تبليغاتX
گوریل فهیم
زمستان که می رسد عصر ها شب می شوند و شب ها طولانی و کسالت بار.زمستان که می رسد روزها سرد می شوند و کمتر از خانه بیرون می روی.نمونه اش همین امروز .که به خاطر سرمای بسیار شدید هوا و برفی که دیشب آمد برای درس خواندن به کتابخانه ی دانشگاهمان نرفتم و پیش خودم عهد بستم که در خانه به صورت تمام وقت بنشینم و درس بخوانم.ولی حالا از صبح که از خواب بلند شده ام هشت یا نه ساعتی می گذرد، ساعت شش و پانزده دقیقه است و می بینیم که امروز از صبح فقط نشسته ام پای وبلاگ ذهن خسته و از همان اولین پستش در خرداد 85 شروع کرده ام به خواندن و چیزی حدود نوشته های پنج ماه نویسنده ی بی نام آن را خوانده ام. چشم هایم انگار دیگر دارد از حدقه ی آن بیرون می آید. هر چند دقیقه یک بار خیره به یک جایی نگاه می کنم و غرق فکر در نوشته های ذهن خسته می شوم.زندگی با تریاک ، کراک و سیگار.برای منی که تا به حال لب به سیگار نزده ام و از تجربه ی دود شاید چند پک قلیان برایم مانده است خیلی چنین زندگی ای عجیب و غریب به نظر می رسد.مثل زندگی در مریخ می ماند.یک جورهایی خرم آباد انگار شده است آن ور جهان.
یادم هست یک بار پدرم یک رمان در مورد مواد مخدر آورده بود خانه. اول کتاب نوشته بود که این رمان با تیتراژ محدود به صورت محرمانه چاپ شده است و نباید در دسترس افراد عادی قرار بگیرد.اسم نویسنده ی کتاب ژان پل بود. فامیلی و عنوان کتاب یادم نیست. ژان پل هم تنها به علت تشابه اسمش با ژان پل سارتر یادم هست. من به خاطر محرمانه بودن کتاب ،با عطش فراوانی شروع به مطالعه ی آن کردم. ژان پل نویسنده ی آن از تریاک تا ماریجوانا از هروئین تا کوکائین را تجربه کرده بود. در دورانی که معتاد بوده است جزء گروه های هیپیسم بوده و سراسر رمان سرشار بود از نحوه و توصیف استعمال فلان ماده ی مخدر و بهمان قرص نئشه آور(غلط املایی؟).خاطرات سفر ژان پل با دوستانش از فرانسه به اسپانیا.برای اینکه در آن زمان اسپانیا تنها کشور اروپایی ای بود که مواد مخدر در آنجا آزاد بوده.یا اینکه پس از مرگ مادر و پدر ژان پل او آپارتمان خانه شان را تبدیل کرده بود به محل زندگی چیزی حدود بیست نفر از پسر و دخترهای هم سن و سال خودش که معتاد بودند. و اینکه چطور خانه شان تبدیل شده بود به یک اصطبل.اینکه چطور دوست دختر نئشه اش در داخل قابلمه ی غذا ادرار می کرده. یا چطور فلان دوستش در گوشه ی خانه قضای حاجت.
تا وسط های رمان که رسیده بودم پدرم من را در اتاق دید که لم داده ام به شوفاژ و با دقتی خاص دارم این کتاب را می خوانم. کتاب را از دستم گرفت و کلی سرزنشم کرد.
باری این چیز ها را که می خوانم پیش خودم فکر می کنم که زندگی ام هر چقدر هم کسالت بار باشد بهتر از آن زندگی های سگی هست که خیلی ها در باتلاق آن گیر کرده اند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/29 |
سرما خورده ام و توی رخت خواب افتاده ام.با سردردی شدید و گرمای زیاد تب که سراسر بدنم را فرا گرفته به تمام جریانات زندگی روزمرره ام فکر می کنم.به اینکه چهار روز دیگر سه امتحان مهم دارم.به اینکه یک ماه دیگر به امتحان های پایان ترمم نمانده،من بیست واحد برداشته ام و در حالی که لای هیچ کدام از از جزوه ها و کتاب ها را تقریبا باز نکرده ام.امتحان کارشناسی ارشد.
با همان سردرد و تب و حالت تهوع کذایی فکرم از محدوده ی روزمررگی بیرون می رود و به زندگی ام فکر می کنم. به اینکه چرا به من در زندگی خوش نمی گذرد.چرا این همه استرس و فکر و خیال فکرم را پر کرده است.چرا گاهی روزها اینقدر زود می گذرد که تمام فرصت هایم را از دست می دهم و گاهی هم اینقدر دیر می گذرد که زندگی ام به روزمررگی تبدیل می شود.به سکون.به یک باتلاق یا مرداب گندیده. و چرا زود نمی گذرد تا از این مقطع زمانی لعنتی خلاص شوم.من شده ام جمع اضداد. من شده ام نمونه ی عیان یک تناقض.یم پارادوکس.
