تبليغاتX
گوریل فهیم

ادامه‌ی وبلاگ را در این آدرس بخوانید:

http://gouril.blogfa.com

با تشکر
گوریل فهیم

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/12/01 |

(تصمیم گرفته ام که مطالب را در دو آدرس بنویسم.اینجا را ادامه بدهم و در این آدرس هم آن ها را منشر کنم:گوریل فهیم )
پس از چند روز سکوت دوباره برگشته ام تا بنویسم. سکوت خوبی ای که دارد این است که انگیزه را برای نوشتن افزایش می دهد. و ایجاد خلا می کند. خلا برای شروع کردن دوباره. وقتی که به سکوت مجال بروز یافتن داده نشود ،پرحرفی و اطناب کلام جای خودش را به درست و حسابی نوشتن می دهد.و بعد می شوی مثل ستون نویس یک مجله ی زرد.که حقوق می گیرد تا ستونش را از هر خرت و پرت و چیز بنجلی که در بازار شام فکرش وجود دارد پر کند.
بعد از تمام آن بیست واحد درس تخصصی که امتحاناتش اخیرا به پایان رسید من شروع کردم به یک سری تغییرات در زندگی خودم دادن. یک فرایند طبیعی است که بعد از امتحانات و در حقیقت بعد از گذر از یک دوره ی زندگی- کوتاه یا بلند - انگیزه برای تغییر دادن زیاد می شود.تغییر دادن خود فرد و اطرافش.از جمله ی این تغییرات می توانم به این ها اشاره کنم:
1- اتاقم را کمی با عناصر روشنفکری پر کرده ام.یک جور فضای نوستالژیک به آن داده ام :
1-1) یک میز چوبی به رنگ قهوه ای سوخته خریده ام. یک میز خیلی ساده.چیزی شبیه اولین چیزی که پس از گفتن کلمه ی میز در ذهن تداعی می شود. و یک صندلی چوبی باز هم به رنگ قهوه ای سوخته باز به همان شکل نمونه ی مُثلی آن.
1-2) یک قفسه کتاب نسبتا کوچک که در کنار آن گذاشته ام و باعث شده که وضعیت کتاب هایم مقداری جمع و جور شود. آن ردیف های پایین قفسه،کتاب های درس های تخصصی و این بالاتر کتاب های عمومی. الان به قفسه نگاه می کنم و چند تا از آن ها را اینجا می نویسم:قلعه ی حیوانات جورج اورول،تاریخ فلسفه ویل دورانت، داستان های کوتاه آمریکای لاتین،دنیای سوفی یوستین گوردر،هایکو- شعر ژاپنی از آغاز تا امروز- شاملو و پاشایی،شعر زمان ما سهراب سپهری،حافظ ،مادر ماکسیم گورکی،حماسه ی رستم و سهراب و دو جلد دیکشنری آریان پور هم این بالا است که برای ترجمه ی یک شعر قبل از این داشتم از آن ها استفاده می کردم. این ها جزء آبرومندانه ترین کتاب ها بود.
1-3)رایانه را هم روی همین میز مُثلی گذاشته ام.
1-4)عکس فرانتس کافکا و ویرجینیا وولف روی دیوار
1-5)در حال حاضر هم آلبوم به یاد عارف شجریان و لطفی دارد پخش می شود که همین طوری دارند برای خودشان می خوانند و می نوازند در حالی که من زیاد توجهی به آن ندارم و صدایش با این کوبیدن های پشت سر هم دکمه های کیبورد میکس شده است.
2) چند تا استاد تنبور و سه تار را ملاقات کردم تا حداقل یکی از این دو تا ساز را بعد از پشت سر گذاشتن تراژدی هایی مانند سنتور و سازدهنی دیاتونیک و کروماتیک و فلوت ریکوردر به صورت حرفه ای ادامه دهم.
3)...
4) با سردبیر یک مجله هم ارتباط دارم و دارم برای مجله اش چند تا شعر ترجمه می کنم.
5)و چند کتاب را به صف بسته ام تا بخوانمشان:بارهستی میلان کوندار،1984 اورول ،هایکوی شاملو،و ...
باری
تا حالا شده است پروفایل یکی را در سایت هایی مثل 360 ،اورکات یا facebook ببینید و متوجه بشوید که چند وقتی است صاحب آن صفحه مرده ؟ نیم ساعت پیش یکی از آن ها را در 360 دیدم.و پیغام هایی را خواندم که دوستانش برای او نوشته اند.اویی که الان مرده است را خطاب قرار داده بودند.این حالت که در این سایت های دوستی پیدا می شود خیلی خاص و عجیب است.تکراری نیست.کسی می میرد و پروفایلش می ماند و کامنت های دوستانش به او در آن صفحه.کامنت هایی که در عین ناباوری نویسنده هایشان از مرگ آن فرد نوشته می شود. یک جورهایی یک نوع ادبیات می شود. ادبیات پروفایلی. در همان راسته ی طبقه بندی ادبیات وبلاگی،یا دفترچه خاطراتی.
نمونه ی دیگرش را دو ،سه سال پیش در اورکات دیده بودم.
 ترجیح می دهم خودتان بروید و کامنت ها را بخوانید:یاسی

