تبليغاتX
گوریل فهیم
الف:بعد از ماجراهاي "خليج فارس " و "خليج العربيه " که احتمالا اعراب جرقه ي آتش خشم آن را در داخل ايران زدند و پس از ماجراهاي جنجالي فيلم 300 که آمريکائيها را مسئول آن دانستيم اينبار انگار چيني ها مي خواهند جنجال هايي تازه را در ايران بيافرينند. البته اينبار اين جنجال ها مطمئنا به اعتراض و ايميل هاي سرگشاده به نهاد هاي مختلف و ترکاندن بمب هاي گوگلي ختم نمي شود. بلکه اينبار دامنه ي آن فراگير تر مي شود. و تاثيرات نامطلوب زيادي روي اقتصاد ايران خواهد داشت. اينبار اين موضوع تنها به خشم چند وبلاگ نويس استرليزه که زير باد کولر در نهايت فراغت وقت و بال، مشغول نوشتن اعتراض نامه هاي گسترده به نهادهاي مختلف است محدود نمي شود. بلکه بر تعداد نان هاي لواشي که يک بافنده ي فقير فرش در روستايي دورافتاده در گوشه اي از کوير بر روي سفره ي خود مي گذارد هم تاثير خواهد گذاشت.
جريان از اين قرار است که بنا بر گزارش روزنامه ي همشهري، شهري به نام کاشان در چين احداث شده است.در اين شهر،به گونه اي کاملا اختصاصي و حرفه اي فرش دستي دوخته مي شود. "«كاشان چين» شهري است ويژه بافت، فروش و عرضه قالي‌هايي با طرح هاي ايراني." «فرش کاشان» مطمئنا شناخته شده و مشهورترين مارک فرش در جهان است. اين عمل چيني ها را شايد بتوان به نوعي "رندي" نام نهاد. چرا که فرش هاي کاشاني که در چين هم توليد شوند ، فرش کاشان خواهند بود و کسي نمي تواند انگ تقلبي بودن بر روي آن ها بچسباند. اين رندي چيني ها در ابتدا موجب تحير من شد.و بعد به اين  فکر کردم که علت تحير من به خاطر آنست که ما هنوز با واقعيت اقتصاد چيني آشنا نشده ايم. شايد اگر شهروند ژاپن ، آمريکا ، آلمان و ساير کشورهاي صنعتي بوديم ،مي توانستيم بهتر با اين موضوع کنار بيايم. چرا که تجربه ي مشاهده ي چنين کار هايي در اين کشور ها کم نيست. با اين حال تصور ما بر خلاف کشورهاي توليد کننده ي سوني ، موتورولا،ال جي،فايبرکستل ،بر اينست که فرش علاوه بر يک کالاي اقتصادي يک کالاي فرهنگي هم هست.اين را هم بايد مد نظر داشته باشيم که بر خلاف کشورهاي توسعه يافته، فرش، تنها کالاي باکيفيت و مرغوبي است که در ايران توليد مي شود.در نتيجه ضربه پذيري تاسيس شهر کاشان براي ايران و فرش ايران مضاعف مي شود. جالب آنجاست که گويي شهر هاي جديد ديگري هم با نام هاي اصفهان ،يزد و کرمان در حال تاسيس است.
هرچند رئيس ميراث فرهنگي ايران تاسيس شهر جديد کاشان را تکذيب کرده است با اين حال وجود چنين شهري دور از انتظار نيست. از يک سو همه مي دانيم ميزان آگاهي و طيف اطلاعات مسئولان ،چندان وسيع و قابل اطمينان نيست. از سوي ديگر اين اصل علم منطق را نبايد فراموش کرد:در صورتي که تمام شرايط و علل يک فعل اتفاق بيفتد،آن فعل واجب الوقوع و واجب الوجود مي شود.اگر به اين سايت مراجعه کنيد انواع و اقسام فرش هاي ايراني را مشاهده مي کنيد که براي فروش عرضه گرديده اند.مارک اکثر اين فرش ها هم فرش کاشان است. بازه ي قيمتي فرش ها بين صد تا شانزده هزار دلار است. اين سايت يک سايت تجاري فروش فرش است که در صفحه اي که لينک داده شده ، فرش هاي توليدي از چين را عرضه مي کند. پيش از آنکه نوع فرش ها و قيمت فرش ها درج شود ،ابتدا توضيحي در مورد فرش هاي چيني ارائه گرديده است.فرش هايي که در چين توليد مي شوند به سه دسته تقسيم شده اند.قالي هاي چيني باستاني،قالي هاي چيني با طرح هاي معاصر ، مثل طرح هاي اروپايي ، فنلاندي و نپالي،و قالي هايي با طرح "چيني- پارسي".زير عنوان قالي هاي چيني - پارسي چنين نوشته شده است:" بيشتر فرش ها و قالي هايي را که ما امروزه از چين مي خريم انواع چيني - پارسي آن ها هستند.(sino-persian) اين ها ،قالي هايي هستند که  با طرح هايي پارسي از قالي هاي کاشان ،تبريز و اصفهان ،بافته شده اند. بسياري از اين قالي ها (که با ابريشم يا پشم ساخته شده اند) کيفيتي بسيار عالي دارند و به فرش هاي آنتيک و عتيقه مي مانند."
