ساعت پنج بود که الف با من تماس گرفت تا به بيرون برويم.امروز کاملا بيکار بودم و براي همين با کمال ميل قبول کردم. الف يکي از آن دوست هاي من است که خيلي با او احساس راحتي مي کنم. خيلي خوب مي توانيم با هم ارتباط برقرار کنيم.و علايقمان ، سليقه هايمان تقريبا به هم نزديک است.بنابراين مي توانيم راجع به موضوعاتي بحث کنيم که هر دو به آن ها علاقه داريم .عصرهايي که هر دو فراغت داريم اين کار را انجام مي دهيم و تقريبا براي من به عنوان يک عادت در آمده است.از اينکه با يکي راه بروم و در مورد مسائل مختلف با او بحث کنم لذت خيلي زيادي به من دست مي دهد.به خصوص در چنين موقعيتي است که من مي توانم يک گوش خالي گير بياورم و تمام ذهنيات خودم را برايش بلغور کنم. از سخنراني کردن براي افراد لذت مي برم.با سخنراني کردن و همينطور با نوشتن به من احساس تخليه دست مي دهد.مي توانم تمام انرژي ام را تمام افکارم را خالي کنم.اگر اين کار را انجام ندهم ، اگر هرشب در اينجا ننويسم، يا براي هيچ کسي صحبت نکنم آنگاه تمام جريانات ذهنم داخل همين جمجمه ي کروي کوچک باقي مي مانند. و بعد فکر کنيد که چه اتفاقاتي خواهد افتاد؟ فکر کنيد که داخل يک حجم کوچک مايعات مختلف تزريق شود و گازهاي شيميايي مختلفي در آن دميده شود.آخرش چه مي شود؟ بله آن حجم منفجر خواهد شد.يا در بهترين حالت پوسته اش ترک بر مي دارد و تمام آن جريانات به طرز مبتذل و انزجار آوري به بيرون خواهد ريخت.پس بهتر است قبل از اين اتفاقات وحشتناک تمام آن گاز ها و مايعات را از يک منفذ به بيرون پس بزنيم. من اين پس زدن را در نوشتن پيدا کرده ام و در سخنراني براي آدم ها.يکي ممکن است با ضبط کردن گفته هايش اينکار را انجام دهد.يکي با نقاشي.يکي با نواختن موسيقي و حتي يکي با شکستن تخمه.مهم اين است که بريزي اش بيرون.مهم اين است که خالي اش کني.راه و روش براي هر فرد فرق مي کند.
باد سرد به سينه ام مي زد و در برخورد با کاپشن کلفتم خيال گذشتن از آن کاپشن و آزار سرد کردن بدنم از ذهنش خارج مي شود.در جنگ با کاپشنم شکست مي خورد. ولي خودم عمدا نفس عميق مي کشيدم تا هواي سرد با تمام جرمش داخل سينه ي من را پر کند. داخل بدنم، از دهانم ، از زبانم گرفته تا ريه ها و شش هايم پر از اين هواي سرد بشود. احساس مي کردم که گرماي داخل بدنم را خالي کرده ام. گرمايي که خيلي وقت بود بيرون نيامده بود. يک خانه تکاني با هواي سرد. هواي سرد خوبي اش اينست. الف مي گويد که عاشق اين هوا است.در مورد نوع هوا فکر مي کنم:نم نم باران .آسمان ابري، باد سرد .بردن اين جريان سرد به اعماق بدن با يک نفس عميق .تخليه ي گرماي غاصب!پريشان شدن مو در برابر حمله ي باد، يخ زدن نوک دماغ و بي حس شدن سر انگشت ها.مي گويد که آدم ،باراني بلند بپوشد و دست هايش را در جيبش بکند ، زمين را نگاه کند و انديشمندانه به راهش ادامه دهد.خيلي هيجان انگيز است.تاييدش مي کنم.و اين مطلب را هم مي افزايم که در همان حال آهنگ قايق رانان رود ولگا را هم زير لب زمزمه کني.اين ملودي فولکلور روسيه جان مي دهد براي چنين هواي سرد و «غريبي».اگر اينجا پيش من بوديد آن را با سازدهني برايتان مي زدم تا به اوج احساسات ، به اوج لذت و در عين حال به اوج غربت برسيد. اسم ديگرش هم که در کتاب سازدهني من آن را به اين اسم نوشته ميدولندز(meadow lands) است. مي توان آن را چمن زارها معنا کرد. اگر فيلم دورافتاده (cast away) که در آن تام هنکس بازي مي کند را ديده باشيد در ابتداي فيلم وقتي که خيابان هاي ساکت و دلگير مسکو را نشان مي دهد يک نوازنده ي ويولون با غربت خاصي اين موزيک را مي زند.همين طور در فيلم شکار گوزن ها که جواني هاي رابرت دنيرو را خواهيد ديد با اين آهنگ در يک پارتي مي رقصند. اين آهنگ آن قدر خاص و غريب است که مي توان چندين صفحه در مورد آن نوشت.
