن بیشتر داشته باشد پول علی و حسن هر کدام چند تومان است؟
اگر مجموع سن فاطمه و خواهرش 26 سال باشد ،12 سال دیگر، مجموع سن آن ها چقدر خواهد بود؟
اگر فاطمه 7 سال از خواهرش بزرگ تر باشد ،12 سال دیگر فاطمه چند سال از خواهرش بزرگ تر است؟
فهماندن تمامی این سوال ها و امثال آن دیشب شده بود وسیله ای برای تعذیب ذهن من.سر درد گرفته بودم. و نمی توانستم به دخترعموی یازده ساله ام بفهمانم که چطور این مسائل حل می شوند. هر کاری کردم،با هر روشی که خواستم توضیح بدهم باز شکست می خوردم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/06 |
حوصله ی نوشتن ندارم.یا بهتر است بگویم چیزی برای نوشتن ندارم.بیشتر وقتی ایده ای در ذهنم جرقه می زند که من را وادار به نوشتن کند که اتفاق جالبی برایم پیش آمده باشد.فکرم به چیز خاصی زوم کند یا اینکه به هر حال یک چیز خاص و سوژه ی جالب گیر آورده باشم.وقتی هم که کتابی چیزی می خوانم باز می شود نوشت.ولی الان نه کتابی می خوانم نه سوژه ای برای نوشتن دارم. حالم نه خوب است نه بد.معمولی ام.بی تفاوت از تمام چیزها و کس ها.دو تا امتحان دادم. نتایجش خوب بود و برای همین زیاد احساس ناراحتی نمی کنم.خوب هم نیستم به این خاطر که دلیلی برای خوب بودن پیدا نمی کنم.همه چیز معمولی است و یکسان.ولی مثل اینکه یک چیز جالب برای نوشتن به ذهنم رسید:
دیروز پدرم از کرج به من که در شهرستانم زنگ زد و گفت یک دوربین دیجیتال سونی W200 خریده است.

با اینکه عکاسی را دوست دارم ولی فکر نمی کنم بخواهم در این حرفه با این دوربین یدی نشان دهم.من دوست دارم از جامعه عکس بگیرم.از مردم.از خیابان ها و کوچه ها. و در حال حاضر چنین کاری یعنی دردسر.خیلی راحت دوربینت را ضبط شده خواهی دید.مردم هم تقریبا جنبه اش را ندارند.اگر چند نفری در خیابان رد شوند و یکی بیاید از آن ها عکس بگیرد ،احتمال دارد که مورد تهاجم قرار بگیرد.برای گوریل محافظه کار و ترسویی مثل من عکاسی در ژانر اجتماعی در این مرز و بوم کار نان و آبداری نخواهد شد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/03 |