تمام این افکار مثل یک سیال در ذهنم جریان پیدا می کند و سر دردم را تشدید می دهد.گاهی فکر می کنم که حجم جهان چرا اینقدر کوچک شده که ظرفیت نگه داشتن من را در خود ندارد.یا برعکس.ذهنیاتم چرا اینقدر حجیم شده اند که در این جهان جا نمی شود.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/28 |

فکر می کنم باد یک بینش فلسفی به افراد می دهد.من در یک شب تاریک در یک خیابان سر بالایی پرت و پلا که یک طرفش بیابان است و برهوت راه می رفتم.تنهای تنها.و باد گوشم را پر کرده بود. لباسم گرم بود و سرما را تنها در حاشیه ی صورتم حس می کردم. با موبایلم یک موزیک از یک باند آلمانی گذاشته بودم و آن را به گوشم نزدیک کرده بودم. من از سربالایی بالا می رفتم. در باد غرق شده بودم ،به موزیک گوش می دادم و دستم را با ریتم موزیک عقب و جلو می کردم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/24 |
 
اصطلاحا داغونم.مغز از هزار و یک فکر پوچ و باطل به حالت انفجار رسیده است.
 این وبلاگ توجهم را به خودش جلب کرده.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/22 |
دوست داشتم یک بازه ی زمانی نسبتا زیادی داشتم و همه ی آن را اختصاص می دادم به مطالعه ی ادبیات کلاسیک ایران.متاسفانه اکثر ما به خاطر سیستم کپک زده ی آموزش و پرورش از ادبیات کلاسیک زده شده ایم.ولی این حوزه فوق العاده عمیق و پرمحتواست.حداقل باید یک بار دیوان حافظ ، شاهنامه ی فردوسی،گلستان و بوستان سعدی،مثنوی مولوی،اشعار خیام و منظومه های عاشقانه ی عطار را مطالعه کنم.با مطالعه ی کاملا این ها می توان عمق فکری زیادی پیدا کرد.یک روزی پای صحبت یک مترجم آلمانی ، فارسی نشسته بودم که می گفت برای پیدا کردن "عمق فکری" باید روی کول غول های ادبیات بنشینیم و تمام آثار آن ها را به نوبت مطالعه کنیم.تغذیه ی فکری نویسنده ای مثل خالد حسینی که در حال حاضر بازار کتاب آمریکا را تحت الشعاع قرار داده از ادبیات کلاسیک ایران صورت گرفته.اگر رمان بادبادک باز او را خوانده باشید احساس می کنید جریانات رمان تلمیحی از داستان های شاهنامه است.خالد حسینی در رمانش خیلی زیاد به رستم و سهراب و شاهنامه و فردوسی و حافظ و سعدی اشاره کرده.
پ.ن: چقدر از رسمی و مقاله وار نوشتن بدم می آید.در حالی که گاهی نمی دانم چرا لحن جمله هایم اینطوری می شود.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/17 |

داستان:
در حالی که می نویسم تصاویر موهوم از جلوی چشمانم می گذرد. این تصاویر موهوم را می بینم در حالی که به خاطر ابهامی که دارند نمی توانم درک درستی از آن ها داشته باشم.بعد سعی می کنم تمام آن تصاویر را بنویسم.نوشتن مثل فیلمبرداری از یک سری تصاویر ذهنی است.چنانچه این تصاویر ذهنی ابهام آمیز باشد ،واژگان هم مبهم می شوند .درک جمله ها نیز دشوار و با بازخوانی این جمله ها تنها می توان همان تصاویر مبهم را دوباره مجسم کرد. با بازخوانی این جمله  ها می توان در خلسه ای فرو رفت که نویسنده ی آن در حین نوشتن حس کرده.این انتقال خلسه توسط واژگان ،مقدس و تنها رسالتی است که در این اتاق سه در چهار متری بر پیکره ی نیمه مرده ی من نازل شده است.
در طول تمام این رویاها جریاناتی را می بینم که در آن تبدیل می شوم به افراد مختلفی.گویی یک مسخ شخصیتی پیدا می کنم.سکانس های پیاپی تجربیات متفاوتی را شامل می شود.روحی شده ام که در اجسام یا اشخاص گوناگون حلول و ماجراهایی را تجربه می کند.گاه ماجراهایی منطقی که در جهان بیرون از این اتاق سه در چهار متری اتفاق می افتد و گاه ماجراهایی که نمی توان هیچ توجیه منطقی برای آن ها پیدا کرد.در جهانی که ماورای این اتاق و جهان بیرون آن وجود دارد. من در تمام این ماجرا ها شده ام یک مشاهده گر.یک لنز دوربین که تمام آن تصاویر موهومی را جذب و گاهی بر روی اشخاصی خاص بیش از اندازه زوم می کند.
