دیروز با دوست و خواهر دوستم پیاده روی کردیم. دوستم دندانپزشکی و خواهرش پزشکی می خواند.پزشکی یکی از دانشگاه های سراسری تهران. در حال حاضر استاژر است.دانشجویان پزشکی به چند دسته تقسیم می شوند.دو سال اول باید دروس علوم پایه را بخوانند،سال های دوم تا پنجم استاژر می شوند که تنها در بیمارستان های آموزشی اجازه ی مشاهده ی درمان و شرح حال نویسی دارند،بعد از آن بین سال های پنجم تا هفتم انترن می شوند که می توانند درمان های عمومی را انجام دهند.و وقتی که امتحان تخصص قبول شوند رزیدنت خواهند شد.کسانی هم که در دوره ی فوق تخصص قبول می شوند فلوشیپ نامیده می شوند.
استاژر ها هر ماه باید به یکی از بخش ها مراجعه کنند و آموزش ببینند.
خواهر دوستم که استاژر است تعریف می کرد که یک ماه است به بخش زنان می رود.تمام رزیدنت های بخش زنان دختر هستند. حتی اساتید این بخش که به آن ها اتن می گویند هم زن هستند.حضور مرد در این بخش کاملا ممنوع است. می گفت که یکی از مریض های شصت ساله شان زیر تیغ یک رزیدنت می رود . اوقرار بوده که غده ی جنب تخمدان های زن را بیرون بیاورد. او را عمل می کند و بخیه می زند. ولی متاسفانه بخیه های این زن بعد از پانزده روز سفت نمی شود. و به مدت پانزده روز از ناحیه ی شکم خونریزی داشته و هر روز هم با شتشوی جای بخیه جیغ پیرزن تمام فضای بیمارستان را پر می کرده است. استادشان که در سفرفرنگ بوده بعد از این مدت بر می گردد. سر مریض حاضر می شود و شروع می کند به سوال کردن از همان رزیدنت. از او می پرسد که غده ای که در آورده است چه شکلی بوده ؟می گوید که دقیقا یادش نیست چه شکلی داشته. استاد یک ماژیک دستش می دهد و می گوید شکلش را باید پای تخته بکشی.این دختر هم با هزار زحمت شکل آنچیزی را که از شکم آن زن بیچاره در آورده است می کشد. فریاد استاد بالا می رود که این چیزی که تو در آورده ای لنداپروستاکوزان بوده است نه غده ی جنب تخمدانی.(اسم لنداپروستاکوزان را از خودم در آوردم چون اسم واقعی اش یادم رفت)
دانشجوی رزیدنتی در ماژیک را می بندد و عین این جمله را می گوید:اه راست می گید ها.اصلا حواسم نبود.
استاد می پرسد که چطوری بخیه بسته است که بعد از پانزده روز هنوز به هم جوش نخورده؟جواب می دهد که به صورت قائم بسته. باز فریاد استاد بالا می رود که مگر نمی داند شکم افراد چاق را باید افقی بخیه بزند نه قائم.این را هم اظهار می کند که این مطلب را یک استاژر هم می داند.
دوباره این دانشجو می گوید:ای بابا . می دونستم ها . ولی حواسم نبود.
خلاصه اینکه این دانشجو به درسش ادامه می دهد و برای خودش خانم دکتر مملکت می شود. که متاسفانه من هم باید زن آینده ام را (بگویید ان شاء الله) پیش همین دکتر ها ببرم. ولی از طرفی بعد از بیست روز وقتی که می بینند این پیرزن حالش وخیم می شود و حتی اتن های بخش هم نمی توانند کاری برایش انجام دهند می روند و یک استاد جراحی داخلی فوق العاده وارد را از یک بخش دیگر با هزار خواهش و تمنا به بخش زنان می آورند و ازاو می خواهند که معالجه اش کند.این فرد وقتی که وضعیت پیر زن را می بیند می گوید که دانشجویان شما هر چه قدر گند کاری که بوده انجام داده اند و دیگر آب ریخته شده را نمی شود جمع کرد. اگر دست به این مریض بزنم باتنینگ او در پرونده ی من هم ثبت می شود.
پنج روز دیگر می گذرد و پیرزن شصت ساله به خاطر ندانم کاری های یک رزیدنت زنان می میرد. و به باتنینگ بخش زنان یک نفر دیگر هم اضافه می شود.
