تبليغاتX
گوریل فهیم
متاسفانه خيلي کم مي توانم اضطراب هاي فکر خودم را کنترل کنم. از طرفي چون فرد محافظه کاري هستم به راحتي نمي توانم خودم را با شرايط و تغييرات آن وفق بدهم. من امروز به شهرستان خواهم رفت و تا دمدماي عيد آنجا خواهم ماند. علت آن اينست که اين ترم مهماني ام براي اينجا درست نشده است. در نتيجه به اين خاطر که آنجا رايانه ندارم نمي توانم وبلاگ را به روز کنم.اما اضطراب فکري من براي تغيير وضعيت زندگي است. تغيير شرايط . تغيير موقعيت جغرافيايي و متفاوت بودن تمام افرادي که از اين به بعد با آن ها ارتباط برقرار خواهم کرد.اين ها همه اش مدتي طول مي کشد.ولي پس از آن مي توانم خودم را با آنجا وفق بدهم. و شايد اين پهن مثبتي باشد .چون ممکن است خيلي ها نتوانند به هيچ وجه خودشان را مطابق با شرايط " آداپته " کنند.و اين البته اگر تا حدي با ضعف هويت همراه خواهد بود ولي خيلي کاربردي است که فردي بتواند انعطاف پذير باشد.ريشه هايش را بتواند در گلداني مثل چمدان بگذارد و با خودش ببرد جاي ديگر. و با آفتاب و آب و هواي آنجا پژمرده نشود. به اين مي گويم: گياه چند بعدي.اگر اسم خوبي رويش گذاشته باشم. اما باز مي گويم براي اين چند بعدي بودن بايد آن ريشه ها کم و محدود باشند تا بتوان در يک گلدان جايشان داد.
جمعه صبح باز پروژه ي توچال را با آرش و سارا، دخترعمه اش اجرا کرديم.فوق العاده لذت بخش بود. سرشار از اکسيژن ،مملو از افق و حيرت انگيز براي آن صخره هاي بزرگ.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/28 |
اين مدت نسبتا دراز نسبت به فاصله ي بين پست هاي قبلي ام براي اين چيزي ننوشتم که حرفي براي گفتن نداشتم. و چقدر سخت است که حرفي براي گفتن نداشته باشم. هيچ ايده اي براي نوشتن وجود نداشته باشد. الان هم نمي خواستم بنويسم. خيلي اتفاقي دل به دريا زدم ،رايانه را روشن کردم و نشستم پشت کيبوردم.الان مي خواهم از روش جريان سيال ذهن استفاده کنم. همان سورئاليسم قديمي خودمان. اين سورئاليسم براي وقتي که حرفي براي گفتن و ايده اي براي نوشتن نداشته باشم خيلي کمکم مي کند. سورئاليسم نوشتن البته از کيفيت نوشته مي کاهد ولي در اين جور مواقع حيله ي مناسبي براي نوشتن و نوشتن  و نوشتن است. براي خالي کردن. تخليه ي ذهني. در مورد خودم هميشه اينجا ميدان و مکاني براي خالي کردنم بوده است. براي اينکه تمام افکار باطل و بيهوده ام را بريزم برون. در کاغذ سفيد روان نويسم را به دستم بگيرم يا پشت رايانه با کيبوردم ور بروم تا هر فکر بيهوده و اضافه اي است خارج شود.آزاد نوشتن يا نوشتن به سبک سورئاليسم مثل داد زدن در يک کوير بزرگ و پهن است . مثل اينکه در يک منطقه ي وسيع که صدايت به هيچ کس و هيچ کجا نرسد تا انتهاي صدايت ،تا بالاترين فرکانس صوتي هنجره هايت داد بزني. جيغ بکشي.زار زار گريه کني. به اين وسيله است که خالي مي شوي. راحت و آزاد مي شوي. free as the wind. البته خواندن يک نوشته ي سورئاليستي براي من تنفر آور است. خيلي خيلي تنفر آور است.به حدي که نمي توانم ادامه اش بدهم  مگر به زور. مثل آثار ويرجینیا وولف مثلا خانم دالووي،يا بوف کور صادق هدايت. يا کتاب  هاي پر حجم و هيکل دار مارسل پروست. پروست يکي از آن نويسنده هايي است که هر چقدر پول داشته کاغذ سفيد خريده است و همه اش را با فونت ريز ،تو هم ، تو هم پر کرده است. وقتي کتاب هاي رديف شده اش را در قفسه ي کتابخانه ي محل ديدم برق از چشم هايم پريد.تازه کتابدار آنجا که با همديگر خيلي صميمي هستيم به من گفت که چند تا از کتاب هاي ديگرش را نداريم و چندين تاي ديگر هم به فارسي ترجمه نشده است.نتیجه: شاخ درآوردم. نمي دانم کجا بود که خوانده بودم در يک خانه ي قديمي و کوچک و نمور روي تخت خوابش مي نشسته و ساعت ها و ساعت ها و روز ها و روز ها مي نوشته و مي نوشته.در يک اتاقي که نسبتا هم تاريک است و آن فضا ،آن لوکيشن سرشار از افسردگي. سکون.سکوت. تنهايي.فوق العاده مجذوب این لوکيشن هستم. و گاهي اوقات هم چنين عادتي را اجرا مي کنم. در همان سوئيت کوچکي که س. مي رود و آنجا براي امتحانش درس مي خواند.قبل از اين يک ماه وقتي که کسي آنجا نبود يک يا دو روزي مي رفتم در آنجا،خلوت مي کردم و کاغذ ها را سياه مي کردم. به سبک سورئاليستی. کاغذ پشت کاغذ. ساعت پشت ساعت. تو در آن کاغذ ها،بين آن حروف فرو مي روي.غرق مي شوي. شايد به نوعي بشود با سبک متاليکا تشبيهش کرد.يا سبک موزيک قومي و قبيله اي آفريقا. وجه تشابه اين سه تا فرو رفتن در يک خلسه ي عميق است. طوري که از اين عالم رئال بيرون بيايي و در رويا غرق شوي.در هیجان. در ژرف ترين قسمت رويا خودت را جا بدهي.شايد بهترين کلمه براي توصيف اين حالت هماني باشد که در چند جمله ي قبلي نوشتم:خلسه.