منشا این تصاویر از کجاست؟شاید تمام این تصاویر،یک بازآفرینی از گذشته ی ابهام آمیزم باشد.یا یک پیش بینی از آینده ای نامعلوم.گذشته و آینده ،در یک زمان ساکن تنها یک مفهوم مجرد به خود می گیرد که به راحتی نمی شود تجربه اش کرد.برای همین تبدیل می شود به تصاویر رمز آلود.شاید این تصاویر یک یادآوری صرف باشد از جریاناتی که در زندگی های پیشینم رخ داده است. گویی فرو رفتن به حالت خلسه به من این اجازه را می دهد که روحم به توانایی بازآفرینی صحنه هایی برسد که در کالبد های پیشینش تجربه کرده.کالبد هایی که پیش از فرو رفتن در کالبد کنونی "من" متولد شده اند،زندگی کرده اند و مرده اند.  گویی روحم پس از ماجراجویی های بسیار در کالبد های گوناگون قصد آرامش در یک کالبد فلج را دارد. برای همین در کالبد من نفوذ کرده.این "نفوذ کردن" و فرایندی که باعث شد من به یک کالبد فلج تبدیل شوم خود،داستانی دراز دارد.یک جریان برنامه ریزی شده برای اینکه یک نوزاد تازه به دنیا آمده تبدیل شود به یک مرد میانسال مالباخته که تمام دنیا را با خوبی ها و زشتی هایش،با لذت ها و ذلت هایش رها کند و خود را در این اتاق سه در چهار متری تاریک نمور زندانی کند.اکنون است که درک می کنم تا چه حد از من سوء استفاده ی ابزاری شده است.از اینکه من از تمام لذایذ مادی و غریزی محروم شده ام تا اینکه در این حالت سکون نویسنده ی جریاناتی بشوم که روحم به ضمیر خودآگاهم دیکته می کند.تا اینکه من برده وار برای روحی که کالبدم را یا (به تعبیری دور از مفاهیم ماورائی)، برای احساسی بنویسم که مغزم را غصب کرده است.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/16 |
میلان کوندرا در بار هستی می نویسد "سنگین ترین بار ما را در هم می شکند،به زیر خود خم می کند و بر روی زمین می فشارد.اما در شعرهای عاشقانه ی تمام قرون ،زن در اشتیاق تحمل فشار پیکر مردانه است.پس سنگین ترین بار در عین حال نشانه ی شدیدترین فعالیت زندگی هم هست.بار هر چه سنگین تر باشد،زندگی ما به زمین نزدیک تر،واقعی تر و حقیقی تر است."

ساعت هفت بعد از ظهر است که من تازه از یک خواب دراز کسالت بار عصرگاهی بیدار شده ام.سرم باد کرده،وحوصله ندارم بنویسم .شاید یک حمام بتواند حالم را بهتر کند.یا یک عصرانه ی شیرین....
در ضمن نظر هم بدهید بد نیست.تازگی ها اینجا خیلی احساس تنهایی می کنم.احساس می کنم چند نفری بیشتر اینجا را نمی خوانند.این خیلی از انگیزه ی نوشتن برای منتشر کردن آن می کاهد.شاید یکی از بی حصولگی های الانم هم برای همین باشد.نمی دانم چرا این وبلاگ خیلی سوت و کور شده است.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/14 |
بعد از چندین ساعت بیرون بودن  از خانه در این شرایط هوایی سرد و مرطوب پاییزی - زمستانی ،در خانه کنار بخاری نشستن و یک کاسه سوپ ورمیشل داغ خوردن فوق العاده می چسبد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/11 |
از فارسی نوشتن و فارسی خواندن خسته شده ام. دوست داشتم در یک کشور انگلیسی زبان دنج مثل یک شهر کم جمعیت کاندایی زندگی می کردم. کتاب انگلیسی می خواندم و از شر این رمان های تکه پاره شده از سانسور خلاص می شدم و این قدر خودم را در نوشتن سانسور نمی کردم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/10 |
امروز بعد از ظهر رفتم دنبال امید ،همان دوست کذایی ام که پیش از این هم درباره اش نوشته بودم.کنار خانه اش پارک کرده بودم ،تا اینکه یکی دو دقیقه بعد آمد و سوار ماشین شد. سلام علیک و احوال پرسی و دست و ماچ و بوسه که تمام شد  قبل از اینکه حرکت کنم در باره ی خطش صحبت کردیم که قطع شده است. شماره ی خط ایرانسلش را داشت برایم می گفت و من هم وارد حافظه ی گوشی ام می کردم. داشت می گفت:0935392 منتظر بودم ...که بقیه اش را بگوید ولی دیدم حرفی نمی زند. سرم را چرخاندم و نگاهش کردم دیدم به جلو خیره شده است و ساکت است. گفتم:خاک بر سرت که شماره ی خط خودت را هم حفظ نیستی.به من زنگ بزن تا شماره ات بیفتد.
