نبود نور کافی به من کمک می کند از شر دیدن آن سوسک های کوچک و انبوهی که در نقطه نقطه ی این اتاق و آشپزخانه و توالت داخل راه پله پیدا می شود خلاص شوم. مبارزه با سوسک ها ،تنها موجوداتی که من را تنها نگذاشته اند،تقریبا غیر ممکن است.بهتر است که به آن ها آلرژی نداشته باشم. بهتر است که رهایشان کنم تا به حال خودشان باشند. وقتی که می خوابم روی صورتم مانور بروند و از لابلای لباس هایم به تنم نفوذ کنند.ناخودآگاه داخل دهانم بروند. داخل گوشم و چشمم.سوسک ها شده اند جزئی از بدن من. جزئی از من.آن سوسک های بزرگ روی کاغذ من راه می روند و من مجبور می شوم با انگشتان آن ها را بگیرم به آن طرف پرت کنم. وقتی که بطری روغن را بر می دارم داخلش یک سوسک رفته و در آن غرق شده.من هیچ زحمتی به خودم نمی دهم که آن را در بیاورم. داخل ماهیتابه ی کثیفی هم که روغن را در آن می ریزم سوسک ها در حال راه رفتن هستند.آن ها را با انگشتانم می گیرم و می اندازمشان بیرون. و دو تا تخم مرغ تاریخ مصرف گذشته داخل آن می شکنم و سرخ می کنم.
سوسک ها همچنان هستند و صداهای آهسته ای نشان از عبور و مرور زیاد آن ها دارد.این ها تنها موجودات زنده ای هستند که دوستشان دارم.نمی دانم چرا؟ شاید برای اینکه تنها موجوداتی هستند که نمی توانم خودم را از شرشان خلاص کنم.این دلیل خوبی است برای دوست داشتن. وقتی که دیگر هیچ راهی برای راندن یک شخص نباشد باید او را دوست داشت و با آن زندگی کرد. برای همین از تمام آن کسانی که خودم را از آن ها رانده ام تنفر دارم.از تمام آن موجودات زنده و غیر زنده. از تمام آن اشیاء و ابدان منقول و متحرک.بیشتر برای آن که حرکت می کنند. برای آن که فعالیت دارند. برای آنکه در دنیایشان زندگی می کنند.من از حرکت متنفرم و برای همین از آن ها تنفر دارم. من از آن مردان و زنانی که آن بیرون با هم بده بستان مالی دارند، از آن زنانی که دست بچه هایشان را می گیرند و جلوی نانوایی زنبیل هایشان را پر از نان می کنند متنفرم.یا از آن راننده تاکسی های بوگندویی که آدم ها را این ور و آن ور می کنند.از آن بچه های تخسی که توی کوچه ها فوتبال بازی می کنند.از آن دخترهای جوانی که چیپس می خورند و به سینما می روند.من از تمام موجودات زنده متنفرم. حتی از آن گربه های کثیفی که توی کثافت جوب ها زندگی می کنند و وقتی که در خیابان رد می شوی چنان در چشمانت زل می زنند که انگار تا به حال آدم ندیده اند.از سگ های ولگردی که بلاهتشان چنان است که ناخودآگاه می آیند جلوی ماشین هایی که سریع از خیابان رد می شوند.از غارغار کلاغ ها ،از جیک جیک گنجشک ها از چه چه بلبل ها.از وز وز مگس ها.
گاهی که خسته می شوم،گاهی که دیگر ذهنم توان اندیشیدن ندارد و دستم توان نوشتن،کارم را متوقف می کنم ، روی موکت کثیف و رنگ و رورفته و نمناک زیرم دراز می کشم و به سقف سیاهی که با ابهام پیداست نگاه می کنم .در بی نهایتی خاص فرو می روم.نفس می کشم. صدای نفس هایم را می شنوم. صدا ورود جریان هوا به داخل بینی ام. بوی گندی را حس می کنم که تمام اتاق و وجودم را در برگرفته. گاهی ممکن است یک سوسک سنگین از روی صورتم عبور کند. حتی سوسک هایی که بالای سر من روی دیواری که کنارش می خوابم حرکت می کنند ،از ارتفاع بالا کوبیده می شوند روی صورتم یا توی چشمم. دردی را در صورتم حس می کنم.
من همچنان روی زمین دراز کشیده ام و در خلسه فرو رفته ام. یک خلسه ی سنگین به همراه سردردی ملایم و ممتد که همیشه همراهی ام می کند. در این حالت خلسه ،ذهنم به هیچ چیزی فکر نمی کند. شاید ذهن از کار می افتد و دیگر توانایی درک و تحلیل آنچه که پیرامونش می گذرد ندارد. ذهن ایستا می شود و منفعل.تهی از هر چیز و هر فکر.
