تبليغاتX
گوریل فهیم
در زیرزمینی تاریک و نمور ، خلوت و ساکت که نور مهتابی سایه ی سنگینی از اشیاء را بر روی دیوار می اندازد با فیلسوفی تنها نشسته ام.روبروی هم بر روی مبل های سنگین و بزرگ و زهواردر رفته. و فیلسوف چشم های تیز و نفوذپذیرش را به چشمان من دوخته است.چشم هایی مرموز و استثنایی. چشم هایی آکنده از ایهام و ابهام.
و اکنون این سخنان فیلسوف است که بر اندام من لرزه می اندازد. افکاری وحشتناک و جذاب. افکاری ترس آور و متفاوت .متفاوت از تمام ایده ها و مکتب ها:
زندگی تلخ است. تلخ و زهرآور و کثیف. همراه با تمام خدعه ها و نیرنگ ها.زندگی چاه فاضلابی است که بوی گند آن همه جا را در بر گرفته . در حفره های بینی ما نفوذ کرده. عده ای به این بوی نفرت آور خو گرفته اند و آنقدر در بلاهت دست و پا می زنند که هیچ بویی را حس نمی کنند.و عده ای همواره در تمام طول عمر خویشتن این تهوع نفرت بار را حس می کنند.می توان افراد را به چهار گروه افراز کرد.
من مشتاقانه از او در مورد این چهار گروه پرسش می کنم. و او چنین ادامه می دهد:
گروه اول آنهایی هستند که در اوج حماقت هیچ تصوری از عمق فاجعه ندارند. آن ها مست به دنیا می آیند و مست زندگی می کنند و مست می میرند. آن ها حیوان های ابلهی هستند که در زندگی شکاری می کنند و می خورند و دفع می کنند و می خوابند. و فردا روز نیز به همین صورت. و فردا و فردا های دیگر.
سه گروه دیگر آن هایی هستند که بوی گند فاضلاب بینی هایشان را می سوزاند.گروه دوم توجیه گرانند. آن افرادی که درد و الم زندگی سینه شان را پاره کرده . آن هایی که توان تحمل بی عدالتی را ندارند.ذهنشان به درک نیروهای منفی و دنیای کثیف یاری نمی دهد. و به همین خاطر تمام آنچه را که می بینند و می شنوند ،توجیه می کنند. شاعران پیرو و بانی همین گروه افراد هستند.برخی از آن ها مانند  مسیح و بودا شکنجه ی زندگی را به گناه کار بودن ما توجیه می کنند و برخی دیگر وعده های شیرین به پیروان خویش می دهند.
گروه سوم بیشتر نویسندگان پوچ گرایند.آن هایی که روشنفکر مآب و تلخ نگر هستند. زندگی را به همان تلخی که هست می پذیرند. و شاید بیشتر از آن.به پوچی می رسند و پایان اندوهناکشان تخدیر و تدخین است.
گروه چهارم فیلسوفان هستند.نه فیلسوفان گوشه نشین بد عنق که اطرافیان ترکشان کرده اند و تا دوران پیری حتی یک رابطه ی جنسی نیز نداشته اند.بل آن فیلسوفانی که در زندگی روزمره همانند مردان و زنان معمولی هستنند.آن هایی که کار می کنند،با اطرافیان ارتباط دارند،ازدواج می کنند ،بچه دار می شوند،با زندگی مبارزه کرده گاهی غالب و گاهی مغلوب. و در عین حال بینشی عمیق نسبت به آنچه که پیرامونشان می گذرد دارند.آن ها می دانند دنیا کثیف است .آن ها بوی فاضلاب را حس می کنند. پوچی طبیعت را می پذیرند.و در عین حال نه مانند گروه دوم آن را توجیه کرده و نه مانند گروه سوم ناامیدی پیشه ی خود می کنند. این چنین افراد تمام تلخی ها را می پذیرند .آن ها  را به چالش می کشند و در عین حال گویی هضمشان می کنند. با نوعی روشن بینی و بینش به هر آنچه هست می نگرند و آن را می پذیرند. این ها فیلسوفان حقیقی اند.