کنارپياده رو به پيشنهاد الف يک بشقاب لبو از لبوفروشي که بساطش پهن بود خريديم. در پشت بخار لبوها قيافه ي درهم شکسته و مچاله شده ي لبوفروش را مي شد «درک کرد».و غم بزرگي که مطمئنا ما چيزي از آن نمي فهميديم .تنها غرق در هيجان بلعيدن آن لبوهاي سرخ و قرمزبوديم.رنگ قرمز به من هيجان مي دهد. رنگ سرخ. اگر پست قبلي را هم بخوانيد يا خوانده باشيد بهتر احساس مرا درک مي کنيد.ظرف يک بار مصرف لبو را دستم گرفتم و به راه رفتنمان ادامه داديم.با اينکه خيلي گوريل وسواسي و بهداشتي اي هستم اما به پيشنهاد الف اين بار را بي خيال شدم.زير ظرف يک بار مصرف از شدت گرماي لبو انگار ذوب شده بود.پلاستيکش شل شده و راحت تغيير شکل مي داد. پوست دست نمي توانست به مدت درازي گرمايش را تحمل کند.مي سوخت.بنابراين قرار شد الف آن را نگه دارد يک تکه از آن را با چنگال بکند ، در دهانش بگذارد و بعد به من بدهد تا من هم اين کارها را انجام دهم و بعد من به او بدهم و اين کار همينطور ادامه يابد.به اينصورت گرماي ظرف دستمان را نمي سوزاند.فقط داغش مي کرد. اين گرماي لذت بخش که دست هاي سرد و بي حسم را را لمس مي کرد تضاد خاصي به وجود مي آورد. در تضاد و در پارادوکس هميشه لذت وجود دارد.هميشه هيجان وجود دارد. يک مسابقه ابداع کرديم .هر کدام براي آن که پوز همديگر را به خاک بماليم تکه هاي بزرگ تري را مي کنديم.بزرگي اين تکه ها به صورت تصاعدي افزايش پيدا کرد.الف يک تکه ي خيلي خيلي بزرگ در دهانش گذاشت و بعد منقلب شد.سقف دهان ، زبان و جداره ي داخلي لپش سوخت. و من کلي به اين موضوع خنديدم. ياد گرفت که لقمه ي بزرگتر از دهانش برندارد.راه رفتن در داخل خيابان سرد و خوردن لبوي داغ همانطور که گفتم به خاطر تضادي که در آن وجود دارد خيلي لذت بخش است.
الف فرد ايده آلي است . هميشه به آينده هاي دور و دست نيافته نگاه مي کند. به الف گفتم که قرار نيست لذت و خوشي در اين ايده آل ها باشد. همين که در تاريکي در اين خيابان هاي نه چندان شلوغ و در داخل اين موج سرد اگر قدم زنان لبو بخوريم و با همديگر سر مسائل مختلف بحث کنيم، همين هاست که زندگي را لذت بخش مي کند. دلنشين مي کند.حتما سوار شدن در يک مرسدس بنز خوشبختي نمي آورد.خوشبختي در فکر ماست.اينکه آيا فکرمان آرامش داشته باشد يا نه.اين مطلب خيلي کليشه اي شده است ولي مطمئن باشد خيلي از کليشه ها عين واقعيت هستند. سعي کنيم مطالب کليشه اي را به خاطر کليشه بودنشان پس نزنيم.سعي کنيم بتوانيم آن ها را واقعا درک کنيم.
