تبليغاتX
گوریل فهیم
این داستانم را ببینید که در سایت کلاغ منتشر شده است.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/31 |
دیوارها همه جا هستند. فضا ها را از هم جدا کرده اند.افراد را از هم دور کرده و طبقات اجتماعی جدا از هم درست کرده است. بین سنین مختلف کشیده شده ،بین نسل ها،بین جنسیت ها. و این مسلما یکی از دلایل عقب ماندگی ماست. می گویند وقتی می خواهی ببینی که یک شهر مرفه است یا عقب مانده و فقیر به معماری اش نگاه کن. و ما در شهر هایمان دیوارهایی می بینیم که کثیفند. دوده گرفته شان. سنگ ها و نمایش ،گله به گله شده است. و پنجره هایش کوچک است و شکسته و شیشه هایش کثیف تر. دیوارهایش بلند است و سیمانی .و ملات بین آجر ها مشخص .همین دیوارهای افسرده و کهنه همه جا کشیده شده اند. دور تا دور ما دیوار است ،برای آنکه ما را در یک اتاق نگه دارند. تا صدایمان درنیاید.مثل گاوهایی که در اصطبل نگه داری می شوند.
یکی از این دیوارهای مشهور که در جامعه ی ما کشیده شده دیوار بین سنین مختلف است. دیوار بین نسل ها. جوانان فقط با جوانانند.نوجوان ها با نوجوان ها. افراد مسن هم با خودشان. خانم های خانه دار با یکدیگر.مردان میانسال با هم. و این باعث می شود دامنه ی ارتباطی ما به همان سن خودمان محدود شود. و با هیچ سن و نسل دیگری ارتباط نداشته باشیم. مثل دهاتی دورافتاده که با هیچ شهر یا روستای مجاوری ارتباط ندارد. هر چه خود می سازد مصرف می کند. 
دوست جدیدی که تازه پیدا کرده ام. یک مرد 40 ساله ی فوق العاده مهربان و با هوش.خوشقیافه و خوش مشرب. جراح و متخصص مغز و اعصاب است. و در رشته ی ما هم درس خوانده.من که واحد تابستانی گرفته ام ،در دانشگاه با او آشنا شدم. هفت سال پیش رشته ی ما را هم تمام کرده است. و امسال که به دنبال مدرک فارغ التحصیلی اش افتاده به او گفته اند که دو واحد درس اختیاری را باید پاس کند.یکی از درس های این تابستانم همین درس دو واحدی است و برای همین ما با هم همکلاس شدیم. دیروز بعد از کلاس یک ساعتی را با هم بودیم و گپ زدیم.هفته ی بعد قرار است به مطبش بروم تا با همدیگر برای امتحان درس بخوانیم.
* من تا دو ساعت دیگر راهی بابلسر می شوم. و  دو- سه روزی نیستم.امیدوارم در این سفر هم چیز های جدیدی ببینم و تجربه کنم تا بیایم و اینجا در موردش بنویسم. به بابلسر که برسم می روم خانه ی یکی از دوست هایم که در آنجاست.از آن جهت که تنها می روم و خانواده یا همراهی با من نمی آید فرصت خوبی است که ساعت هایی را "تنها" در طبیعت و لب ساحل بگذرانم. خودم باشم و دریا. صدای موج دریا باشد و نت های سازدهنی من که با آن میکس می شوند. و پیاده روی های طولانی و تنهایی که همراه است با دیدن  ،بوییدن، شنیدن،و لمس کردن طبیعت.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/24 |
زندگی نامه ی ارنست همینگوی را می خوانم. نمی دانم چرا تا این حد از کتاب ها تاثیر می گیرم. تمام ذهن و تخیلم رفته است توی خیابان ها و کافه های پاریس.توی انجمن های ادبی. روابط هنری. جو روشنفکری.زندگی نویسندگی. زندگی در یک آپارتمان نسبتا قدیمی در یکی از خیابان های نسبتا خلوت پاریس.نوشتن در یکی از بیشمار کافه های آنجا.و پرسه زدن در کتابفروشی های بزرگ و گپ زدن با افراد نویسنده، و هنرمند.کافی شاپ های ایران پر است از حرف های چرند و پرند. در حالی که کافه های پاریس صحبت در مورد مدرنیسم و پست مدرنیسم.کتاب فروشی های تهران پر است از آثار مریم حیدرزاده،فهیمه رحیمی ،پائولو کوئیلو. کتاب فروشی های پاریس از آثار آلبرکامو،ژان پل سارتر.جیمز جویس بهترین رمان قرن بیستم ،اولیس را هشتاد سال پیش نوشت. اولیس به تمام زبان های دنیا ترجمه و چاپ شده ،بجز کشور ایران.
