تبليغاتX
گوریل فهیم
اوه ذهنم خالی خالی است و هیچ موج مزاحمی در مغزم سیر نمی کند تا آن را در اینجا بنویسم. فقط اینکه کتاب کوری تمام شد. و من چقدر از شباهت آن با طاعون متحیر شدم. البته به همان اندازه ای که با همدیگر شباهت داشتند ،از هم متفاوت بودند. کتاب استاد عشق را می خوانم. اسمش به نظرم خیلی مبتذل و کلیشه ای است. زندگی نامه ی دکتر حسابی است که توسط پسرش نوشته شده است.احساس می کنم که شخصیت پسرش ایرج حسابی چندان قوی نیست.از طریق صحبت ها و نوشته هایش می شود آن را فهمید. و همین طور به قول یکی از دوست هایم از افرادی که مثلا پسر یا دختر شخصیت برجسته ای هستند و دیگر تمام مشغله ی زندگیشان معرفی آن شخصیت برجسته یا ایجاد بنیاد آن فرد می شود چندان خوشم نمی آید. مثل همین ایرج حسابی.یا دختر ملک الشعرای بهار. یا جهانگیر هدایت. برادر زاده ی صادق هدایت که شغلش گرداندن بنیاد هدایت است. یک بار همین جهانگیر هدایت را در یکی از غرفه های نمایشگاه بین المللی کتاب دیدم. سه یا چهار سال پیش بود. مثل کتاب فروش های حریص کتاب های صادق هدایت را می فروخت و با چنان غروری صفحه ی اول کتاب ها را امضا می کرد که انگار خودش صادق هدایت است. و آنچنان از صادق هدایت صحبت می کرد که انگار خداوندگار ادبیات جهان است. از آمریکای جنوبی گرفته تا بلوک شرق اروپا تا اینکه برسد به ایران.که حتما پایتخت ادبی جهان است ،چرا که صادق هدایت ایرانی بوده است.
مسئله ای که سر آن بسیار از جهانگیر هدایت ناراحت شدم اقدام ناخوشایند انتشاراتی بود که وابسته به بنیاد صادق هدایت است. این انتشارات داستان های کتاب های صادق هدایت را جدا جدا به چاپ رسانده بود. در کتاب های بیست یا سی صفحه با سایز جیبی و فونت کلمات بسیار درشت. مثلا هر کدام از ده پانزده داستان کتاب سگ ولگرد را به صورت کتابی جدا چاپ کرده بود. و اگر قیمت هر کدام از آن ها را مثلا هزار تومان در نظر بگیریم آنگاه به مجموعه ی سگ ولگردی که می توان آن را با هزار تا دو هزار تومان خرید باید حدود ده تا پانزده هزار تومان پول داد! واقعا اعمال اینگونه افراد که فقط یک اسم فامیلی را یدک می کشند منزجر کننده است.
متاسفانه ما قدرتمان از اینکه از یک تکه گل ،بت بسازیم خیلی زیاد است.و بعد از اینکه بت هایمان را ساختیم استعداد خاصی در عبادت کردنشان داریم.و تخیل خیلی بالایی که هاله های تقدس را در شعاع چند هزار کیلومتری از بت هایمان تصور کنیم.
 
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/12/26 |
خالد حسيني در سال 1965 در کابل،افغانستان به دنيا آمده است.مادرش معلم فارسي و تاريخ در يک دبيرستان بزرگ دخترانه در کابل بوده است.در سال 1976، خانواده ي خالد به پاريس،فرانسه مهاجرت مي کنند ،جايي که به پدر خالد يک پست ديپلماتيک در سفارت افغانستان واگذار مي گردد.در سال 1980اين پست از پدر خالد گرفته مي شود ،از طرفي در آن زمان افغانستان شاهد کودتاي خونين کمنيست ها و تهاجم شوروي مي باشد.در نتيجه خانواده ي حسيني از ايالت متحده تقاضاي پناهندگي سياسي مي نمايد، که به آن ها اعطا مي گردد.او به همراه خانواده اش در سال 1980 به سن ژوزه CA مهاجرت مي کند.او درخواست پذيرش از دانشگاه سانتا کلارا (Santa Clara) مي نمايد و از مدرسه ي UC در سان ديگو در رشته ي پزشکي فارغ التحصيل مي شود.او از سال 1996 به تحصيل در رشته ي پزشکي داخلي مشغول مي شود.او ازدواج کرده است ،داراي دو فرزند (يک پسر و يک دختر با نام هاي هريس و فرح ) مي باشد. بادبادک باز اولين رمان او است.