شغلي که من و الف به آن مشغول خواهيم شد شغل پردرآمدي است و از لحاظ موقعيت اجتماعي در جايگاه بالايي قرار دارد. بخصوص اگر در آن زبده و وارد باشيم. الف مي گفت وقتي که مي خواهم ازدواج کنم دختري که به من جواب مثبت مي دهد مطمئنا به شغل من فکر مي کند.به اينکه وضع مادي من خوب است و پدرم درآمد بالايي دارد. آن دختر من را به خاطر من نخواهد خواست. به خاطر شغلم، به خاطر پولم و به خاطر موقعيت من است که علاقه نشان مي دهد. آيا بعد از ازدواج اگر من ورشکسته شدم اگر ديگر نتوانستم سقفي براي زندگي کردن داشته باشم باز هم مرا دوست خواهد داشت؟ ازاو پرسيدم آيا حاضري با يک گودزيلاي ماده ازدواج کني؟ دوست داري با يک دختر با قيافه اي کاملا در هم و برهم ، دندان هاي به هم ريخته، صورت چروکيده، دماغ خوک مانند ، لب هاي کلفت و شتري و بوي گند و هميشگي دهانش زندگي کني؟ بيشتر پيش رفتم.اگر بعد از ازدواج بر روي صورتش اسيد بريزنند و دو پايش قطع شود باز هم حاضري با او زندگي کني؟ آيا حاضري احساسات رمانتيکت را دربر لب هايي که اسيد شکل آن را از بين برده به بوسه تبديل کني؟آيا حاضري از او لب بگيري؟
واقعا چرا هميشه عاشق دخترهاي خوشگل و جذاب مي شويم؟ چرا دختران زشت عاشق هان متعدد ندارند؟ چرا پسرهاي زشت معشوقه هاي زيبا نصيبشان نمي شود؟ خيلي تلخ است.مي دانم. اين واقعيات زندگي محسوب مي شود.بايد آن ها را ديد ، نفس عميقي کشيد و بي تفاوت از کنارشان رد شد. اگر بي تفاوت نباشي بدون آن که به نتيجه اي برسي نابود مي شوي.افسرده خواهي شد.هيچ وقت کسي فقط خودت را ، تنها وجودت را ،تنها درونت را نمي خواهد.همه به چهره ات نگاه مي کنند.همه تيپت را مي بينند .جيبت را ماشينت را و موقعيت اجتماعي ات را.تحصيلاتت را. بله.دنيا خيلي مادي تر، پست تر و پوچ تر از آني است که ما در ايده آل هايمان به آن فکر مي کنيم.
از فردا سه روز بايد به شهر ديگري بروم.براي همين در خانه نيستم و نمي توانم وبلاگم را به روز کنم.اميد وارم من را ببخشيد.در ضمن من نمي دانم چرا صفحه ي پينگ بلاگرولينگ ، فيلتر شده است.واقعا ديگر شورش در آمده.
پيام روز:"شايد امروز هيچ چيز طبيعي تر از اين نيست که ببينيم مردم از صبح تا شب کار مي کنند تا باقي وقت را که براي زندگي دارند در قمار و کافه و وراجي از دست بدهند." ازآلبر کامو در طاعون
اندرز روز:به من لینک بدهید
لينک روز:
هنر درست کردن سايه هاي معنا دار با دست سرگرمي جالبي است.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/08/28 |
ديروز جمعه رفتم توچال.صبح با يکي از دوستانم سر تجريش قرار داشتم . ولي من موبايلم را با خودم نبرده بودم و سر يک سري گيج بازي هاي دوستم ما نتوانستيم همديگر را پيدا کنيم.جريان گيج بازي اش و تا حدي گيج بازي ام خيلي طولاني است و نوشتن آن در اينجا از حوصله خارج.بنابراين تنهايي به طرف توچال رفتم.تنهايي به کوه رفتن خيلي فلسفي است. روي اين کلمه تاکيد مي کنم:خيلي فلسفي است.می توانی برای خودت فکر کنی.می توانی بیشتر با طبیعت ارتباط برقرار کنی و این خیلی مهم است. وقتی که با چند نفر به کوه می آییم تنها چیزی که به آن توجه نمی کنیم کوه و طبیعت است.ولی البته این نکته را هم اقرار می کنم در روز جمعه تنهایی به کوه رفتن تا حدی احساس افسردگی و تنهایی به همراه می آورد چرا که همه ی آدم ها را می بینی که با همدیگر به بالا می روند در حالی که تو تنها هستی .برای همین ترجیح می دهم اگر خواستم تنها کوهنوردی کنم در وسط هفته این کار را انجام دهم.اینطوری آن احساس افسردگی، آن میل به ارتباط برقرار کردن و اجتماعی شدن کمتر به انسان دست می دهد.و بیشتر می توان بر روی کوه، بر روی طبیعت تمرکز کرد.بیشتر می توان با سنگ ها و خاکریزه هایی که پایت را روی آن می گذاری و خارهایی که در پهلوی کوه روییده اند ارتباط برقرار کرد. این ارتباط برقرار کردن با موجودات مرده خیلی برایم اهمیت دارد. ارتباطی که با کیبوردم بر قرار می کنم.ارتباط صمیمانه ای که با یک لیوان آب،یک تکه سنگ، یک جریان ملایم هوا می توان برقرار کرد. ویا خیلی ساده تر و غیر رمانتیک تر،ارتباطی که می توان با یک قیچی،یک مبل، یک اسکناس ده تومانی پاره برقرار کرد. با آن ها حرف زد و نگاهشان کرد.نگاهشان کرد و به این نگاه پی برد که آن ها هم دارند پای به پای ما وجود و هستی را تحمل می کنند.تنها فرق ما با آن ها این است که ما شعور داریم و آن ها بی شعورند.ولی مسئله ی مهم هستن است.هستن وجه اشتراک ماست.اشتراکی که می تواند ما را با یک لنگه دمپایی کنار خیابان در یک مجموعه قرار بدهد.در یک سنخ بگذارد.از ژان پل سارتر جمله ی قشنگی تحت این مضمون یادم می آید:سعی کن به اشیاء خیره شوی تا از حمله ی آن ها در امان باشی.تا به حال به یک شیء خیره شده اید؟آیا آرامشی در قلبتان به وجود نمی آید؟
