تبليغاتX
گوریل فهیم
شب یلدا مبارک.روز تولد خورشید هم مبارک.اگر به گوریل ها دقیق شوید گذراندن شب چله به سبک شان را متوجه خواهید شد. گوشه ی یک درخت لم می دهیم.با ناخن هایمان شکشممان را می خوارانیم و شپش هایمان را در می آوریم و صبورانه و با آرامش موزمان را می جویم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/30 |
با اینکه رشته ی درسی ام پزشکی نیست ولی با کمال وقاحت به کتاب خانه ی دانشگاه ایران می روم و در آن جا درس می خوانم. دیروز شیفت دوم که ساعت دو بعد از ظهر شروع شد مراقب سالن تغییر کرد.یک مرد میانسال با موهای جوگندمی و سیبیل کم پشت، پشت صندلی متصدی سالن نشست. بعد از یک ربع که من دوباره سرم را بلند کردم این مراقب توجهم را جلب کرد . سرش را به صندلی تکیه داده و به خواب عمیقی فرو رفته بود. یک ساعت دیگر گذشت و بیدار نشد. زمان باز هم گذشت و این فرد همچنان در خواب عمیقی فرو رفته بود. در هر سکانسی که نگاهش می کردم به یک فرم دیده می شد. یک بار سرش را روی میز تکیه داده ، یک بار به صندلی تکیه داده و سرش پایین افتاده ، یک بار به طرف چپ خم شده،یک بار به طرف راست.وقتی که ساعت پنج و شش شد من تصمیم گرفتم که مرتب به فاصله ی زمانی یکسان نگاهش کنم تا یک رکوردگیری بزرگ از متصدی های کتابخانه های خاورمیانه به دست بیاورم.ساعت شش ،ساعت هفت ،ساعت هشت ،و بالاخره هشت و نیم بود که بیدار شد. لیست اسم ها را بین افراد چرخاند تا اسمشان را در آنجا بنویسند و بعد از کتابخانه خارج شد تا شیفت شب را به متصدی دیگر بسپارد.
با انگشتهایم دو دو تا چهار تا کردم که فهمیدم شش ساعت  و نیم در سالن خواب بوده است! به این فکر می کنم که در ایران چه قدر کارمند بی کار و کم کار وجود دارد که از دولت حقوق می گیرند.چه قدر موقعیت شغلی تلف می شود و در عوض چه قدر کارهای بیهوده وجود دارد. بودن یا نبودن آن متصدی هیچ فرقی به حال سالن کتابخانه نمی کرد. خوابیدن یا بیدار بودنش هم. کار ما مثل آن دو نفری شده است که یکی با بیل چاه می کند و یکی دیگر خاک های کنده شده را در چاه می ریزد .و بین آن ها پول چند سی سی نفت را که از جای دیگر می آید تقسیم می کنند. هر دو نفر هم افتخار می کردند که شغل دارند و حقوق می گیرند. یا آن مرد موقرمزی که در سریال شرلوک هولمز استخدام شده بود تا یک کتاب چاپی را رونویسی کند .اداره ای را می شناسم که شش دربان دارد . این شش نفر همیشه در اتاقک کوچکی که در کنار ورودی اداره قرار دارد می نشینند ، تلویزیون نگاه می کنند ، نان و پنیر و خیارو گوجه فرنگی می بلعند ،به همدیگر تیکه می اندازند و خنده های نکره شان را در سالن اداره طنین انداز می کنند.هر شش نفرشان هم از دولت حقوق می گیرند.
همیشه سعی می کنم خودم را و حرص خوردن هایم را با این گفته که ایران جهان سوم است ،ما در خاور میانه کنار عربستان و عراق و افغانستان زندگی می کنیم وایران اروپا و ولی عصر شانزلیزه و آزادی ایفل و آب کرج بلوار کشاورز دانوب نیست توجیه می کنم.الان است که صدای بعضی ها در بیاید و بگویند ما تاریخ داریم و با عرب های ملخ خور فرق می کنیم.