امروز نمي دانم چرا همه ي ماشين ها مي خوستند مرا زير بگيرند.يکي از آن موارد خيلي ترسناک بود. چهارراه ولي عصر بودم. وقتي که خواستم از خيابان رد بشوم صداي بوق ممتدي شنيدم. دوستم وحشتزه صدايم کرد. سرم را برگرداندم و ديدم يک اتوبوس با سرعت نسبتا زيادي در کنارم در فاصله ي دو متري ام قرار دارد. روي ترمز زد و من حداکثر دو ثانيه فرصت داشتم خودم را عقب بکشم تا اتوبوس رد بشود.خيلي شانس آوردم که توانستم از آن دو ثانيه بهترين استفاده را بکنم. گاهي مواقع دو ثانيه در زندگي يک نفر چقدر ارزشمند و قابل ملاحظه می شود.تا یک ساعت ترس تمام وجودم را در بر گرفته بود. شاید بخاطر همان موضوع بود که تا وقتی بیرون بودم احساس می کردم همه ی ماشین ها و موتورسیکلت ها می خواهند زیرم بگیرند.حتی وقتی توی پیاده رو هم راه می رفتم این ترس و هیجان به جانم می افتاد و ولم نمی کرد.اصلا و اصلا از مرگ به صورت اينکه زير ماشين بروم خوشم نمي آيد. آن هم از نوع لزرگش: اتوبوس.از مرگ همراه با درد،همراه با احساس له شدن زير يک غول فلزي و بزرگ، يا پرت شدن از جايي و يا حتي از مريضي مردن متنفرم . وحشت دارم.بهترين نوع مرگ وقتي است که شب بخوابم و ديگر از آن خواب بلند نشوم .یا مرگ با يک کلت که یک گلوله از آن را در مغزم خالی کنم. گاهي اوقات هم تمايل به خودکشي به ذهنم مي رسد.ولي هيچوقت انجامش ندادم . چهار نفر را مي شناسم که خودکشي کرده اند: سه تا از دوست هایم رضا ،سارا،مهرنوش . رضا تنها فردی بود که با تیغ رگ دست هایش را برید.سارا و مهرنوش با قرص البته هیچکدام از اینها نتوانستند به هدفشان برسند. خودکشی خیلی موضوع غیر طبیعی ای است. حتی از کشتن هم غیر طبیعی تر.
پانوشت یک اینکه بالاخره با استفاده از راهنمایی های دوستان عزیز من امروز صاحب یک mp3 شدم. با مارک سونی مدل NW-E003F .یک گیگا بایت ظرفیت.نود هزار تومان.عکسش را هم اینجا و اینجا ببینید .سیاهش را انتخاب کردم.مثل رنگ پوست خودم. تا ست بشود.نمی خواهید تبریک بگویید دوستان خوبم؟
پانوشت دو اینکه بدون هیچ ایده ای شروع کردم و با همان سورئال نوشتن توانستم به اینجا برسم. هر چند نوشته ها مزخرف از آب در آمده باشد. 
عکس روز

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/26 |
دیشب تا ساعت شش صبح بیدار بودم و داشتم کتابی می خواندم با عنوان «تروریسم» . جمع آوری و ترجمه شده توسط علیرضا طیب.
تروریسم اطلاعاتی خیلی توجهم را جلب کرده است. والتر لکور می گوید:امروزه یک نفر تروریست می تواند با یک میلیارد دلار سرمایه و به کار گیری 20 خرابکار باهوش کامپیوتری کل ایالت متحده را به زانو در آورد.و این حداقل در ذهن ماجراجو و خراب کار من خیلی جالب و هیجان آور است. با آن می توانستم تمام آن کراوات زده های میلیونر را که سوار کادیلاک های سیاه شش در می شوند و پیشنهاد های بیشرمانه ی یک میلیون دلاری می دهند از پا در بیاورم. البته این افکار پوچ شاید بیشتر به خاطر دیدن بیش از حد فیلم های تشریفاتی هالیوودی باشد: کازینو ، پیشنهاد بیشرمانه ، آقای باگزی ، تریولوژی پدرخوانده ،مرد خانواده ،ارباب جنگ و حتی قدیمی تر ها مثل همشهری کین(بهترین فیلم تاریخ سینمای جهان).از تفکرات ایده آلی و تخیلی من که بگذریم خیلی تعجب می کنم که چرا ذهن خرابکار گروه های تروریستی مثل القاعده، جیش المهدی،اخوان المسلمین ،ارتش جمهوری خواه ایرلند و یا گروه های آمریکای جنوبی به فکر تروریسم اطلاعاتی نمی افتد؟ کشت و کشتار مردم به خاطر اهداف سیاسی باید تمام شود.یک چیز دیگر هم بگویم. تروریسم از لحاظ اخلاقی مفهوم مبهمی دارد.می توان این ادعا را با این مثال نشان داد که آیا کارهای خراب کارانه ی یک گروه تروریستی، که قومیت متبوع آن ها زیر فشار ها و کشت و کار دولتشان قرار می گیرند کاری اخلاقی است یا خیر؟
از اینکه بگذریم طریقه ی سنگسار هم خیلی برایم وحشتناک است. من تا حالا فکر می کردم سنگسار به همان شیوه ی سنتی ای اجرا می شود که در بچگی در یکی از سکانس های فیلم باراباس دیده بودم: فرد را در داخل گودالی می اندازند و یک جمعیت دورتادور گودال به طرف او سنگ پرت می کنند. ولی معلوم شد که سنگسار در عصر حاضر بسیار وحشیانه تر اجرا می شود. مرد ها را تا لگن خاصره و زن ها را تا سینه داخل خاک دفن می کنند.به طوری که سنگ ها فقط به قسمت بالا تنه ی آن ها برخورد کند.در مورد زن ها وضع وحشتناک تر می شود. چرا که سنگ ها تنها به قسمت بالای سینه یعنی شانه ها گردن،صورت و سر اصابت می کند. و مسئله ی غیرقابل تصور دیگر اینست که این افراد باید توسط سنگ های ریز مورد هدف قرار بگیرند تا مرگ آن ها تدریجی باشد ،همراه با زجر.و آن ها نمی توانند حتی با دست سر و صورت خودشان را بپوشانند تا شدت ضربات سنگ بر سرشان خفیف تر بشود.  گویا در زمان طالبان در افغانستان سنگسار به طرز دیگری اجرا می شده است . سنگ ها فقط توسط یک نفر آن هم از فاصله ای نزدیک پرتاب می شده. این مطلب را در همان کتاب بادبادک باز خواندم.در صحنه ی سنگسار یک مرد و زن که با هم رابطه ی جنصی داشته اند .وسط استادیوم ورزشی .بین دو نیمه ی مسابقه ی فوتبال!
