تبليغاتX
گوریل فهیم
وقتی که بچه بودم راه رفتن های طولانی بر روی عرض کوچک جدول خیابان زشت نبود. وقتی که بچه بودم بوسیدن گونه های یک دختر جرم نبود.خاله بازی سلب مردانگی نمی کرد.شاشیدن پشت یک درخت در کنج کوچه ناهنجاری نبود.
وقتی که بچه بودم می توانستم زارزار گریه کنم و تمام عقده هایم را با قطرات اشک به بیرون پرتاب کنم.و کسی مرا برای این کار سرزنش نمی کرد. و شرمی برای این کار وجود نداشت.
آن روزها خوشبختی خلاصه می شد در قرار دادن یک دانه پفک بین زبان و کام دهان و اجازه دادن به اینکه آب دهان در منافذ پفک نفوذ کند و کاملا خمیرش سازد.خوشبختی خلاصه می شد در خریدن یک یویو از بقالی سر کوچه و بازی کردن با آن.خلاصه می شد در جابجا کردن یک توده ی کوچک خاک یا چند پاره آجر با یک کامیون پلاستیکی.خلاصه می شد در پنهانی بازی کردن با کبریت./با الهام از فرهاد
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/30 |

اینجا در شهری که من هستم هوا سرد شده است و بارش باران بعد از حدود دو ماه از شروع پاییز تقویمی ،تازه پاییز طبیعی را شروع کرده است.من یک بارانی نسبتا بلند پوشیده ، کلاهی کبریتی که یک سایه بان کوچک در جلویش دارد سرم کرده ام . یقه های بارانی را بالا داده ام تا تمام گردنم را بپوشاند ،سرم را خم کرده ام و چانه ام را داخل یقه ی بارانی فرو برده ام. دست هایم را در جیبم کرده و در پیاده رویی خلوت و تاریک در امتداد دیواری دراز راه می روم. به صدای پاشنه های کفشم گوش می دهم. به صدای ماشین هایی که گاهگاه با سرعت به من نزدیک می شوند ،از من عبور می کنند و دور می شوند.و من سوز سردی را که به بینی و گونه هایم برخورد می کند حس می کنم. سعی می کنم سوز را نفس بکشم و آن را تا عمق ریه هایم فرو ببرم. من باز به هیچ چیز نمی اندیشم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/29 |
اگر در یک جزیره 99 زن و یک مرد وجود داشته باشند بعد از یک سال امکان بالقوه ی بدنیا آمدن 99 کودک وجود دارد و این یعنی تداوم نسل ،ولی اگر در همان جزیره 99 مرد و یک زن وجود داشته باشند بعد از یک سال تنها امکان بدنیا آمدن یک کودک وجود دارد و این یعنی انقراض./تضمین از دیالوگ های فیلم before sunrise
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/28 |
رمز ناشناخته که در آن ژولیت بینوش بازی می کرد را دیدم. یک فیلم سورئال فرانسوی.بیشتر نشان دهنده ی سکانس هایی از زندگی در پاریس. چهره ی واقعی زندگی مردم در این نوع فیلم ها مشخص می شود نه در فیلم های هالیوودی. در این نوع فیلم ها انگار دوربینی وجود ندارد و برای همین بازی و نقش آفرینی هم وجود ندارد.به همین خاطر آنچیزی که در واقعیت هست را می بینی نه یک شکل ظاهری و فریبنده از واقعیت .
در ضمن ژولیت بینوش را می ستایم که با بازی فوق العاده اش فقط فیلم های خوب را بازی می کند و خودش را وسوسه ی پیشنهاد های بی شرمانه ی ! هالیوود نمی کند.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/27 |
من نوعی دچار یک نوع لمپنیسم حاد شده ام.زندگی روزمره ام را تازگی ها که نگاه می کنم می بینم تنها به یک موجود مصرف کننده تبدیل شده ام.مصرف کننده ی پول،غذا،بنزین،وقت و زندگی . در حالی که هیچ بازده ی تولیدی ای ندارم.و هیچ اندوخته ی جدیدی در نورون ها و سلول های خاکستری مغزم انبار نمی شود.وقتی که به اطرافیانم هم نگاه می کنم می بینم تقریبا همه به همین حال دچار شده اند.در یک دید کلی تر تبدیل شده ایم به یک جامعه ای که با درآمد نفت شکمش را گنده می کند تا تمام فعل و انفعالات فکری اش را در حوزه ی ماشین آلاتی که در محدوده ی زیر شکمش تعبیه شده است به مصرف برساند.