روس ها و روسیه را خیلی دوست دارم.همه جذب فرهنگ آمریکا و فرانسه و کانادا می شوند ولی من به مقدار زیادی جذب فرهنگ روسیه شده ام. روس ها استعداد خارق العاده ای در علوم پایه و نظری مثل ریاضی دارند .داستان نویس های غول پیکری به زبان روسی می نوشته اند. البته نه از لحاظ بدنی.یادم باشد یک روز در مورد روس ها بنویسم.آن چیز هایی که درباره شان خوانده ام را جمع بندی کنم. آندره ژید در کنار حس انضباط آلمانی ها ، جاه طلبی آمریکایی ها، ابتکار فرانسوی ها، حیله گری ایتالیایی ها ،به صوفی منشی روس ها اشاره می کند و آن را ناشی از هوای سرد روسیه می داند. پیام مثبت روز از آنتون چخوف یکی از نویسنده های روس مورد علاقه ی من.
پیام مثبت روز:"دوست دارم در زندگی کوتاهم همه ی چیزهایی که در دسترس انسان است در بر بگیرم،در آغوش خود بگیرم.دوست دارم حرف بزنم،مطالعه کنم،در کارخانه ی بزرگی چکش به دست بگیرم و کار کنم، نگهبانی بدهم،شخم بزنم،منظره تماشا کنم،به تماشای اقیانوس و هر جا که تخیلم میدان پیدا کند بروم"آنتون پاولوویچ چخوف
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/28 |
تا ساعت هشت داشتم در کتاب خانه درس می خواندم که متصدی کتاب خانه آمد و سکوت مطلق و دوازده ساعته ی سالن را با صدای نکره اش شکست و گفت وقت تمام است.خیلی حرص خوردم چون برای دو ساعت دیگر هم انرژی درس خواندن داشتم.و همین باعث شد روی جمله ی وقت تمام است بیشتر فکر کنم. یک جمله به ذهنم رسید که مضمون آن را قبلا در جایی خوانده بودم. فورا آن جمله را در حافظه ی گوشی ام ذخیره کردم تا در اینجا بنویسم. گاهی بعضی از جملات آنقدر پرمعنی و بامفهوم هستند که بدون هیچ مبالغه ای به اندازه ی چند کتاب ارزش دارند.یادتان نرود دو دانگ جمله برای من است چونکه با ادبیات من نوشته شده و چهار دانگ دیگر آن برای آفریننده اش که یادم نیست که بود. پیام مثبت روز هم همین جمله است:
 انسان ها زمان را آفریدند تا خود را در آن زندانی کنند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/25 |
تلويزيون دارد به هر طريقي ما را قانع مي کند که بياييم و راي دهيم.کم مانده است که بيايند التماسمان کنند و منتمان را هم بکشند که "تو رو خدا بياييد براييد" .از ديدگاه يک گوريل اين خواهش و تمنا ها نتيجه ي عکس دارد و باعث کاهش طرفداران مي شود.
در بين کانديداي شوراها با افراد جالبي روبرو مي شوم . يک پسر جوان خوش يافه اي که چشم هاي سبزي هم دارد و در يک مغازه ي فتوکپي کار مي کند براي انتخاب شوراها کانديد شده است . خانم ها هم از چندصد حيله و روش استفاده کرده اند که در عکس هاي انتخاباتي شان خوشگل جلوه کنند.آقايان انگار رفته اند براي گواهينامه شان عکس گرفته اند و آن ها را روي برگه هاي تبليغاتي چاپ کرده اند.
در مورد من: من در اين جمعه سعيم را خواهم کرد که با حضور سبزم راي خودم را براي تعيين سرنوشتم داخل جعبه مي اندازم. شايد خوشتان نيايد .اما من گوريل محافظه کاري هستم.(قابل توجه زنبور ها) و به نظر من در اين جامعه اي که دارم در آن زندگي مي کنم نبايد ساز مخالف بزنم. همچنين کساني که ساز هم نمي زنند کار بدي مي کنند.
پیام مثبت روز:"زندگی مثل شطرنج می مونه...اگه بازی بلد نباشی همه می خوان یادت بدن.ولی اگه خوب بازی کنی همه می خوان شکستت بدن." یک اس ام اس

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/22 |
ديروزصبح ساعت شش بلند مي شوم. در حالي که ديشب ساعت دوازده  و نيم خوابيده بودم.از طرفي دو شب پيش هم سه ساعت بيشتر نخوابيدم.براي همين احساس مرا هنگام بيدار شدن مي توانيد درک کنيد.شايد جسورترين آرزوهاي يک انسان وقتي باشد که مي خواهد صبح زود پنج دقيقه بيشتر بخوابد.