پانوشت:راستی چقدر دوستان گرامی در امور mp3 ،mp4 و اینجور چیزها واردند. متاسفانه من نه از مارک هایشان سر در می آورم نه از کیفیتشان.و نه حتی از نوعشان.مثلا تفاوت mp3 ،mp4 در چیست؟به هر حال مرسی از راهنمایی ها.
جمله:«تنها در فردای روز صلح است که جنگ‌های حقیقی ملل آغاز می‌گردد، این جنگ‌ها که به صورت جنگ‌های اقتصادی، صنعتی و اجتماعی خودنمائی می‌کنند، در تعیین سرنوشت ملل خیلی مؤثرتراز جنگ‌های نظامی است.» از ولتر
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/24 |
در جمعی با یک آقای سی و دو ساله آشنا شدم که به داستان نویسی علاقه داشت.داستان های خوبی هم نوشته بود. و عاشق داستان نویسی در  ده ی بیست و سی . عاشق صادق هدایت .عاشق جلال آل احمد.در لحظه ی اول ملاقات خیلی برایم عجیب بود که چنین کسی داستان هم می نویسد. نویسنده است.ولی فکر کردم آنچیزی که فردی را به نوشتن وا می دارد سلول های خاکستری مغز و رگ ها و آئورت قلبش است.نمونه ی مثلی یک نویسنده که در عالم مثل افلاطون زندگی می کند این نیست: یک فرد مو بلند با ریش های پریشان که پشت یک میز چوبی قدیمی در کنار چند کیلوگرم از کتاب های ریز و درشت نشسته است و در زیر نور چراغ مطالعه که منحصرا به مساحت روی میز می تابد مشغول نوشتن است. با سرعت روان نویسش را روی کاغذ های سفید حرکت می دهد و هر کدام را پشت سر هم به آن طرف میز روی زمین پرت می کند. و دود سیگارهای پیاپی اش در زیر پرتوی نور چراغ یک رقص گروهی،کلاسیک و هماهنگ را اجرا می کند.
نه چهره ی او کاملا متفاوت بود:قد حدود یک متر و ده سانتی متر.وزن پنجاه کیلوگرم.گوژپشت.شبیه گوژپشت نتردام که در ناحیه ی پشتش،پایین گردن برآمدگی بزرگی  مثل کوهان شتر وجود داشت.صورتش زشت و زمخت .شیشه های عینکش بزرگ بودند.به طوری که مساحت کامل چشم ها و ابرو ها و قسمتی از بینی و گونه را هم می پوشاند. یک لباس مردانه ی کاملا گشاد که مثل پوست پیرزن ها از بدنش آویزان شده بود. و شلوار جین مندرس که با چندین لای اغراق آمیز روی کفش کتانی اش افتاده بود. اسمش ابولفضل.و صدایش ناواضح به گوش می رسید.انگار زبانش خیلی بزرگ بود.برای همین موقع صحبت کردن "لٌف لٌف" می زد.
ابوالفضل سی و دو ساله. هنوز ازدواج نکرده است و تنهایی هایش را و فکر آزار دهنده ی نقص جسمانی اش را با نوشتن فراموش می کند.بله . مسکن خوبی برای از بین بردن غم و آلام یک فرد است.ولی من نتوانستم بفهمم که چطور با این وضعیت زندگی می کند؟چطور با آن کنار آمده است؟ با قد کوتاهی اش. با آن غوز ناراحت کننده ی بزرگ که در پشتش قرار داشت. و حتی یک سوال شاید پیش پا افتاده ی دیگر :چطور می تواند شب ها بخوابد؟ حتما لذت طاقواز خوابیدن را هرگز نچشیده است.می توانم خیلی از افکار احساسی ابولفضل را بخوانم. سی  و دو سالش است . و باید تا آخر هم به همین صورت مجرد و عزب بماند. مطمئنا در داستان هایش از عشق نوشته است. از لحظات عاشقانه .از عشق بازی ها. از لب گرفتن ها. از بغل کردن ها . و شاید در نوشته های گستاخانه ترش که به هیچ کسی ارائه نکرده و در کنج اتاقش زیر تختی ،پشت چند کتابی یا داخل گنجه ای پنهان کرده است درباره ی سکس . فقط تصور کرده است.تخیل. و نوشتن بهترین را «تخلیه ی تخیل».