برای یک لحظه بعد دیدم شروع کرده است به تکان دادن دست ها و لرزاندن سر و بدنش. چیزی حدود بیست ثانیه داشت اینکار را می کرد . من در همان حال می خندیدم و می گفتم ادا اطوار در نیار.این شوخی ها قدیمی شده،بی خیال شو. ولی انگار که نه انگار.برای یک لحظه پلک هایش را دیدم که دارد خیلی شدید نوسان می کند.پیش خودم گفتم که نوسان این چنینی پلک ،نمی تواند ارادی و دست خود فرد باشد. و بعد دیدم که از دهانش چیزی دارد بیرون می آید.من باز هم مانده بودم که آیا دارد مرا دست می اندازد یا اینکه واقعا  تشنج پیدا کرده است. باز هم احتمال دادم برای شوخی عمدا دارد آب دهانش را می ریزد بیرون.ولی وقتی که به آن چیزی که از دهانش بیرون می آمد دقیق شدم، دیدم مخلوطی از کف و خون است. من هم یک جورهایی حالت تعادلم را از دست دادم .انگار نمی توانستم قبول کنم که کسی که چند ثانیه پیش کاملا عادی بود در یک لحظه به چنین حالتی در بیاید.از ماشین پیاده شدم. در کنار امید را باز کردم. زیر پهلویش را گرفتم ،از ماشین بیرونش آوردم ودر فاصله ی کوچکی که بین ماشین و جدول خیابان بود درازش کردم و یک جعبه ی دستمال کاغذی زیر سرش گذاشتم. تشنجش که متوقف شد به کمک دو نفر دیگر سوار ماشینش کردیم و بردیمش بیمارستان.پاهایم آنقدر می لرزیند که تعادلم برای کلاج و ترمز گرفتن هم به هم ریخته بود. در تمام این جریانات یک حس دیگر هم داشتم.احساس می کردم که تبدیل به یک قهرمان شده ام که می خواهم کسی را از مرگ نجات دهم.یک جورهایی هم از این نوع جلب توجه کردن خوشم آمده بود. همه به من و امید نگاه می کردند.چه در خیابان که کنار ماشین پارک شده بود و مردم دور ما جمع شده بودند و چه در بیمارستان، در آن سالن شلوغ و پرجمعیت. پس از تزریق آمپول و سرم باید می بردنش بیمارستان دیگری در آن طرف شهر که متخصص مغز و اعصاب داشت. سوار آمبولانسش کردند و من هم به دنبالشان راه افتادم. آن یکی بیمارستان می خواستند برای دو یا سه روز بستری اش کنند.اما امید اصرار داشت که بستری نشود. هوشیاری اش را یک ربعی می شد به طور کامل به دست آورده بود. نمی خواست که خانواده اش بفهمند چنین اتفاقی برایش افتاده. برای همین با یک تعهد شخصی گذاشتند که ما برویم.از بیمارستان بیرون آمدیم ،در حالی که من هم از عدم هماهنگی پرسنل آن بیمارستان سوء استفاده کردم و پول ویزیت دکتر را به صندوق پرداخت نکردم! به خانه ی یکی از دوست هایمان رفتیم و امید آنجا یک ساعتی خوابید تا حالش بهتر شود. بعد بردم و رساندمش در خانه شان.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/10 |
داخل یک واگن مترو مسافران تک و توک روی صندلی های واگن نشسته اند. ته واگن صدای دو ولگرد آس و پاس می آید که گویا دارند به یک خانم جوان و با شخصیت متلک می پرانند. هیچ صحبت دیگری بین دیگران رد و بدل نمی شود.و برای همین تمام مسافران دیگر که همه تنها نشسته اند و به نقطه ای زل زده اند صدای آن دو ولگرد را می شنوند.یکی از آن دو پسر جوان شده است متکلم وحده و هر چه می خواهد به زن جوان می گوید. احتمالا زن جوان روی صندلی نشسته و جلویش را نگاه می کند و هیچ به روی خودش نمی آورد.پسرک با تمسخر و تعمد به لفظ قلم می گوید:"من یک عرب ولگردم که می خواهم با شما خانم شیک پوش فرانسوی که متعلق به طبقه ی بالای جامعه هستید ازدواج کنم.بدم هم نمی آید که یک رابطه ی جنسی آزاد هم قبل از ازدواجمان با هم داشته باشیم مادموزل"
 چند دقیقه بعد خانم شیک پوش فرانسوی از صندلی اش بلند می شود و می آید این جلو روی یک صندلی خالی می نشیند. صندلی پشتش خالی است و صندلی ردیف کناری اش را یک پیرمرد اشغال کرده. شبیه کارمند های بازنشسته ی یک اداره ی دولتی است که زیاد در زندگی و در دوران پیری بد نمی گذراند.یک دقیقه ای نمی گذرد که آن پسر هم می آید به سمت جلوی واگن و دقیقا کنار دست خانم فرانسوی می نشیند.خانم سرش را به سمت مخالف کج کرده و از پنجره ی کناری منظره ی بیرون را نگاه می کند. پسر ساکت شده است و هیچ چیزی نمی گوید. بعد از چند دقیقه ای قطار به ایستگاه نزدیک می شود.صدای ترمز کردن قطار می آید.قطار می ایستد.در واگن باز می شود. پسر جوان به صورت آن خانم تف کرده و همراه دوستش فورا از قطار پیاده می شوند. در حال پیاده شدن، پیرمرد بازنشسته که کنار در نشسته است یک لگد به پسر می پراند.