پس از مدتی دوباره شروع می کنم به نوشتن. دوباره به نوشتن در باره ی هیچ.تنها کلمات را پشت سر هم ردیف می کنم و جمله می سازم.تنها آن کلماتی که در ذهنم خلق می شود را در دلم می خوانم و با دستم می نویسم. در حین نوشتن وفتی به خلسه ای عمیق فرو می روم که کلمات با سرعت و جملات با شتاب بسیار زیادی از درونم به بیرون فوران کند. به حدی این سرعت زیاد باشد که دست هایم توان نوشتن با چنان سرعتی را نداشته باشند. در این لحظه است که من به اوج می رسم. و زیبا ترین لحظات زندگی را در این چهاردیواری تاریک و کثیف درک می کنم. در چنین ثانیه هایی قلبم به خروش می آید و دستانم سریع کار می کنند و در مغزم احساس یک خلسه می کنم. انگار که کسی بخواهد سلول های مغزم را قلقلک بدهد.شاید این تنها دلیلی باشد که من را به ادامه ی زندگی دلخوش می کند. شاید این تنها عشقی باشد که معنی زندگی را تا حدی برایم می آفریند و ایده ها و روش هایی را که برای خودکشی به ذهنم می رسد از آن پاک می کند.برای همین است که می نویسم.اما وقتی که این هماهنگی و توازن میان دست و سیل کلمه هایی که از مغم خارج می شود از بین می رود ، دیگر جمله ای به ذهنم نمی رسد. ناگهان می بینم که دستم می ایستد و فکرم متوقف می شود. اینجاست که عرق سردی روی پیشانی ام می نشیند،لرزش استخوان هایم را حس می کنم و سعی می نمایم که یک کتاب دیگر به داخل شومینه بیندازم تا گرمم شود. تا از آن سرمایی که در وجودم نفوذ کرده رها شوم. اینبار تاریخ تمدن دست هایم را لمس می کند. حجم سنگینش گرمای خوبی را خواهد آفرید. جلد اول آن،مشرق زمین ،گاهواره ی تمدن را داخل شومینه پرت می کنم. صفحاتش را باز می کنم تا بهتر آتش بگیرد و آن همه حجم تاریخ انبار شده را بسوزاند.آن همه جملاتی که برای تاریخ دانان و تاریخ دوستان مقدس است.-و آن همه تمدن اولیه را که باعث شدند تمدن های امروزی به وجود بیایند.باعث شدند همین شهری که من در حال حاضر در یکی از کوچه های شلوغ و دود و دم گرفته ی آن زندگی می کنم ،آفریده شود. پس باید سوزانده شوند تا عبرت بگیرند که نباید تمدن امروزی را به وجود می آوردند.نباید آفریننده ی تمدن می شدند و می گذاشتند انسان ها در همان توحش اولیه زندگی کنند. می گذاشتند انسان ها ،حیوان بمانند و با نیزه ،پا برهنه به دنبال شکارشان بدوند. و در غارهایشان ، در کنار آتش گرم و نرمی که برای خودشان روشن می کردند شکل گاومیش هایی که شکار کرده اند را نقاشی کنند.با زن هایشان مقاربت کنند. و با کودکانشان بازی. تاریخ تمدن باید سوزانده شود تا دیگر شاهد آن همه جنگ های دراز و خانمان سوز نبود. تا دیگر روندی را که آن انسان های شاد و وحشی،آن انسان های نیرومند و ابله را به ما مجودات مدعی دانایی کل و در عین حال مغموم و اندوهناک و ضعیف النفس تبدیل کرده شاهد نبود. تا دیگر ادبیات به وجود نمی آمد. تا دیگر خط و کاغذی نبود تا آدمی مثل من که به یک لاشه ی بد بو بیشتر شبیه است در گوشه ای از این اتاق سه در چهار متری کز نکند و افکار بیهوده اش را روی کاغذ ننویسد. تا ترجیحا برای تنازع بقا با حیوانات وحشی بجنگد و کشته شود. تا آنکه در طبیعت اولیه ی خود بین درختان و حیوانات دیگر باقی بماند و به این محیط مبتذلی که تمدن ساخته و شهر نامیده اش پا نگذارد.