تمام موارد بالا مصداق یک واقعیت دردناک است. یک نوع مرگ مزمن که همه ی ما را در برگفته. یک موج طاعون که در شهرهای ما پراکنده شده.تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که حداقل خودم را باید از شر این طاعون همه گیر خلاص کنم. برای این کار باید سعی کنم از جامعه ی طاعون زده دور شوم،خودم را قرنطینه کنم و معیارهای جدیدی را برای خودم تعریف کنم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/25 |
سرما همچنان مغز استخوان هایم را در چنگ گرفته و فشار می دهد. در اتاقی که من مشغول نوشتن هستم شومینه روشن است.ساعت های ساعت روشن است. من به آن چسبیده ام. پوستم از شدت گرمای آن دارد می سوزد اما همچنان احساس سرما می کنم. در حالی که مشغول نوشتن هستم چند تا پولیور کلفت پوشیده ام . و چند شلوار پشمی . یک کلاه سرم کرده ام. اما هنوز دارم از سرما می لرزم. اینجا اتاق من است.یک اتاق سه در چهار متری شلوغ و کثیف.کتاب ها خروار خروار آن گوشه ریخته است و یک لایه خاک پهن روی آن نشسته. دیگر از تمام کتاب ها خسته شده ام. از اینکه چشمانم را روی کلمه های یک کتاب متمرکز کنم و مردمک هایم را روی جملات آن بغلتانم. آن کتاب ها با تمام آن حرف های راست و دروغ  تو را به یک دنیای دیگر می برند.کتاب می خوانی تا از دست دنیای زجرآور اطرافت خلاص شوی. در حالی که نمی دانی آن دنیای دیگر،آن دنیایی که کتاب ها تو را با خود به آن جا می برند مصداقی است از یک دنیای انتزاعی تر. یک دنیای غریب و پوچ تر. کتاب ها مثل شکلاتی هستند که به دست یک کودک می دهند تا جلوی گریه اش را بگیرند.
برای همین است که پس از قطع شدن گاز خانه  در این دور روز به تنها فایده ی کتاب ها پی برده ام. هر کتاب  پانصد ،ششصد صفحه ای می تواند نیم ساعتی شومینه را گرم نگه دارد. نکته ی جالب اینست که کاغذ بهتر از چوب می سوزد و گرمای آن حس خوبی به فرد می دهد. هر چند که این سرمای لعنتی از بدن من خارج نمی شود.
وقتی که کاغذ ها می سوزند صدای خوشایندی از آن ها شنیده می شود. و من در حالی که مشغول نوشتن هستم به موسیقی آن گوش می دهم. من احساس می کنم که در این صدا ریتمی نهفته است . یک ریتم از یک آواز نسبتا قدیمی که مدام با صدای تق تق سوختن کاغذ آن را زیر لب زمزمه می کنم:زمان در من خواهد مرد و من در زمان خواهم خفت.
و من در اتاقم زمان را کشتم.من چندی پیش یک قتل عام انجام دادم. تمام ساعت ها را اعدام کردم و تمام عقربه ها و دیجیت ها را از کار انداختم. ساعت هفت عصر بود که رای به مردن زمان صادر کردم. و باطری ساعت دیواری و ساعت مچی و ساعت شماته دار را در آوردم.زمان روی ساعت هفت متوقف شد. روی عدد هفت.عدد مقدس.و من عقربه ها را چرخاندم. تا آن تقدس را هم نابود کنم. تقدس باید کشته شود. اکنون  عقربه ی ساعت روی دیوار بر روی عدد یک ایستاده است و تکان نمی خورد.من زمان را کشتم.و در گورستانی با شماره ی یک دفن کردم.
صدای چک چک از توالت می آمد  و من در حالی که مشغول نوشتن بودم خودم را در برابر یک صدای متناوب دیدم. یک تناوب به همراه حرکت که  خود می تواند زمان را تعریف کند. و برای همین باید آن صدا در نطفه خفه می شد.شیر آب شلنگ توالت خراب بود و نمی شد آن را کامل بست تا از چک چک آب خلاص شد. برای همین شلنگ را در یک سطل پر از آب قرار دادم و به این صورت آخرین تداعی گر زمان هم به قتل رسید. و من همچنان زمزمه می کنم:زمان در من خواهد مرد و من در زمان خواهم خفت.من در ساعت یک برای همیشه متوقف شده ام و دیگر به سوی آینده حرکت نمی کنم. آینده ی نامفهوم و گنگ دیگر وجود ندارد. عقربه ی ساعت روی عدد یک خوابیده است و به من اجازه می دهد دیگر به فکر ساعت دو،سه، چهار و ... نباشم. به من اجازه می دهد تا در زمان متوقف شوم .
من در حالی که مشغول به نوشتن هستم پک های عمیقی به سیگار می زنم تا مقداری گرما را به درونم انتقال دهم. شاید بتوان از آن سرمای کذایی کاست. اما این سیگار های متوالی و این حجم غلیظ و اشباع شده از دود که حتی مانع از دیدن کامل آن کلمه هایی که می نویسم هم شده است تاثیر چندانی بر درجه ی حرارت درونی بدنم نمی گذارد.