فیلسوف اینک از مبل بلند می شود ،به آشپزخانه می رود . وقتی که بر می گردد یک سینی در دست دارد که دو لیوان چای پر رنگ و چند عدد بیسکویت در آن قرار دارد. من دارم به سخنان فیلسوف فکر می کنم. با صدایی گرفته رشته ی افکارم را پاره می کند" حالا می خواهم درباره ی لذت و درک لذت با هم صحبت کنیم." سینی را روی میز کوچکی که بین من و او قرار دارد می گذارد. چایش را بر می دارد. به مبل تکیه می دهد و با هورت بلندی چای را می نوشد...
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/31 |
در پستوی ذهن هر کسی خاطراتی است از دلتنگی های گذشته. خاطراتی از دوران کودکی و جوانی. گاهی افراد سکانس هایی از آنچه در زندگیشان گذشته را در عکس هایی یادگاری نگاه می دارند.گاهی در چند واژه و جمله در دفترچه ای.  و گاهی در تصاویری متحرک با استفاده از دوربین فیلمبرداری. همیشه یادآوری خاطرات گذشته نوعی حس دلتنگی به او می دهد. همراه با تلخی زود گذر بودن زمان.همراه با نوعی پوچ انگاری زندگی . بهتر است گذشته را فراموش کنیم. این چنین شاید آن تلخ کامی ها و آن دلتنگی های پوچ و بی معنی از میان خواهد رفت اما در عوض شاید احساس هویت خویش را نیز از دست بدهیم. دیگر برایمان هویتی نمی ماند. تاریخی نمی ماند.همه ی ما برای خود و در زندگیمان یک تاریخ داریم. یک تاریخ با فراز و نشیب های بسیار.یک تاریخ با شادکامی ها و تلخی های گوناگون.شاید این تاریخ هر یک از ما باشد که به ما هویت می دهد و ریشه دارمان می کند.هرچند آلبرکامو می گوید "ملت های خوشبخت تاریخ ندارند" 
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/24 |
چند روزی می شود که تمام فعالیت های تمام شده است.در حال حاضر کاملا بیکارم. مثل یک گوریلی که ساعت های ساعت ها زیر سایه ی یک درخت می نشیند و به نقطه ای خیره می شود. دارم کتاب برادران کارامازوف داستایوسیکی را مزمز می کنم. نمی دانم چرا آنچنان رقبت به خواندنش در من پیدا نمی شود.کتاب تاریخ فلسفه ی ویلدورانت را هم که همیشه به عنوان چاشنی استفاده می کنم.تازگی ها چند صفحه ای از تایرخ فلسفه ی غرب برتراند راسل را هم ورق زده ام. به هر حال کتاب خواندن جالب است اما بیش از هر چیز دیگر انتزاعی و افسرده آور.
برنامه ی پیچیده ای برای فردا ریخته شده است.جریان خیلی پیچ در پیچ و مضحک شده است. ماجرا از این قرار هست که دخترعمه ی یکی از دوست هایم از او خوشش می آید و برای اینکه با او ارتباط صمیمی تری پیدا کند دست به دامن من شده است. فردا قرار است که با هم دیگر به توچال برویم تا در آنجا به نصیحت پدرانه ی من این دختر بیشتر به دوستم نزدیک تر شود و یک جورهایی دلش را بدست بیاورد. برای اینکه من هم در کوه تنها نباشم و یک سرگرمی برایم ایجاد شود به ن. دختر عمه ی دوستم گفتم که باید یکی دو تا از دوست هایش را هم با خودش بیاورد ! و به این می گویند حقه های گوریلانه.