خیلی ها اسم این حرف ها را از خودبیگانگی فرهنگی می گذارند. ولی واقعا ما مگر فرهنگی هم داریم که از آن بیگانه شویم؟ اگر مقداری در پیاده رو های تهران راه برویم شاید بفهمیم که آیا فرهنگی داریم یا نه. رانندگی مردم را ببینیم، نحوه ی صحبت کردن فروشنده ها با مشتری را ببینیم، آشغال های روی آسفالت را ببینیم ،آن وقت شاید بتوان جواب این را داد که آیا حرف های من از خود بیگانگی فرهنگی هست یا نه.
کسی که به موسیقی علاقه دارد رویای برلن و مونیخ و وین را در سر می پروراند.کسی که شیفته ی مجسمه سازی و آرشیتکت است رم و جنوا و سیسیل.ادبیات در پاریس، تحصیلات و فعالیت های علمی در هاروارد،کلورادو ،پنسیلوانیا، زبان و زبانشناسی ،آکسفورد، جامعه شناسی و حقوق در سوربون، طراحی لباس باز هم رم و شاید ریو دو ژانیرو،تجارت آزاد ،دوبی و هنگ کونگ ،اکیست ها و طرفداران تناسخ ، تبت.
 و سوال اصلی اینجاست.چه کسی رویای چه چیزی را در ذهن باید بپروراند تا به یکی از شهرهای ایران بیاید؟آیا کسی که عاشق حافظ و حافظ شناسی باشد در شیراز می تواند راه به جایی ببرد؟ آرشیتکت در اصفهان؟
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/21 |
کلمات و تنوع کلمات در مورد موضوع خاصی در یک کشور یا یک جامعه، نشانه ها و مفاهیم جالبی دارند.یک نویسنده ی انگلیسی گفته است همانطور که ما انگلیسی ها راجع به کشتی و دریانوردی واژگان بسیاری داریم ،کلمات عربی که مربوط به شتر و شترسواری است سر به هوا می کشد.
من داشتم در فرهنگنامه ی عمید دنبال کلمه ای می گشتم که چشمم خورد به کلمه ی هوو:وسنی ، دو زن که یک شوهر داشته باشند هر یک هووی دیگری نامیده می شود ، بناخ ،بناج،بنانج،بنانچه، بنج،همشوی و آسنی و وشنی هم می گویند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/19 |
بین مجلات باطله که انداخته بودمش در یکی از قفسه های دور افتاده و دسترس ناپذیر کتابخانه ام یکی از مجلدات مجله ی گلستانه که در آذر 82 چاپ شده است را ورق می زدم که به سخنان جالبی برخوردم. حیفم آمد که بگذارم این سخنان دوباره زیر آن انبود کاغذ دفن شوند و اندیشه ی چند نفری را که این وبلاگ را می خوانند به هیجان درنیاورد.پس امشب اینجا را به حسن شیرزاد می سپارم.او که یک نویسنده ی کرد عراقی است در 1997 در کنفرانس جهانی نویسندگان در موکولای فنلاند سخنرانی می کند.و من این جمله ها را از متن آن سخنرانی انتخاب کرده ام:
"شما غربی ها وارثان دکارت هستید که گفت : من می اندیشم ،پس هستم .اما من فرزند فرهنگی هستم که باید نیندیشد تا بماند"
"من باید به مانند آن برده یی باشم که باید دور آزادی و سربلندی خودش را خط بکشد تا زنده بماند.او در مقابل ارباب خود،تنها به شرط تسلیم شدن زنده می ماند."