حجم این اتاق سه در چهار فوق العاده زیاد است. این حجم بزرگ یک خلا در اطراف من به وجود آورده است. من تنها به فضایی برای نشستن و نوشتن نیاز دارم .یک مساحت کوچک که طول قد مرا هم برای دراز کشیدن تحمل کند. و یک فضای دیگر برای آنکه از سوی شومینه به من گرما برسد. بقیه ی این فضا کاملا بیهوده است.من نمی دانم چرا نمی توانم با این فضای بیهوده کنار بیایم. چرا این خلا به وجود آمده انگار دارد تمام غشای بیرونی ام را با یک فشار منفی به سوی خودش می کشد .و انگار دارد با آن فشار منفی  نیش گون های سرتاسری و دردناکی را بر تمام مساحت پوست بدنم وارد می کند.یک چیز دیگر مرا بیش از همه چیز آزار می دهد . نور و سفیدی. آن اول ها که در این اتاق سه در چهار  اجاره ای ساکن شدم مانده بودم با سفیدی دیوار ها چه کار کنم. سفیدی ممتدی که چشم هایم را خیره می کرد و در وجودم یک حالت تهوع می آفرید. تا اینکه تصمیم گرفتم تمام مساحت سقف و دیوار را با مقواهای سیاهی که از لوازم تحریر فروشی خریده بودم بپوشانم.به اینصورت تمام مساحت دیوار و سقف اتاق استیجاری ، کهنه و کثیف من سیاه شد.نور لامپ را هم باید می کاستم. باید آنقدر کم می کردم که تنها برای نوشتن کافی باشد. تنها یک پرتوی کوچک نور برایم کافی بود تا اینکه بتوانم خط راست را برای نگاشتن کلمه ها بر روی آن گم نکنم.در اینکه خط راستم را گم نکنم، در اینکه برای این کار از نور استفاده نمایم یا نه گاهی دچار تضاد می شوم. یا شاید تناقض. و این سوال برایم پیش می آید که چرا خط راست؟ آیا این هم جزء همان تقدس هاست که ناخودآگاهمان را هم در چنگال خودش می فشارد؟ چرا نباید نوشته هایم بر روی خط های درهم بر هم و نامنظم قرار گیرند؟چرا کلماتی که می نویسم باید هر یک هویت همدیگر  را حفظ کنند؟هر یک فاصله ای با بغل دستیشان و بالا و پایینیشان داشته باشند؟ چرا کلمات نباید روی هم نوشته شوند؟ می شود یک کتاب را روی یک کاغذ به اندازه ی یک بند انگشت که قادر به تحمل یک کلمه ی حداکثر ده حرفی است، نوشت.و دیگر نیاز به هیچ پرتوی نوری نیست که به من در منظم کردن خطوط کمک کند، که مانند یک میخ در داخل سیاهی چشم هایم فرو رود و تا عمق مغزم نفوذ کند .در حالی که سعی در بزرگ تر کردن منفذ ورودی اش می کند.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/23 |
الف) از این جمله ی فرهاد خیلی خوشم آمده است:زمان در من خواهد مرد و من در زمان خواهم خفت. امروز مداوم این جمله را برای خودم تکرار می کنم،گاهی بلند ،گاهی با فریاد ،گاهی زیر لب و گاهی در دل.از فرهادیسم خیلی خوشم می آید.وقتی که موزیک فرهاد (و فریدون فروغی) را گوش می دهم یک حس خوشایند پوچگرایی به من دست می دهد. نیز شاید یک سبک و منش زندگی. یک نوع خاص لباس پوشیدن. یک طرز رفتار خاص.
ب) من در وبلاگ نویسی همیشه با یک موضوع خیلی کلنجار رفته ام. مشکل من اینست که هنوز نمی دانم در یک وبلاگ باید چگونه نوشت. گاهی حس می کنم وبلاگم دارد به یک دفترچه خاطرات تبدیل می شود و گاهی هم شاید به یک سری مقاله های خشک و سرد و بی روح. اما باز به خودم دلداری می دهم  که من سورئال می نویسم. هر چیز که دلم بخواهد می نویسم.حتی گاهی به چرند و پرند درآیم و تنها حرف ها را کنار هم بچینم. مثلا اینطوری : بسکنعغربینرتِرعسش=حرخ سیکلنتسیلرحخزطکئ  سیکلتچ یشکنلتیچ یلتجیسلحهیمنل یکتلنیلحخی حیلتجیلچجنم حیتنلیل کیلتجیلهد حالشجیلهثض گحیتلضثل 11556 یبشب09 خشهیاب213 هلبغ
خوب به هر حال گاهی اوقات مغز گوریل ها هم بدجوری ورم می کند. در اینجا نکته ی جالب این است که از دکمه ی اسپیس هم استفاده کردم تا هویت "کلمه" را از بین نبرم. حالا سعی کنید به جمله ی بی معنی اخیر که در بالا نوشته شد برگردید و تمام کلمات را بلند بلند بخوانید. قرار دادن مصوت بر روی کلمات با شخص خودتان.