پانوشت:1- باتنینگ را هم مثل کلمه ی لنداپروستاکوزان از خودم در آوردم. چون اصل کلمه یادم نیست. فقط این را بگویم که منظور از باتنینگ تعداد کسانی هستند که در بخش های درمانی یا در سابقه ی یک پزشک می میرند.
2- در این پست فقط داستان را تعریف کردم. در پست بعد می خواهم کمی در باره اش توضیح دهم و نظر خودم را بگویم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/11/11 |
براي اين خيلي متاسفم که باز هم غيبت کوتاهي داشتم. علت آن خراب شدن مودمم بود. تازگي ها خيلي زياد به سخت افزار رايانه ام ور رفته ام و براي همين خيلي از چيز ها مثل مودم و فن و دي وي دي رايتر رايانه را درب و داغان کردم. علت آن هم خطر پذيري و جسارت بيش از حد من در انجام چنين کارهايي است. در اين مورد خيلي به پدرم شبيه هستم. هميشه يادم هست که پدرم با راديو و تلويزيون و يخچال و کولر ور مي رفت و در اکثر موارد هم خرابشان مي کرد.
نکته ی جالب دیگری هم که خیلی توجه مرا به خودش جلب می کند عزاداری از نوع لس آنجلسی آن است . شبکه های ایرانی ای که از لوس آنجلس پخش می شوند. این ها طی این دو روز مشغول پخش موسیقی سنتی از مثل شهرام ناظری و محمد رضا شجریان شده است. ابتکار جالبیست .به خصوص برای رسانه ها که کاملا خالی و تهی از موزیک سنتی است. من پای چند تا از کنسرت های شهرام ناظری و شجریان نشستم و آن ها را دیدم. از کنسرت کردی شهرام ناظری که با گروه کامکارها برگزار می شد خیلی خوشم آمد.
امروز جشن سده هم بود. دهم بهمن ماه.این جشن تنها مخصوص زرتشتی ها نیست و تمام ایرانی های پیشین آن را برگزار می کرده اند.مردم به ارتفاعات می روند و درآنجا آتش روشن می کنند و دور آن دایره می زنند. البته مطئنا عمل روشن کردن آتش از آیین زرتشتی نشات گرفته است. تفاوت این جشن هم با جشن چهارشنبه سوری در این است که همانطور که گفته شد در جشن سده آتش را در ارتفاعات روشن می کنند اما در چهارشنبه سوری آتش را در مکان های کم ارتفاع و پست مثل حیاط خانه روشن می نمایند.خیلی متاسفم که به جز نوروز تمام جشن های ملی ما به دست فراموشی سپرده شده است. در چند قرن اخیر ما قومی افسرده و پریشان بوده ایم. این را می توان از موسیقی مغموم سنتی و مرگ ادبیات و شعر و به فراموشی سپردن تمام جشن ها درک کرد.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/11/10 |
هوا تازگي ها خيلي خوب شده است.من عاشق اين هوا هستم . آسمان صاف .نسيم خنک. آفتاب با شدت نور رقيق . فوق العاده از آن هواي ابري و گرفته و ماتم زده ي برفي يا باراني که عبور و مرور را سخت مي کند و در مريض کردنت با بدنت رقابت مي کند متنفرم. دو تا پروژه ام را تمام کرده ام. امتحاناتم تمام شده است. خيالم خيلي راحت شده است. آرامش دوباره به من برگشته. و من الان قدر لحظات آرام و بدون استرس را درک مي کنم. قدر لحظاتي را که با خيال آسوده پشت کامپيوتر مي نشينم و با گوش دادن يک موسيقي مشغول تايپ کردن مي شوم.
