تبليغاتX
گوریل فهیم
با عرض معذرت از همه ی دوستان عزیز در وبلاگ برای ده روز تخته می شود. بعد از این مدت دوباره بر می گردم و سعی می کنم با نوشتن زیاد تمام عقده و گره هایی را که از «کم نویسی » های اخیر در من به وجود آمده است خالی کنم.
مرسی.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/22 |
شب ها وقتی که در پناهگاه رخت خوابم فرو می روم و در آن کز می کنم،قبل از آنکه خوابم ببرد با دقت به صدای خش خش جاروی کارگر شهرداری گوش می دهم. این صدای خش خش ضریب اعتماد به نفسم را بالا می برد. با این صدا می توان احساس کرد که در خیابان امنیت وجود دارد. می توان استدلال کرد که صدای رگ بار مسلسل یا انفجار بمب ،آن صدای آرام و شاعرانه ی خش خش جارو روی آسفالت را در خود خفه نمی کند.پس هنوز هم می توان به یک زندگی آرام امیدوار بود.اما معلوم نیست این صدا تا کی همچنان به گوش برسد.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/20 |
تعداد نشان های لیاقتی که روی سینه ی یک نظامی دیده می شود برابر است با رادیکال تعداد آدم هایی که کشته اند به فرجه ی n. عدد n می تواند از یک تا یک بی نهایت فیزیکی تغییر کند.
جمله:"یک شبانه روز ما 24 ساعت دارد که در ان بسیار کارها می توان کرد "کنت مونت کریستو"
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/19 |
از خواب بلند مي شوي. دهان درره. صبحانه ي ناقص. خيابان هاي شلوغ و پر ترافيک.افراد غريبه . فاصله هاي دراز. ساعت هاي بيهوده.هواي سرد.زندگي سگي
جمله:"من با آن چه می گویی مخالفم، ولی تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی. "ولتر

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/18 |
زمان همچنان می گذرد و من هنوز حیرت زده کنار درختم لم داده ام و به سرعت خارق العاده ی آن خیره می نگرم.

گوریلی که سرش شلوغ است.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/17 |
فردا اگر گذرتان به خيابان شلوغي افتاد به افرادي که از کنارتان رد مي شوند توجه کنيد. به صورت ها خيره شويد . به چشم ها ،ابروها، لب ،دماغ و فرم کلي صورت ها. مطمئنا خيلي توجهتان را جلب خواهد کرد.سعي کنيد شخصيت هر کسي را که مي بينيد از روي چهره اش حدس بزنيد. البته روش کاملي براي تشخيص شخصيت يک نفر نيست.ولي تمرين خوبي است.
سعي کنيد يک فرم کلي از يک شخصيت ايراني را در ذهنتان بسازيد. يک مدل مثلي. شايد در عالم مثل افلاطون ما ايراني ها هم براي خودمان مثلي داشته باشيم. حدس بزنيد که اين مثل چگونه است.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/14 |
من  در سایت دانشگاه نشسته ام. در دانشگاه ما استفاده از اینترنت پولی است.و من اعتبار استفاده از آن را نداشتم.در قسمتی که به اینترنت متصل نبود نشسته بودم و داشتم با رایانه کار می کردم. تا اینکه متصدی سالن از صندلی اش بلند شد و با شوخی گفت به خاطر اینکه صدام را اعدام کرده اند تا یک ساعت دیگر اینترنت کاملا آزاد است و هر کسی می تواند استفاده کند.در نتیجه بعد از اینکه کارم با رایانه تمام شد  به اینطرف سالن آمدم تا در اینجا از اینترنت استفاده کنم.
من در اینجا سعی کردم که گوریل سورئالیستی باشم.ممکن است سورئالیست با آن چیزی که من تصور می کنم تا حدی متفاوت باشد. اما طبق تعریف من یک سورئالیست کسی است که اصطلاحا هر کاری دلش می خواهد می کند.آنجایی که نیاز است حصار های اخلاق را می شکند.سنت های دست و پا گیر را حذف می کند.و اصول و قوانین را زیر پا می گذارد.اجازه می دهد فکرش به صورت کاملا سیال بدون هیچ پیش شرطی فکر کند و اعمالش بدون باید و نباید ها اجرا شود.یک نویسنده ی سورئالیست هر چه در جریان ذهنش باشد به نگارش در می آورد . و به سلیقه ها و نیازهای مخاطب توجه نمی کند.