"اگر چه من در ولایت خودم به بدبینی متهم شده ام و مرا نویسنده ایی بدبین می دانند. ممکن است به من بگویید چه طور می شود در آن قصابخانه خوش بین ماند؟مگر می شود خون از دل آدم بچکد و لبش آواز شادی سر بدهد؟ "
"از مسئله ی بارش باران گرفته تا تولد بچه،به ما دروغ می گویند.باران که نتیجه ی رحمت است و نباریدن آن مربوط به غضب.رعد و برق صدای تازیانه ای است که ابر ها را به جلو می راند. بچه ی نوزاد هم که از توی پشکل ها در آمده است و یا در طویله پیدایش کرده اند و یا توسط لک لک ها آمده است و یا همراه با استفراغ مادرو از دهان او بیرون آمده است. بله ما انبوه بچه های جادو شده ی مشرق زمینیم. "
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/16 |
امروز صبح درست کردن صبحانه به عهده ی من بود. من در ابتدا یک موسیقی فولکلور لهستانی بسیار جذاب را بالا گذاشتم. و بعد به آشپزخانه رفتم.برای اینکه بخواهیم نیمرو درست کنیم اول باید تخم مرغ ها را زیر آب بشوریم تا آلودگی احتمالی ناشی از اینکه آن ها از یک جای مرغ بیرون آمده اند از بین برود.به هر حال مرغ ها مثل ما گوریل ها و آدم ها پستاندار نیستند و تخم می گذارند.چهار تا تخم مرغ را از یخچال درآوردم و شستم.یک تکه کره کندم و داخل ماهیتابه انداختم. در درست کردن نیمرو باید به این موضوع توجه داشته باشیم که زرده و سفیده ی تخم مرغ با همدیگر ترکیب نشوند چرا که "مخاطب اثر" ترجیحا باید مزه ی متفاوت این دو قسمت را درک کند. من شخصا زرده را در لقمه های مجزا از سفیده می خورم. و اعتقاد دارم مزه هر کدام از این ها باید به تنهایی چشیده و تیست شود. این نکته هم در سرخ کردن نیمرو باید به خاطر داشت که اگر زرده هنگام انداختن آن داخل ماهیتابه جاری شد و پیوستگی خود را از دست داد تاریخ انقضای آن گذشته است و باید به دورش ریخت.و البته من در سرخ کردن زرده همیشه می گذارم که زرده به صورت پیوسته کمی در مقابل حرارت آتش سفت شود و بعد با قاشق آن را می شکافم تا مقداری پهن شود .به این خاطر که داخل آن هم سرخ شود و خام نماند.
مادرم همیشه به من می گوید ظرف شستن و آشپزی من بسیار stylish ، با سلیقه و شیک مآب است.و من را به یکی از خاله هایم که در خارج است تشبیه می کند.و البته من خودم هم این موضوع را قبول دارم و فکر می کنم لذت آشپزی در همین با سلیقه بودن و دقت کردن به اوج خود می رسد.
البته این پایان کار نیست.برای صرف صبحانه باید یک موزیک ملایم و آهسته تر طنین انداز شود. مثل یکی از آثار فوق العاده ی ساکسیفون کنی جی . یا آهنگ های جاودانی مثل هتل کالیفرنیا یا پدرخوانده یا پاپیون. تلویزیون نباید روشن باشد،چرا که توجه و تمرکز ما را از فرایند غذا خوردن از بین می برد.ما باید روی غذا خوردن تمرکز کنیم. باید مزه ی غذا را با تمام وجود درک کنیم و از آن لذت ببریم .باید احساسش کنیم. سکوت و صحبت نکردن یکی از مهمترین پارامترهای مورد نیاز برای صرف غذا است. آرامش و آرام خوردن نیز.
نیمرو را باید تزیین هم کرد. با چند تا برگ جعفری می توان به بهترین نحو این کار را انجام داد. من به مخلفات غذا خیلی اعتقاد دارم . لیموترش و پودر قرمز فلفل برای نیمرو بهترین است. هر چند نقدم می کنند که برای صبحانه نباید از این دو چیز استفاده کرد.ولی من به این حرف ها توجهی نمی کنم.یک کاسه ماست هم برای یک دسر ساده می تواند عالی باشد. ماست ترش و سفت. حتما با سلیقه ی غذایی من آشنا شده اید. عاشق غذاهای ترش و تند.بیشتر مثل خاوری ها. مخالف با غذاهای شیرین ، مثل باختری ها.
تمام جملات بالا را تعمیم بدهید به آشپزی و صرف تمام غذاها در تمام وعده های غذایی. اینگونه می شود یکی از ابعاد تقریبا فراموش شده ی لذت از زندگی را حس کرد.سه بار در هر روز.