منبع: سايت رسمي خالد حسيني
ترجمه از گوریل
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/12/24 |

جشن چهارشنبه سوری را به شما تسلیت می گویم. به خاطر تمام آن افرادی که امشب یا کور خواهند شد،یا می میرند یا دچار سوختگی های درجه ی چند و چند خواهند شد.اطمینان دارم سرنوشت خیلی از افراد امشب تغییر خواهد کرد. خیلی ها دیگر تا پایان عمرشان تنها سیاهی را می بینند.نه رنگی را خواهند دید.نه درختی را و نه کوهی را.خیلی ها حتی شکل صورتشان را هم فراموش خواهند کرد.
به همین دلیل است که امشب از خانه بیرون نخواهم رفت و به شما هم همین پیشنهاد را می کنم. تنفر برانگیزترین قسمت چهارشنبه سوری برای من غیر از این موضوع، بوی گوگرد و باروتی است که تمام شهر را فرا می گیرد.
از یک چارچوب ناسیونالیستی اگر نگاه کنیم واقعا جای ریختن بشکه ها اشک برای هر یک از ما وجود دارد.اشک هایی که برای یک سنت زیبا و باستانی می ریزند.سنتی که به چنین وضع افتضاحی تبدیل شده است.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/12/22 |
داخل مبل سياه،کهنه و زهوار در رفته کنار پنجره ي کثيف و چرک آلود فرو رفته است. با چشم هاي نافذش از پشت عينکي بسيار درشت که مساحت بزرگي از صورتش را اشغال کرده است به افق ناچيز و درهم و برهم آپارتمان هاي سه چهار طبقه ي آنور کوچه نگاه مي کند. صداي فس فس سماور غوغايي را در خانه ي تاريک ،ساکت وکوچک به راه انداخته است و با صداي خرخري که از بالا و پايين آمدن اندماغش هنگام نفس کشيدن از مجراي تنفسي ايجاد مي شود ميکس شده،ريتم موزون و در عين حال اندوهگيني را ايجاد مي کند.با ته مانده ي سيگار ،خاکسترهايي که کوهي را تشکيل داده اند کنار مي زند تا فضاي خالي اي ايجاد کند که در آن با دست های پینه بسته و لرزانش آتش سیگار را خاموش کند.