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/22 |
امروز س. برادرم آمد پیش ما. وقتی که وارد اتاقم شد کتاب بادبادک باز نوشته ی خالد حسینی را دید که روی دراور اتاق افتاده بود و لایش یک کاغذ،یک هایلایتر و یک خودکار قرار داشت. برادرم س. کتاب را برداشت و وراندازش کرد. از من پرسید که چطور کتابی است؟من ضمن اینکه از این کتاب ستایش کردم کتاب را از س. گرفتم.لایش را باز کردم و یک پاراگراف زیبا را که در صفحه ای از کتاب آن را علامت زده بودم برای س. خواندم:
"...در حالی که عضلات تحتانی صورت علی فلج مادر زاد بود ،طوری که حتی نمی توانست لبخند بزند و همین باعث می شد قیافه اش همیشه عبوس باشد.چیز عجیبی بود که کسی قیافه ی خشک و بی روح علی را خوشحال یا غمگین ببیند،چون فقط چشم های بادامی قهوه ای او بود که از خوشحالی برق می زد یا از غصه پر از اشک می شد. می گویند چشم دریچه ی روح است. مصداق بارز این گفته ،علی بود که احساساتش را فقط از طریق چشم هایش بروز می داد."
مثل اینکه این پاراگرافی را که من به عنوان یکی از قسمت های قشنگ رمان علامت زده بودم زیاد از حد احساسی بود. س. خنده اش گرفت ،لپ چپ من را طبق عادتش با دو تا انگشت اشاره و وسط کند و گفت: تو خیلی فرد احساسی و لطیفی هستی. مواظب باش "عاشق ماشق " نشی وگرنه بیچاره خواهی شد!!!

"صدای تیراندازی و انفجار بیشتر از یک ساعت طول نکشید،اما بدجوری ما را ترسانده بود.چون هیچکدام از ما هیچوقت صدای تیر اندازی توی خیابان را نشنیده بودیم.آن موقع آنجور صداها برایمان غریبه بودند. آن نسل از بچه های افغانی که گوش هایشان به جز صدای بمب و تیر، صدای دیگری نمی شنود ،هنوز به دنیا نیامده بودند."
جملات این کتاب اینقدر زیباست که من دلم می خواهد همه ی کتاب را مجددا تایپ کنم.
"مادر من موقع متولد شدنم بر اثر خونریزی شدید از دست رفت،حسن هم هنوز یک هفته از تولدش نگذشته بود که مادرش را از دست داد.و آن هم به صورتی که بیشتر افغانی ها آن را تلخ تر از مرگ می دانند:مادرش با یک دسته آوازه خوان و رقاصه ی دوره گرد فرار کرد"
کتاب بادبادک باز توسط خالد حسینی به انگلیسی نوشته شده و پرفروش ترین کتاب آمریکا در سال 2004 بوده است. خاله ام که آنجا این کتاب را خوانده بود به من توصیه اش کرد. با عنوان انگلیسی the kite runner .وقتی که فهمیدم در ایران ترجمه شده است خیلی خوشحال شدم. در ضمن مطالب بامزه ای در مورد ایران در این کتاب نوشته شده است.این نشان می دهد که این دو کشور تا چه اندازه از لحاظ فرهنگی به همدیگر نزدیک هستند.
از شما هم خواهش می کنم فحش تحقیر آمیز افغانی را از ادبیات گفتاریتان حذف کنید. و فراموش نکنید که ما خیلی ها را مثل خواجه عبدالله انصاری از افغانستان داریم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/20 |
کم کم دارم با انواع و اقسام بیماری های روحی روانی که به آن مبتلا هستم آشنا می شوم. چند روز پیش به جمع بیماری های روانی ام دو تای دیگر هم اضافه شدند.با این دو بیماری در وبلاگ بی بی سی فارسی آشنا شدم که در آن چند خطی در مورد بیماری های اینترنتی ای که در میان مردم شایع شده نوشته شده است. اصل مطلب را ارجاع می دهم تا در وبلاگ بی بی سی بخوانید. اما آن دو بیماری ای که من به آن مبتلا شده ام یکی خود افشاگری وبلاگی است و دیگری بیماری جستجوی خود.بیماری خودافشاگری وبلاگی یعنی افشا کردن و انتشار مطالبی که در زندگی خصوصی و خانوادگی فردی رخ می دهد. خوب با این حال در بعضی از نوشته های من در این وبلاگ علائم این بیماری را در من خواهید دید.از طرفی بیماری جستجوی خود است که من به نوعی به این بیماری هم مبتلا هستم.این بیماری شامل حال وبلاگ نویسان و صاحبان سایتی است که دائما اسم خودشان را در اینترنت جستجو می کنند .می خواهند بدانند که چند نفر و از کجا به آن ها لینک داده اند.دائما به شمارنده ی سایتشان مراجعه می کنند و "احتمالا از کمبود یا افزایش بازدید کنندگان دچار استرس می شوند."
به نظر من این بیماری از عقده های افراد برای مشهور شدن سرچشمه می گیرد. و این عقده را من هم در درون خودم حس می کنم. عقده ی جلب توجه افراد.

یک پاراگراف سانسور شد! ببخشید
و نمونه ی علنی و مورد بحث آن هم خود من هستم که در گوگل اسم و فامیل اصلی خودم را جستجو می کنم تا ببینم آن معدود بارهایی را که برای چند مجله ی اینترنتی انگشت شمار مقاله یا داستان فرستاده ام در چه سایت ها و وبلاگ های دیگری هم بازتاب داشته است.و یا با ولع منزجر کننده ای دنبال آن هستم که ببینم چه کسی به این وبلاگ لینک داده است.