باز هم دير به مترو مي رسم.سي ثانيه به بستن درها مي ماند که خودم را پرت مي کنم داخل آن.مترو را مي بينم که چگونه در عرض چند دهم ثانيه صندلي هاي آن پر مي شوند. و بدنه ي واگن ها با چه زاويه ي غليظي به اين طرف و آن طرف کج مي شوند.آن هايي که صندلي پيدا مي کنند گل از گلشان مي شکفد و مطمئنا در دلهايشان مي گويند که چه قدر باهوش و زرنگ هستند. چند نفري هم که در مسابقه باخته اند با تنفر و کينه مي گويند که فقط زور بايد بالاي سرمان باشد. مردم وحشي اند، فرهنگ ندارند ، تمدن مرده است. آن هايي که نشسته اند در اين مرحله سعي مي کنند خودشان را به کوچه ي علي چپ بزنند و اينطور وانمود کنند که مخاطب اين گفته ها افراد بغل دستيشان هستند نه خودشان.
جالب اينجاست که مطمئنا فردا صبح جاي خيلي از اين افراد با همديگر تعويض مي شود.آن هايي که ايستاده بودند مي نشينند و آن هايي که نشسته بودند مي ايستند.پس متوجه مي شويم که فردا صبح نقش ها و در نتيجه ديالوگ هايشان با یکدیگر تغییر خواهد کرد.
پيام + روز: «اغلب خود را در حال زيستن بر بالاي کوهي ، در توفان خيزترين و نه سردترين سرزمين جهان تصور مي کنم.آيا چنين جايي وجود دارد؟اگر وجود دارد ، به آنجا خواهم رفت ، و قلبم را به نقاشي و شعر تبديل خواهم کرد »   از جبران خليل جبران 

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/21 |
نمی توانم بنویسم.نوشتن انرژی می خواهد و من فوق العاده خسته ام.فقط به خاطر تعهدی که این وبلاگ و نوشتن در آن برایم درست کرده است مجبور شدم به روزش کنم.جبر برای نوشتن خیلی خوب است.حتی در اوج خستگی هم به شما این انگیزه را می دهد.تا وقتی که زیر اراده ی جبر نباشیم کارهایمان کامل انجام نمی گیرد.حدااقل من مشمول این قانون می شوم.ولی اعتقاد دارم طبیعت مشمول قانون جبر هست و من هم به عنوان عضو کوچکی از آن ، نیز. یک پیام + به نوشته ام ارزش می بخشد. پیام مثبت خوبی اش همین است. پس:
پیام مثبت روز:«اغلب خود را در حال زیستن بر بالای کوهی ، در توفان خیزترین و نه سردترین سرزمین جهان تصور می کنم.آیا چنین جایی وجود دارد؟اگر وجود دارد ، به آنجا خواهم رفت ، و قلبم را به نقاشی و شعر تبدیل خواهم کرد »  از جبران خلیل جبران

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/18 |
امروز کلا در خانه ماندم و تمام روز را اختصاص دادم به ترجمه ی فصلی از یک کتاب ریاضی معتبر قطور که متاسفانه تا حالا در ایران ترجمه نشده است. به این فکر می کنم که چقدر خوب می شد می توانستم آن را به طور کامل ترجمه کنم و برای چاپ آماده اش بنمایم.اما متاسفانه حجم و قطر آن به ستون های اعتماد به نفسم تنش های عرضی و محوری شدیدی وارد می کند.