به ها حال در این مدت که بیکارم دوست دارم برای خودم یک سرگرمی خوش رنگ و لعاب درست کنم. تا ببینیم که فردا چه اتفاقاتی در کوه رخ می دهد.چه کسی از کوه سقوط می کند و چه کسی سقوط نمی کند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/20 |
سال 1917 است.انقلاب بلشویکی روسیه به پیروزی رسیده و در یک روز برفی شهدای انقلاب را طبق آئین سرخ در مراسمی با شکوه و جلال کامل تدفین می کنند. دختری بیست و چند ساله گریه کنان از جمعیت انبوهی که دور تابوت گریگوری ایکسوویچ ایگرگوف یکی از مبارزین انقلاب حلقه زده اند بیرون می آید و خودش را می اندازد روی تابوت او.گریه می کند.جیغ می کشد.و می گوید اگر می خواهید او را دفن کنید باید من را هم کنارش به خاک سپارید. او جلوی تمام آن جمعیت فریاد می زند که اگر ایکسوویچ نباشد انقلاب بلشویکی به چه درد من می خورد؟
و حالا دقیقا نود سال از آن روزگار می گذرد .ایکسویچ در 1917 می میرد و آن دختر کذایی هم احتمالا چند ده سال بعد از او .تمام آن ماجرا تمام شده است.نه به تاریخ پیوسته نه به حافظه ی هیچکسی سپرده شده است. یک اتفاق معمول در میان تمام ماجراهای پرطمطراق یک انقلاب .ولی ما اکنون پس از نود سال آن احساس صادقانه ی دخترک را درک می کنیم و نوعی دلتنگی پوچ گرایانه در دل ما جا باز می کند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/20 |
آکنده از احساس و شور و هیجان شده ام.کاش که می شد آنچه را که در حال حاضر گوش می دهم تبدیل به کلمه کنم و در اینجا بنویسم.نمی دانم آیا می شود آن احساسی را که از گوش دادن به موسیقی در فرد ایجاد می شود نوشت؟ موسیقی و زبان تا چه حد با هم ارتباط دارند؟شاید بشود این احساس را با موج های آرام و یکنواخت یک دریای صاف و بی کران و آبی انتقال داد؟چند روز پیش دوباره به بابلسر رفتم .اینبار دو بار سوار لنجی شدم و چند کیلومتری از ساحل فاصله گرفتم. جایی که خودت را در یک دریای بی انتها حس می کنی. و خیره و مات و مبهوت نگاه می اندازی به بی کران دریا. نوعی ایهام و تناقض را حس می کنی. دریا گویی تمامی نداردو بی انتها است و هر چیز بی کران مبهم و ترسناک است. دریا صاف است و یکدست. از تعجب حیرت می کنی وقتی آنهمه آب را می بینی که آنجا ساکت نشسته اند و تو را در بر گرفته اند. من در مقابل آن عظمت پوچ هم نیستم . و می بینم چطور با موج بالا و پایین می روم.
روی عرشه ی لنج ایستاده ام و ساحل را نگاه می کنم. دلم می خواهد هرچه بیشتر از آن فاصله بگیرم. دلم می خواهد با همان لنج کهنه و فکسنی به سوی بی کرانی پیش بروم که مبهم است و ترسناک؛ و در آن غرق شوم. دوست دارم که جزئی از این بی نهایت طبیعت باشم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/17 |
سلطان هاشم ،حاکم یکی از ولایات منطقه ی خراسان است. حاکمی که چندین هزار رعیت فرمانبردار او هستند. قلعه ی او در برادیه است . شهری کوچک در دشتی بزرگ که گویی رودخانه ای که از کنار آن رد شده است آن را کشیده و در طول  رودخانه گسترده  است.رعیت ها در زمین های  اطراف شهر کشاورزی می کنند. همچنین در روستاهای دور و نزدیکی که در ولایت تحت حکم سلطان هاشم قرار دارد. در شهر هم که جمعیت آن دو هزار نفری می شود مردم به تجارت با کاروان هایی می پردازند که از برادیه می گذرند. یا اینکه پای حجره های گرم و کوچک خود می نشینند؛قلیان می کشند و با بادبزن صورت های سیاه و آفتاب سوخته شان را باد می زنند . عده ای تحت فرمان هاشم خان بر اوضاع شهر تسلط دارند ، در همان حالی که امنیت مردم شهر را تامین می کنند بزرگ ترین عامل ناامنی شهروندان هم به حساب می آیند. باج می گیرند. کسانی را که تحت فرمان نیستند در کوچه ها گیر می اندازند و جلوی جمعی مرد و زن و بچه با باتون هایشان سیاه و کبود و خونین و مالین می کنند و بعد برای آنکه قدرتشان را به رخ مردم بکشند وادارشان می کنند که کفش هایشان را لیس بزنند، بعد می برندشان میدان شهر و محکم می بندنشان به یک تکه سنگ خیلی بزرگ که به آن سنگ ورد می گویند . و می گذارند تا آن هایی هم که آزارشان بیش از دیگران است و بچه های قد و نیم قدی که سرگرمی دیگری جز پلاسیدن در میدان شهر ندارند اذیتشان کنند و به سویشان شن و سنگ پرت کنند.