ديشب به مراسم عزا داري رفتم . منحصر به فرد بودن اين مراسم در ايران و تبديل شدن آن به يک رسم خاص و ويژه که کلا از هدف اصلي آن خارج شده است خيلي برايم جالب است. کاري به هدف اصلي اش ندارم .ديشب چند چيز توجه مرا خيلي به خودش جلب کرد. شماره دادن ها،مهارت نوازندگي کسي که فلوت مي زد ،قيافه هاي عجيب غريب خيلي ها از جمله کساني که ساز هاي کوبه اي دسته را مي نواختند و چهره ي سرشار از زيرکي و پدر سوختگي مداح . من به روانشناسي چهره خيلي اعتقاد دارم .و تقريبا هميشه روانشناسي هايم درست از آب در مي آيد. رفتم و نزديک مداح راه رفتم. وقتي که مي خواند به عمق چشم هايش نگاه مي کردم. و به تغيير تمام عضله هاي صورتش وقتي که گام هاي صدايش را بالا مي برد. تمام عضلات صورتش منقبض مي شد و عرق زيادي رو يپيشاني اش مي نشست. براي يک لحظه ميکروفون را از کنار دهانش دور کرد و به کسي که بغلش بود(اين دفعه درست نوشتم) با خشونت خاصي گفت : نمي خواد فلوت بزنه. دوباره يک بيت مي خواند. مکث مي کرد. ميکروفون را دور مي کرد و چيزي در گوش کناري اش زمزمه مي کرد و با هم مي خنديدند. تنها چيز قابل توجه اين بود که بغضي از ابيات را با تمام احساس و نيرويش مي خواند.
من به چهره ها خيلي نگاه مي کردم.چند نفر معدودي هم در اين شلوغي و همهمه و هيجان مصنوعي به اصطلاح توي حس بودند. مرد مسني را ديدم که هق هق گريه مي کرد. در آن جوي که هيچ تناسبي با اين موضوع نداشت خيلي برايم قابل توجه بود. سه چهارم کساني که در دسته زنجير مي زدند کودک بودند.چيز ديگري هم که بعد از اين همه سال که دسته نرفته بودم ديدم علم هاي جديدي بود که بر روي آن چند ده فانوس روشن شده قرار داشت. چند نفر پسر مدرسه اي توپول چهارده پانزده ساله که احساس زورداري زيادي مي کردند مي رفتند زير اين علم هاي به نسبت کوچک را مي گرفتند و چند قدمي راه مي رفتند. بعد که از زير علم بيرون مي آمدند مي رفتند جلوي دختر ها خودشان را پرت مي کردند روي کاپوت ماشين ها و چنان نشان مي دادند که انگار کوهي را جابجا کرده اند.يکي از آن ها را هم ديدم که روي پياده رو دراز کشيد و دستهايش را صليب وار روي زمين پرت کرد! اين علم فانوسي هر لحظه تا زاويه ي غليظي کج و کول مي شد. به دليل بلندي نسبتا زيادي که داشت گشتاور يا همان لنگر چرخشي اش به شدت بالا مي رفت و احتمال افتادن آن فوق العاده زياد بود. خيلي ناراحت شدم که چرا با اين حال که امکان افتادن آن و آتش سوزي بسيار بالا بود باز از چنين علمي استفاده مي کنند؟
در آخر هم خيلي برايم قابل توجه بود که تمام مقدسات و ارزش هايي که خيلي ها دوست داشتند آن ها را در جامعه پايه ريزي کنند به چه شکل و صورتي در آمده است.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/11/07 |
داشتم کتابی را می خواندم که یک جمله ی فوق العاده زیبا توجهم را جلب کرد. و به این فکر کردم که آن را در اینجا بنویسم :"دانشمند،طبیعت را به خاطر فایده اش مطالعه نمی کند، آن را برای این مطالعه می کند که از آن لذت می برد ، و از طبیعت لذت می برد زیرا که زیباست.اگر طبیعت زیبا نبود ارزش شناختن نداشت و اگر طبیعت ارزش شناختن نداشت ، زندگی هم ارزش زیستن نداشت."از هانری پوانکاره
یادم می آید وقتی که با یکی از دوستانم صحبت می کردم می گفت که چه فایده ای دارد فردی می رود و رشته های علوم پایه را مثل جغرافی، فلسفه ، ریاضی یا میکروبیولوژی می خواند. صحبت های او مقداری در دل من لرزش و دو دلی ایجاد کرد که شاید واقعا اینگونه رشته ها بیهوده و بی فایده است. ولی وقتی که جملات هانری پوانکاره را خواندم باز فونداسیون اعتقادم به تقدس علوم پایه صلب و مستحکم شد.