اين يکي از عللي است که به واجب الوقوع بودن شهر کاشان چين کمک مي کند.علت ديگر ،هر چند هم واضح ،اينست که به هر حال براي توليد عظيم و جهاني چنين فرش هايي نياز به کارگران بسيار زيادي است. براي مثال من اين تعداد را به چند هزار نفر تخمين مي زنم.(و شاید خیلی بیشتر). از طرفي در چين بر خلاف ايران چنين کارگرهايي که يک محصول واحد را توليد مي کنند در شهرک هايي گرد هم مي آيند و به صورت خانوادگي زندگي مي کنند. در نتيجه وجود شهر يا شهرکي که در آن به طور انحصاري فرش دستباف با طرح کاشان توليد مي شود واجب الوجود است. پس چه بهتر که اسم اين شهر هم ، شهر کاشان باشد تا عنوان قالي کاشان ،عنواني اصيل و برحقی براي توليدات اين شهر به حساب آيد.
ب:من دوست دارم مانند ولتر باشم. تعصب ملي و قومي را کنار بگذارم و در مورد تمام مسائل سياسي ، فرهنگي و ... مانند يک زيست شناس عمل کنم ؛به صورتي که با دقت ،و ريزبيني  اين مسائل را مانند کالبد شکافته شده ي يک قورباغه توصيف و تشريح نمايم. مسلم است که چنين تشريح هايي دامنه ي جديدي از نقد هاي تيز و برنده را بر زير گلوي من خواهد گذاشت. از طرفي مسلم است که حتي نوشته ي الف هم با سایه روشن هایی از حس ناسیونالیستی نگارده شده است.به هر حال آنچیزی که رخ داده یک واقعیت است. و ما نمی توانیم و نخواهیم توانست که شهر کاشان جدید و شهر های اصفهان و تبریزی را که در حال ساخته شدن هستند، از نقشه ی جغرافیایی جمهوری خلق چین پاک کنیم و کارگر هایی را که این فرش ها را می بافند به یک باره نیست و نابود و نامرئی کنیم. ما حتی نمی توانیم جلوی چنین سیاست گذاری ها را بگیریم.و در چنین شرایطی با این دستان بسته آیا اعتراض ،خشم و غضب سودی خواهد داشت؟
پس چه کار کنیم؟ امروز یکی از استادهای باسواد و بامعلومات من که مرد خوب و نیکی هم است و تمام تحصیلاتش را تا دکترا در آمریکا گذرانده برایم تعریف می کرد:شرح یکی از همکلاسیهای چینی اش را که کتاب او را برای چند روز قرض گرفته بود.و تعریف می کرد که چگونه سطر به سطر آن کتاب سترگ چند صد صفحه ای که تنها ارزش یک درس دو واحدی تقریبا غیرکاربردی در رشته ی ما را دارد ، با ماژیک های هایلایتر رنگوارنگ ،نقاشی کرده است. در حالی که هر رنگ آن ماژیک ها نشان دهنده ی درجه ی اهمیت خاصی برای سطربه سطر و کلمه به کلمه ی کتاب بوده.و چه بسا جمله هایی که با چند رنگ مختلف ماژیک هایلایت شده ،تا آنکه رنگ جدیدی از ترکیب این رنگ ها به وجود می آمده است. شاید اگر من نوعی هم مانند آن دانشجوی چینی نوعی ، کتاب های نو و تانخورده ی درسی ام را از قفسه ی کتاب ها در بیاورم و با دقت و موشکافی خاصی جمله به جمله  و صفحه به صفحه ی آن را بخوانم ،بتوانم تا حدی اعتراضی اصولی و پایبند قواعد را زمزمه کنم. 