برادیه مثل اکثر شهر های دیگر آن زمان ایران ،قرن هفت و هشت هجری چنگی به دل نمی زند.زندگی بر مردم سخت می گذرد. غذا و آب کم است. حاکم جبار و زورگوست. گدایی در خیابان و کوچه ها موج می زند.قوانین کاری جز افسرده ساختن مردم ندارند. آن ها را می گیرند و در چارچوبی قرار می دهند که تنگ است و تاریک.چیزی مثل زندان. طوری که فکر کردن را از مردم می گیرد. گرمی هوا هم این فرایند را تشدید می کند. مردم فقط دنبال سایه می گردند. سایه و آب ارزشمند ترین چیزی هست که هر کسی در سر کار و در خیابان های شهر آرزو می کند که در طول روز ترکش نکند.
و اما برادیه یک مدرسه هم دارد.در این مدرسه یا آکادمی به دانشجویانی که وارد می شوند از دانش پزشکی مخصوص شهر برادیه که با پوست گاو بیماری ها را درمان می کند گرفته تا ریاضی و علوم و تاریخ و فقه و فلسفه و منطق و نجوم و هندسه تدریس می شود. آزمون یا کنکوری که برای پذیرفته شدن در این مدرسه از داوطلبین گرفته می شود شامل سوال های زیر است:
1- به نظر شما بیماری ایکس را چطور می شود با پوست گاو درمان کرد و شما چه احساسی دارید از آنکه درمان به وسیله ی پوست گاو توسط پزشکان برادیه در کل ولایت خراسان و ایران شناخته شده است؟احساس خود را تشریح کنید.
2- به نظر شما اعداد غیر از تجارت و استفاده از آن در زندگی روزمره چه کاربرد دیگری می تواند داشته باشند؟
3- چرا در صد سال اخیرتعداد حکما و شعرا نسبت به گذشته کمتر شده است؟
4-  آب و خاک و آتش و باد چگونه تبدیل می شود به شیشه ،شراب و طلا ؟
5- علم نجوم چه کاربرد هایی دارد؟نظرتان در مورد طالع بینی چیست؟
6- مقصود از دور چیست؟دور صریح و دور مضمر را تشریح کنید.
در پایان  امتحان یک مصاحبه ی شفاهی با داوطلبین انجام می شود که در آن داوطلبان باید در مشاعره ای که ممتحن انجام می دهد شرکت کرده و به خوبی و با مهارت بالا از حفظ، ابیاتی را بخوانند.
تنها پارامتری که هر دوره در سوال های این کنکور تغییر می کند ایکس است.و برای همین داوطلبان باید اطلاعات جامعی در مورد پزشکی داشته باشند. غیر از سوال اول و سوال ششم که سواد منطق و فقه داطلبان را می سنجد و نیز مصاحبه ی شفاهی نیازی به مطالعه ی قبل از آزمون احساس نمی شود و اتفاقا ممتحنین توصیه ی ویژه می کنند که داوطلبان بدون مطالعه سرجلسه بیایند تا نظر خودشان را در پاسخنامه بنویسنند. شایان ذکر است که به سبک نگارش داوطلبان هم نمره اختصاص داده شده است که البته از بین نمرات دیگر بیشترین ضریب را دارد.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/17 |
نمی دانم چرا از همه چیز زده شده ام. از نوشتن و خواندن. یک نوع حس بدبینی به آن پیدا کرده ام . حسی که به من می گوید هیکدام از این کارها برایم آخروعاقبت ندارد. هیچ ثمره ای از آن به من نخواهد رسید.نوشتن و خواندن دو کار انتزاعی هستند که تو را از دنیای واقعی دور می کنند. گوشه گیرت می کنند. افسرده ات می سازند.روح و جانت را میرا می کنند.و در پایان هم یک تاریخ مات و تاریک از زندگی ات می سازند. وقتی که پشت سرت را نگاه می کنی و می بینی که همه اش در انزوا بوده ای. به هیچ کدام از خواسته های مادی ات نرسیده ای. تمام عمرت را مثل سگ کار کرده ای و آخرش هم هیچ که هیچ.