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/21 |
دیروز به اضافه ی دیشب ساعت ها و ساعت ها گذشت و من همچنان می خواستم برای امتحان امروز که ساعت هشت صبح برگزار شد درس بخوانم. تا جایی که وقتی خودم را در حین درس خواندن مشاهده کردم که ساعت شده بود یک ربع به یک شب.گزیری نبود از اینکه تا صبح،تا ساعت هشت درس خواندن را ادامه دهم.چندین مثال مهم و طولانی پیش رویم بود و سنگینی ناراحت کننده ای در سرم حس می شد.ذهنم به سطح آلفا رسیده بود (فاصله ی بین خواب و بیداری) و در همان حال دست هایم روی کاغذ چیزهایی می نوشتند که چندان از واکنش های خودآگاه مغزی نشات نمی گرفت.
باری دو ساعتی در همین اوضاع و احوال گذشت که ناگهان غیر منتظره ترین اتفاق ممکن در آن لحظات حساس که چیزی به امتحان پایان ترمم نمانده بود و سوال های حل نشده و کار نکرده پیش رو ،رخ داد. در یک لحظه برق رفت. و من مات و مبهوت در تاریکی به نقطه ایی کور خیره شدم.در یک لحظه خودم را غرق در تاریکی مطلقی دیدم. با تمام سادگی این ماجرا آنقدر همزمانی برق رفتن و چند ساعت به امتحان نماندن برایم عجیب بود که داشتم شاخ در می آوردم. به هر حال تمام سوراخ سنبه های خانه را گشتم تا چند شمع گیر آوردم. من ول کن ماجرا نبودم.باید تا صبح ادامه می دادم.... دو ساعت دیگر هم گذشت ... و در آن کورسوی شمع مجبور بودم چشمم را روی تک تک اعداد و کلمات زوم کنم تا بفهمم آنجا در آن کاغذ ها چه چیزی نوشته شده است و نوشته می شود.ساعت پنج و نیم برق آمد و تا هفت و اندی کارم را ادامه دادم
ساعت هشت که برگه ها توزیع شد من ماندم و سه سوال بلند و پیچ در پیچ بدون جواب و چندین برگ کاغذ سفید. شروع کردم به نوشتن و حل کردن.ولی دستم نمی رفت. کمر درد شدیدی گرفته بودم و نمی توانستم روی صندلی بنشینم.گردن درد شدید تر. چشم هایم که سوزش خشکی داشت.شلوارم هم چسبیده بود به ران و پاچه و منطقه ی بحرانی زیر شکمم.یک ساعت اول امتحان با این مشکلات دست و پنجه نرم کردم،با سرعتی لاک پشتناک.تا کمی سرعت گرفتم و نوشتن هایم مقداری آگاهانه تر.دو ساعت دیگر هم گذشت.برگه ها را که گرفتند ،من که بلند شدم و به طرف در بیرون روانه، ناخودآگاه بدنم به این و آن اصابت می کرد و ضربه می زد. مثل گربه ای که سبیلش را با قیچی بریده باشند.
بعد از امتحان رفتم طرف خانه ی عمویم تا ماشین را بردارم.(چونکه اینجا در خانه ای که اجاره کرده ام پارکینگ ندارم و برای همین مجبورم ماشین را بگذارم آن جا. در یک پارکینگ دراز که سه تا ماشین را می شود پشت سر هم نشیمنگاه به نشیمنگاه هم چسباند. و ماشین من آن آخر. عمویم هم نبود که بیاید دو تا ماشینشان را جابجا کند. کلید آن دو تا را از زن عمویم گرفتم . آمدم در پارکینگ.ماشین اول را در آوردم و در کنار خیابان پارک کردم. ماشین دوم را که در آوردم و خواستم پارک کنم ،مالیدمش به ماشین اولی. گندش در آمد. نتایج همان شب زنده داری ها بود.خیلی اعصابم به هم گره خورد. تنها کاری که می شد کرد این بود که به روی خودم نیاورم. به هر حال ...
فی الحال که به خانه آمده ام و ناهار خورده ام ،دیگر حتی نمی توانم این سر هشت - نه کیلوگرمی را در محوری راست روی گردنم نگه دارم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/09 |