دارم به ملودی های پادشاه کولی ها گوش می دهم. gipsy kings . پریسا دختر خاله ام که در اتریش زندگی می کند عاشق جیپسی کینگز است.الان یادش می افتم و در اینجا اقرار می کنم که این دختر چه قدر ناز و مهربان و خوشگل است.در وین به دنیا آمده است و همانجا بزرگ شده . فارسی را به سختی و با لهجه ی غلیظ صحبت می کند. خواندن و نوشتن فارسی بلد نیست. من همیشه وقتی به لهجه اش دقیق می شوم شباهت زیادی بین لهجه ی او و لهجه ی روستاییان خودمان حس می کنم! دو ماه پیش هم دختر دایی و پسر دایی ام، مینو و محمد به کانادا رفتند تا در آنجا درس بخوانند. همه دارند می روند و من اینجا در ایران تنها مانده ام.بدون اینکه قصد مهاجرت و حتی شرایط آن را داشته باشم. البته به این خاطر که شرایطش را ندارم نمی توانم قصدش را داشته باشم.گاهی هم فکر می کنم در ایران زندگی بهتری می توانم برای خودم دست و پا کنم. منظورم از لحاظ رفاه مادی است. چرا که در ایران با هوش نسبتا متوسطی می توان سرمایه دار بزرگی شد.اما در غرب به این راحتی ها نمی توان به ثروت زیاد رسید. مثلی هست که می گوید در آمریکا دلار زیر پای فیل است. اما در ایران به اینصورت نیست. اینجا دلار در داخل چاه فاضلاب ریخته شده است.فقط باید به خودت زحمت بدهی ، ننگ کثیف شدن را بپذیری و دستت را داخل محتویات فاضلاب کنی و آن ها را برداری. تشبیه جالبی بود نه؟ در ضمن نکته ی دیگری هم که هست کار من است که در ایران در مقایسه با خارج می توان درآمد بالاتری را توسط آن به دست آورد.راستی شما هنوز نمی دانید کار من چیست؟ می توانید حدس بزنید.
راستی مریم از دیوار اتاقم تعریف کرد که بر روی آن پوستر آلبرکامور چسپیده است.باید اقرار کنم که واقعا دیوار اتاق با عکس این مرد ،جذاب و دیدنی شده است.برادرم همیشه می گوید آل پاچینو قیافه ای سینمایی دارد.من هم پیرو این گفته می گویم آلبر کامو قیافه ای نویسنده ای و فلسفه ای دارد.پوستر سیاه و سفید است. تصویری بین نیم رخ و تمام رخ آلبر کامو با سایه روشن غلیظ به نمایش کشیده شده است.یک ته سیگار روی لب هایش تکیه کرده است. زیر پوستر نوشته است : ملت های خوشبخت تاریخ ندارند. این عکس به من احساس نویسندگی می دهد.احساس خاص اندیشیدن.احساس مبهم احساس!
پیام + روز:"روش های خاص اندیشیدن.آغشته به احساس .هر چیز،حتی مبهم ترین احساسات ،خود را مثل یک اندیشه ، می پندارد." از داستایفسکی
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/16 |
دیشب با ندا دوست دختر جدیدم بیرون رفتم.احساس می کنم علاقه ی شدیدی به خالی کردن محتویات جیب من دارد. اصلا از کافی شاپ خوشم نمی آید. از اینکه در کافی شاپ روبروی کسی بنشینم و یک نوشیدنی گرم بخورم متنفرم.علتش هم اینست که مقدار زیادی پول بیهوده برای دو فنجان کوچک نسکافه یا قهوه به هدر می رود. و در حال حاضر با این شرایط اقتصادی ای که اکنون دارم اصلا چنین کاری برای من صرف نمی کند.یک باکس یا بسته ی نسکافه با مارک نستل سوئیس دو هزار و پانصد تومان است که با آن می شود حدود پنجاه فنجان شیر نسکافه درست کرد. حال من نمی دانم چرا یک فنجان نسکافه در یک کافی شاپ دو هزار تومان قیمت دارد.به هر حال با طراحی داخلی کافی شاپ ها که اغلب به سبک پست مدرن است خیلی خوب ارتباط برقرار می کنم. فضای کافی شاپ ها ، تابلوهایی که به دیوار می چسپانند و نور داخلی آن خیلی زیبا و هنرمندانه کار شده است.من احتمال می دهم برای طراحی داخلی آن از آرشیتکت استفاده می شود.هم چنین ایستگاه متروی علم و صنعت را برای اولین بار دیدم. طراحی این ایستگاه هم خیلی زیبا و هیجان انگیز است. جای خوشحالی است که به تازگی در کشور به طراحی ،به معماری ، به زیبایی سازه های شهری اهمیت زیادی داده می شود. البته من دوست داشتم در طراحی های نو و مدرن مثل ایستگاه متروی علم و صنعت نماد های سنتی و کلاسیک معماری هم استفاده شود. از تذهیب،از گنبد و طاق از شیشه های رنگی ، از دیوار های داخلی آجری ، از اسلیمی و از کاشی کاری.مورد آخر را در ایستگاه علم و صنعت دیدم.جای خوشحالی است.