اجبار به نوشتن در وبلاگ یکی از مزیت های وبلاگ نویسی است.کمک می کند که جبر و زوری باشد که هر روز دستم روی دکمه های کیبورد بلرزد و با کلمه ها و جمله ها بازی کنم.تمرین کنم که از یک گوریل سورئالیست به یک نویسنده ی سورئالیست تبدیل شوم.ولی همین اجبار در نوشتن با اصل سورئالیست بودن متفاوت است. سورئالیست بودن می گوید که هر موقع دلت خواست بنویسی و هر موقع دلت نخواست ننویسی.خوب. این یعنی یک تناقض.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/12 |
دو تا دانشجو در تاکسی  کنار من نشسته بودند و داشتند با همدیگر صحبت می کردند. از جایی گذشتیم که در پیاده رو یک نفر جلوی آتش ایستاده بود و داشت لباس می فروخت .یکی از این پسر ها با تمسخر گفت که شرت دانه ای سیصد تومان. آن یکی گفت مواظب باش آنجایت روی آتش نسوزد. من سرم را کج کردم هیکلشان را ورانداز کردم تا ببینم آیا می شود جمله ای را که می خواهم به آن ها بگویم گفت یا خطرات جانبی زیادی خواهد داشت؟ دیدم اگر دو نفرشان هم بخواهند کاری کنند نمی توانند در مقابل مشت های گوریلانه ی من مقاومت کنند. برای همین این جمله را به کنایه گفتم:آخر پسرهای خوب. اگر پدرتان پول دانشگاهتان را نمی داد که شما هم مجبور بودید توی این سرما بیرون بایستید  و در حالی که همانجایتان آتش می گرفت سوتین را سه تا صد تومان بفروشید.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/09 |
دیشب خانه ی یکی از دوستانم دعوت بودم.مهمانی حالت پارتی داشت و جای شما خالی نوشیدنی های بد مزه نوشیدم و کلی با دخترهای مردم رقصیدم. خدا را شکر خود مردم نیامده بودند.شب آژانس های اطراف اتومبیل نداشتند. بنابراین مجبور شدم مستخدمی را که آنجا کار می کرد به خانه اش برسانم . دوستم هم با من آمده بود.به طرف خیابان ری رفتیم. چهار راه مولوی. وارد یک خیابان فرعی شدیم. از آن خیابان فرعی وارد کوچه ی باریک و درازی که اتومبیل به سختی از آن عبور می کرد. و در وسط آن جوب آب قرار داشت. سر کوچه ای دیگر ایستادم. چون آن کوچه به قدری باریک بود که دیگر نمی شد داخل آن رفت.وسایل آن خانم خیلی زیاد بود و برای همین ما مجبور شدیم پیاده او را همراهی کنیم و وسایلش را برایش ببریم. وارد یک کوچه ی کاملا تاریک شدیم. فقط یک نور خیلی ضعیف از انتهای کوچه سوسو می کرد. چند بار لیز خوردم و تا مرز ولو شدن پیش رفتم. ولی باز توانستم خودم را کنترل کنم. ساعت دو شب .کوچه به قدری باریک بود که سه نفر به زحمت می توانستند در عرض کوچه در یک خط حرکت کنند. مقدار زیادی راه رفتیم.به یک کوچه ی دیگر در سمت راست پیچیدیم و حدود پنج دقیقه در آنجا حرکت کردیم. به یک بنبست دیگر در سمت چپمان رفتیم. انتهای آن بن بست خانه ی مستخدم بود.وقتی که بارش را به او دادیم از او خداحافظی کردیم و او به خانه رفت .دوستم به من گفت چرا تا این حد او را تحویل می گرفتی و با او گرم صحبت می کردی؟گفتم که برای من فرقی نمی کند چه کسی هست و در چه سطحی از اجتماع یا چه سطح اقتصادی قرار دارد. دوست دارم همه را با یک چشم ببینم و با همه با یک تراز از احترام صحبت کنم. البته این حالت ایده آل ممکن است گاهی اتفاق نیفتد.
بعد از اینکه من و دوستم در آن کوچه های پیچ در پیچ تاریک و سرد تنها شدیم ، ترسیدیم. بیشتر هم من ترسیدم. ساعت دو شب ، دو نفر کروات زده و سه تیغ کرده . هوا به شدت سرد و من هم فقط یک کت خالی تنم بود. در طول مسیر سه نفر را دیدیم که از دور آمدند، نزدیک شدند. هر سه نفر به ما با تعجب خیلی زیاد خیره شدند.دوستم با آن هیکل کوچکش خواست به من آرامش دهد.دل من را با این خوش می کرد که دو ماه است فول کنتاک کار می کند. من هم دلم را به این خوش کرده بودم که پنج سال پیش دو ماه جودو کار کرده ام. با تمام این کری خواندن ها از ترسمان به هیچ وجه کم نشد. قسمت های آخر را هر چه بیشتر دویدیم تا زودتر به اتومبیل برسیم و امنیت پیدا کنیم.خوشبختانه اتفاقی برایمان نیقتاد.