از جیب پیراهن دومین بسته ی سیگاری که امروز باز کرده است را بیرون می آورد. یک سیگار از آن خارج می کند.با ولعی خاص کبریت می زند و آن را روشن می کند. روی لب هایش می گذارد و پک عمیقی می کشد. انگار چند ده روز است که سیگار نکشیده. وقتی که پک می زند انگار می خواهد از داخل فیلتر سیگار تمام هوای آکنده از دود خانه را داخل حلقش فرو ببرد. دستی که با آن سیگار را گرفته روی دسته ی مبل تکیه می دهد. به آپارتمان های روبرو نگاه می کند. منظره ای مصنوعی و ناهنجار که سال ها و سال هاست با تغییرات اندکی از داخل آن پنجره ی کثیف نمای بیرونی خانه را شامل می شود.نمای آن ها از آجر سه سانتی کهنه و قدیمی گرفته تا سیمان سفید هایی که هوای شهر آرام آرام رنگ سیاهی را بر آن می نشاند. از پشت شیشه های ته استکانی عینک که آن همه کثافت،چربی،گرد و خاک،اثر انگشت،دوده ی سیگار و حتی لکه ای آب سوپ بر روی آن، مردمک های چشمش را روی آپارتمان های آن طرف کوچه می چرخاند. دیگر بعد از این همه سال تمام جزئیات ساختمان ها را حفظ است .یک پک عمیق دیگر.ساختمان ها مثل دیوار هایی هستند که جلوی منظره ی آن طرف تر را گرفته اند. پیش خود فکر می کند مگر آنور چه منظره ای است ،به جز یک ردیف ساختمان تشکیل شده از فولاد و بتن دیگر به موازات همین کوچه؟
دیگر مثل آن ساختمان ها شده بود. خودش را با آن ها مقایسه می کرد.سرعت پیر شدنش را.صورت کهنه .پوست های چروکیده و کدر شده. مثل همان ساختمان های سیمانی. ریش های گله به گله شده مثل همان ساختمان های آجری که چندین و چند تا آجر از نمایش کنده شده است.عینک بزرگ مثل آن پنجره های قدیمی و کثیف..خرخر بالا و پایین آمدن اندماغ مثل تپ تپ کولرهای آبی زنگ زده ی بالای پشت بام ها. چروک های روی پیشانی صورت و گونه. مثل ترک  نماهای سیمانی.
یک پک عمیق دیگر. خودش را از آینه ی کوچک و شکسته ای که روی دیوار آویزان بود نگاه کرد. با فوت کردن دود سیگار صورتش در پشت آن مبهم و راز آلود شد. از پشت رگه های دود هنوز چشمهایش بودند که برق می زدند.می درخشیدند. آن چشمهای نبوغ آلود که هنوز هر کس به آن نگاه می کرد دلش به لرزه می افتاد.ساختار در هم پیچیده با ابرو که در قالب اخمی همیشگی نمایان بود. ابروهایش آنقدر بلند شده بودند که لخت و یکنواخت روی مژه هایش ریخته و چند تار از آن ها هم روی چشم هایش را گرفته بودند.عدسی عینک ته استکانی نمای چشم و ابروها را درشت درشت تر می کرد. همان طوری که عمق تاریک و سیاه زیر کاسه ی چشمش را عمیق و عمیق تر .موهای سفید و شانه کرده ای که به سمت راست خوابیده بودند. پیشانی بلند. ساختار در هم پیچیده و پر ابهت تشکیل شده از چشم ، ابرو و عینک .بینی بزرگ و پهن.لب های سیاه و چانه ای تیز.غبغب چند لایه که هر کدام روی لایه ی زیرین خودش تکیه داده بود.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/12/21 |
سلام. من امروز آمدم تهران. تغییرات جغرافیایی دوباره تا حدی در وضعیت روحی ام تاثیر گذاشته است. اما نه تا آن حد که سیستم بیولوژیکی یا روحی ام به کلی به هم بریزد. امروز اصلا از خانه بیرون نرفتم. ولی فردا هنوز کاملا نرسیده و جا نیفتاده با یکی از دوست هایم قرار توچال گذاشته ام. و من لحظه شماری می کنم که فردا وارد ابهت و هیجان صخره های عظیم و دره های عمیق شوم.
قبل از اینکه بیایم کتاب قلعه ی حیوانات نوشته ی جورج اورول را تمام کردم. کتاب فوق العاده جذاب و پر کششی است.امروز هم از صبح بعد از یک خواب چهار ساعته مشغول خواندن تنهایی پر هیاهو بودم. از بهومیل هرابال. این کتاب را قبل از اینکه به شهرستان بروم یک فروشنده ی حرفه ای و کتاب خوان کتاب در مغازه ای در انقلاب به من معرفی کرد. گفت : " وحشتناک زیباست " .وقتی که با چهره ی مبسم و جذابش ، موهای جوگندمی پریشان ریخته بر پیشانی اش، صورت صاف و عاری از تکه ای ریشش این دو کلمه را با تاکید و شدت خاصی تلفظ کرد مجذوب شخصیت گیرایش شدم.باز هم ادعا می کنم که شخصیت افراد را با یک نگاه و چند جمله صحبت کردن با آن ها می توانم تا اعماق آن بکاوم. البته ممکن است در این ادعا تا حدی هم اغراق کرده باشم.