امروز هم با احسان به انقلاب رفتم و من دو کتاب خوب(یکی افسانه ی سیزیف و یکی دیکشنری انگلیسی فارسی واژه های ریاضی برای کار ترجمه ام) و یک پوستر از آلبر کامو خریدم.همچنین به کافه فرانسه رفتیم و در آنجا قهوه ی فرانسه با شیر به همراه شیرینی تر خوردیم.از این ترکیب خوشم می آید. ارزان ترین کافی شاپی که در تهران دیده ام کافه فرانسه است و این یعنی خوشحالی من. تا به حال گوریل خسیسی مثل من دیده بودید؟ این نکته را هم بگویم که کافه فرانسه از قدیمی ترین کافی شاپ های تهران است و پاتوق مادر من در زمان جوانی اش بوده است.خودش این موضوع را به من گفت. 
پیام مثبت روز :"ملت های خوشبخت تاریخ ندارند" از آلبر کامو
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/15 |
با یکی از دوستانم داشتیم به طرف خانه می آمدیم. قبلا چندان با هم آشنا نشده بودیم و تنها  کلمات در حد سلام و خداحافظی میانمان رد و بدل می شد. اما امشب که با هم برگشتیم برایم یک خاطره ی تلخ از گذراندن یک شب در زندان تعریف کرد.نمی خواهم جریانش را بنویسم. چونکه من گوریل محافظه کاری هستم و و از اینکه مطلبی بنویسم که حتی حالت گلایه داشته باشد می ترسم.
بعد از اینکه ماجرای بازداشتگاه و زندان رفتنش را تعریف کرد بحثمان به شهری کشید که اهل آنجاست.تالش. وقتی من کنجکاو شدم که تالش در چه استانی است شروع کرد به تبین و تشریح ویژگی های قومی تالشی ها"نژاد ما از سه هزار و هشتصد سال پیش از میلاد در منطقه ی تالش سکونت داشته است. برای همین ما اصالت پنج هزار و هشتصد ساله داریم. که قبل از آن هم قومیتی به نام کادوس در آنجا زندگی می کرده اند.اگر هم توجه کنی خیلی از دکتر ها و متخصص ها در علوم مختلف تالشی هستند..."
و همین طور ادامه داد. تا اینکه من با یک سوال پرت و در عین حال مرتبط با یکی از جمله هایش موضوع بحث را هوشمندانه تغییر دادم.کاری به تالشی ها ندارم.اصلا بحث سر تالش یا تالشی نیست.من فقط خیلی تعجب می کنم که چرا بعضی ها اینقدر متعصب و ناسیونال هستند؟
پیام مثبت روز:"ما برای عشق خلق شده ایم.عشق اساس وجود و غایت وجود است." از بنجامین دیسرائیل
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/13 |
روزمرگی.دچار روزمرگی شده ام.صبح از خواب بلند می شوم.دوش می گیرم. فعالیت روزانه. و شب با کارهای تمام نشده ی روز به خانه می آیم.تا چرخی می زنم،چیزی بخورم خوابم می گیرد.و بعد تخت خوابم مرا در آغوشش می گیرد و می خواباندم.دوست دارم کامل باشم.دوست دارم ایده آل هایم را با کیفیت بالا اجرا کنم.بدست بیاورم. آنچیزی که در ذهن من است باید به صورت کامل انجام شود. اگر انجام نشود من کوتاهی کرده ام. از آلمانی ها و همین طور از ژاپنی ها خوشم می آید.چرا که این مردمان تمام کارهایشان را دقیق با نظم و با ماکزیموم بازدهی و راندمان انجام می دهند.این یعنی استفاده از ذهن ،بهره بردن از قابلیت مغز در بالاترین حد خود.من همیشه معتقدم از تمام امکاناتمان بیشترین استفاده را بکنیم.از مغز،دست ،چشم ،رایانه،کتاب، تلویزیون.هر چیزی که در دسترس ما است،هر چیزی که متعلق به ماست باید به بالاترین ضریب از آن بهره برد. باید پرکار بود.از کار لذت برد تا بتوان به پیشرفت کامل رسید.