در بالای کوه با یک دختر که تقریبا با هم ، هم سرعت بودیم صحبت کردم.می شود گفت تقریبا اولین دختری را در طول عمر دیدم که فلسفه می خواند و از دخترانی که اینجا را می خوانند معذرت می خواهم، راستش را بخواهید چه قدر در این مورد تعجب کردم.دخترانم اگر علت تعجب من را می خواهید بدانید یک فلاش بک به تاریخچه ی مطالعاتی خودتان بزنید و ببینید که تا به حال آیا نوشته ای را با محتوای فلسفی خوانده اید یا نه. تعجب من در مورد این دختر که اسمش سمانه بود تقریبا درست از آب درآمد چرا که معلوم شد بجز یک کتاب فلسفی در عمرش تجربه ی دیگری را نداشته است. البته دختر ها همانطور که با فلسفه ارتباط خوبی ندارند در روانشناسی خیلی کتاب می خوانند و این جای تشویق دارد. فقط در صورتی که مباحثشان با مباحث فالگیری و روانشناسی شخصیت در فال هندی و چینی و گواتمالایی و... ترکیب نشود.برای اینکه خیلی دوست دارم چهره ی آدم ها را توصیف کنم چند خط هم راجع به وضعیت ظاهری اش می نویسم(تمرین خوبی است برای افزایش مهارت در داستان نویسی):فک پایینش به شدت قابل توجهی به جلو پرت شده بود.و به همین علت می توان عقب بودن صورتش را توجیه کرد.یک دسته موی قهوه ای از زیر روسری اش بیرون آمده بود.که به عقب شانه شده و تا حدی هم به سمت راست کشیده می شد. پیشانی اش تا حدی بلند ،ابروهایش را ناشیانه برداشته بود.و وقتی که از ابرو به پایین نگاه می کردی باز همان فک پایینش جلب توجه می کرد و پایین تر از آن گره ی گنده ای که با روسری اش روی گردن بسته بود.انگار می خواست به زور استاتیک روسری را در برابر جریان دینامیکی باد نگه دارد.جنگ بین استاتیک و دینامیک .یک جنگ فلسفی و طبیعی که تمام دنیا را فرا گرفته است حتی روسری سمانه را.با یک دستمال کاغذی مچاله شده ی سبز رنگ هر چند دقیقه یک بار آب دماغش را می گرفت .وقتی که با انگشتهایش از روی دستمال کاغذی کهنه دماغش را لمس می کرد ، انگشتهای دراز و کشیده اش جلب توجه می کردند.پیش خودم فکر کردم چه قدر برای ویولون زدن به درد می خورد. سمانه دانشجوی روانشناسی بود و بیست و پنج سال داشت.برایم خیلی در مورد روانشناسی حرف زد .
به ایستگاه دو که رسیدیم او می خواست بالا برود ولی من دیرم شده بود و می خواستم بیایم پایین.برای همین وسط راه بعد از اینکه حدود یک ساعت با هم بودیم از همدیگر خداحافظی کردیم و بدون اینکه مطمئنا همدیگر را دیگر نخواهیم دید از هم جدا شدیم.نخواستم شماره ای بدهم یا با او قراری بگذارم.راستش را بخواهید زیاد از قیافه اش خوشم نیامد.
برگشتنی وسط راه چهار تا پیرمرد روی سنگ ها نشسته بودند و داشتند با همدیگر آواز می خواندند ،چهل نفری هم دورآن ها جمع شده و داشتند دست می زدند. یکی از پیرمرد ها عمدا بسیار جلف می رقصید و همه را با «حرکات موزونش» می خنداند.من هم رفتم کنار یک مرد میانسال نشستم و به این ماجرا نگاه کردم.به خودم گفتم کاش سازدهنی ام را می آوردم و در خواندن ترانه هایشان همراهیشان می کردم.خیلی حیف شد.پیش خودم فکر کردم که از همین کارهای ایرانی ها خیلی خوشم می آید. «الکی خوش» هستند. الکی خوش بودن نشان از برونگرا بودن یک جامعه می دهد و برونگرا بودن جامعه نشان از طراوت و شادابی آن.ما همین دو عنصر را کم داریم. شادابی و شادکامی خیلی مهم است.خیلی مهم.راستی یک مرد میانسال از کنار هر که رد می شد می گفت:درود بر شما،آدینه به کام.مردم می خندیدند و من هم از این تعصب ناسیونالیستی ای که در ادبیات محاوره اش وجود داشت خنده ام گرفت.مثل دکتر کزازی که واژگانش از ورای سخن پارسی به آن سو گذاری ندارد و نیک می پندارد که فارسی را پارسی به زبان آورد و اندرز می دهد که کمتر بر فرهنگ نیک سرشت آریایی ژکیدن گرفت!
