نوستالوژی فرایندی است که ذهن مرا خیلی به خودش مشغول کرده است.سبک نوستالوژیسمی را هم شاید بشود برایش ابداع کرد.احساسی غریب به چیز ها،مکان ها ،افراد و حالات ،داشتن. کافی شاپی را درنظر بگیرید که وقتی وارد آن می شوید سیاهی بر تمام فضای آن سلطه داشته . روی دیوارش قاب های متعدد چوبی ، با نظم خاصی کنار هم جمع شده باشند و هر کدامشان با نمایش تصویر و پرتره ی یک نویسنده دریچه ،پنجره یا تلمیحی باشد به یک دنیا اندیشه و داستان و نوشتار آن اشخاص.و بعد می روید پشت یک میز چوبی قدیمی می نشینید و یک فنجان قهوه ی فرانسه می نوشید در حالی که به موزیک آرام و ملایمی گوش می دهید. شاید یک قطعه از آثار ریچارد کلایدرمن ،نینو روتا یا پیتر چایکوفسکی که همراه باشد با یک ساز بادی جذاب مثل فلوت ، ابوا یا سازدهنی.
خود موسیقی هم نوستالوژی به همراه می آورد. یک منظره ی باز ،یک لانگشات خیلی گسترده از تپه های متعدد و متوالی را در نظر بگیرید. خلوت،سکوت همراه با صدای باد . و بعد فردی بالای یکی از تپه ها روی یک صندلی تاشو بنشیند و نت های سازدهنی را در تمام حجم طبیعت پخش کند.
یک نوستالوژی دیگر که خیلی توجه من را به خودش جلب کرده است.حتما در آینده ای نزدیک اتاقم را به این صورت در خواهم آورد: دیوار هایش را رنگ خواهم کرد. شاید سیاه. شاید قهوه ای سوخته. و یک لامپ با نورضعیف از سقف آویزان خواهم کرد. روی دیوار را پر می کنم از تصاویر ده در پنج سانتی متری همان نویسنده ها.دو ضلع از دیوار را اختصاص می دهم به قفسه های چوبی ای که آن را هم پر می کنم از کتاب های تاریخی ، جامعه شناسی، فلسفی ، داستانی:رمان و داستان کوتاه.و یک مبل راحتی سیاه چرمی که در کنار این قفسه ها قرار گرفته است و در مکانی تعبیه شده که حداکثر نورلازم را از لامپ تغذیه کند. و حتما یک تکیه گاه هم برای گذاشتن کتاب بر روی آن درست خواهم کرد. طرف دیگر اتاق یک میز تحریر چوبی نسبتا بزرگ و قدیمی. با یک صندلی راحتی در پشت آن. و مجموعه ای از فایل ها و نوشته های درهم و برهم . و یک فنجان بزرگ و پهن که کنار میز قرار داشته باشد.
فکر می کنم وبلاگ من هم نوستالوژی داشته باشد. اسمش، و نوشته هایی که در آن هیچ نشانی از عکس نیست. همه ی حروف آرام و منظم و با فونتی یکسان روی هم تلنبار شده اند.و آرام وآرام هر روز مقداری از آن در آرشیو وبلاگ جمع خواهد شد و گردوخاک زمان بر روی آن می نشیند.فقط کاش که قالب آن جذاب تر بود. ساده تر. یک قالب ساده ی ساده.
لباس پوشیدن و وضعیت ظاهری افراد هم می تواند نوستالوژی داشته باشد. یا حتی اشیاء خاصی مثل پیپ ، عصا ،عینک های آفتابی خلبانی غیر اسپورت،کفش های کتانی ساق بلند ،روان نویس،انواع اقسام کلاه های عجیب و غریب و ریش های غیر عادی.با اینکه خیلی از این ها افراط کاری است. مثل همان وضعیت نوستالوژیکی که دانشجویان هنر برای خود درست می کنند. کلاه های سیسیلی،ریش های پرپشت،سیگار،جامه های سیاه ، پالتو و بارانی های بلند و کیف های کوچکی که روی یکی از شانه هایشان می اندازند. البته این نوع به نظر من به طرز شدیدی کلیشه ای شده است.