پیام مثبت امروز:"از خدا نام بردن بدين معني است که زندگي معنايي دارد معنايي که بي وجود آن همه چيز پوچ و بيهوده و هر کاري جايز شمرده مي شود."
لینک روز:پنج توصیه ی غذایی برای افزایش هوش
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/11 |
کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد از پائولو کوئیلو را خریدم.وقتی که دبیرستان بودم چند تا از کتاب هایش را خواندم و خیلی خوب توانستم با مطالبش ارتباط برقرار کنم.اما بعد از چند سال ،از آن وقتی که عقایدم مادی تر شده است و از معنویت فاصله گرفته ام دیگر آثارش برایم جذاب نیست.نمی توانم زاویه ی دیدم را با زاویه ی دیدش تطبیق دهم.
همانطور که قبلا گفتم تا چند وقت پیش مشغول نوشتن رمانم بودم.پنجاه صفحه پیش رفته بودم که دوباره با خطر کمبود اعتماد به نفس مواجه شدم.دوباره ترسیدم و این فکر واهی به سرم زد که گوریل!، قابل چاپ نیست.انرژی ات را صرفش نکن. بیشتر مطالعه کن.کمتر بنویس.اگر می خواهی بنویسی همینجا در وبلاگ نوشته هایت را ارائه بده.وقت رمان نوشتن نرسیده است.هنوز به آنجایی نرسیده ای که بتوانی آثارات را چاپ کنی.و هزار و هزار فکر بیهوده و مبتذل دیگر که مثل اجسام سیاه تمام نور و انرژی و انگیزه را در خودش جذب می کنند و میمیرانند.ولی راستش را بخواهید رویا برایم یک پیغام عجیب و غریب گذاشت که دوباره متحول شدم.احساس می کنم با توصیفات او توان آن را دارم که رمان «قابل چاپی» بنویسم.مثل همیشه نمی خواهم تعارف کنم و عیب ها یا مزایایم را پوشیده بگذارم.شاید بعضی ها فکر کنند که اصل نویسندگی نوشتن است و در درجه ی دوم چاپ اثر اهمیت دارد.ولی برای من چاپ داستانم خیلی ارزش دارد.به من هویت می بخشد.باعث می شود که مشهور شوم. جلب توجه کنم و پز بدهم. در میان اطرافیانم محبوب تر باشم. و در رزومه ی کارهایم چاپ یک اثر را داشته باشم. دوست دارم نقد آثارم را در یک مجله بخوانم.دوست دارم در جلسه ی نقدی که برای کتابم برگزار شده است پای منبر بنشینم و برای چند ده نفر سخنرانی کنم و یکی یکی جواب نقد هایشان را بدهم. دوست دارم نوشته هایم در تنهایی آدم ها ،در خلوت مردم خوانده شوند.دوست دارم اشک خواننده ی کتاب هایم بر روی حروف تایپ شده بریزد و کتابم را خیس کند.دوست دارم وقتی که خواننده ام کتابم را در مترو دستش گرفت به دیگران پز بدهد که من دارم آثار س.گوریل را می خوانم .دوست دارم که خواننده ام به عنوان بهترین کتابی که خوانده است کتابم را به دوستانش معرفی کند .پیشنهاد بدهد که حتما آن را بخواند.