ج:من اغلب به کشور چين با تعجب و تحير مي نگرم.چين شايد عجيب و غريب ترين کشور دنيا باشد.مردماني دارد که بر خلاف اديان ماورائي و آسماني ساير ملل تنها به يک آئين اخلاقي پايبند بوده اند. آئين کنفسيوس يا آئين تائويسم چيني بر خلاف اديان هندي مثل هندوئيسم ، بودائيسم ،اديان سامي؛مسيحيت و يهوديت ،اديان آريايي مثل ميترائيسم و آئين زرتشت تقريبا به هيچ وجه جنبه ي ماوراء الطبيعي ندارند. تنها پيروانش را به نوعي هماهنگي و همساني دروني با جريان طبيعت فرامي خواند. تنها به آن ها يادآور مي شود که با انديشه و تفکر و عدم خشونت مي توانند به تعالي برسند. بحث بر سر موافقت يا عدم موافقت بر سر اين طرز تفکر نيست. تنها قصد من اينست که "ويژه يا يونيک بودن" اين آئين و پيروانش را نشان دهم.
چيني هاي باستان (و حتي امروزي) از با فرهنگترين مردمان تاريخ شناخته شده اند.من اگر به چين نرفته ام ولي در فيلم هايشان ديده ام که تا چه حد به يکديگر احترام مي گذارند. يا در رمان "مادر" نوشته ي پرل باک جريان زندگي يک خانواده ي سمبليک چيني و نوع زندگي سنتي مردمان چين را خوانده ام. اين هم يکي از پارامتر هايي است که موجب شگفتي من درمورد اين کشور مي شود.
جمعيت يک ميليارد نفري چين(يعني اينکه از هر پنج نفر يک نفر چيني است) و پهناوري جغرافيايي آن هم جاي شگفتي دارد.زبان چيني که شايد دشوارترين زبان دنيا باشد نيز. و همچنين آنکه بيشترين متکلمان را در جهان به خود اختصاص داده است. من مي توانم پيچيدگي ها و کارايي و سازمان يافتگي دولت کمونيست چين را تصور کنم،طوري که بايد به امور يک ميليارد جمعيت سازمان دهد. اقتصادش را کنترل کند، براي يک ميليارد جمعيت قانون بگذارد و آن را به اجرا درآورد.اين فعاليت ها همه نيازمند يک پروسه ي فوق العاده پيچيده است.اگر به نحوه ي مديريت ناکارآمد دولتي بنگريم که هفتاد ميليون نفر جمعيت را اداره مي کند مي توان به پيچيده بودن آن فرايند پي برد.
و در پايان اقصاد شگفت آور چين است که بايد به آن اشاره شود.چرخ اقتصادي غول پيکري که يک ميليارد نفر در حال چرخاندن آن هستند و سرعت زاويه اي آن با گذشت زمان دارد از سرعت ساير کشورهاي جهان بيشتر مي شود. 
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/04/28 |
الف.صبح حدود یک ساعت داشتم می نوشتم. هوش گوریلی ام به آنجا نرسید که هر چند دقیقه متن را از حافظه ی موقتی بر روی حافظه ی پایدار رایانه ذخیره کنم. و از این جهت بعد از آن همه کلمات که بافتم و تافتم ،برق رفت و هرچه نوشتم با خودش به خاموشی برد.و برای همین است که اکنون تا این حد وسواس پیدا کرده ام و هر خطی را که می نویسم دکمه های کنترل و S را پشت سر هم می فشارم.یادم هست که معلم سوم دبستانم می گفت اولین بازی یک هنرپیشه بهترین بازی اوست و اولین دیکته ای را که شما از روی یک درس می نویسید بهترین دیکته ی شما از آن درس. و من هم به ادامه صحبت های آن خانم این را اضافه می کنم که دیگر نمی توان مطلبی را که از قبل نوشته ایم به ذهن آوریم و باز نویسی کنیم.شاید از کیفیت آن موضوع کاسته می شود. و شاید دیگر آن هیجان عظیمی که با تایپ کردن واژگان جدید به فرد نصیب می شود وجود نخواهد داشت. آن دومین بار نوشتن مانند کپی کردن یک نوشته است.یا کپی کردن یک فکر که دیگر قدیمی شده است و از تاریخ مصرف آن گذشته است. افکار بر نمی گردند . تخیل و الهام برای یک بار زاده می شود و پس از به نگارش در آمدن می میرد.