یک انتقاد دیگری هم که می شود بر نوستالوژی داشت اینست که آن تنها در ظاهر متفاوت و غریب است. برای جلب توجه است. درحالی که اگر باطن افراد،اگر درون افکار را ببینیم چیزی جز پوکی و حجم خالی مشاهده نخواهیم کرد. نوستالوژی شاید همان کلاغ های رنگ شده ای اند که جای طوطی می فروشند. با قبول این انتقاد اذعان می کنم که ذهن کودکانه ی من، و افکار منحرف من که همیشه شیفته و تشنه ی جلب توجه است نوستالوژی و نوستالوژیسم را دوست دارد.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/01/16 |
گشنه ام شد.در خانه تنها ام.يک تکه نان سنگک را روي شعله پخش کن،بالاي گاز گذاشتم تا کامل گرم و برشته شود.همراه با ماست سفت و ترش و پرچرب.غذایم که آماده شد آن را داخل سینی گذاشتم و آمدم توی اتاقم. نشستم و یک تکه گرم و برشته ی نان سنگک داخل دهانم گذاشتم و اجازه دادم که منافذ و تخلخل نان تمام آب بزاق دهان را طبق اثر مویینگی ،داخل خود بمکد.آن وقت آرام و آرام تکه ی نان سنگک را زیر دندان های آسیابم له کردم.تصورش را بکنید که به که فکر کردم.به آن روستانشینی که جزو اولین تجربه کنندگان تمدن بوده است. آن روستانشینی که برای اولین بار از آرد گندم خمیر درست کرده ،مثل قرص نان درش آورده و آن را روی آتش پخته است. و بعد لحظه ای را در نظر می گیرم که یک تکه از آن غذای اختراعی خارق العاده را داخل دهان می گذارد و مثل من که در این عصر زندگی می کنم زیر دندان های آسیایش له کرده.این فکر فوق العاده است.من واقعا آرزو می کنم که کاش یک دستگاه سفر در زمان اختراع می شد و من توسط آن به آن جا می رفتم و یک تکه از اولین نان اختراعی توسط نوع شما بشرها را گاز می زدم. هر چند نمی توانست مثل نان سنگک این زمانی تا این حد خوشمزه باشد. ولی می توانستم آن حس عالی را هنگام به ثمر نشستن بزرگترین اختراع غذایی تمدن بعد از اختراع پختن درک می کردم.و الان سعی می کنم که آن را با تخیلاتم تصور و درک کنم.
غیر از این یاد آرمانشهر یا اتوپیای افلاطون می افتم. آنجا که در جمهور مردمانی را تصور می کند که در کنار خانه های روستایشان سبزیجات خوردنی می کارند و محصولشان را همراه با قرص های نانی که خود پخته اند می خورد.پس از آن شراب هایی را که خود ساخته اند همراه با انجیر های حیاط خانه شان با اشتهای وصف ناپذیری سر می کشند. و مست و صورت گرم، کودکانشان را می بینند که در کنار درخت ها مشغول بازی با یکدیگر هستند.