با آتش گرفتن تمدن های سومر و پارس و هند و آشور احساس گرمای لذت بخشی می کنم. نه تنها به خاطر حرارت حاصله از سوختن کاغذ ها که به خاطر همان لذت سادیسماتیکی که پیش از این گفته شد.دوباره شروع می کنم به نوشتن:من از تمام آن آدم هایی که آن بیرون در حال زندگی کردن هستند فاصله گرفته ام و خودم را آگاهانه به یک لاشه ی بدبو و تنها که روی موکتی نمناک و کثیف به حالت لمس فلج افتاده است تبدیل کرده ام. من سعی کرده ام با آمدنم به این اتاق سه در چهار متری از تمام جریاناتی که آن بیرون در حال اتفاق افتادن است خلاص شوم. و دیگر آن شخصیتی نباشم که مجبور به ایفای نقش است. دیگر آن کاراکتری که ماجراها را می آفرید و در ماجرا ها شرکت می کرد. من یک لاشه ی بد بو بودن را که زمان را متوقف کرده و در ساعت یک مشغول به نوشتن است و تا ساعت یک و پنج دقیقه که تا بی نهایت زمانی هم عقربه ی دقیقه شمار ساعت به آن نخواهد رسید می نویسد ترجیح می دهم به تک تک آن انسان واره هایی که آن بیرون دارند زندگی می کنند . آن هایی که مضطربانه به ساعت هایشان نگاه می کنند. آن هایی که خود را در بند ثانیه ها اسیر کرده در غالب ربات هایی در آورده است که با انجام کارهای مشابه و یکسان به یک دور باطل افتاده اند. همه ی ما به دور باطل افتاده ایم. ما انسان هایی که در تمدن بزرگ شده ایم تا وقتی که کرم ها شروع به خوردن جسد هایمان بکنند در حال پیاده روی بر روی محیط یک دایره هستیم. گاهی هم می دویم. از نقطه ی تولدمان شروع به حرکت بر روی محیط دایره می کنیم و تا وقتی که زندگی به ما اجازه دهد به حرکتمان ادامه می دهیم. ولی من استثنائا در بین تمام انسان های احمق تصمیم گرفتم روی یک نقطه از این دایره در ساعت یک بایستم و دیگر راه نروم. دیگر حرکت نکنم. در چنین حالتی مسیر جلوی من در خط دایره که آینده است و مسیر پشت به من که گذشته است مفهوم خود را از دست می دهد. هر دو با یکدیگر ادغام می شوند. وقتی روی یک محیط دایره ثابت بایسیتی و محاسبات زمانی و جهت یابی برای حرکت بر روی دایره از دستت خارج شود دیگر آینده و گذشته برایت مفهومی ندارند. آنچه را که در ذهنت احساس می کنی ممکن است خاطره ای مبهم از گذشته باشد یا تصوری مات از آینده.شاید این توصیف کاملی باشد از حالت خلسه.
نوشتن یک خلسه ی طولانی است. حالتی که تمام جریانات ذهنی بر روی واژه ها متمرکز می شود.بر روی کنارهم قرار دادن واژه ها.همین خلسه ی طولانی است که فرد را از موجودات مرده جدا می کند.همانطور که کافکا می گوید نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است.من اینجا با یک موجود مرده که در حال گندیدن است هیچ تفاوتی ندارم مگر اینکه می نویسم. مگر اینکه من در یک حالت خلسه فرو رفته ام.از منظر تمام آن هایی که آن بیرون در حال پیاده روی روی دایره ی روزمره گیشان هستند خلسه یعنی مرگ.از منظر آن ها من مرده ام. یا اگر هم زنده باشم یک دیوانه ی زنجیری هستم. یک بیمار روانی، شاید از نوع اسکیزوفرنیک آن. در نظر آن ها این کار ابلهانه ای است که در یک اتاق سه در چهار متری روی زمین دراز بکشی و کاغذ ها را سیاه کنی و از طرفی کتاب های کوچک و قطور را داخل شومینه بیندازی تا آتش،کلمات آن را بسوزاند.
یک کتاب کوچک آن گوشه به یک دیکشنری آریان پور تکیه داده است.خوک چاقی که روی جلد آن است انگار دارد من را نگاه می کند و به من می خندد. می روم به سوی کتاب تا آن را داخل شومینه بیندازم و از شر آن خنده های متکبرانه ی خوک خلاص شوم. آن را بر می دارم. قلعه ی حیوانات است از جورج اورول. اول صفحاتش را ورق می زنم.و حیواناتی که بین صفحات آن دارند به دستور جورج اورول نقش ایفا می کنند جلوی چشمانم می آیند. اسنوبال ،ناپلئون ،اسکوئیر بوکسر ،موریل و بنجامین. من بلافاصله تصمیم می گیرم تمام بازیگر های جورج اورول را داخل آتش بیندازم و بسوزانم.تا داستان ایده آل گرایش را نابود کنم و آن تمثیل مسخره را در شعله های آتش در حال ضجه کشیدن ببینم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/09/02 |