نظرتان در مورد این ادبیات چست؟ کسانی که می خواهند به زور برگردیم به هزار و پانصد سال پیش.کسانی که عرب زدایی می کنند؟
پیام روز:آنچه مرا از پای در می آورد ناممکن بودن نوشتن است. محمود دولت آبادی.متول ۱۳۱۹!
لینک روز(در حقیقت لینک شب):
http://www.latifehsara.com/fun/2006/11/blog-post_116344753863119885.html نامه اي به پدر: حتما بخوانيد.فوق العاده ست.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/08/27 |
امروز صبح که از خواب بلند شدم خبر خيلي بدي را شنيدم.ماهي کوچولوي قرمز خانه ي ما درگذشت.همه ناراحت شديم.خيلي ناراحت.بغض توي گلوي مامان گير کرده بود.من هم بغض توي گلويم جمع شد.اما ترجيح دادم که صحبت نکنم تا مامان و برادرم س. متوجه لرزش صدايم نشوند.س. هم ساکت نشسته بود.حدس زدم که شايد يک بغض هم در گلوي او اين سکوت را بر او ديکته کرده است. ماهي قرمز از عيد يعني حدود هشت ماه با ما زندگي مي کرد. عضوي از خانواده ي ما شده بود.وقتي که در داخل تنگش خواب بود و تکان نمي خورد با احتياط از کنارش رد مي شديم تا نکند از خواب بپرد. آب تنگش را هر روز عوض مي کرديم و به او نان مي داديم. مامان صبح با بغض مي گفت: چرا بايد بميره.من اين همه بهش نون و آب مي دادم.ماهي بيچاره. سنگيني بزرگي ته دلم جمع شده که نمي توانم با يک نفس عميق آن را به بيرون پرت کنم.سنگيني همچنان در دلم هست و آزارم مي دهد. از عيد تا حالا داخل تنگ قشنگش ،خانه ي کوچولو اش روي اوپن آشپزخانه براي خودش بازي مي کرد.جنب و جوش داشت و به اين ور و آن ور مي رفت. انگشتمان را گاهي براي شوخي بالاي تنگش مي گرفتيم.او فکر مي کرد که داريم برايش نان پرت مي کنيم.لب هاي خوشگل و نازش را به سطح آب مي آورد و هوا را مي مکيد . اين آخر ها از چشم هايش مي خواندم که اين کار هم براي او يک سرگرمي شده است. انگار دوست دارد به اين صورت با ما بازي کند.وقتي که داخل آشپزخانه مي رفتيم رويش را به طرف ما مي کرديد و با اشتياق هواي بالاي تنگ آب را مي مکيد. اينطوري به ما مي فهماند که برويم و با او بازي کنيم.مامان مي گفت وقتي که صبح از خواب بلند شدم يک چيز قرمز کنار اوپن آشپز خانه ديدم.اما به آن توجه نکردم. بعد که برادرم س. وارد آشپز خانه شده بود داخل تنگ، ماهي را نديد.از مامان سوال کرد که ماهي کجاست؟آيا آن را داخل تنگ ديگري گذاشته است؟اما مامان گفت نه .همانجاست.س. دوباره انکار کرد و بعد فهميدند که ماهي غيبش زده است. اين طرف و آنطرف را ديدند اما پيدايش نکردند.تا اينکه س. چشمش به پايين اوپن آشپز خانه افتاد که جسد ماهي آن پايين آرام و سرد دراز کشيده و به يک خواب ابدي فرو رفته است. خلاصه نظريه هاي مختلفي در خانه شکل گرفت.س. مي گفت شايد خودکشي کرده باشد. مامان من را متهم کرد. مي گفت که تقصير من است که ساعت سه شب به آشپزخانه رفتم و او را ترسانده ام تا اينکه از آب پرت شده است بيرون. اما من نظر ديگري داشتم.ماهي کوچک ما از آن تنگ کوچک و پر از آب و خالي از همه چيز خسته شده بود. هشت ماه در يک زندان انفرادي اسير شده و دو تا از دوست هايش را همان اوايل عيد از دست داده بود. بله ماهي ها هم افسرده مي شوند.ماهي ها هم دوست دارند ماجراجويي کنند. او به بهانه ي ديدن دنيايي که نديده است از داخل تنگش به بيرون پريده .