اگر چرخ روزگار با همین فرکانس و پریود زمانی به گردش خود ادامه دهد احتمال قوی می دهم که تا چند روز دیگر اعلامیه ی ترحیمم را در اینجا خواهم گذاشت.امروز سرماخوردگی من به گلویم سرایت کرد . حدود دوازده ساعت است که چند جمله بیشتر نتوانسته ام صحبت کنم. چرا که با کمترین صدایی که از هنجره ام بیرون بیاید سوزش و درد شدیدی در گلویم احساس می کنم. مثل اینست که با سوزن بخواهند گلویم را سوراخ سوراخ کنند.اگر هم بخواهم صحبت کنم با صدای فوق العاده ضعیفی می توانم اینکار را انجام دهم. امروز به همین خاطر تمام جریانات ذهنم را باید در این صفحه خالی کنم. تمام آن نیاز به صحبت کردن. نیاز به ارتباط بر قرار کردن از طریق زبان و کلام با نوشتن در اینجا ارضاء می شود.در حال حاضر یک شال گردن دراز را به طور کامل دور گلویم بسته ام به طوری که تنفس مقداری برایم سخت شده است. یک ماسک هم جلوی بینی و دهانم قرار گرفته که با بازدمیدن هوا در آن شیشه ی عینکم را بخار رقیقی در آغوش می گیرد و نوشته های روی مانیتور رایانه ام را تارآلود و مبهم می کند. یک حالت رمانتیک در پدیده ای نو و مدرن.
بویی را احساس نمی کنید؟ بوی الکل، دارو، آمپول ، مریضی و سرماخوردگی در وبلاگ پیچیده است. پس ترجیح می دهم دیگر در این مورد چیزی ننویسم .سعی می کنم کمی در مورد کریسمس بنویسم تا لااقل با بوی درخت کاج کریسمس بوی سرماخوردگی کم شود و از بین برود.
کریسمس مبارک.این سکانسی را که اینجا می نویسم در ذهنتان مجسم کنید.از تمام فیلم هایی که دیده ام چهره ی اصیل و سنتی کریسمس را در این سکانس می بینم.آقای چارلز که در یکی از محله های قدیمی منهتن زندگی می کند با دوج قدیمی و کهنه اش از سربالایی کوچه ی خانه اش بالا می آید. چند بار بوکسوباد می کند و بالاخره با هزار زحمت به جلوی خانه اش می رسد. از اتومبیل بیرون می آید ، در عقب را باز می کند و درخت کاج را بیرون می آورد. برف آنقدر شدید است که بلافاصله روی سبیل های پرپشت سیاهش دانه های پوک و گنده ی آن جا خوش کرده و رنگ آن را جوگندمی می کند. لپ هایش سرخ شده و گل انداخته است. در همان حال بیلی همسایه شان به طرف چارلز می آید . دست همدیگر را به شدت فشار می دهند. " کریسمس مبارک چارلز".
در مورد سکانس یلدا هم خیلی دوست داشتم با تمام جزئیاتش آن را تشریح کنم. حیف که درست در همان شب یلدا سرماخوردم . فقط در نظر بگیرید که تمام فامیل زیر کرسی نشسته اند و کاسه های انارشان را در دست گرفته اند .در حالی که با هم حرف می زنند دانه های سرخ و ترد و آبدار انار را زیر دندان هایشان می ترکانند و آبش را هورت می کشند. وای خدایا، دهانم آب افتاد .شب یلدا نه انار نصیب من شد نه هندوانه. یک شب یلدا ی سرد و بی روح .
و اما می خواهم بازی شب یلدا را به دعوت دوستان عزیزم انجام دهم . حداقل با این روش می توانم مقداری طعم شکلات سوئیسی گونه ی شب یلدا را بچشم.البته متاسفانه هیچکسی بازی را توضیح نداده است .ولی آنطور که از وبلاگ ها خواندم باید اعتراف نامه ای را بنویسم . من اینطور برداشت می کنم که باید خصوصیات مثبت و منفی خودم را بدون تعارف درج کنم. باشد. این کار را انجام می دهم.این اصل را می خواهم حتما رعایت کنم: تعارف را کنار بگذارم:
1.خیلی حساس هستم.در مقابل تمسخر بی نهایت زود رنجم و فوق العاده ناراحت می شوم.اینکه کسی به من اصطلاحا تیکه بیندازد آزارم می دهد.
2.تقریبا انتقاد ناپذیرم. وقتی که کسی در زمینه ای از من انتقاد می کنم هم از آن فرد دلگیر می شوم و هم در آن زمینه اعتماد به نفسم را از دست می دهم. و احساس می کنم که هیچ استعدادی در آن مورد ندارم.
3.به ندرت عصبانی می شوم ولی وقتی عصبانی شدم زمین و هوا را به آتش می کشم .
4.اعتماد به نفس پایینی دارم.
5.تقریبا مهربان هستم و خوب می توانم با اطرافیانم ارتباط برقرار کنم.تعداد دوست هایم با گذشت زمان به صورت تصاعدی بالا می رود به طوری که دیگر اسم خیلی از آن ها یادم می رود .
6.از بیشترین چیزی که حالم به هم می خورد انتظار است.
7.گاهی اوقات زیاده از حد شوخی می کنم تا جایی که شبیه به افراد لوده می شوم.
...
فکر نمی کردم نوشتن ویژگی های شخصی تا این حد سخت باشد. چیز دیگری به ذهنم نمی رسد.
جمله:"يك ماجرا اگر يك بار اتفاق بيفتد ممكن است ديگر تكرار نشود ولي اگر دوبار اتفاق بيفتد حتما بار سومي هم خواهد بود" گابریل گارسیا مارکز

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/10/04 |
متاسفانه سیستم بیولوژیکی بدن من خیلی به هم ریخته است.من امروز در جنگ با میکروب و ویروس ها شکست خوردم و مجبور شدم به علم پزشکی شما انسان ها و موادی که آن ها برای درمان مریضی و بیماری اختراع کرده اند پناه ببرم. افراد وقتی که مریض می شوند قدر سلامتی را می دانند و من الان چه قدر آرزو می کنم که کاش حالم زود تر بهتر بشود تا بتوانم مثل گذشته موزهایم را با آرامش بخورم و قدر آن لحظات بدون استرس و ناراحتی را بدانم.
جواب نامه هایم هم دیر شده است.متاسفم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/10/03 |
هوا که سرد می شود کار و کاسبی دکترها زیاد می شود. من هم به شدت سرما خورده ام و فوق العاده ضعیف شده ام. سر درد . گلو درد. سر گیجه . کمر درد. آب ریزش بینی. ولی من برای اینکه کار و کاسبی دکتر ها زیاد هم خوب نشود به دکتر نمی روم.سعی می کنم که خودم خوب شوم تا اینکه با عوامل شیمیایی بهبود پیدا کنم.(اکثر اوقات هم آخر سر کم می آورم) امروز داشتم به این فکر می کردم که من نوعی چه موجود ضعیفی هستم. تا درجه ی حرارت محیط کمی بالا یا پایین می رود، به محض اینکه شرایط کمی تغییر می کند تعادل متابولیسمیک و بیولوژیکی ام کاملا به هم می ریزد.
به جمله ی اول این پست هم می اندیشم. ببینید طرز فکر می تواند تا چه حد بر روابط افراد تاثیر بگذارد.
دیشب چه قدر اس ام اس در مورد تبریک شب یلدا به من زده شد. و چندین نفر هم به من لطف کردند و مرا شمردند.
کتاب روز: استاد عشق.زندگی نامه ی دکتر حسابی

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/10/01 |