این ها ایده آل های من است.با آن ارضا می شوم. به این طریق به آرامش می رسم.اسمش را عقده ای،محتاج به جلب توجه،ایده آلیست،بلند پرواز، امیدوار یا هر چیز دیگر که می خواهید بگذارید .اسم گذاشتن بر روی جریان ذهن من مهم نیست.مهم اینست که من اینگونه هستم.به این صورت ارضا می شوم. نمی خواهم انکار کنم که از جلب توجه خوشم می آید. نمی خواهم انکار کنم که رنگ لباس هایم را طوری انتخاب می کنم که توجه همه را به خودم جلب کنم .از این طریق احساس می کنم که وجودم در جامعه ام پررنگ تر است. وقتی که خودم را نشان بدهم . وقتی که موفق باشم.خوب لباس بپوشم.متفاوت رفتار کنم.لحنم متفاوت باشد. body language داشته باشم.از کلمات انگلیسی در صحبت هایم استفاده کنم.سطح فکرم بالا باشد.این ها باعث می شود که لذت ببرم.از خودم خوشم بیاید.و باور کنم که امواج وجودی ام فرکانس بالاتری از دیگران دارند. آخرین جمله ی مثبت امروز با این  صحبت هایم متفاوت است."بیاموزید بدون جلب توجه متفاوت باشید."پائولو جان اگر من بخواهم متفاوت باشم،از متفاوت بودنم لذت ببرم و از آن برای جلب توجه استفاده کنم چطور؟مطمئنا خیلی ها هستند که دوست دارند جلب توجه کنند. شاید بتوان آن را به همه تعمیم داد.اما به این خاطر که جلب توجه را ضد هنجار می دانند سعی می کنند آن میل را در پستوی ذهنشان بکشنند.یا اگر دنبالش را می گیرند برای کسی بیانش نکنند. اما من ، من می خواهم همه بدانند که دوست دارم جلب توجه کنم.در نوشته های حقیقی ام،در گفتگوهای حقیقی ام با شخصیت اصلی و اسم واقعی ام هم این خواسته را بدون ترس یا خجالت بیان می کنم.
پیام مثبت روز:"دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید.خطر متفاوت بودن را بپذیرید،اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید." پائولو کوئیلو
لینک روز: این نوشته مرا خیلی ناراحت کرد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/09 |
امشب خیلی خوابم می آید و اصلا توان تمرکز و نوشتن ندارم.سعی می کنم پست امروز را در یک پیام مثبت روز خلاصه کنم.قبل آن یک توضیح مختصر در مورد کامنت ها بدهم و آن اینکه من همه ی کامنت ها را می خوانم و از خواندن آن ها خیلی لذت می برم.دیدن کامنت های زیاد به اندازه ی دیدن میل های زیاد هیجان آور است.اگر بخواهم کمی این هیجان را قدیمی تر کنم هیجان دیدن کامنت ها مثل رسیدن یک نامه ی دوستانه به دم در خانه می ماند. خیلی وقت است که کسی برای من نامه نفرستاده است.اما چندین سال پیش با دیدن یک نامه که برای من فرستاده می شد هیجان خیلی زیادی به من دست می داد.گاهی فکر می کنم که چه قدر حیف و ناراحت کننده است که عادت نامه نویسی از بین رفته است.دیگر اداره ی پست فقط وظیفه ی انجام ثبت نام های استخدامی و آزمونی را دارد.و این به نظر من از بین رفتن یک عادت و آئین خیلی مقدس است. حداقل در نامه نگاری مردم نوشتن را تجربه می کردند.ولی امروز دیگر این عادت مرده است.وقتی که حدود ده سال سن داشتم با عمویم نامه نگاری می کردم. از اینکه روی یک کاغذ برای عمویم نامه می نوشتم و در پاکت می گذاشتم،روی آن تمبر می چسپاندم و داخل صندوق پست می انداختم خیلی ذوق زده می شدم.وقتی که بعد از مدتی نامه ی عمویم به در خانه می رسید با چه هیجانی پله های کریدور را سه تا سه تا پایین می پریدم و روی موزائیک حیاط با پا ضربه می زدم تا به در حیاط برسم.عمویم تمام آن نامه هایی را که من برایش پست کرده بودم نگه داشته است.بعد از تمام این سال ها وقتی که به خانه ی عمویم می روم و آن نامه ها را می بینم یک احساس مرموز فلسفی ناشی از گذر زمان به من دست می دهد.