اما ماهي کوچکم ! جهان و طبيعت خيلي تلخ تر و بي وفا تر و واقعي تر از آن چيزي است که تو فکر مي کردي. تو از داخل تنگ به بيرون پريدي از ارتفاع بلند اوپن آشپزخانه سقوط کردي و روي سراميک هاي سرد پذيرايي فرود آمدي. مي دانم چه ضربه ي سختي به آن بدن نحيفت وارد شده است.براي همين است که از مظلوميتت بغض در گلويم جمع مي شود. و دوست دارم برايت گريه کنم.مي توانم بفهمم که سراميک سرد و بي روح با بدن قرمز و خوشگلت چه کرده است. من هم مثل تو يک موجود زنده ام و تصورش برايم ممکن است. ارتفاع اوپن آشپز خانه شايد سي برابر قد تو باشد و اين مثل اين است که من از يک ارتفاع پنجاه متري به پايين پرت شوم.يعني مثلا از يک ساختمان پانزده طبقه . ماهيکم! اي کاش آن پايين تشت آبي وجود داشت که داخل آن مي افتادي .ولي نبود. مي توانم بفهمم که آن پايين پس از آن ضربه ي سخت و کشنده چه قدر دوست داشتي آب را تنفس کني. چه قدر در آرزوي يک قطره آب تلف شدي.هواي خانه تو را چه قدر وحشيانه کشت.اين ها براي من قابل فهم است چرا که احساس خفگي در آب را تجربه کرده ام. و نيازي که در آن لحظه يک پستاندار هوازي حس مي کند.دوست داري تمام دنيا را از تو بگيرند اما فقط يک لوله که از آن بتواني هوا را بمکي در داخل دهانت بگذارند. و من نياز تو به آب را در آن لحظه حس مي کنم.براي همين نياز تو، براي کوچکي تو، براي مظلوميتت، براي خوشگلي ات،براي طراوتت براي اينکه مثل من يک موجود زنده هستي دلم برايت تنگ مي شود. و بغض ته گلويم را با سوزن هايش نيش مي زند. و محفظه ي اشکم دوست دارد منفجر بشود و همه ي محتويات درونش را در چشم هايم خالي کند. ماهي قرمزم من نمي دانم چرا وقتي که با ما بودي وجودت را کمتر حس مي کردم.نتوانستم زياد با تو صميمي بشوم.نتوانستم قشنگي زندگي ات را درک کنم. طراوت بودنت را استشمام کنم.اما حالا که رفتي ، اما حالا که رفتي نبودنت را،دوري ات را ، رفتنت را با تمام وجود درک مي کنم. لمس مي کنم و يادت را در ذهنم زنده نگه خواهم داشت.
نمي دانم آن دنيا جايي هم براي تو دارد يا نه؟ نمي دانم جسد بي روحت مي تواند در آن دنيا زندگي جديدي را آغاز کند؟ اگر آن جا ببينمت ، هر جايي که باشم ، چه به بهشت بروم و چه به جهنم تو را با خودم خواهم برد. به همه ي آن دنيايي ها التماس خواهم کرد که همه چيز من را بگيرند، من را در پست ترين طبقه ي جهنم بيندازند ولي فقط اجازه بدهند که تو را با خودم ببرم.تا آنجا تو را ،فقط تو را ونه هيچ ماهي ديگري را با خودم نگه دارم. خدا اگر چه اين جهان را بي رحمانه آفريد، زندگي و مرگ را هر دو، در کام ما تلخ قرار داد اما مطمئنم و يا شايد اميدوارم که آن جهان به اندازه ي اينجا اينقدر بي رحم نباشد.حس مي کنم که خدا درآن جهان دلش براي ما بيشتر بسوزد و ما را در کنار همديگر قرار بدهد.
ماهي عزيزم احساساتي که من بعد از مرگت ،بعد از رفتنت به تو پيدا کرده ام براي خيلي از آدم ها معني ندارد.براي آن ها خيلي مسخره است. درکشان مي کنم و بهشان حق مي دهم.آن ها چه طور ممکن است از احساسات من سردربياورند در حالي که هر روز مرگ چند ده نفر از هم نوعانشان را مي شنوند و بي تفاوت و بدون هيچ احساسي آن اخبار را از گوش ديگرشان به بيرون پرت مي کنند.حالا چه طور ممکن است براي غير همنوعشان براي يک ماهي کوچکي مثل تو دلشان بسوزد.نه آن ها احساس ندارند و براي همين است که نوعم را از آن ها جدا کرده ام.براي همين است که سعي کردم يک گوريل باشم. يک گوريل فهيم.تا شايد احساساتي از جنس غير انساني را بفهمم. تا شايد اندوه مرگ تو را درک کنم.