چند وقت پیش یک مصاحبه از محمود دولت آبادی خواندم ،که می گفت از اینکه این همه نوشته ام پشیمانم.و احساس می کنم که زندگی ام را صرف کارهای پوچ و بیهوده کرده ام. آخر می شوی یک نویسنده ی گوشه گیر دور افتاده از هر لذت.می شوی یک نفر که احساس ناخوشاندی از زندگیش دارد. و بعد خیلی خیلی سخت و توجیه ناپذیر است وقتی که به گذشته ات نگاه می کنی و می بینی که زندگی ات تلف شده است و در عین حال هیچ کاری هم نمی توانی بکنی . 
بیشتر دلم می خواهد که زمینی بشوم. از رویاها و تخیلم دست بکشم ،از آسمان بیایم پایین.رشته ی تحصیلی ام را تا آخرین سطحش ادامه بدهم و یک شغل خوب برای خودم دست و پا کنم. شاید یک همچنین شخصیتی از گوریل فهیمی که داخل وبلاگش غرولند می کند و از آن نویسنده ی ایده آلی که می خواهد در یک زیرزمین نمور سال ها و سال ها مشغول نوشتن و خواندن باشد بهتر است.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/12 |
یاد چندین سال پیش افتادم . که یک تینیجر کوچک بودم.ما آن موقع آپارتمانی می ساختیم که قرار بود خودمان هم در یکی از طبقات آن زندگی کنیم. من همیشه با پدرم به سر زمین می رفتم. اولین باری که احساس کردم بزرگ شده ام وقتی بود که قرار شد من کامیون هایی را که خاکبرداری می کردند در دفترچه یادداشت کنم.با تمام کارگرها و استادکارها دوست بودم و برو بیایی داشتم . اوس کاظم نقاش،ممد گچ کار،اوس حسن، آصف،سامان برق کار،آقای میرزایی، مهندس عباسی ،آقا فانی ،آقا یوسف ،هر کدام از این شخصیت ها برایم کلی خاطره را یادآوری می کنند. اوس کاظم نقاش که کارمند آموزش پرورش بوده و از آنجا اخراجش کرده اند و سر از نقاشی در و پنجره در آورده بود: یک مرد میانسال قد بلند و چهار شانه با صورتی آفتاب سوخته و استخوانی که بعد از خاموش شدن هر کدام از سیگارهایش یکی دیگر را روشن می کرد. لهجه ی ترکی داشت . یک بار به من و پسردایی ام گفت که من به خدا و معاد اعتقاد ندارم. و سر همین موضوع ما کلی از او ترسیدیم که کافر است. ممد گچ کار که معلوم نشد بالاخره از من خوشش می آید یا نه.الان که فکر می کنم می بینم که خیلی جلوی دست و پایش را می گرفتم و همیشه ماله و کاردک هایش را گم و گور می کردم.اوس حسن هم یک پیرمرد دوست داشتنی بود .در اصل مردی میانسال بود که زندگی پیرمردش کرده بود. لاغر و قد کوتاه.  صورت چروکیده و سیاه . چشم های گودبرداشته. و موهای سفید. و یک لهجه ی خیلی قشنگ که نمی دانم برای کدام منطقه بود.شاید شیرازی . و در مورد آقا فانی جوش کار. مردی که بچه دار نمی شد ولی همیشه  وقتی می خواست قسم بخورد می گفت :به جون پسرم علی.آصف که فقط چند سال از من بزرگ تر بود ولی مجبور بود آن همه کار کند و برای مادر و برادرش در قندهار پول بفرستد. برای همین است که افغانی ها را دوست دارم و از کسانی که راجع به آن ها بد می گویند ناراحت می شوم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/05 |
عطا