بیماری های اینترنتی دیگر هم شامل اینترنت گردی،گوگل بازی مفرط،اعتیاد به ویکی پیدیا،آشغال جمع کنی اینترنتی ،دلبستگی به آلبوم عکس افراد ناشناس و خود بیمار پنداری اینترنتی است.
با پی بردن از این دو بیماری ، متوجه این شدم که روان خسته ی من بازار شامی است از انواع و اقسام بیماری های روحی روانی مختلف.غیر از این دو، بیماری افسردگی مزمنی است که گریبان درصد زیادی از جامعه ی ما از جمله مرا فرا گرفته است. مازوخیسم است. پارانوئید است.گاهی اوقات اسکیزوفرنی،گاهی اوقات سادیسم.استرس و فشار روانی.ناکامی اجتماعی social frustration ، وسواس فکری و وسواس بهداشتی و اختلالات شخصیتی و گاهی اوقات جامعه ستیزی که بر می گردد به همان ناکامی اجتماعی.
الان خنده ام می گیرد که چه حسی با خواندن مطالب یک بیمار روانی به شما دست می دهد؟ البته ممکن است خیلی ها بگویند تمام این ها بیمار پنداری است. ممکن است خیلی های دیگر هم مثل من دارای این صفات باشند.این ها بیماری نیستند . اختلال شخصیتی است. ولی من باز به این فکر می کنم که چرا باید با لفظ بیماری روانی مشکل داشته باشیم. چرا فکر می کنیم که یک بیمار روانی باید حتما خودش را از برج بلندی به پایین پرت کند؟ یا تنها افرادی که خودشان را تا حد مرگ بزنند،چندین ساعت پشت سر هم گریه کنند، بخندند،در عرض خیابان دراز بکشند،مانتوی دختر ها را بالا بزنند و یا در مکان های شلوغ با لمس پنهانی جنس مخالف خود به ارضاء جنسی برسند بیمار روانی هستند؟چرا تا این حد اسم بیماری روانی در بین این جامعه ی سنتی و بسته بد در رفته است؟من خودم سعی می کنم بیماری هایم را برای خودم بپذیرم. اگر نمی توانم دنبال درمان تک تک آن ها بروم حداقل آن را در خودم باور کنم و با آن ها کنار بیایم. به عنوان یک  شیء خارجی و بیگانه با آن برخورد نکنم.
جمله: "برای اینکه در این دیوانه خانه زندگی کنیم باید دیوانه باشیم" جک نیکلسون بازیگری که در دو فیلم نقش کسانی را بازی کرده است که بر اثر حوادث و جریاناتی دیوانه می شوند.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/20 |
ساعتي که به کنج ديوار چسپيده است و بعد از اينهمه سال به چرخش خود ادامه مي دهد ،تيک تاکش را بر من تحميل مي کند.نه ديگر نمي خواهم رشته هاي اعصابم در پنجه ي عقربه هاي ساعت گير کند و آن را مثل ارابه ران هاي وحشي پشت سر خود روي زمين بکشد. 
چرا در همه ي خانه ها بايد ساعت باشد؟ چرا روي هر ديواري یک ساعت زندگی ما را تحت سلطه ی خودش قرار می دهد؟ بیایید همه ی ساعت ها را بشکنیم.
پانوشت:یک سفر اضطراری برایم پیش آمده است. برای همین تا دو روز دیگر نیستم.یک نفر کم لطفی های من را باید ببخشد. امیدوارم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/16 |
به تنهایی های خودم می اندیشم.به افسردگی های مزمنی که به آن دچارم.به ترسی که هر ثانیه عمق وجودم را به لرزه در می آورد.به غربتم.به سلیقه هایی منفرد . به درد هایی قدیمی و آشنا که زندگی ام را زجر می دهد.حرکت ،نیرو و شور را در اطراف خودم می بینم و آن را با سکون و پایستگی و یکنواختی هایم مقایسه می کنم.
سهم من از آفتاب باریکه ی نوری هست که از پشت پنجره ای کثیف عبور می کند ، از پرده هایی ساکن و بی تحرک می گذرد و به صورت خواب آلودم می تابد. تحمل همین اندازه نور را هم ندارم. می خواهم پنجره ی اتاقم را گل بگیرم.یا شاید یک دیوار آجری درست کنم. چرا هر خانه ای و هر اتاقی باید پنجره داشته باشد؟ زندگی خواب آلود من با تاریکی مطلق بیشتر انس می گیرد. من نه آفتاب را می خواهم نه آن باریکه ی نور کثیف و سنگین.من نه شور و حیات را می خواهم نه خوشی ها و لذت هایی را که خیلی ها در زندگیشان دارند.من می خواهم در تنهایی خودم سکون داشته باشم.می خواهم هوای گرم ،سنگین، آلوده و دود آلود اتاق تمام مجاری تنفسی ام را پر کند. می خواهم مردمک های چشمم را از تکه های تیز و برنده ی نور خالی کنم. و به آن اجازه دهم تا می خواهد گشادتر و فراخ تر شود. تا می تواند تاریکی و غربت را در داخل خودش جا بدهد.و هر چقدر که دوست دارد به سیاهی های مطلق خیره شود.
 دوست ندارم که نور اشیاء اطرافم را  به من بشناساند. نمی خواهم چشمم نیرویش را صرف دیدن کند. صرف نگاه کردن به اشیاء و افرادی که اطرافم را پر کرده اند. با تاریکی می شود همه ی آن ها را کشت.همه شان را ناپدید کرد . تا بیشتر از این وجودشان را بر من تحمیل نکنند. 