ب.زندگی را برای خودم تقریبا مناسب کرده ام.خودم را با شرایط وفق داده ام. به نظر من هوشمندی یک موجود زنده در وفق دادن هر چه بیشتر خود با طبیعت است.این یکی از ارکان اصلی نظریه داروین است.من همیشه سعی می کنم از دید یک گوریل به انسان بنگرم.یا واضح تر خارج از دید یک انسان . اگر به انسان در همان چارچوب خودش نگاه کنیم به حقیقت دست پیدا نمی کنیم. آنچیزی که در آن فروخواهیم رفت تعصب است. و اگر از نگاهی خارج از آدمیت به آن بنگریم دیدی حقیقت گرایانه ،واقع بینانه و نسبی گرایانه پیدا خواهیم کرد. برای همین است که با عامل وفق دادن موافق هستم.فکر کنم ژان ژاک روسو بود که می گفت انسان به این دلیل از موجودات دیگر هوشمند تر است که زاویه ی بین انگشت شست و انگشت اشاره اش ، به نود درجه می رسد. از اینجاست که می تواند خود را با شرایط وفق بدهد. می تواند بهترین استفاده را از ابزار داشته باشد. می تواند به راحتی و با انعطاف کامل از نیزه، چوب ، سنگ ، و طناب هایی که با الیاف گیاهی می سازد بر دیگران تسلط پیدا کند. و می تواند خود را از موج صفر که شاید همان غار نشینی باشد به موج اول ،کشاورزی، موج دوم، صنعتی شدن و موج سوم ،زندگی انفورماتیک بکشاند.(آلوین تافلر; "موج سوم" )
و من ،گوریلی در دنیای مجازی و شاید انسانی در دنیای حقیقی توانسته ام خودم را در قرن بیست و یکم ،در جهان سوم،در کشوری در حال توسعه و چالش بر انگیز، در جامعه و شهری متفاوت ،با تمام ویژگی های خوب و بد آن وفق بدهم. جای خودم را باز کنم.خوشحالم دیگر بند تمبانم به نوک هلال ماه گیر نکرده است. خوشحالم از اینکه دیگر بین آسمان و زمین معلق نیستم. خوشحالم از اینکه روی زمین پرت شده ام و از آسمان ،از رویا ، از تخیل،از ایده آل گرایی و از آرمان خواهی فاصله گرفته ام. زمینی شده ام. با تمام واقعیت هایش:تلخی ها و شیرینی هایش. شادکامی ها و ناکامی هایش. شاید هدف از زندگی هم همین باشد. اینکه زمینی باشیم و زمینی فکر کنیم.
ج. بنابر یادداشت قبلی شاید بتوان قسمت هایی از افکار تافلر،داروین و روسو را که تضمین کرده ام، به آفتابه دزدی تشبیه کرد.
د.و الان قصد دارم فیلمی را ببینم که اسم اصلی آن سبکی تحمل ناپذیر هستی است. از روی کتاب میلان کوندرا ساخته شده است که تحت عنوان بار هستی به فارسی ترجمه شده. من تا وسط های این رمان را خواندم ولی آن را نیمه تمام رها کردم . شاید برای این که جذابیت داستانی نداشت. نویسنده ، مانند نویسنده ی هم میهنی دیگرش ، بهومیل هرابال بیش از حد به توصیف و درونگرایی می چسبد .به طوری که ناگاه تمام بار داستانی یک رمان را از بین می برد. نمی خواهم ادای روشنفکرانه ای از خودم در بیاورم. من کاملا به این موضوع اذعان می کنم که جذابیت یک رمان ،یک کتاب داستان ، در مرحله ی اول به داستانی بودن آن بستگی دارد،به جذابیت ماجرای آن و بعد به درونگرایی، به "فلسفیدن " در لابلای صفحات. فلسفیدن حوصله ی مخاطب را سر می برد.مگر هر چیز نباید جای خودش را داشته باشد؟با این حال به نظرم فیلم آن متفاوت است. چونکه دیگر در فیلم نمی توان به آن فلسفیدن ها و اطناب ها رنگی سینمایی بخشید. بیشتر بار داستانی رمان به تصویر تبدیل می شود.هرچند در عمق آن فلسفه ای تلخ نهفته باشد. این اوج یک اثر ادبی است. رمانی سراسر شور و هیجان و "کشش برای به پایان رساندن آن"، همراه با لایه های  پنهان و عمیقی از اندیشه ،منش و تفکر.