برای اولین باری که نگاهم به ریش های درهم و برهم و موهای ژولیده اش افتاد خودم را مقداری عقب کشیدم. راستش را بخواهی ترسیدم از اینکه جلو بروم و بوسش کنم. اما انگار باید این کار را می کردم.انگار یک نیرویی من را به جلو می برد که بروم بغلش کنم و ببوسمش. هر چه نزدیک تر رفتم دیدم که بوی گندی که از بدنش متصاعد می شود بیشتر جداره های داخل دماغم را می سوزاند. اما باز همان نیرو من را به جلو می برد. از نزدیک تر وقتی به قیافه ی کثیفش خیره می شدی، و اجزای آن را برای خودت تجزیه و تحلیل می کردی حالت به معنای واقعی به هم می خورد. چشم های قی کرده ، لب هایی که از سیگار کشیدن مفرط سیاه شده بودن و آن همه لکه و جوش که روی قسمت های لخت صورتش دیده می شد. قسمت هایی که مو و ریش و سبیل نداشت. همین طوری ایستاده بود و من را نگاه می کرد. هیچ عکس العملی از خودش نشان نمی داد. با تمام انزجار گرفتمش. دست هایم را انداختم دور بدنش . او هم همین کار را کرد.ما همدیگر را بوسیدیم. یک بار .دو بار .سه بار . علی القاعده باید تمام می شد. اما ول کن نبود.چهار بار .پنج بار. و من برای بار چندم خودم را با تقلا  از بدنش کشیدم بیرون. مثل اینکه بخواهی خودت را از یک باتلاق سنگین و متراکم بیرون بکنی.یا یک لباس پلاستیکی خیس که چسبیده است به بدنت.فقط به این بهانه که "بذار بیشتر ببینمت عطا جان" . اما واقعا چیزی برای دیدن نبود. اصلا باورم نمی شد که این عطا همان پسردایی ای است که از بچگی با هم چفت بودیم. جور بودیم.و اما بعد از گذشت این همه مدت چقدر فرق کرده بود. چقدر عوض شده بود.درست است که زمان افراد را از هم دور می کند. اما نه به این سرعت و نه با این شتاب. هر دوی ما ده سال پیش در یک نقطه بودیم. در یک مبدا مختصات. هر دو مدرسه را تمام کرده و داشتیم برای کنکور درس می خواندیم. اما حالا بعد از این ده سال او به سمت بی نهایت منفی رفته است. و من هم حتما از نگاه او به سوی بی نهایتی مثبت.
سر چهارراهی خلوت که یک خیابان فرعی را با کوچه ای تنگ و باریک قطع می داد. تک و توک افرادی رد می شدند و ما را نگاهی می انداختند . منی که یک کت و شلوار سفید ،پیراهنی آبی و کراواتی به رنگ قرمز اخرایی زده بودم و عطایی که لباس های پاره و پوره پوشیده و بوی گند می داد. چه کسی فکرش را می کرد که این دو با هم پسردایی ،پسر عمه باشند؟
گفتم :بریم سوار ماشین شیم. الهه منتظره. کلی غذا پخته و خونه رو آماده کرده .
سوار ماشین شدیم. هر دویمان ساکت. عطا  مات و مبهوت دارد بنزی را که سوارش شده است نگاه می کند.انگار وارد یک کاخ بزرگ شده باشد و با نگاه های کنجکاو بخواهد سر از تمام سوراخ سنبه های آن در آورد.و من سکوت کرده ام و حرفی نمی زنم.اگر می دانستم که بعد از ده سال تا این حد تغییر کرده است و به لجن کشیده شده به هیچ وجه به منشی شرکت نمی گفتم وقتی که دوباره زنگ زد قرار را سر آن چهارراه کذایی ردیف کند.

در خانه باز شد. می توانستم قیافه ی الهه را حدس بزنم وقتی که ظاهر عطا را می بیند.و می توانستم جار و جنجالی را پیش بینی کنم که الهه بعد از رفتن عطا راه می اندازد....