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/12 |
دیروز با دوست و خواهر دوستم پیاده روی کردیم. دوستم دندانپزشکی و خواهرش پزشکی می خواند.پزشکی یکی از دانشگاه های سراسری تهران. در حال حاضر استاژر است.دانشجویان پزشکی به چند دسته تقسیم می شوند.دو سال اول باید دروس علوم پایه را بخوانند،سال های دوم تا پنجم استاژر می شوند که تنها در بیمارستان های آموزشی اجازه ی مشاهده ی درمان و شرح حال نویسی دارند،بعد از آن بین سال های پنجم تا هفتم انترن می شوند که می توانند درمان های عمومی را انجام دهند.و وقتی که امتحان تخصص قبول شوند رزیدنت خواهند شد.کسانی هم که در دوره ی فوق تخصص قبول می شوند فلوشیپ نامیده می شوند.
استاژر ها هر ماه باید به یکی از بخش ها مراجعه کنند و آموزش ببینند.
خواهر دوستم که استاژر است تعریف می کرد که یک ماه است به بخش زنان می رود.تمام رزیدنت های بخش زنان دختر هستند. حتی اساتید این بخش که به آن ها اتن می گویند هم زن هستند.حضور مرد در این بخش کاملا ممنوع است. می گفت که یکی از مریض های شصت ساله شان زیر تیغ یک رزیدنت می رود . اوقرار بوده که غده ی جنب تخمدان های زن را بیرون بیاورد. او را عمل می کند و بخیه می زند. ولی متاسفانه بخیه های این زن بعد از پانزده روز سفت نمی شود. و به مدت پانزده روز از ناحیه ی شکم خونریزی داشته و هر روز هم با شتشوی جای بخیه جیغ پیرزن تمام فضای بیمارستان را پر می کرده است. استادشان که در سفرفرنگ بوده بعد از این مدت بر می گردد. سر مریض حاضر می شود و شروع می کند به سوال کردن از همان رزیدنت. از او می پرسد که غده ای که در آورده است چه شکلی بوده ؟می گوید که دقیقا یادش نیست چه شکلی داشته. استاد یک ماژیک دستش می دهد و می گوید شکلش را باید پای تخته بکشی.این دختر هم با هزار زحمت شکل آنچیزی را که از شکم آن زن بیچاره در آورده است می کشد. فریاد استاد بالا می رود که این چیزی که تو در آورده ای لنداپروستاکوزان بوده است نه غده ی جنب تخمدانی.(اسم لنداپروستاکوزان را از خودم در آوردم چون اسم واقعی اش یادم رفت)
دانشجوی رزیدنتی در ماژیک را می بندد و عین این جمله را می گوید:اه راست می گید ها.اصلا حواسم نبود.
استاد می پرسد که چطوری بخیه بسته است که بعد از پانزده روز هنوز به هم جوش نخورده؟جواب می دهد که به صورت قائم بسته. باز فریاد استاد بالا می رود که مگر نمی داند شکم افراد چاق را باید افقی بخیه بزند نه قائم.این را هم اظهار می کند که این مطلب را یک استاژر هم می داند.
دوباره این دانشجو می گوید:ای بابا . می دونستم ها . ولی حواسم نبود.
خلاصه اینکه این دانشجو به درسش ادامه می دهد و برای خودش خانم دکتر مملکت می شود. که متاسفانه من هم باید زن آینده ام را (بگویید ان شاء الله) پیش همین دکتر ها ببرم. ولی از طرفی بعد از بیست روز وقتی که می بینند این پیرزن حالش وخیم می شود و حتی اتن های بخش هم نمی توانند کاری برایش انجام دهند می روند و یک استاد جراحی داخلی فوق العاده وارد را از یک بخش دیگر با هزار خواهش و تمنا به بخش زنان می آورند و ازاو می خواهند که معالجه اش کند.این فرد وقتی که وضعیت پیر زن را می بیند می گوید که دانشجویان شما هر چه قدر گند کاری که بوده انجام داده اند و دیگر آب ریخته شده را نمی شود جمع کرد. اگر دست به این مریض بزنم باتنینگ او در پرونده ی من هم ثبت می شود. 
پنج روز دیگر می گذرد و پیرزن شصت ساله به خاطر ندانم کاری های یک رزیدنت زنان می میرد. و به باتنینگ بخش زنان یک نفر دیگر هم اضافه می شود.
پانوشت:1- باتنینگ را هم مثل کلمه ی لنداپروستاکوزان از خودم در آوردم. چون اصل کلمه یادم نیست. فقط این را بگویم که منظور از باتنینگ تعداد کسانی هستند که در بخش های درمانی یا در سابقه ی یک پزشک می میرند.
2- در این پست فقط داستان را تعریف کردم. در پست بعد می خواهم کمی در باره اش توضیح دهم و نظر خودم را بگویم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/11 |
براي اين خيلي متاسفم که باز هم غيبت کوتاهي داشتم. علت آن خراب شدن مودمم بود. تازگي ها خيلي زياد به سخت افزار رايانه ام ور رفته ام و براي همين خيلي از چيز ها مثل مودم و فن و دي وي دي رايتر رايانه را درب و داغان کردم. علت آن هم خطر پذيري و جسارت بيش از حد من در انجام چنين کارهايي است. در اين مورد خيلي به پدرم شبيه هستم. هميشه يادم هست که پدرم با راديو و تلويزيون و يخچال و کولر ور مي رفت و در اکثر موارد هم خرابشان مي کرد.