یک بار دیگر جمله ی بالا را بخوانید...این جمله از جهتی دیگر هم قابل تامل است:بعضی از علوم هم طبیعت را به خاطر فایده اش مطالعه می کنند. و آن وقت است که رشته های مختلف مهندسی و پزشکی توجه من را به خودش جلب می کند. برای همین علاوه بر اینکه جمله ی بالا را تایید می کنم ولی نمی توانم نسبت به فایده بردن و سود بردن از طبیعت بی تفاوت باشم. نظام ساختاری ما نظام سود بردن و ضرر نکردن است.تمام روابط این چنین است. آقای هانری پوانکاره فقط به دانشمندان توجه کرده است.ولی پزشکان و مهندسانی هم هستند که طبیعت را مطالعه می کنند تا برای هانری خانه و ماشین بسازند و وقتی مریض شد درمانش کنند تا باز هم از این جملات زیبا بنویسد.با عرض معذرت اصلا از نگاه تک بعدی خوشم نمی آید جناب آقای هانری.
به هر حال به نظر من تمدن مثل درختی با شاخه های زیاد است که هر کدام از آن ها یکی از عوامل تمدن به حساب می آید. شاخه ی تاریخ، فلسفه،ادبیات،ریاضی، پزشکی، دین، هنر .هرچه این درخت پرشاخه تر باشد و شاخه ها بیشتر در هم پیچیده شوند درخت ظاهر زیاب و تقدس بیشتری پیدا می کند.
***
در همین حالی که دارم می نویسم به آلبوم عسل بانوی سیاوش قمیشی گوش می دهم.ترانه ی بارون فوق العاده است.به نظر من تشبیه بین چشم و خیابان با وجه تشابه خیسی نقطه ی عطف زیبایی این آلبوم است .

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/11/04 |
سلام.تاخیر مرا ببخشید.
من دوباره بر گشتم تا دراینجا بنویسم. ولی نمی دانم چرا الان که شروع کرده ام انگشت های زمخت و سیاهم تا این حد با کیبورد غریبه و بیگانه شده اند. وفکرم تا چه اندازه از اینجا و مطالب اینجا فاصله گرفته.
ده یا دوازده روزی که گذشت مانند جهنم بود. چیزی فراتر از آن.الان هم اوضاع چندان تغییری نکرده است. دو تا پروژه ی سنگین قبول کرده ام که در حال حاضر هفت ساعت است که پشت دستگاه نشسته ام و هنوز پروژه به جایی نرسیده است. شب احتمالا بیدار خواهم ماند. انگار یک میخ طویله در پشت گردنم فرو کرده اند.از درد دارد سوراخ می شود .
پانوشت:یادم نمی آید در مدرسه در دیکته هایمان کلمه ی طویله را داشتیم یا نه. برای همین هم نمی دانم طویله درست است یا تویله. البته طویله ظاهر آبرومندانه تری دارد.به گوریلی من و آدمی خودتان ببخشید.
پای پا نوشت:(ده دقیقه ی بعد) با نوشتن پانوشت بالا توجهم به کلمه ی طویله جلب شد.رفتم و از قفسه ی کتاب خانه فرهنگ لغت را در آوردم و کلمه ی طویله را دیدم .املایش را درست نوشته بودم و با نوشتن این پا نوشت و پای پا نوشت فقط آبروی خودم را بردم. به هر حال در فرهنگ عمید نوشته است : ریسمان درازی که به پای ستور ببندند.ریسمانی که قطار ستوران را به آن ببندند.در فارسی به معنای اصطبل و جای بستن چارپایان نیز می گویند.
جالب توجه کسانی که به روند آفرینش یک واژه علاقه دارند.من فکر می کنم که اول کلمه ی طویل یا دراز را به عنوان طناب درازی که به پای چارپایان می بسته اند به کار می برده اند. و بعد مکان و جایی که این طناب ها استفاده می شده به اسم طویله در آمده است.در حقیقت می شود گفت که طویله خود یک استعاره ی مجاز از نوع ظرف و مظروف آن است.
و جالب توجه فرهنگستان اپوزیسیون : کلمه ی طویله را به درازه تبدیل کنند.
پای پای پا نوشت: فرهنگستان زبان فارسی همیشه کلمه های انگلیسی را به عربی تبدیل می کند و بعد می دهد تا ما در فارسی از آن استفاده کنیم. فرهنگستان اپوزیسیون هم به نظر من کلمه های عربی را می گیرد و به فارسی و انگلیسی تبدیل می کند.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/11/04 |