به قول این فروشنده ی کتاب تنهایی پرهیاهو وحشتناک زیباست.اما سخت است و کشش کتاب کم. بهومیل هرابال یک نویسنده ی چک است. چک از اروپای شرقی. میلان کوندرا و فرانتس کافکا را هم به آن اضافه کنید.
زندگی نامه ی بهومیل هرابال را هم در اینجا بخوانید.
نمی دانم چرا همیشه داستان های تلخ و پوچ گرایانه توجه من را به خودش جلب می کند.تنهایی پر هیاهو هم یکی از آن داستان هاست. سراسر از پوچ گرایایی.آکنده از تنهایی و غم و افسردگی. بار هستی میلان کوندار هم همین طور. ادبیات بلوک شرق تقریبا به همین صورت است.مطمئنا به این خاطر که جامعه ی افسرده و مرده ای دارد. یکی از دوست هایم وقتی که چند تا از داستان هایم را خواند سر من خیلی غر زد که چرا آن ها مزه ی تلخی شدیدی می دهند؟ مطمئنا برایش غیر منتظره بود. چرا که رفتار های من در بین اطرافیان ، در جمع خیلی شوخ و دوستانه است.در بین آن هایی که مرا می شناسند به یک فرد شوخ و پر خنده مشهورم. خیلی ها به من می گویند که همیشه می خندی. همیشه روی لب هایت خنده است. ولی وقتی که در تنهایی ام فرو می روم ، در همان تنهایی های پر هیاهو، به پوچی می رسم. به نیستی . به افسردگی . همیشه سایه ی سنگین مرگ را روی سرم تجربه می کنم. انگار که در تنهایی پرهیاهویم زیر دستگاه پرس هیدرولیکی دراز می کشم و اجازه می دهم که بدنم سردی صفحه ی فولادی و سنگین دستگاه پرس را حس و زیر فشار آهسته و شکنجه وارش له شدن را تجربه کند.

تولد پدرم نزدیک است و من برایش به عنوان کادو یک کتاب نسبتا بزرگ و با کیفیت که آلبوم عکس های هنری یک عکاس معروف را شامل می شود خریده ام.یک عکس توجهم را خیلی به خودش جلب کرد. یک زن روستایی که بچه ی مریض و ناقص الخلقه اش را برای شفا به یک مکان مقدس و دور دست می برد. عکس چهره ی مادر را نشان می دهد که سرشار است از غم ،درد ، زجر و در عین حال در بر گیرنده ی یک امید کم نور به شفای نوزاد چند روزه اش. این عکس یک موضوع خوب برای نوشتن یک داستان در ذهنم آفرید. دوست دارم آن را بنویسم.تا بعد.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/12/18 |
سلام.من اینجا هستم. یک شهر زیبا با مناظر طبیعی بکر. سنندج. این شهر کوه های فوق العاده زیبایی دارد .جمعه با چند تا از دوست های خوب و نازنین به یکی از کوه های آن رفتیم که اکثر مردم برای کوه نوردی به آنجا می آیند. آبیدر. منظره هایی که از بالای این کوه می توان دید بسیار بسیار جذاب و هیجان انگیز است.در بالای کوه توقفگاهی است که ما در آنجا لوبیا می خریم. ذائقه ی غذایی من طوری هست که باید مخلفات زیادی از نوع ترش و تند و شور همراه آن باشد.بنابراین من داخل کاسه ی لوبیا ام مقدار قابل توجهی آبلیمو،فلفل و نمک می ریزیم. الان که دارم در مورد آن می نویسم دهانم آب می افتد. حرف از خوراکی ها شد اجازه بدهید یادی از شکلات و موز هم داشته باشم.اولی که از همان بچگی علاقه ی زیادی به آن داشتم و دومی که اصولا از اولین منابع غذایی ما گوریل ها است.