نکته ی جالب دیگری هم که خیلی توجه مرا به خودش جلب می کند عزاداری از نوع لس آنجلسی آن است . شبکه های ایرانی ای که از لوس آنجلس پخش می شوند. این ها طی این دو روز مشغول پخش موسیقی سنتی از مثل شهرام ناظری و محمد رضا شجریان شده است. ابتکار جالبیست .به خصوص برای رسانه ها که کاملا خالی و تهی از موزیک سنتی است. من پای چند تا از کنسرت های شهرام ناظری و شجریان نشستم و آن ها را دیدم. از کنسرت کردی شهرام ناظری که با گروه کامکارها برگزار می شد خیلی خوشم آمد.
امروز جشن سده هم بود. دهم بهمن ماه.این جشن تنها مخصوص زرتشتی ها نیست و تمام ایرانی های پیشین آن را برگزار می کرده اند.مردم به ارتفاعات می روند و درآنجا آتش روشن می کنند و دور آن دایره می زنند. البته مطئنا عمل روشن کردن آتش از آیین زرتشتی نشات گرفته است. تفاوت این جشن هم با جشن چهارشنبه سوری در این است که همانطور که گفته شد در جشن سده آتش را در ارتفاعات روشن می کنند اما در چهارشنبه سوری آتش را در مکان های کم ارتفاع و پست مثل حیاط خانه روشن می نمایند.خیلی متاسفم که به جز نوروز تمام جشن های ملی ما به دست فراموشی سپرده شده است. در چند قرن اخیر ما قومی افسرده و پریشان بوده ایم. این را می توان از موسیقی مغموم سنتی و مرگ ادبیات و شعر و به فراموشی سپردن تمام جشن ها درک کرد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/10 |
هوا تازگي ها خيلي خوب شده است.من عاشق اين هوا هستم . آسمان صاف .نسيم خنک. آفتاب با شدت نور رقيق . فوق العاده از آن هواي ابري و گرفته و ماتم زده ي برفي يا باراني که عبور و  مرور را سخت مي کند و در مريض کردنت با بدنت رقابت مي کند متنفرم. دو تا پروژه ام را تمام کرده ام. امتحاناتم تمام شده است. خيالم خيلي راحت شده است. آرامش دوباره به من برگشته. و من الان قدر لحظات آرام و بدون استرس را درک مي کنم. قدر لحظاتي را که با خيال آسوده پشت کامپيوتر مي نشينم و با گوش دادن يک موسيقي مشغول تايپ کردن مي شوم.
ديشب به مراسم عزا داري رفتم . منحصر به فرد بودن اين مراسم در ايران و تبديل شدن آن به يک رسم خاص و ويژه که کلا از هدف  اصلي آن خارج شده است خيلي برايم جالب است. کاري به هدف اصلي اش ندارم .ديشب چند چيز توجه مرا خيلي به خودش جلب کرد. شماره دادن ها،مهارت نوازندگي کسي که فلوت مي زد ،قيافه هاي عجيب غريب خيلي ها از جمله کساني که ساز هاي کوبه اي دسته را مي نواختند و چهره ي سرشار از زيرکي و پدر سوختگي مداح . من به روانشناسي چهره خيلي اعتقاد دارم .و تقريبا هميشه روانشناسي هايم درست از آب در مي آيد. رفتم و نزديک مداح راه رفتم. وقتي که مي خواند به عمق چشم هايش نگاه مي کردم. و به تغيير تمام عضله هاي صورتش وقتي که گام هاي صدايش را بالا مي برد. تمام عضلات صورتش منقبض مي شد و عرق زيادي رو يپيشاني اش مي نشست. براي يک لحظه ميکروفون را از کنار دهانش دور کرد و به کسي که بغلش بود(اين دفعه درست نوشتم) با خشونت خاصي گفت : نمي خواد فلوت بزنه. دوباره يک بيت مي خواند. مکث مي کرد. ميکروفون را دور مي کرد و چيزي در گوش کناري اش زمزمه مي کرد و با هم مي خنديدند. تنها چيز قابل توجه اين بود که بغضي از ابيات را با تمام احساس و نيرويش مي خواند.
من به چهره ها خيلي نگاه مي کردم.چند نفر معدودي هم در اين شلوغي و همهمه و هيجان مصنوعي به اصطلاح توي حس بودند. مرد مسني را ديدم که هق هق گريه مي کرد. در آن جوي که هيچ تناسبي با اين موضوع نداشت خيلي برايم قابل توجه بود. سه چهارم کساني که در دسته زنجير مي زدند کودک بودند.چيز ديگري هم که بعد از اين همه سال که دسته نرفته بودم ديدم علم هاي جديدي بود که بر روي آن چند ده فانوس روشن شده قرار داشت. چند نفر پسر مدرسه اي توپول چهارده پانزده ساله که احساس زورداري زيادي مي کردند مي رفتند زير اين علم هاي به نسبت کوچک را مي گرفتند و چند قدمي راه مي رفتند. بعد که از زير علم بيرون مي آمدند مي رفتند جلوي دختر ها خودشان را پرت مي کردند روي کاپوت ماشين ها و چنان نشان مي دادند که انگار کوهي را جابجا کرده اند.يکي از آن ها را هم ديدم که روي پياده رو دراز کشيد و دستهايش را صليب وار روي زمين پرت کرد! اين علم فانوسي هر لحظه تا زاويه ي غليظي کج و کول مي شد. به دليل بلندي نسبتا زيادي که داشت گشتاور يا همان لنگر چرخشي اش به شدت بالا مي رفت و احتمال افتادن آن فوق العاده زياد بود. خيلي ناراحت شدم که چرا با اين حال که امکان افتادن آن و آتش سوزي بسيار بالا بود باز از چنين علمي استفاده مي کنند؟
در آخر هم خيلي برايم قابل توجه بود که تمام مقدسات و ارزش هايي که خيلي ها دوست داشتند آن ها را در جامعه پايه ريزي کنند  به چه شکل و صورتي در آمده است.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/07 |
داشتم کتابی را می خواندم که یک جمله ی فوق العاده زیبا توجهم را جلب کرد. و به این فکر کردم که آن را در اینجا بنویسم :"دانشمند،طبیعت را به خاطر فایده اش مطالعه نمی کند، آن را برای این مطالعه می کند که از آن لذت می برد ، و از طبیعت لذت می برد زیرا که زیباست.اگر طبیعت زیبا نبود ارزش شناختن نداشت و اگر طبیعت ارزش شناختن نداشت ، زندگی هم ارزش زیستن نداشت."از هانری پوانکاره
یادم می آید وقتی که با یکی از دوستانم صحبت می کردم می گفت که چه فایده ای دارد فردی می رود و رشته های علوم پایه را مثل جغرافی، فلسفه ، ریاضی یا میکروبیولوژی می خواند. صحبت های او مقداری در دل من لرزش و دو دلی ایجاد کرد که شاید واقعا اینگونه رشته ها بیهوده و بی فایده است. ولی وقتی که جملات هانری پوانکاره را خواندم باز فونداسیون اعتقادم به تقدس علوم پایه صلب و مستحکم شد.