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/04 |
چند روز پیش داشتم با یک مترجم آلمانی - فارسی گفتگو می کردم که در دانشگاه هم ادبیات آلمانی تدریس می کند.مطالب جالبی از این گفتگو دریافت کردم.من از او در مورد این پرسیدم که چرا شخصیت حافظ در اشعار گوته وجود دارد ولی در اشعار شاعران کشورهای دیگر نه. پاسخ جالب توجه اینست که اولین سیاحان اروپایی که از ایران دیدار می کنند آلمانی بوده اند. و اولین مترجمان اشعار فارسی همین سیاحان بوده اند. برای همین این اشعار به راحتی در دسترس گوته قرار گرفته است.
من پیش از این در دیوان شرقی  و غربی گوته عکس هایی را دیده بودم که نوشته های فارسی گوته را نشان می داد. فکر می کردم که او تا حدی به زبان فارسی آشنایی داشته است. اما با توجه به این دیالوگ متوجه شدم که گوته از روی بعضی جمله های فارسی رونویسی می کرده است.در حقیقت رسم الخط اشعار را نقاشی می کرده .
نکته ی جالب توجه دیگر اینکه سبک شعری غزل توسط حافظ و گوته به ادبیات آلمانی  راه پیدا کرده است و امروزه در آلمانی یک سبک جاافتاده و کلاسیک شده است.
و اما در مورد نیچه.من قبلا چند صفحه ای از کتاب چنین گفت زرتشت نیچه را خوانده بودم.البته این کتابی نیست که بتوان مانند یک رمان یا یک کتاب نسبتا سبک آن را مطالعه کرد. بلکه باید برای تک تک جملات آن وقت گذاشت و هر کدام از آن ها را کاملا درک کرد. انگار که یک کتاب سنگین فیزیک یا ریاضی باشد. خیلی از کتاب های فلسفی دیگر به این حد سخت و دشوار نیستند. و می شود با یک سرعت نسبتا زیاد آن ها را خواند. به هر حال زرتشت نیچه زرتشت ایرانی نیست. زرتشت نیچه خود نیچه است. مثل سقراط افلاطون در جمهور. ولی برای من این مطلب جای سوال  بود که چرا نیچه زرتشت را قهرمان داستان خود قرار می دهد؟ جمله ی جالی که در این گفتگو در ذهنم مانده است جواب این سوال را می دهد: نیچه ریشه ی اخلاق را با سخنان اولین مرد اخلاق تاریخ پاره می کند.
ولتر چند سالی را در آلمان زندگی کرده.در کاخ سلطنتی فردریش کبیر. وقتی که سرگذشت او را در تاریخ فلسفه می خواندم ،ویل دورانت نقل کرده است که چند وقتی را صرف آموزش زبان آلمانی کرده است . ولی به این دلیل که این زبان بیش از حد سخت بوده از مطالعه ی آن دست کشیده است و گفته که ژرمن ها  وقتشان را سر این همه حرف اضافه ی بیهوده در زبان آلمانی تلف کرده اند و این را نشانه ی حماقت آن ها دانسته است.اما مترجمی که من با او صحبت می کردم سختی زبان آلمانی را نشان از دقت مند بودن این زبان می داند. و برای همین است که متون فلسفی گران بهایی به آلمانی نوشته شده است.چرا که هر کلمه و هر حرف در زبان آلمانی اهمیت خاصی دارد. زبان آلمانی یک زبان جزء نگر است. به جزئیات بسیار توجه دارد و برای همین برای فلسفیدن مناسب است. به عکس زبان فارسی یک زبان کل نگر.و مناسب برای شعرسرایی.
زبان فارسی یک مزیت خیلی جالب دارد که همه ی ما با آن آشنا هستیم اما شاید کمتر به منحصر به فرد بودن آن توجه کرده ایم.کلمه های هم قافیه ی فارسی بسیار زیادند. برای همین حتی قصیده هایی هم پیدا می شوند که تا سیصد بیت از یک قافیه استفاده کرده است. اما زبان های دیگر مثل زبان آلمانی به هیچ وجه اینگونه نیستند. شاید برای یک قافیه ی خاص در زبان آلمانی پنج یا شش کلمه بیشتر یافت نشود.
*یک قیاس خیلی جالب هم در مورد اشعار کشورهای اروپایی: شعر فرانسه شعری است احساسی. شعر ایتالیا حماسی ،شعر انگلیس سرد و منطقی و شعر آلمانی متفکرانه و اندیشمند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/06/02 |