*متوجه شدم که از این به بعد از این آدرس هم می توانید به گوریل فهیم سر بزنید: http://guril.blogfa.ir

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/15 |
در يکي از کشور هاي اروپاي شمالي (سوئد يا دانمارک احتمالا) سونا يک اهميت تاريخي و استراتژيک براي مردمانش دارد. دانشمندان و سياستمداران جلسات کاري خود و نشست هاي فکري خود را در سونا ها برگزار مي کنند. تجار و بازرگانان در مه و بخار داخل سوناهايشان قرارداد هايشان را مي بندند. و احتمالا در خشک کن سونا هايشان آن ها را بر روي کاغذ به ثبت مي رسانند. چرا که به صورت منطقي به هر حال نمي توان کاغذي را در داخل محيط بخار گرفته ي يک سونا برد. البته اگر سوناي آن ها خشک باشد خوب شايد بشود اينکار را هم در داخل سونا انجام داد.مردمان اين کشور همانگونه که مردمان ما گويي در دست شويي به تفکر مي پردازند در سوناهايشان انديشه مي کنند. و اما من تا حدي سنت شکني کرده ام. و تفکر و انديشه در حمام را رواج داده ام. به هر حال من الان از حمام بيرون آمده ام و در حالي که حوله در تن دارم پشت کامپيوتر نشسته ام و مشغول تايپ کردن هستم.من بر خلاف بعضي ها که حمام را جاي مناسبي براي آواز خواندن مي دانند من آنجا را به محلي براي فکر کردن ترجيح مي دهم. در حمام و زير دوش آب با کنترل کردن شدت دماي آب مي توان تاثيرات متفاوتي بر روي نحوه ي فکر کردن گذاشت.درجه ي آبي که از دوش جاري مي شود را مي تواند اصطلاحا از يخ تا جوش تغيير داد. و با اين تغييرات جريان تفکر و حتي نوع فکر کردن هم تغيير مي کند.شما مي توانيد با يک جريان آب گرم و ملايم از يک تفکر محافظه کارانه به يک جريان آب سرد با يک تفکر سورئال پرش کنيد. و آن وقت با بستن کامل آب سرد و باز کردن آب جوش خودتان را کاملا در زير يک بارش ناگهاني جريان مذاب آتشفشاني تصور کنيد . اينجا مي توان مفهوم مثلث مشهور آبراهام مزلو را درک کرد که حفظ امنيت و جان افراد خيلي پايه اي تر و بنيادي تر از لذت هاي کمال جويانه مثل تفکر ، فلسفيدن و کاربست تخيل است.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/11 |
تا قرن نوزدهم و بيستم در انگلستان زندگي ،آداب و رسوم تشريفاتي هنوز در اوج خود ميان اشراف انگلستان رواج داشت. و هنوز هم در کشور انگلستان کلاس هايي وجود دارد که آداب زندگي تشريفاتي را در ميان مردم علاقه مند آموزش مي دهد. چند نمونه از کتاب هاي جيبي هم در مورد آداب و اصول روابط اجتماعي در ايران چاپ شده است.
مادر ها و پدرها به فرزندانشان اصول روابط اجتماعي را مي آموزند.ولي واقعا اين اصول تا چه حد و با چه کيفيتي آموزش داده مي شود؟ آيا اين آموزش ها به صورت درست ارائه داده مي شود؟ من تازگي ها سعي مي کنم خودم و دوستانم را ترغيب کنم که مقداري در رفتارهاي اجتماعي و ديالوگ هايي که در زندگي روزمره بين ما و ديگران رد و بدل مي شود تجديد نظر کنيم.اگر در پیاده روی یک خیابان راه برویم و مقداری به گفت و گوهای دیگرانی که از کنارمان رد می شوند دقت کنیم می بینیم که تا چه حد الفاظ زشت و دور از ادب در خیابان های ما و در جامعه ی ما طنین انداز می شود. ما در گفتارهایمان آداب را کمتر رعایت می کنیم و در اعمالمان کمتر سعی می کنیم اصول و ضوابطی را هر چند حداقل به جا بیاوریم. در غذا خوردنمان ،درر دیدن دوست هایمان و در ارتباط با دیگران . من سعی می کنم به خاطر آنکه تا حدی این اشتیاق را در خودم و اطرافیانم ترغیب کنم مقداری حس ناسیونالیستی ایرانیمان را قلقلک بدهم. چرا که اگر با نگرشی ناسیونالیستانه به این موضوع نگاه کنیم مطمئنا خیلی از ما مشتاق می شویم که بیشتر در مورد رعایت گفتار و کردار سعی کنیم. به همین خاطر جالب است که بدانیم هرودوت در شرحی که از مردم ایران باستان در کتاب خود می دهد ویژگی بسیار درخشان آنان را در حسن رفتار، گفتار متمدنانه و با نزاکت و خوش پوشی آنان می داند. همچنین در تاریخ تمدن ویل دورانت اگر در جلد اول آن ، مشرق زمین گاهواره ی تمدن ، در مورد قوم پارس مطالعه کنیم می بینیم که ویل دورانت صفت بسیار عالی پادشاهان ایرانی را در این می داند که آن ها افتخار می کنند و به نوعی یک ادب شاهانه می دانند که بر قول خود وفادار باشند و به وعده ی خود در ناممکن ترین شرایط هم جامه ی عمل بپوشانند.