یک بار دیگر جمله ی بالا را بخوانید...این جمله از جهتی دیگر هم قابل تامل است:بعضی از علوم هم طبیعت را به خاطر فایده اش مطالعه می کنند. و آن وقت است که رشته های مختلف مهندسی و پزشکی توجه من را به خودش جلب می کند. برای همین علاوه بر اینکه جمله ی بالا را تایید می کنم ولی نمی توانم نسبت به فایده بردن و سود بردن از طبیعت بی تفاوت باشم. نظام ساختاری ما نظام سود بردن و ضرر نکردن است.تمام روابط این چنین است. آقای هانری پوانکاره فقط  به دانشمندان توجه کرده است.ولی پزشکان و مهندسانی هم هستند که طبیعت را مطالعه می کنند تا برای هانری خانه و ماشین بسازند و وقتی مریض شد درمانش کنند تا باز هم از این جملات زیبا بنویسد.با عرض معذرت اصلا از نگاه تک بعدی خوشم نمی آید جناب آقای هانری.
به هر حال به نظر من تمدن مثل درختی با شاخه های زیاد است که هر کدام از آن ها یکی از عوامل تمدن به حساب می آید. شاخه ی تاریخ، فلسفه،ادبیات،ریاضی، پزشکی، دین، هنر .هرچه این درخت پرشاخه تر باشد و شاخه ها بیشتر در هم پیچیده شوند درخت ظاهر زیاب و تقدس بیشتری پیدا می کند.
***
در همین حالی که دارم می نویسم به آلبوم عسل بانوی سیاوش قمیشی گوش می دهم.ترانه ی بارون فوق العاده است.به نظر من تشبیه بین چشم و خیابان با وجه تشابه خیسی نقطه ی عطف زیبایی این آلبوم است .
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/04 |
سلام.تاخیر مرا ببخشید.
من دوباره بر گشتم تا دراینجا بنویسم. ولی نمی دانم چرا الان که شروع کرده ام انگشت های زمخت و سیاهم تا این حد با کیبورد غریبه و بیگانه شده اند. وفکرم تا چه اندازه از اینجا و مطالب اینجا فاصله گرفته.
ده یا دوازده روزی که گذشت مانند جهنم بود. چیزی فراتر از آن.الان هم اوضاع چندان تغییری نکرده است. دو تا پروژه ی سنگین قبول کرده ام که در حال حاضر هفت ساعت است که پشت دستگاه نشسته ام و هنوز پروژه  به جایی نرسیده است. شب احتمالا بیدار خواهم ماند. انگار یک میخ طویله در پشت گردنم فرو کرده اند.از درد دارد سوراخ می شود .
پانوشت:یادم نمی آید در مدرسه در دیکته هایمان کلمه ی طویله را داشتیم یا نه. برای همین هم نمی دانم طویله درست است یا تویله. البته طویله ظاهر آبرومندانه تری دارد.به گوریلی من و آدمی خودتان ببخشید.
پای پا نوشت:(ده دقیقه ی بعد) با نوشتن پانوشت بالا توجهم به کلمه ی طویله جلب شد.رفتم و از قفسه ی کتاب خانه فرهنگ لغت را در آوردم و کلمه ی طویله را دیدم .املایش را درست نوشته بودم و با نوشتن این پا نوشت و پای پا نوشت فقط آبروی خودم را بردم. به هر حال در فرهنگ عمید نوشته است : ریسمان درازی که به پای ستور ببندند.ریسمانی که قطار ستوران را به آن ببندند.در فارسی به معنای اصطبل و جای بستن چارپایان نیز می گویند.
جالب توجه کسانی که به روند آفرینش یک واژه علاقه دارند.من فکر می کنم که اول کلمه ی طویل یا دراز را به عنوان طناب درازی که به پای چارپایان می بسته اند به کار می برده اند. و بعد مکان و جایی که این طناب ها استفاده می شده به اسم طویله در آمده است.در حقیقت می شود گفت که طویله خود یک استعاره ی مجاز از نوع ظرف و مظروف آن است.
و جالب توجه فرهنگستان اپوزیسیون : کلمه ی طویله را به درازه تبدیل کنند.
پای پای پا نوشت: فرهنگستان زبان فارسی همیشه کلمه های انگلیسی را به عربی تبدیل می کند و بعد می دهد تا ما در فارسی از آن استفاده کنیم. فرهنگستان اپوزیسیون هم به نظر من کلمه های عربی را می گیرد و به فارسی و انگلیسی تبدیل می کند.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/11/04 |