جمله:"ماهیت حقیقی زمان حال آشکار می شد، همان بود که وجود دارد،و هر آنچه حال نبود وجود نداشت" ژان پل سارتر

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/08 |
دارم کتاب يادداشت هاي فرانتس کافکا را ورق مي زنم و بعضي از جمله هاي آن را مي خوانم:
"از حمام لذت بردم.درک تدريجي.بعد از ظهر را به ور رفتن با موهايم گذراندم."29 مارس 1912
فکرش را بکنيد.ما الان داريم لذت فردي را از حمام رفتن در نود و چهار سال پيش درک و تصور مي کنيم.شايد خيلي ساده باشد.فرانتس در شب 29 مارس پشت ميز تحريرش نشسته و اين جمله را نوشته و ما بعد از اين همه مدت در ايران داريم در باره ي آن صحبت مي کنيم.در حالي که خودش تا به حال هفتاد کفن پوسانده . و از کجا معلوم اتم هاي بدن او در موزي نباشد که من الان دارم آن را گاز مي زنم.
چه جالب! بعضي از جمله هايش را خيلي جالب نوشته است.يک روش نو براي توصيف.مثلا ده سال بعد از اينکه جمله ي بالا را نوشته است در نوشته ي 16 آوريل 1922 اين عبارت ها را مي خوانيم: "اندوه ماکس،پياده روي با او،سه شنبه مي رود..دختر پنج ساله،باغ ميوه،راه باريک به کوچه ي اصلي،مو،بيني،چهره ي درخشان"
هوس مي کنم که به اين سبک چند جمله بنويسم و آن را تمرين کنم:صبح، هواي سرد،سرفه هاي خشک و سوزناک، راننده تاکسي عصباني،دقيقه هاي تلف شده، کلاس مضحک،دوست هاي سوء استفاده گر، استاد شيرجه زده از دماغ فيل، دختربيست و پنج ساله، حياط خلوت،موی مش دماغ عمل کرده و لب های تاتو کرده.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/05 |
اگر چرخ روزگار با همین فرکانس و پریود زمانی به گردش خود ادامه دهد احتمال قوی می دهم که تا چند روز دیگر اعلامیه ی ترحیمم را در اینجا خواهم گذاشت.امروز سرماخوردگی من به گلویم سرایت کرد . حدود دوازده ساعت است که چند جمله بیشتر نتوانسته ام صحبت کنم. چرا که با کمترین صدایی که از هنجره ام بیرون بیاید سوزش و درد شدیدی در گلویم احساس می کنم. مثل اینست که با سوزن بخواهند گلویم را سوراخ سوراخ کنند.اگر هم بخواهم صحبت کنم با صدای فوق العاده ضعیفی می توانم اینکار را انجام دهم. امروز به همین خاطر تمام جریانات ذهنم را باید در این صفحه خالی کنم. تمام آن نیاز به صحبت کردن. نیاز به ارتباط بر قرار کردن از طریق زبان و کلام با نوشتن در اینجا ارضاء می شود.در حال حاضر یک شال گردن دراز را به طور کامل دور گلویم بسته ام به طوری که تنفس مقداری برایم  سخت شده است. یک ماسک هم جلوی بینی و دهانم قرار گرفته که با بازدمیدن هوا در آن شیشه ی عینکم را بخار رقیقی در آغوش می گیرد و نوشته های روی مانیتور رایانه ام را تارآلود و مبهم می کند. یک حالت رمانتیک در پدیده ای نو و مدرن.
بویی را احساس نمی کنید؟ بوی الکل، دارو، آمپول ، مریضی و سرماخوردگی در وبلاگ پیچیده است. پس ترجیح می دهم دیگر در این مورد چیزی ننویسم .سعی می کنم کمی در مورد کریسمس بنویسم تا لااقل با بوی درخت کاج کریسمس بوی سرماخوردگی کم شود و از بین برود.
کریسمس مبارک.این سکانسی را که اینجا می نویسم در ذهنتان مجسم کنید.از تمام فیلم هایی که دیده ام چهره ی اصیل و سنتی کریسمس را در این سکانس می بینم.آقای چارلز که در یکی از محله های قدیمی منهتن زندگی می کند با دوج قدیمی و کهنه اش از سربالایی کوچه ی خانه اش بالا می آید. چند بار بوکسوباد می کند و بالاخره با هزار زحمت به جلوی خانه اش می رسد. از اتومبیل بیرون می آید ، در عقب را باز می کند و درخت کاج را بیرون می آورد. برف آنقدر شدید است که بلافاصله روی سبیل های پرپشت سیاهش دانه های پوک و گنده ی آن جا خوش کرده و رنگ آن را جوگندمی می کند. لپ هایش سرخ شده و گل انداخته است. در همان حال بیلی همسایه شان به طرف چارلز می آید . دست همدیگر را به شدت فشار می دهند. " کریسمس مبارک چارلز".