قطار شروع به حرکت می کند. همچنان یک سکوت سنگین سراسر واگن را فرا گرفته و هیچ کسی هیچ چیزی نمی گوید. همه ی مسافران تنها هستند. بدون اینکه حرفی بزنند به یک نقطه زل زده اند.مادموزل با آستینش تف پسرک را از روی صورتش پاک می کند و در همین لحظه می زند زیر گریه. بلند گریه می کند و سکوت واگن جای خودش را به صدای هق هق خانم جوان می دهد. پیرمرد یک دستمال کاغذی در می آورد و می دهد به او . آن را می گیرد و به پیر مرد می گوید : مرسی. یک دقیقه ای می گذرد که صدای گریه متوقف می شود و جایش را چند نفس عمیق که به صورت ناخودآگاه بعد از گریه اتفاق می افتد،می گیرد. دوباره یک سکوت سنگین در واگن حکم فرما می شود و تنها صدای متناوب برخورد چرخ قطار شهری به ریل ها به گوش می رسد . انگار این صدا سکوت را سنگین تر هم می کند.
جملات بالا یک بازآفرینی بود از یک سکانس از فیلم فرانسوی رمز ناشناخته Code Unknown با بازی ژولیت بینوش که قبلا هم در مورد آن نوشته بودم. به نظر من این سکانس بهترین و تاثیر گذار ترین سکانس فیلم هست. تنهایی مسافرهای مترو خیلی جلب توجه می کند.و بی تفاوتی همه ی آن ها (به غیر از پیرمرد) به ماجرای معمولی و بی اهمیتی تف انداختن یک ولگرد به صورت یک خانم.
یک چیز دیگر هم در کل فیلم خیلی جلب توجه می کند. و آن اینکه تمام ناهنجاری هایی که در شهر پاریس اتفاق می افتد توسط مهاجران شکل می گیرد.یک طبقه بندی هم برای این مهاجران می شد دید. یکی اعراب و مسلمانان کشورهای شمال آفریقا مثل الجزایر و مغرب. و یکی مهاجران متعلق به بلوک شرق اروپا.کشورهایی مثل رومانی، صربستان ،کوزوو،بوسنی هرزگوین و ....برای همین فکر می کنم فیلم یک جهت گیری سیاسی هم داشته است که من نمی دانم این جهت گیری تا چه حدی درست است و تا چه حد مهاجران عرب و کشورهای بلوک شرق پاریس را به گند کشیده اند. یک نتیجه گیری دیگر از این فیلم شاید این باشد که پاریس شهر رویاها نیست.پاریس امروز دیگر آن اتوپیای ارنست همینگوی نیست.تنها یک کلانشهر با ناهنجاری های اجتماعی و یک بیماری مزمن و مسری به نام تنهایی.دقیقا مثل تهران خودمان.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/07 |
دیروز صبح که از خانه بیرون آمدم حتی یک قران هم ته جیبم پیدا نمی شد. کیف پولم را جاگذاشته بودم.بعد از ده دقیقه ای طی مسافت با پای پیاده ،سوار تاکسی که شدم دیدم هیچ پولی ندارم. صد متر که حرکت کرد گفتم پیاده می شوم.دیرم هم شده بود.یک استرس فوق العاده زیاد پیدا کردم.کمی پیاده رفتم. تا اینکه دیدم اتوبوس چند ده متر جلو تر در ایستگاه ایستاده است.خودم را به آن رساندم و سوار شدم.اینجا وقتی که پیاده می شوی باید به راننده اتوبوس بلیط بدهی. بلیط های آن هم مثل تهران نیست که اگر از شرق به غرب آن هم بخواهی بروی کافیست تنها یک بلیط بیست تومانی بدهی. وقتی که می خواستم پیاده بشوم به راننده اتوبوس گفتم:"متاسفانه من بلیط همراهم نیست. عذرخواهی می کنم. " راننده اتوبوس از لفظ قلم صحبت کردن من زد زیر خنده و گفت "متاسفانه که بلیط نداری اشکال نداره"
شاید منظور بدی هم نداشته بود. ولی یک چیز غیر قابل تحمل برای من، مورد تمسخر قرار گرفتن هست.وقتی که از اتوبوس پیاده شدم ، وقتی که با جیب های خالی در خیابان راه می رفتم و سوز سرمای صبح هم تا مغز استخوان هایم نفوذ کرده بود ،احساس کردم که هویتم کاملا از دست رفته است.احساس کردم که شده ام مثل یک موجود بی هویت ، که چون پول ندارد باید مورد تحقیر قرار بگیرد.پول به افراد هویت می بخشد.وقتی که فرد در چنین شرایطی قرار می گیرد به این جمله ایمان می آورد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/05 |
یک عبارت بین فرانسوی ها رایج است که می گوید:به کسانی که می توانند با سه زبان صحبت کنند می گویند تری لنگ ،به کسانی که با دو زبان صحبت می کنند می گویند بایلنگ و به کسانی که به یک زبان صحبت می کنند .... (یونی لنگ نمی گویند) ،می گویند آمریکایی.