و بعد این سوال افلاطون می آید که ذهن مرا هم به خود مشغول کرده است: چرا مردمان به زندگی ساده و آرام و سرشار از خوشبختی خود بسنده نمی کنند و همچنان با طمع در پی تصرف دارایی و مایملک دیگران هستند؟ چرا هیچوقت چنین آرمان شهر یا بهتر بگویم چنین آرمان روستایی از نگاه افلاطون به وجود نمی آید؟ دلیلش البته که واضح است: فزون خواهی.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/01/14 |
مادرم داشت تعریف می کرد که چند روز پیش با خواهرش سوار آژانس شده بودیم.راننده، پسر خوشتیپ و مودبی بود.بعد از یک سری از صحبت ها موضوع بحث به اینجا رسید که او با یک دختر ژاپنی به صورت صوری ازدواج کرده است و به همین خاطر از ژاپن ویزای اقامت گرفته . تا چند ماه دیگر هم بیشتر در ایران نمی ماند. مادرم از او پرسیده که آیا پدر و مادرش موافق این موضوع هستند. و اینجاست که جریان زندگی خانواده اش را تعریف می کند.می گوید مادر ده سال پیش کشته شد.یک روز غروب سوار ماشینی می شود که به خانه بیاید.در کمک راننده ی پیکان از داخل به بیرون باز نمی شود. راننده پیکان از چند کوچه ی فرعی حرکت می کند. از مسیر اصلی منحرف می شود. وارد یک بزرگ راه می شود و با سرعت می راند، در حالی که مادرم جرات نداشته حرفی بزند یا جیغی بکشد. چون راننده تهدید می کرده که با این کار به او چاقو می زند.بعد از یک ساعت پیکان در یک مکان پرت و خشک متوقف می شود.جایی که پرنده هم پر نمی زند. مادرم را از پیکان بیرون می کشد و تمام لباس هایش را در می آورد. دست ها و پاهایش را از پشت با زنجیر می بندد. در همان جا که حالا شب هم شده است به مادرم با شدت تجاوز می کند. طوری که در آن ناحیه از بدنش جراحت های شدیدی وارد می شود.(مثل یکی از سکانس های کتاب کوری نوشته ژوزه ساراماگو) بعد هر کدام از بازوهایش را آهسته آهسته با چاقویی کند می برد تا اینکه به استخوان بازویش می رسد.آن ها را می شکند و دو تا دستش را جلوی چشم های مادرم که دیگر تقریبا از هوش رفته بود می سوزاند. آخر سر صورتش را در آتش کباب می کند و بعد تمام بدنش را داخل شعله های آتش می سوزاند. اینکه مادرم در چه هنگامی از این اتفاقات می میرد مشخص نیست. فقط اینکه زیر آن شکنجه ها «می میرد».
تصور می کنید که قاتل مادرش چه کسی است؟خفاش شب. آن موقع این راننده ی آژانس پسر دوازده ساله ای بوده و در نظر بگیرید که با فهمیدن این موضوع با چه ضربه ی هولناک روحی ای مواجه شده است.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/01/11 |
یکی از دوست هایم دانشجوی کارگردانی است. قرار است در یک انجمن سینمایی بودجه ی قابل توجهی برای ساخت فیلم کوتاه به او بدهند . علاوه بر آن تجهیزات کامل فیلمبرداری و تدوین هم در اختیارش می گذارند.حدود سه هفته پیش به من زنگ زد و گفت که دنبال موضوع مناسبی برای فیلم نامه ی فیلمش می گردد. موضوعی که سه خصوصیت جذاب ،متفاوت و جالب را داشته باشد. از قول استادش نقل می کرد که این سه، اصلی ترین ستون های یک فیلم نامه ی موفق است که البته خود فیلم نامه ی موفق هم فیلم خوبی را نتیجه می دهد. ما صبح ها، سه چهار باری به توچال رفتیم و درباره ی موضوعات مختلف بحث می کردیم. چندین و چند ایده برای همدیگر مطرح کردیم. و البته او باید تصمیم می گرفت که چه ایده ای را برای فیلمش مناسب می بیند. تا اینکه در آخر یکی از ایده ها جذبش کرد. سعی کردیم در راه برگشت آن را پردازش کنیم تا به یک طرح منطقی ،جذاب متفاوت و جالب برسیم.حالا قرار است فیلم نامه را با هم بنویسیم. ولی قبل از آن قرار گذاشتیم که هر کداممان طرح فیلم نامه را در چند صفحه بنویسیم و به همدیگر بدهیم تا بخوانیمشان.
ولی من نمی دانم چرا باز هم این ایده جذبم نکرده است. انگار هنوز جای یک ایده ی بکر خالی است.شما ایده ی خوبی به ذهنتان می رسد که در چند سطر بنویسید؟ خیلی ممنون می شوم.