 در مورد سکانس یلدا هم خیلی دوست داشتم با تمام جزئیاتش آن را تشریح کنم. حیف که درست در همان شب یلدا سرماخوردم . فقط در نظر بگیرید که تمام فامیل زیر کرسی نشسته اند و کاسه های انارشان را در دست گرفته اند .در حالی که با هم حرف می زنند دانه های سرخ و ترد و آبدار انار را زیر دندان هایشان می ترکانند و آبش را هورت می کشند. وای خدایا، دهانم آب افتاد .شب یلدا نه انار نصیب من شد نه هندوانه. یک شب یلدا ی سرد و بی روح .
و اما می خواهم بازی شب یلدا را به دعوت دوستان عزیزم انجام دهم . حداقل با این روش می توانم مقداری طعم شکلات سوئیسی گونه ی شب یلدا را بچشم.البته متاسفانه هیچکسی بازی را توضیح نداده است .ولی آنطور که از وبلاگ ها خواندم باید اعتراف نامه ای را بنویسم . من اینطور برداشت می کنم که باید خصوصیات مثبت و منفی خودم را بدون تعارف درج کنم. باشد. این کار را انجام می دهم.این اصل را می خواهم حتما رعایت کنم: تعارف را کنار بگذارم:
1.خیلی حساس هستم.در مقابل تمسخر بی نهایت زود رنجم و فوق العاده ناراحت می شوم.اینکه کسی به من اصطلاحا تیکه بیندازد آزارم می دهد.
2.تقریبا انتقاد ناپذیرم. وقتی که کسی در زمینه ای از من انتقاد می کنم هم از آن فرد دلگیر می شوم و هم در آن زمینه اعتماد به نفسم را از دست می دهم. و احساس می کنم که هیچ استعدادی در آن مورد ندارم.
3.به ندرت عصبانی می شوم ولی وقتی عصبانی شدم زمین و هوا را به آتش می کشم .
4.اعتماد به نفس پایینی دارم.
5.تقریبا مهربان هستم و خوب می توانم با اطرافیانم ارتباط برقرار کنم.تعداد دوست هایم با گذشت زمان به صورت تصاعدی بالا می رود به طوری که دیگر اسم خیلی از آن ها یادم می رود .
6.از بیشترین چیزی که حالم به هم می خورد انتظار است.
7.گاهی اوقات زیاده از حد شوخی می کنم تا جایی که شبیه به افراد لوده می شوم.
...
فکر نمی کردم نوشتن ویژگی های شخصی تا این حد سخت باشد. چیز دیگری به ذهنم نمی رسد.
جمله:"يك ماجرا اگر يك بار اتفاق بيفتد ممكن است ديگر تكرار نشود ولي اگر دوبار اتفاق بيفتد حتما بار سومي هم خواهد بود" گابریل گارسیا مارکز
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/04 |
متاسفانه سیستم بیولوژیکی بدن من خیلی به هم ریخته است.من امروز در جنگ با میکروب و ویروس ها شکست خوردم و مجبور شدم به علم پزشکی شما انسان ها و موادی که آن ها برای درمان مریضی و بیماری اختراع کرده اند پناه ببرم. افراد وقتی که مریض می شوند قدر سلامتی را می دانند و من الان چه قدر آرزو می کنم که کاش حالم زود تر بهتر بشود تا بتوانم مثل گذشته موزهایم را با آرامش بخورم و قدر آن لحظات بدون استرس و ناراحتی را بدانم.
جواب نامه هایم هم دیر شده است.متاسفم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/03 |
هوا که سرد می شود کار و کاسبی دکترها زیاد می شود. من هم به شدت سرما خورده ام و فوق العاده ضعیف شده ام. سر درد . گلو درد. سر گیجه . کمر درد. آب ریزش بینی. ولی من برای اینکه کار و کاسبی دکتر ها زیاد هم خوب نشود به دکتر نمی روم.سعی می کنم که خودم خوب شوم تا اینکه با عوامل شیمیایی بهبود پیدا کنم.(اکثر اوقات هم آخر سر کم می آورم) امروز داشتم به این فکر می کردم که من نوعی چه موجود ضعیفی هستم. تا درجه ی حرارت محیط کمی بالا یا پایین می رود، به محض اینکه شرایط کمی تغییر می کند تعادل متابولیسمیک و بیولوژیکی ام کاملا به هم می ریزد.
به جمله ی اول این پست هم می اندیشم. ببینید طرز فکر می تواند تا چه حد بر روابط افراد تاثیر بگذارد.
دیشب چه قدر اس ام اس در مورد تبریک شب یلدا به من زده شد. و چندین نفر هم به من لطف کردند و مرا شمردند.
کتاب روز: استاد عشق.زندگی نامه ی دکتر حسابی
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/10/01 |