من این تبصره را به عبارت بالا اضافه می کنم که به کسانی که با یک زبان صحبت می کنند ایرانی هم می شود گفت.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/03 |
نبود نور کافی به من کمک می کند از شر دیدن آن سوسک های کوچک و انبوهی که در نقطه نقطه ی این اتاق و آشپزخانه و توالت داخل راه پله پیدا می شود خلاص شوم. مبارزه با سوسک ها ،تنها موجوداتی که من را تنها نگذاشته اند،تقریبا غیر ممکن است.بهتر است که به آن ها آلرژی نداشته باشم. بهتر است که رهایشان کنم تا به حال خودشان باشند. وقتی که می خوابم روی صورتم مانور بروند و از لابلای لباس هایم به تنم نفوذ کنند.ناخودآگاه داخل دهانم بروند. داخل گوشم و چشمم.سوسک ها شده اند جزئی از بدن من. جزئی از من.آن سوسک های بزرگ روی کاغذ من راه می روند و من مجبور می شوم با انگشتان آن ها را بگیرم به آن طرف پرت کنم. وقتی که بطری روغن را بر می دارم داخلش یک سوسک رفته و در آن غرق شده.من هیچ زحمتی به خودم نمی دهم که آن را در بیاورم. داخل ماهیتابه ی کثیفی هم که روغن را در آن می ریزم  سوسک ها در حال راه رفتن هستند.آن ها را با انگشتانم می گیرم و می اندازمشان بیرون. و دو تا تخم مرغ تاریخ مصرف گذشته داخل آن می شکنم و سرخ می کنم.
سوسک ها همچنان هستند و صداهای آهسته ای نشان از عبور و مرور زیاد آن ها دارد.این ها تنها موجودات زنده ای هستند که دوستشان دارم.نمی دانم چرا؟ شاید برای اینکه تنها موجوداتی هستند که نمی توانم خودم را از شرشان خلاص کنم.این دلیل خوبی است برای دوست داشتن. وقتی که دیگر هیچ راهی برای راندن یک شخص نباشد باید او را دوست داشت و با آن زندگی کرد. برای همین از تمام آن کسانی که خودم را از آن ها رانده ام تنفر دارم.از تمام آن موجودات زنده و غیر زنده. از تمام آن اشیاء و ابدان منقول و متحرک.بیشتر برای آن که حرکت می کنند. برای آن که فعالیت دارند. برای آنکه در دنیایشان زندگی می کنند.من از حرکت متنفرم و برای همین از آن ها تنفر دارم. من از آن مردان و زنانی که آن بیرون با هم بده بستان مالی دارند، از آن زنانی که دست بچه هایشان را می گیرند و جلوی نانوایی زنبیل هایشان را پر از نان می کنند متنفرم.یا از آن راننده تاکسی های بوگندویی که آدم ها را این ور و آن ور می کنند.از آن بچه های تخسی که توی کوچه ها فوتبال بازی می کنند.از آن دخترهای جوانی که چیپس می خورند و به سینما می روند.من از تمام موجودات زنده متنفرم. حتی از آن گربه های کثیفی که توی کثافت جوب ها زندگی می کنند و وقتی که در خیابان رد می شوی چنان در چشمانت زل می زنند که انگار تا به حال آدم ندیده اند.از سگ های ولگردی که بلاهتشان چنان است که ناخودآگاه می آیند جلوی ماشین هایی که سریع از خیابان رد می شوند.از غارغار کلاغ ها ،از جیک جیک گنجشک ها از چه چه بلبل ها.از وز وز مگس ها.
گاهی که خسته می شوم،گاهی که دیگر ذهنم توان اندیشیدن ندارد و دستم توان نوشتن،کارم را متوقف می کنم ، روی موکت کثیف و رنگ و رورفته و نمناک زیرم دراز می کشم و به سقف سیاهی که با ابهام پیداست نگاه می کنم .در بی نهایتی خاص فرو می روم.نفس می کشم. صدای نفس هایم را می شنوم. صدا ورود جریان هوا به داخل بینی ام. بوی گندی را حس می کنم که تمام اتاق و وجودم را در برگرفته. گاهی ممکن است یک سوسک سنگین از روی صورتم عبور کند. حتی سوسک هایی که بالای سر من روی دیواری که کنارش می خوابم حرکت می کنند ،از ارتفاع بالا کوبیده می شوند روی صورتم یا توی چشمم. دردی را در صورتم حس می کنم.