پس فکر نکنید که من این نامه ها را نمی خوانم.بلکه خیلی با خوشحالی کلماتش را یکی یکی حریصانه با چشمهایم می بلعم.مخصوصا کامنت هایی که در آن از من تعریف می شود  :)  خیلی به من انرژی می دهد. من که تعارفی ندارم.اکثر آدم ها وقتی که مورد تمجید قرار می گیرند خوشحال می شوند. خدمت شما عرض کنم که گوریل ها هم به همین صورت هستند.اما متاسفانه اینقدر پر دغدغه و پر مشغله هستم که نمی توانم جواب همه ی کامنت ها را بدهم.تمام وقتی که من در روز پشت کامپیوتر می نشینم تنها به آپدیت کردن وبلاگم خلاصه می شود .وقت بیشتر کمتر نصیبم می شود.
ببینید با اینکه خوابم می آمد باز چه قدر روده درازی کردم.
پیام مثبت روز:"هر کار نیک شما ستاره ای میرنده را ماند که فروغش همچنان در سیر است و در گشت و گذار.و هرگز کی از سیر باز خواهد ایستاد؟" از فردریش نیچه

لینک روز:بیابان

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/05 |
یک لحظه ی خیلی شیرین و دلپذیر را تجربه می کنم:ساعت هفت صبح پشت رایانه(تمسخرممنوع،کلمه ی قشنگی است به نظر من) نشسته ام .بیداد همایون از شجریان را گوش می دهم . به طنین صوت هنجره ی شجریان،صلابت ابیات حافظ ،قدرت نواختن مضراب پرویز مشکاتیان خیره می شوم.چند تا شکلات نرم که خیلی سریع و دلپذیر در دهان آب می شود می مکم و رویش شیر نسکافه ی گرم می خورم .گرمای شیر نسکافه آن شکلات ها را خیلی سریع و لذت بخش ذوب می کند و مزه اش را تا ته پرزهای زبانم فرو می برد.
این ترکیب خیلی شیرین و دلنشین است.و به من لذت خاصی می دهد.و باز همان شعار قبلی:زندگی یعنی لذت بردن از تمام لحظه ها.حتی با چیزهای خیلی ساده.
به موسیقی سنتی هم توجه کنید.هر چند که خیلی بچه مثبتی باشد.من اعتقاد دارم که همیشه به موسیقی های با کیفیت گوش بدهم.چه نوع پاپ،راک،بلوز،کلاسیک،سنتی،متالیکا ،هر نوعی که می خواهد باشد.نکته ی مهم اینست:کیفیت بالا.و متاسفانه ما در پاپ خوب کار نکرده ایم .شاید به خاطر ممنوعیت آن توسط «راس هرم» باشد.ولی موسیقی کلاسیک ما که همان سنتی باشد فوق العاده با کیفیت است.سه راس مثلث آثار شجریان را در نظر بگیرید:صدای خواننده،مهارت نوازنده و صلابت شعر. سه عنصر که هر کدام در نوع خود بهترین است. این یک ترکیب فوق العاده است.من سعی می کنم زیاد هم مدرن نباشم.با اینکه از گروه ایگلز، از سلن دیون ،از لورنا مکلین و از گروه های بلوز لذت می برم با موسیقی سنتی ایران هم خوب ارتباط برقرار می کنم .این می شود پست مدرنیسم. به نظر من بهتر از مدرنیسم رادیکال است.
من باید بروم و یک روز پر مشغله را آغاز کنم.اما مطمئنم به خاطر تجربه ی خوبی که از این صبح داشتم بتوانم لذت کافی را از روز ببرم. لذت مشغولیت زیاد!راستی نوشتن این مطالب هم به من خیلی «چسبید» .
پیام مثبت امروز(از حافظ)
یاری اندر کس نمی بینیم،یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد؟،دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیره گون شد،خضر فرخ پی کجاست؟(آب حیات کدر و تیره گون شد.خضر مبارک قدم کجاست تا چاره ای کند؟)
خون چکید از شاخه گل،باد بهاران را چه شد؟
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی،
حق شناسان را چه حال افتاد؟،یاران را چه شد؟
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخواست
عندلیبان را چه پیش آمد،هزاران را چه شد؟
حافظ اسرار الاهی کس نمی داند.خموش!
از که می پرسی.که دور روزگاران را چه شد؟

لینک روز: معجزه ی افکار عمومی در آمریکا 

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 85/09/04 |