مامان گفت وقتي جسدت را بلند کرده است ، سفت و سرد شده بودي. چند ساعت از مرگت مي گذشت؟بدنت انعطاف نداشت.فکر اين حرف قلبم را آزار مي دهد.پرسيدم که جسدت را چه کار کرده است؟ گفت که در سطل آشغال انداخته ات! موهاي تنم سيخ شد.اين بي رحمانه بود که با کالبدت اينطوري رفتار شود. با کالبد سرخ و قشنگت که خانه ي ما را سرشار از روح و معنويات و زيبايي کرده بود.نه اين را مي شد« نامردي » ناميد. من را ببخش. چون فقط با شنيدن اين اقدام ناراحت شدم. تاکيد مي کنم فقط ناراحت شدم. ما ناراحت مي شويم در حالي که هيچ کاري انجام نمي دهيم. در حالي که نشسته ايم و ماجرايي تلخ را مي بينيم حسرت مي خوريم ولي هيچ اقدامي نمي کنيم.اين خلاف عقل است.کنفسيوس مي گويد به جاي آنکه به تاريکي لعنت بفرستي يک شمع روشن کن. و من بايد براي تو يک شمع روشن مي کردم.بايد تو را از سطل آشغال در مي آروم .دور يک پارچه ي سفيد مي پيچيدمت و داخل باغچه ي خانه مان به خاک مي سپردمت.و يک سنگ کوچک اما زيبا و در خور زيبايي تو روي آرامگاهت مي گذاشتم.اينطوري به کالبدت احترام بيشتري گذاشته مي شد.من را ببخش که اين کار را نکردم. سهل انگاري از من بود ماهي کوچکم. و البته ترسيدم که جسدت را در بين انگشتانم بگيرم.احساس کردم نخواهم توانست بلندت کنم و نگهت دارم. مطمئن بودم که قدرتم به اين کار نخواهد رسيد و از دستم مي افتي و دوباره با آن سراميک هاي سرد و بي روح و خشن برخورد خواهي کرد. من را ببخش ماهي قرمزم.
هميشه به يادت خواهم ماند . اين را بدون اغراق مي گويم. خواننده ي گرامي صحبت هاي من خالي از مبالغه است.من به روح ماهي ام در جلوي چشم هاي شما قول مي دهم که هميشه يادش را در ذهنم حفظ خواهم کرد. و از اين يادآوري تجربه حاصل مي کنم تا به چيز يا کسي که با من زندگي مي کند خالصانه عشق بورزم.پيش از آنکه از پيش من برود و من را در حسرت حس دوست داشتن خود تنها بگذارد.چرا که طبيعت تلخ و حقيقت گزنده اين است که همه چيز رفتني هست و باقي نخواهد ماند. حتي تو ماهيکم.
پيام روز:سعي کن حقيقت ترسناک و شارلاتان را ببيني،سرت را پايين بيندازي و آهسته از کنار هيکل گنده اش رد شوي .با اين حال تا چند قدم از او بيشتر دورنخواهي شد.او دست هاي زمختش را دور گردنت مي اندازد و از تو باج مي خواهد.و تو بايد زندگي شيرين و کساني را که دوستشان داري به عنوان باج به او بدهي.چرا که فرار کردن از پنجه هاي او غير ممکن است.
پانوشت:از طناز و الینای عزیزم خیلی ممنونم.هنوز جای امیدی هست که ببینیم انسان های دورو برمان هنوز انسان باقی مانده اند.به حرف های تان عمل می کنم.طناز جان از گستاخی ات به صمیمیتت پی می برم.و الینای عزیزم فکر می کنم که یک گوریل خوب نباید خودش را بیمار بپندارد.حق با توست.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/08/25 |
يک شهر طاعون زده شده است.همه ي شهر در قرنطينه قرار دارد و هيچ کسي حق خروج از شهر را ندارد.حتي نمي تواني نامه اي بنويسي و به خارج از شهر بفرستي.
درست است دارم کتاب طاعون آلبر کامو را مي خوانم. و به شباهت جامعه ي خودمان با آن شهر طاعون زده فکر مي کنم.تو نمي تواني با افراد بيرون از جامعه ات صحبت کني.ارتباط برقرار کني.در اينجا هم همان قانون طاعون بر قرار است. تو محدود مي شوي.اينترنت فيلتر مي شود و جامعه بسته.نمي تواني به خارج از اينجا بروی.چرا که يک حصار سياسي فرهنگي به دورت کشيده اند. يک حصار نامرئي که عبور از آن تقريبا غير ممکن است.