هـ. یک چیز دیگر بازی ژولیت بینوش در فیلم است.من عاشق فیلم های این بازیگر هستم:شکلات،و آن فیلمی که نقش یک پرستار در جنگ دوم جهانی را دارد.  دیشب که برادرم داشت  فیلم را نگاه می کرد گوشه هایی از آن را دیدم . در یک سکانس فیلم ،ژولیت بینوش که نقش ترزا را بازی می کند، لباسش را در می آورد .یک دختر ساده ی  روستایی یا شهرستانی در چکسلواکی سال 1968 و به دور از آن مدرنیته و زندگی خوش رنگ و لعاب قشر مرفهی که در پایتخت ،پراگ زندگی می کنند  .شاید کارگردان برای اینکه این حس ساده و روستایی بودن ترزا را در مخاطب ایجاد کند گذاشته بود تا ژولیت بینوش موهای زیر بغلش کامل و تمام در آید و بعد این سکانس را فیلمبرداری کند. و نمی توانید تصور کنید که من تا چه اندازه نسبت به موهای زیر بغل و پر پشت ژولیت بینوش حالت تهوع پیدا کردم. 
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/04/25 |
اگر نوشته های "یک "نویسنده را بدزدی، به این کار می گویند "سرقت ادبی"، اما اگرنوشته های "چند" نویسنده را بدزدی به این می گویند "تحقیق"
(ویلسون میزنر فیلمنامه نویس آمریکایی)
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/04/22 |
و گوريل دوباره بازگشت. يک بازگشت خسته کننده. با اين حال باز جاده اي  را پيش روي خودم مي بينم. من خيلي به اين موضوع فکر کردم که در مورد جهان بيني ام بنويسم. مقداري جهان بيني خودم را براي خودم تعريف کنم. نظرم را در مورد تمام مسائلي که به آن علاقه مندم بنويسم. درست است. ممکن است کسي نظر من را نخواهد بداند. و ممکن است که اين نظرات غير تخصصي که من در مورد چيزهاي مختلف بيان مي کنم تا حد بسياري به چرند و پرند کشيده شود. ممکن است که اين انتقاد بر من رود که نبايد در مورد تمام مسائل و پديده ها فتوا داد. ولي من با اين نقد مخالفم . من مي خواهم در مورد چيزهاي مختلف بينديشم و واکنش هاي عقلاني خودم را در اينجا تشريح کنم .بسط دهم. و همين بسط دادن خود باعث واکنش هاي بيشتر و بيشتر مي شود.می خواهم کالبد ها و اجساد را مانند کودکی های لئوناردو داوینچی بشکافم و آن ها را تشریح کنم. اما اجسادی نه از نوع جانور و موجودات زنده.بلکه از نوع اندیشه و فکر.  شريعتي جمله ي جالبي مي گويد: فلسفه آموختن انديشه ها نيست،آموختن انديشيدن است . و اگر ما بياموزيم که چگونه بينديشيم،بياموزيم که چگونه بفلسفيم آنگاه جزوه هايي که در اين کلاس درس نوشته ايم خواندني و ارزشمند مي شود.من اينگونه براي خودم استدلال مي کنم که با استفاده از ابزار مغز، که در داخل جمجمه ام قرار گرفته است ،پديده هاي جامعه و جهان را تجزيه و تحليل کنم. مي خواهم از يک نقطه ي صفر شروع کنم. فکر کنم طالس بود که مي گفت اگر به من نقطه ي مبداي را نشان دهيد به آنجا خواهم رفت و جهان را به لرزه در خواهم آورد. و ما بايد نقطه ي صفري را انتزاع کنيم و از آنجا جهان را به زلزله وا داريم. نقطه ي صفر من دقيقا از همين سطور آغاز مي شود. بايد مانند انديشمندان رنسانس بر همه چيز شک ورزيم. اگر مي خواهيم مبدا صفر ما خارج از اين جهان باشد ، بر ماوراي آن قرار داشته باشد بايد آن را از تمام اعتقادات و تعصبات مبرا سازيم .
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/04/17 |
و وقتی خداوند بهشت را آفرید مادران را به آنجا برد تا درختان محبت بر خاکش بکارند.

بزودی برمی گردم. با یک دنیا حرف ناگفته.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/04/14 |