سلام.من اینجا هستم. یک شهر زیبا با مناظر طبیعی بکر. سنندج. این شهر کوه های فوق العاده زیبایی دارد .جمعه با چند تا از دوست های خوب و نازنین به یکی از کوه های آن رفتیم که اکثر مردم برای کوه نوردی به آنجا می آیند. آبیدر. منظره هایی که از بالای این کوه می توان دید بسیار بسیار جذاب و هیجان انگیز است.در بالای کوه توقفگاهی است که ما در آنجا لوبیا می خریم. ذائقه ی غذایی من طوری هست که باید مخلفات زیادی از نوع ترش و تند و شور همراه آن باشد.بنابراین من داخل کاسه ی لوبیا ام مقدار قابل توجهی آبلیمو،فلفل و نمک می ریزیم. الان که دارم در مورد آن می نویسم دهانم آب می افتد. حرف از خوراکی ها شد اجازه بدهید یادی از شکلات و موز هم داشته باشم.اولی که از همان بچگی علاقه ی زیادی به آن داشتم و دومی که اصولا از اولین منابع غذایی ما گوریل ها است.
مخارج زندگی هم در اینجا خیلی کم است.اصولا پولی به جز کرایه ی تاکسی ،شکلات، موز و کتاب از جیب من خارج نمی شود.من تمام کتاب های مرجع درس هایی را که این ترم برداشته ام خریده ام. و به طرز نسبتا شدیدی مشغول درس خواندن هستم.طوری که برنامه ریزی کرده ام ،می خواهم برای اسفند سال بعد در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کنم. با مطالعه ی کتاب های رفرنس و این برنامه ریزی علاقه ام به درس و مشق های رشته ی خودم بیشتر شده است. و احساس می کنم که بتوانم در کنکور نتیجه ی خوبی بدست بیاورم.مخصوصا چند بار سر کلاس سر یکی از درس های کله گنده و گردن کلفتمان با استاد سر مسائلی بحث راه انداختم که در پایان پیروز میدان من بودم. و برای همین اعتماد به نفسم در این زمینه خیلی بالا رفت.
پانوشت::اینجا در سایت دانشگاه ماجرای جالبی در حال رخ دادن هست. یک پسر فضول کنار من نشسته است. و هرازگاهی سرش را چند درجه می چرخاند تا ببیند من چه چیزی می نویسم. من هم تا قبل از اینکه بتواند کلمه ای از مطالب من را بخواند با دکمه های آلت و تپ صفحه را روی پنجره ای می آورم که دارم در آن برای دایی ام ایمل می فرستم.در نتیجه من دارم نوشتن با دو مضمون متفاوت را در یک زمان تجربه می کنم.این کار تقریبا به همان اندازه سخت است که در آن واحد با دست راست و چپ مشغول نوشتن باشم.(مثل تیمور لنگ) .حدس می زنم که بغل دستی من فکر می کند من در اینجا در حال نوشتن یک نامه ی عاشقانه و زن ذلیلانه برای دوست دخترم هستم.
پانوشت 2: من دوست ندارم در پست های وبلاگم و در اینجا در مورد مطالب کامنت صحبتی کنم. ولی هر چند ممکن است به خیلی از دوست های نازنینم بر بخورد و بعضی ها من را بی غیرت تصور کنند ولی در هر حال می خواهم در این مینی رسانه ی خیلی کوچک خودم قانون تنفرآور سانسور را از بین ببرم و بگذارم هر کس هر حرفی که می خواهد بزند و هر چیزی که می خواهد بنویسد.سورئال بودن چنین چیزی را ایجاب می کند.
از سرک کشیدن های این مردک خسته شدم.یک دختر هم اینطرفم آمده و نشسته است که باز هم در حال چشم چرانی به این حروف تایپ شده است.نامه ای را که برای دایی ام نوشته ام فکر کنم هر دو نفر خوانده اند. هر چند این موضو برایم بی اهمیت است . چون دارم در مورد رشته ی دایی ام و کلاس هایی را که او این ترم برای تدریس در دانشگاه برداشته است مطلب می نویسم. تازه هم به شما هم به این دو نفر پز خواهم داد که دایی ام استاد دانشگاه وست ویرجینیا است.و البته اگر خدا قبول کند گوریل حلال زاده در آینده به دایی اش خواهد رفت .
اگر اشتباهات تایپی و انشایی را مشاهده کردید امیدوارم من را ببخشید.چو.ن در این اوضاع استراتژیک توانایی دوباره خواندن و اصلاح این نوشته ها را ندارم.
با آرزوی موفقیت

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/12/14 |