جامعه ات بسته است.تو محکومي که با همان آدم هاي دور و برت زندگي کني.با آن ها باشي.بزرگ شوي و بميري.نمي تواني خود را از شر آنکه نمي خواهي حتي ببيني اش هم خلاص کني.
در شهر طاعون زده ي اران در کتاب کامو و در هر شهر طاعون زده ي ديگري باسيل طاعون هست که سرايت مي کند و به عمق خونت جريان مي يابد.اما اينجا ، اما اينجا فرهنگ و فقر و عقب ماندگي است که به هر آدمي سرايت مي کند و ميکروب آن را در عمق وجودت در ژرفاي شخصيت ات فرو مي کند. اراده اي نيست.چاره اي نيست.تو محکوم به تزريق اين ميکروب هستي.
محکومي که به صورت دمر بخوابي تا عقب ماندگي و جهالت را در ماتحتت تزريق کنند.چاره اي نيست دوست من.شهر ما شهر طاعون زده است.
از قيافه هاي مچاله شده ي رفتگران شهرداري نمي تواني آن را بفهمي؟

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/08/11 |
تنهایی.تنهایی .تنهایی مثل یک تکه بغض چسپیده است به ته گلویم و ولش نمی کند.انگار سر چسپ رازی را باز کرده باشند و تمام محتویات تیوب آن را داخل گلویم خالی کنند.بعد از چند دقیقه دیگر هیچ چیزی نمی توانی بگویی.ته گلویت مهر و موم شده است و هر چه در دلت داری در همان جا دفن خواهند شد .زنده به گور خواهند شد.همین هاست که تنهایی آدم را بیشتر و بیشتر می کند.
هر روز با چند ده نفر حرف می زنی.سلام علیک می کنی.حتی با بعضی ها درد و دل می کنی و از غم گنده ای که ته قلبت جا خوش کرده است خبر می دهی. اما چه فایده. کو گوش شنوا؟ گوش شنوا هم باشد فقط شنیده است .کار دیگری می تواند بکند؟ نه نمی شود.نمی تواند .نخواهد توانست.فقط خودت هستی .تنهایی ات و غم بزرگت که مدام جداره های داخلی قلبت را با یک خنجر ریش ریش می کند.کاریش نمی شود کرد. تحمل باید کرد.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/08/10 |
قرار است در گوریل نوشت چیز هایی بنویسم. سعی می کنم متفاوت باشم.دوست دارم مردمک چشم هایم جهان را با رنگ دیگری ببینند . درک کنند و پس از آن کیبوردم کلمه هایی با فونت دیگر بنویسند.دوست دارم تکراری نباشم.کلیشه نشوم.ادبیاتم متفاوت باشد.مثل اینکه یک سطل طلای ذوب شده دستم باشد و با قلمویی که دسته ای از جنس نقره دارد و مو هایش را از سر ملکه الیزابت چیده اند قرار است روی پرتره ی اصل لبخند مونالیزا یک جمله بنویسم.البته برای نوشتن این جمله در زیر تابلو از رئیس موزه ی لوور و وزیر فرهنگ و هنر فرانسه دستور گرفته ام. و فکر نکنید قرار است یک کار ضد هنری انجام دهم.مطمئنا چنین جمله ای مهمترین جمله ی نوشته شده در طول تاریخ بشر است.چرا که به آن تابلو که مهمترین تابلوی نقاشی بشریت است گند می زند.هر چند این دو شخصیت سیاسی فرهنگی که در بالا ذکر شد دستور آن را داده باشند.هر چند هیچ وقت در زندگی برایم مقدور نخواهد بود که آن جمله را با آن ابزار بر روی آن تابلو بنویسم اما می توانم هزاران جمله مانند آن را در این وبلاگ بنویسم. به هر حال آیا شما مایل هستید چنین جمله هایی را بخوانید؟

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/08/09 |
گوریل بودن بهتر است از آدم بودن.من که اینطور فکر می کنم.چون کسی از تو انتظار ندارد آدم باشی.مثل آدم بنویسی.می توانی مثل گوریل بنویسی.می توانی فهمیده باشی یا فهمیده نباشی. می توانی مودب باشی یا نباشی.
من ترجیح می دهم یک گوریل باشم. همه فکر کنند هیچ چیزی نمی فهمم.همه فکر کنند یک تخته کم دارم. اما وقتی تنها باشم مثل یک گوریل آرام می نشینم زیر یک درخت و در حالی که شپش هایم را می لیسم فکرم را می نویسم.در اینجا.وبلاگ گوریل فهمیده

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم
85/08/09 |