غیر از این موضوع مشغول نوشتن یک داستان کوتاه هستم که فکر کنم آن را در پست بعدی در اینجا بگذارم.طبق معمول کاملا بدبینانه و پوگرایانه!

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/01/09 |
ديروز در خود خود طبيعت فرو رفته بوديم. مسافتي حدود 15 کيلومتر را بين کرج و برغان کنار آن پياده راه رفته بوديم. قسمتي از آن سربالايي و قسمت ديگر سرپاييني بود. از کنار جاده مي رفتيم. طوري بود که پرنده هم پر نمي زد.مگر هر چند دقيقه که صداي ضعيفي از دور مي آمد و نزديک و نزديک تر مي شد تا اينکه مي فهميديم يک ماشين در حال نزديک شدن هست.ماشین ها از کنار ما مي گذشتند و سرنشینانش نگاه عاقل اندر سفيهي به ما مي انداختند و حتما پيش خود مي گفتند اين ديوانه ها در اين جاده ي پرت و خلوت پياده به کجا مي روند.بعد از حدود چهار ساعت پياده روي به آن بخش رسیدیم.فقط من و دوستم . دوستم تن ماهي خورد ولي من به اين خاطر که آن را نجوشانده بود نخوردم. به جاي آن براي ناهار ماست چکيده ي محلي همراه با نان لواش محلي با نوشابه(!) خوردم.نمی دانم چرا عاشق زندگی روستایی هستم. در آن خانه های کوچک کاه گلی که جلویش منتهی می شود به یک حیاط پر درخت و پر گل .به نظر من روان و ذهنیت در این فضا به آرامش و سکون کامل می رسد.
این هم چند تا عکس که از آن روستا گرفتم.
عکس ۱ .
عکس ۲ .
عکس ۳

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/01/06 |
خالد حسيني در سال 1965 در کابل،افغانستان به دنيا آمده است.مادرش معلم فارسي و تاريخ در يک دبيرستان بزرگ دخترانه در کابل بوده است.در سال 1976، خانواده ي خالد به پاريس،فرانسه مهاجرت مي کنند ،جايي که به پدر خالد يک پست ديپلماتيک در سفارت افغانستان واگذار مي گردد.در سال 1980اين پست از پدر خالد گرفته مي شود ،از طرفي در آن زمان افغانستان شاهد کودتاي خونين کمنيست ها و تهاجم شوروي مي باشد.در نتيجه خانواده ي حسيني از ايالت متحده تقاضاي پناهندگي سياسي مي نمايد، که به آن ها اعطا مي گردد.او به همراه خانواده اش در سال 1980 به سن ژوزه CA مهاجرت مي کند.او درخواست پذيرش از دانشگاه سانتا کلارا (Santa Clara) مي نمايد و از مدرسه ي UC در سان ديگو در رشته ي پزشکي فارغ التحصيل مي شود.او از سال 1996 به تحصيل در رشته ي پزشکي داخلي مشغول مي شود.او ازدواج کرده است ،داراي دو فرزند (يک پسر و يک دختر با نام هاي هريس و فرح ) مي باشد. بادبادک باز اولين رمان او است.
منبع:
سايت رسمي خالد حسيني
ترجمه از گوريل
اين هم از نتايج نظر خواهي که از يازدهم آبان تا بيست و پنجم اسفند ماه ادامه داشت.نود و هشت نفر در آن شرکت کردند.علائق فردي در يک جامعه ي آماري که بيشتر افراد جوان را شامل مي شود و تقريبا هم قشر مرفه جامعه را تشکيل مي دهد به اين صورت است:
گوش دادن به موسيقي 35%،مطالعه 18%،ولگردي 12%،نويسندگي 10%،وبگردي 9%،ورزش 8 %،سرودن شعر 4 %،چت کردن 2 %

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/01/03 |
احساس کردم پست قبلی در چنین اوضاع و احوالی خیلی غیر محترمانه بود. برای همین در این پست که بلافاصله دارم می نویسم عید را تبریک می گویم. هر چند به قول یکی از دوست های همین جایی ام جملات تبریک عید به علت تکرار بیش از حد آن خیلی کلیشه ای شده است ولی من سعی می کنم به همان کلیشه ها هم احترام بگذارم و از آن استفاده کنم. مگر نه اینکه کلیشه از اهمیت یک جمله یا موضوع به هیچوجه نمی کاهد؟ پس من سعی می کنم جمله ی تبریک عید را به کلیشه ای ترین صورت ممکن بنویسم. ضمن آنکه به همان دوست اینجایی ام هم تولدش را تبریک می گویم. هرچند بیست و هشتم اسفند بود. ولی به هر حال ارزش زمانی دو روز برای ما ایرانی ها مثل دو ثانیه است یا حتی کمتر از آن. س.پ. عزیز تولدت مبارک.