من همچنان روی زمین دراز کشیده ام و در خلسه فرو رفته ام. یک خلسه ی سنگین به همراه سردردی ملایم و ممتد که همیشه همراهی ام می کند. در این حالت خلسه ،ذهنم به هیچ چیزی فکر نمی کند. شاید ذهن از کار می افتد و دیگر توانایی درک و تحلیل آنچه که پیرامونش می گذرد ندارد. ذهن ایستا می شود و منفعل.تهی از هر چیز و هر فکر.
پس از مدتی دوباره شروع می کنم به نوشتن. دوباره به نوشتن در باره ی هیچ.تنها کلمات را پشت سر هم ردیف می کنم و جمله می سازم.تنها آن کلماتی که در ذهنم خلق می شود را در دلم می خوانم و با دستم می نویسم. در حین نوشتن وفتی به خلسه ای عمیق فرو می روم که کلمات با سرعت و جملات با شتاب بسیار زیادی از درونم به بیرون فوران کند. به حدی این سرعت زیاد باشد که دست هایم توان نوشتن با چنان سرعتی را نداشته باشند. در این لحظه است که من به اوج می رسم. و زیبا ترین لحظات زندگی را در این چهاردیواری تاریک و کثیف درک می کنم. در چنین ثانیه هایی قلبم به خروش می آید و دستانم سریع کار می کنند و در مغزم احساس یک خلسه می کنم. انگار که کسی بخواهد سلول های مغزم را قلقلک بدهد.شاید این تنها دلیلی باشد که من را به ادامه ی زندگی دلخوش می کند. شاید این تنها عشقی باشد که معنی زندگی را تا حدی برایم می آفریند و ایده ها و روش هایی را که برای خودکشی به ذهنم می رسد از آن پاک می کند.برای همین است که می نویسم.اما وقتی که این هماهنگی و توازن میان دست و سیل کلمه هایی که از مغم خارج می شود از بین می رود ، دیگر جمله ای به ذهنم نمی رسد. ناگهان می بینم که دستم می ایستد و فکرم متوقف می شود. اینجاست که عرق سردی روی پیشانی ام می نشیند،لرزش استخوان هایم را حس می کنم و سعی می نمایم که یک کتاب دیگر به داخل شومینه بیندازم تا گرمم شود. تا از آن سرمایی که در وجودم نفوذ کرده رها شوم. اینبار تاریخ تمدن دست هایم را لمس می کند. حجم سنگینش گرمای خوبی را خواهد آفرید. جلد اول آن،مشرق زمین ،گاهواره ی تمدن را داخل شومینه پرت می کنم. صفحاتش را باز می کنم تا بهتر آتش بگیرد و آن همه حجم تاریخ انبار شده را بسوزاند.آن همه جملاتی که برای تاریخ دانان و تاریخ دوستان مقدس است.-و آن همه تمدن اولیه را که باعث شدند تمدن های امروزی به وجود بیایند.باعث شدند همین شهری که من در حال حاضر در یکی از کوچه های شلوغ و دود و دم گرفته ی آن زندگی می کنم ،آفریده شود. پس باید سوزانده شوند تا عبرت بگیرند که نباید تمدن امروزی را به وجود می آوردند.نباید آفریننده ی تمدن می شدند و می گذاشتند انسان ها در همان توحش اولیه زندگی کنند. می گذاشتند انسان ها ،حیوان بمانند و با نیزه ،پا برهنه به دنبال شکارشان بدوند. و در غارهایشان ، در کنار آتش گرم و نرمی که برای خودشان روشن می کردند شکل گاومیش هایی که شکار کرده اند را نقاشی کنند.با زن هایشان مقاربت کنند. و با کودکانشان بازی. تاریخ تمدن باید سوزانده شود تا دیگر شاهد آن همه جنگ های دراز و خانمان سوز نبود. تا دیگر روندی را که آن انسان های شاد و وحشی،آن انسان های نیرومند و ابله را به ما مجودات مدعی دانایی کل و در عین حال مغموم و اندوهناک و ضعیف النفس  تبدیل کرده شاهد نبود.  تا دیگر ادبیات به وجود نمی آمد. تا دیگر خط و کاغذی نبود تا آدمی مثل من که به یک لاشه ی بد بو بیشتر شبیه است در گوشه ای از این اتاق سه در چهار متری کز نکند و افکار بیهوده اش را روی کاغذ ننویسد. تا ترجیحا برای تنازع بقا با حیوانات وحشی بجنگد و کشته شود. تا آنکه در طبیعت اولیه ی خود بین درختان و حیوانات دیگر باقی بماند و به این محیط مبتذلی که تمدن ساخته و شهر نامیده اش پا نگذارد.