ج) یک عدد بین یک تا ده حدس بزنید. زدید؟ من مطمئنم عدد شما یا یک هست یا دو یا سه یا چهار یا پنج یا شش یا هفت یا هشت یا نه یا ده. ولی چرا عدد 3.5256 را انتخاب نکردید؟ یا عدد 5.22431359862395634 یا مثلا عدد 8.000000000000000000009 ؟
د)قیصر امین پور هم به جمع مردگان پیوست. و احتمالا در حال حاضر کرم های خاکی شروع کرده اند به خوردن اجزای بدنش. هر که بود و هر چه بود رفت . ولی یک جمله اش همیشه یادم می ماند: میان این همه اگر، تو چقدر بایدی.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/21 |
در تولد یک سالگی ، وبلاگم ، احتمالا سر یکی از پست های اخیر فیلتر شد. امیدوارم این فیلترینگ رفع شود در غیر ایصورت این پدیده به مثابه ی مرگ من در سالگرد تولدم قلمداد می شود. هر چند که کاملا نمی میرم و تقریبا به حالت استحضار یا کما در خواهم آمد . به این خاطر که وبلاگ من با آدرس http://guril.blogfa.ir همچنان در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک و خلوت این دهکده ی جهانی برای خودش می پلکد و گاه گاهی نوایی، جیغی یا ضجه ای از آن بر می خیزد.
فی الحال من دستگاه رایانه ام را به شهرستانی آورده ام که در آن مشغول به تحصیل هستم. و لذا سعی من بر این است که بیشتر خودم را در قید و بند های یک وبلاگ نویس حرفه ای حفظ کنم. هر چند یکی از شعار های من در اینجا سورئال بودن بود.
برای اینکه در ادامه ی مطلب کمتر غر بزنم و بر طبل پوچگرایی بکوبم خبر جدید در مورد زندگی من اینست که به ورزش تنیس روی آورده ام. ورزشی فوق العاده مفرح و پر هیجان. مخصوصا برای منی که اگر بر همین روال تنبلی و کاهلی ادامه می دادم و مجموع تحرکات روزانه ام به مصرف چندی مختصر، کالری منجر می شد تا چند سال دیگر به پیری زودرس مبتلا می شدم .(به این خاطر که پیش از این من کمترین تحرک جسمانی نداشته ام و کوهنوردی را هم خیلی وقت است که کنار گذاشته ام)
وقتی که در زمین خاکی و خلوت تنیس هنگامی که هوا تاریک شده است و نورافکن های زمین روی تو و حریفت زوم می کند و تو سعی می کنی ضربه های حریف را به خوبی پاسخ دهی گویی در حال مسابقه دادن در پر تماشاترین مسابقه ی تنیس در سطح جهان هستی. سایه ی بلندی که که روبرویت روی زمین می افتد حس غریبی را در ذهنت تداعی می کند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/13 |
دو چیز را به فرزندان خویش آموزش دهید:
قدرت نه گفتن و ظرفیت نه شنیدن
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/12 |
اگر همه قصه اند من یک حماسه ام.
بسترم صدف خالی یک تنهایی است و تو چون مروارید گردن آویزه کسان دگری.
هر دروغی اگر سه بار تکرار شود به واقعیت می پیوندد/هیتلر

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/07 |
آرتور شوپنهاور فيلسوف مجرد آلماني سي سال هر روز بعد از ظهر ها به رستوران دنجي در محله ي خود مي رفته و ناهار را به تنهايي در گوشه اي صرف مي كرده است.او در تمام اين مدت قبل از آنكه سفارش غذا بدهد يك اسكناس صد مارکی از جيبش در مي آورد ،روي ميز مي گذاشت و پس از آنكه غذايش را مي خورد دوباره آن را در جيبش مي گذاشت.يك روز بعد از سي سال گارسوني كه از جواني در آن رستوران كار مي كرده از شوپنهاور جريان اسكناس صد مارکی را مي پرسد ،كه چرا در تمام اين مدت قبل از سفارش آن را روي ميز قرار داده و بعد از اينكه غذايش تمام مي شده دوباره در جيبش مي گذاشته . شوپنهاور مي گويد اين اسكناس صد مارکی را مي خواستم به آن هايي بدهم كه وقتي در اينجا پشت ميز غذا مي خورند و با يكديگر گپ مي زنند در طول صحبتشان راجع به زن و اسب سواري چيزي نگويند.
پ.ن: خوب شده یورو را جانشین فرانک و مارک و ... کردند. 

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/08/06 |