تبریک عید به کلیشه ای ترین صورت ممکن(از نوع شجاعی مهر ی): دوستان عزیز!اجازه بدهید من هم به نوبه ی خود عید نوروز را به شما هم میهنان تبریک بگویم. امیدوارم سال های سال در کانون گرم خانواده به زندگی خود با شادی و عشق و محبت و دوستی ادامه دهید...عاشقان عیدتان مبارک.
زیاد هم کلیشه ای نشد.شد؟

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/01/01 |
اینجا خیلی خیلی ساکت هست. فقط صدای فن کامپیوتر را می شنوم.به علاوه ی صدای دکمه های کیبورد.خیلی از مواقع در این غلظت سکوت قرار می گیرم اما کمتر باری این چنین در آن حل می شوم.یکی از دلایلش اینست که کامپیوترم را جابجا کرده ام . احساس می کنم اینجا دنج تر است. حس و حال بیشتری برای نوشتن ، در اینجا پیدا می شود.
امشب هم شب نوروز است. مثل اینکه یک ساعت دیگر سال تحویل می شود.اینجا در خانه همه خواب هستند. همه منظورم فقط دو نفر است: مامان و داداش.هرچند در مقیاس خانوادگی ما این میزان جمعیت حکم شلوغی و همهمه در خانه را دارد.بلند شدم ،لامپ را خاموش کردم،به سمت پنجره رفتم و پرده را کنار کشیدم. می خواستم از تعداد چراغ هایی که از دالان شیشه ای این قوطی کبریت ها، نور را به بیرون پس می زند تخمینی بزنم که چند خانواده هنوز هم بیدار هستند. و احتمالا تا لحظه ی تحویل سال هم بیدار خواهند بود.
یاد مستخدمی می افتم که چند روز پیش آمد تا دستی روی سر و صورت خانه بکشد. وقتی که سال نو را پیشاپیش به او تبریک گفتم خنده ی تلخی زد و گفت:عید برای بچه هاست. عید برای بچه هاست. این سه کلمه انگار روی زخم کهنه ی دلم ناخن کشید.با آن چهره ی معصوم و خنده های حصرت آلود.این مستخدم ،آقایی پنجاه ، شصت ساله است که چهره اش خیلی محترم و با شخصیت جلوه می کند.اگر با همان لباس هایی که قبل از کار کردن در تنش است و به شرطی که نخندد نگاهش کنی احساس می کنی که از همان قشر مرفهین بی درد است. (بگذریم از اینکه بی دردی هم خودش دردی است) .اینطوری، به نظر می رسد که آقای ز. یک تاجر یا حداقل یک دلال ثروتمند است. ولی وقتی که لباس کار را تنش می کند، جوراب هایش را در می آورد بالای نردبان می رود ، قوز(گوژ) می کند ، با کهنه ی خیسش سیاهی و چرک های دیوار را تمیز می کند و با خنده ی معصومانه ای با لهجه ی ترکی می گوید :"مبارک باشد انشاء الله" آن موقع کاملا می فهمم که عید برای بچه هاست یعنی چه.دقیقا همان موقعی که از روی آن خنده ی کذایی ،چندین و چند لایه چروک روی صورتش به همدیگر تکیه می دهند.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
86/01/01 |