اگر از این بعد تاریخی به عصر حاضر و به جامعه ی امروزی برگردیم آیا واقعا آن شکوه گذشته را از دست نداده ایم؟آیا با آنکه به ظاهر مدرن شده ایم و بیشتر به چهره و لباس خود توجه داریم ، در گفتار و اعمالمان هم رفتار همراه با ادب را رعایت می کنیم؟ آیا سعی می کنیم مقداری روشن فکر تر باشیم؟
برای اینکار باید بیشتر رفتارمان را تحت کنترل خود دربیاوریم.حرکات و گفتارمان را که از روی عادت به امری غیر ارادی تبدیل شده اند ، به حالتی ارادی تبدیل کنیم. برای کلمات نامناسبی که به کار می بریم سعی کنیم یک جایگزین یا آلترناتیو مناسب انتخاب کنیم.برای مثال ناسزا و فحش هایی که خیلی از مواقع از زبان ما جاری می شود.در نحوه ی صرف غذا سعی کنیم آداب و اصول را بیشتر رعایت کنیم.در بر خورد با دوستان نزدیکمان هم سعی کنیم صمیمی تر و مودب تر باشیم. سعی کنیم لباس مرتب تری بپوشیم. و در کل یک جنتلمن و یک مام (maam) واقعی باشیم.
یک نکته ی جالب توجه دیگر اینکه خانم ها به نظر من بیشتر در این زمینه موفقند.خانم ها بیشتر به یک مام شبیه اند تا آقایون به یک جنتلمن. و این شاید به خطر نحوه ی تربیت خانواده ها است که بر روی دخترانشان وسواس بیشتری دارند تا پسرانشان.آن ها می گذارند که پسرانشان در گندآب کنار جوب ها فوتبال بازی کنند و ناشیانه با دوستانشان رفتار کنند و عربده بکشند اما به دخترانشان چنین اجازه ای نمی دهند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/10 |
هيپ هاپ سبکي از موسيقي است که در دهه ي 1970 در جوامع آمريکايي - آفريقايي ( که به سياهان آمريکا مشهورند ) در شهرهاي بزرگ ايالت متحده رواج داشت. هيپ هاپ از روش خواندن رپ ها استفاده مي کند. رپ شيوه اي از خواندن است که در آن خواننده اشعاري با ريتم و قافيه اي مخصوص مي خواند. اشعار هيپ هاپ بيشتر در مورد زندگي سياهان آمريکايي در شهرهاي بزرگ است.برخي از ترانه هاي هيپ هاپ در مورد دزدي ،خشونت و مواد مخدر است. در موسيقي هيپ هاپ همچنين عناصري از موسيقي پاپ مانند ديسکو و ريگا (reggae) استفاده مي شود.
هيپ هاپ علاوه بر يک سبک موسيقي نوعي خرده فرهنگ هم محسوب مي شود که مي توان آن را با سبک لباس منحصر به فرد خود از خرده فرهنگ هاي ديگر آمريکا تمييز داد. لباس هايي که به لباس هاي شهري (urban clothes) معروفند .مانند شلوار هاي بگي ، بوت هاي چرمي تيمبرلند ، و لباس ها و تي شرت هاي سايز بالا. از جمله زير مجموعه هاي ديگر خرده فرهنگ هيپ هاپ مي توان به نوع مخصوصي از رقص اشاره کرد  با نام  breakdancing يا popping .و نيز يک نوع هنر خياباني با نام graffiti که در آن طرفداران هيپ هاپ بر روي ديوار تصاوير يا کلماتي را نقاشي مي کنند .از سال 2000 به بعد فرهنگ ،آداب و موسيقي هيپ هاپ در ايالت متحده و کانادا بسيار رايج شده است. موزيسين هاي هيپ هاپ براي خود اسامي مستعار مي سازند مانند خيلي از موزيسين هايي که فعاليت خود را بعد از 2000 شروع کردند از جمله ،Snoop Dogg, Jay-Z، 50-Cent.
مرجع
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/08 |
جوان ها دوست دارند هر چه زودتر بزرگ شوند و بزرگ ترها آرزو می کنند که به دوران جوانی برگردند. و چه خوب می شد هنگامی که هر کداممان نقش خود را بدون حسرت داشتن نقش دیگری ،به نیکی بپذیریم و بازی کنیم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/07 |
"از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنان که با خود چتری می برند به کار خویش ایمان دارند" آنتوان پابلوویچ چخوف

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/05/02 |