با آتش گرفتن تمدن های سومر و پارس و هند و آشور احساس گرمای لذت بخشی می کنم. نه تنها به خاطر حرارت حاصله از سوختن کاغذ ها که به خاطر همان لذت سادیسماتیکی که پیش از این گفته شد.دوباره شروع می کنم به نوشتن:من از تمام آن آدم هایی که آن بیرون در حال زندگی کردن هستند فاصله گرفته ام و خودم را آگاهانه به یک لاشه ی بدبو و تنها که روی موکتی نمناک و کثیف به حالت لمس فلج افتاده است تبدیل کرده ام. من سعی کرده ام با آمدنم به این اتاق سه در چهار متری از تمام جریاناتی که آن بیرون در حال اتفاق افتادن است خلاص شوم. و دیگر آن شخصیتی نباشم که مجبور به ایفای نقش است. دیگر آن کاراکتری که ماجراها را می آفرید و در ماجرا ها شرکت می کرد. من یک لاشه ی بد بو بودن را که زمان را متوقف کرده و در ساعت یک مشغول به نوشتن است و تا ساعت یک و پنج دقیقه که تا بی نهایت زمانی هم عقربه ی دقیقه شمار ساعت به آن نخواهد رسید می نویسد ترجیح می دهم به تک تک آن انسان واره هایی که آن بیرون دارند زندگی می کنند . آن هایی که مضطربانه به ساعت هایشان نگاه می کنند. آن هایی که خود را در بند ثانیه ها اسیر کرده در غالب ربات هایی در آورده است که با انجام کارهای مشابه و یکسان به یک دور باطل افتاده اند. همه ی ما به دور باطل افتاده ایم. ما انسان هایی که در تمدن بزرگ شده ایم تا وقتی که کرم ها شروع به خوردن جسد هایمان بکنند در حال پیاده روی بر روی محیط یک دایره هستیم. گاهی هم می دویم. از نقطه ی تولدمان شروع به حرکت بر روی محیط دایره می کنیم و تا وقتی که زندگی به ما اجازه دهد به حرکتمان ادامه می دهیم. ولی من استثنائا در بین تمام انسان های احمق تصمیم گرفتم روی یک نقطه از این دایره در ساعت یک بایستم و دیگر راه نروم. دیگر حرکت نکنم. در چنین حالتی مسیر جلوی من در خط دایره که آینده است و مسیر پشت به من که گذشته است مفهوم خود را از دست می دهد. هر دو با یکدیگر ادغام می شوند. وقتی روی یک محیط دایره ثابت بایسیتی  و محاسبات زمانی و جهت یابی برای حرکت بر روی دایره از دستت خارج شود دیگر آینده و گذشته برایت مفهومی ندارند. آنچه را که در ذهنت احساس می کنی ممکن است خاطره ای مبهم از گذشته باشد یا تصوری مات از آینده.شاید این توصیف کاملی باشد از حالت خلسه.
نوشتن یک خلسه ی طولانی است. حالتی که تمام جریانات ذهنی بر روی واژه ها متمرکز می شود.بر روی کنارهم قرار دادن واژه ها.همین خلسه ی طولانی است که فرد را از موجودات مرده جدا می کند.همانطور که کافکا می گوید نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است.من اینجا با یک موجود مرده که در حال گندیدن است هیچ تفاوتی ندارم مگر اینکه می نویسم. مگر اینکه من در یک حالت خلسه فرو رفته ام.از منظر تمام آن هایی که آن بیرون در حال پیاده روی روی دایره ی روزمره گیشان هستند خلسه یعنی مرگ.از منظر آن ها من مرده ام. یا اگر هم زنده باشم یک دیوانه ی زنجیری هستم. یک بیمار روانی، شاید از نوع اسکیزوفرنیک آن. در نظر آن ها این کار ابلهانه ای است که در یک اتاق سه در چهار متری روی زمین دراز بکشی و کاغذ ها را سیاه کنی و از طرفی کتاب های کوچک و قطور را داخل شومینه بیندازی تا آتش،کلمات آن را بسوزاند.
یک کتاب کوچک آن گوشه به یک دیکشنری آریان پور تکیه داده است.خوک چاقی که روی جلد آن است انگار دارد من را نگاه می کند و به من می خندد. می روم به سوی کتاب تا آن را داخل شومینه بیندازم و از شر آن خنده های متکبرانه ی خوک خلاص شوم. آن را بر می دارم. قلعه ی حیوانات است از جورج اورول. اول صفحاتش را ورق می زنم.و حیواناتی که بین صفحات آن دارند به دستور جورج اورول نقش ایفا می کنند جلوی چشمانم می آیند. اسنوبال ،ناپلئون ،اسکوئیر بوکسر ،موریل و بنجامین. من بلافاصله تصمیم می گیرم تمام بازیگر های جورج اورول را داخل آتش بیندازم و بسوزانم.تا داستان ایده آل گرایش را نابود کنم و آن تمثیل مسخره را در شعله های آتش در حال ضجه کشیدن ببینم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/02 |