مخارج زندگی هم در اینجا خیلی کم است.اصولا پولی به جز کرایه ی تاکسی ،شکلات، موز  و کتاب از جیب من خارج نمی شود.من تمام کتاب های مرجع درس هایی را که این ترم برداشته ام خریده ام. و به طرز نسبتا شدیدی مشغول درس خواندن هستم.طوری که برنامه ریزی کرده ام ،می خواهم برای اسفند سال بعد در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کنم. با مطالعه ی کتاب های رفرنس و این برنامه ریزی علاقه ام به درس و مشق های رشته ی خودم بیشتر شده است. و احساس می کنم که بتوانم در کنکور نتیجه ی خوبی بدست بیاورم.مخصوصا چند بار سر کلاس سر یکی از درس های کله گنده و گردن کلفتمان با استاد سر  مسائلی بحث راه انداختم که در پایان پیروز میدان من بودم. و برای همین اعتماد به نفسم در این زمینه خیلی بالا رفت.
پانوشت::اینجا در سایت دانشگاه ماجرای جالبی در حال رخ دادن هست. یک پسر فضول کنار من نشسته است. و هرازگاهی سرش را چند درجه می چرخاند تا ببیند من چه چیزی می نویسم. من هم تا قبل از اینکه بتواند کلمه ای از مطالب من را بخواند با دکمه های آلت و تپ صفحه را روی پنجره ای می آورم که دارم در آن برای دایی ام ایمل می فرستم.در نتیجه من دارم نوشتن با دو مضمون متفاوت را در یک زمان تجربه می کنم.این کار تقریبا به همان اندازه سخت است که در آن واحد با دست راست و چپ مشغول نوشتن باشم.(مثل تیمور لنگ) .حدس می زنم که بغل دستی من فکر می کند من در اینجا در حال نوشتن یک نامه ی عاشقانه و زن ذلیلانه برای دوست دخترم هستم.
پانوشت 2: من دوست ندارم در پست های وبلاگم و در اینجا در مورد مطالب کامنت صحبتی کنم. ولی هر چند ممکن است به خیلی از دوست های نازنینم بر بخورد و بعضی ها من را بی غیرت تصور کنند ولی در هر حال می خواهم در این مینی رسانه ی خیلی کوچک خودم قانون تنفرآور سانسور را از بین ببرم و بگذارم هر کس هر حرفی که می خواهد بزند و هر چیزی که می خواهد بنویسد.سورئال بودن چنین چیزی را ایجاب می کند.
از سرک کشیدن های این مردک خسته شدم.یک دختر هم اینطرفم آمده و نشسته است که باز هم در حال چشم چرانی به این حروف تایپ شده است.نامه ای را که برای دایی ام نوشته ام فکر کنم هر دو نفر خوانده اند. هر چند این موضو برایم بی اهمیت است . چون دارم در مورد رشته ی  دایی ام و کلاس هایی را که او این ترم برای تدریس در دانشگاه برداشته است مطلب می نویسم. تازه هم به شما هم به این دو نفر پز خواهم داد که دایی ام استاد دانشگاه وست ویرجینیا است.و البته اگر خدا  قبول کند گوریل حلال زاده در آینده به دایی اش خواهد رفت .
اگر اشتباهات تایپی و انشایی را مشاهده  کردید امیدوارم من را ببخشید.چو.ن در این اوضاع استراتژیک توانایی دوباره خواندن و اصلاح این نوشته ها را ندارم.
با آرزوی موفقیت
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/12/14 |