صبح که ساعت شش و نیم از خانه بیرون می زنم هوا گرگ و میش است.با غلظت تاریکی بیشتر.سرد.خلوت.و منم که تنها در طول خیابان پهن و طولانی راه می روم. پاهایم را که روی برف می گذارم صدای خرت خرت راه رفتن روی آن خیلی واضح است. به خاطر آن سکوت مطلق.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/08 |
صبح یک روز آفتابی از خواب بلند می شود.از پله ها پایین می آید،تفنگ شکاری قدیمی اش را از روی دیوار بر می دارد.از خانه ی ویلایی اش می آید بیرون.... بعد از چند ثانیه زنش با صدای شلیک تیر از خواب بلند می شود. در حالی که ارنست در کنارش نیست.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/06 |
داستان نصفه و نیمه
حوادث ساده،حوادث روزمره، آنچنان جریان چندین زندگی را تغییر می دهند که وقتی سرم را بر می گردانم و به آنچه که در این سال های اخیر گذشته نگاه می کنم ، حس غریبی به من دست می دهد. حسی همراه با تعجب. حسی همراه با این سوال که مسیرهای زندگی تا چه اندازه متفاوتند و چه غیرمترقبانه در این مسیر افتاده ام.حوادث و اتفاق های پی در پی مثل تابلوهای جهت نما در راه ها،تابلوهایی که همه شان اشتباه یا بهتر بگویم اتفاقی نصب شده اند.منی که دارم در جاده ی زندگی ام رانندگی می کنم مسیر حرکتم را از همین تابلوهای راهنما جهت یابی می کنم.حالا که مسیر را طی کرده ام پییش خودم می گویم اگر فلان جاده را دست چپ نپیچیده بودم و یا اگر بهمان جاده را دور نمی زدم الان اینجا نبودم.منی که الان هستم،دیگرنبودم. اینجاست که فکر می کنم زندگی چقدر عجیب است.و قوانین احتمالات تا چه حد بر جریان زندگی ها حکم فرما.
سعی می کنم فکرم را متمرکز کنم و تمام آنچیزهایی را که در این چهار سال گذشت تا من را به اینجا رساند به صورت شفاف به یاد بیاورم. تمام آن صحنه ها و آن اتفاقات با تمام پیامدهایشان.همه ی آن ها را بنویسم. به همان روالی که گذشت . این شاید یک واقع نگاری باشد.یک واقع نگاری از فردی که بر اثر یک حادثه ی کوچک یا یک تابلو در کنار بزرگ راهی ممتد و بدون پیچ ،زندگی اش  به خیابان هایی هزارتو شکل،به  کوچه پس کوچه ها و به کوره راه های درهم و برهم کشیده شد.
چیزی حدود چهار سال پیش. ده دوازده روزی به عید مانده بود.عصر . ساعت ،حوالی پنج و شش .من توی اتاق خواب پشت میز کامپیوتر نشسته بودم و داشتم چت می کردم.برادرم انگار داشت تلویزیون نگاه می کرد.صدای یک ماشین را شنیدم که جلوی در خانه توقف کرد. یک گاز بلند - ووف - و ماشین خاموش شد....
پ ن: کاش که چند روزی وقت داشتم و می نشستم همه ی این ها را می نوشتم.با ایکه می دانم خیلی مواقع هم که وقت مثل نقل و نبات ریخته است ،زیاد از آن استفاده نمی کنم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/05 |
وسط سالن کتابخانه ی دانشگاه ما، یک دیوار شیشه ای کشیده اند که البته چند دسی متری با سقف فاصله دارد.و نایلون مات را روی شیشه ی آن چسبانده اند. به این صورت دو سالن مجزا برای پسرها و دخترها درست کرده اند. آن طرف دیوار انگار سرزمینی دیگر است از مردمانی با جنسیتی دیگر و کاملا عجیب و غریب و دور از انتظار ما مردان ونوسی یا زمینی.تنها راه ارتباطی مولکول های هوا است که موج های صوتی را به آن طرف دیوار می رساند و موج های الکترومغناطیسی که با بلوتوث قابل رد و بدل است.
یک کوره راه هایی هم پسرها درست کرده اند تا با چشم هم بشود آن سرزمین ناشناخته را زیر و رو و ورانداز کرد.به این صورت که بعضی ها قسمت هایی از نایلون های مات را که از قضا از این طرف دیوار چسبانده اند پاره کرده اند .آن طرف سالن البته دست روی دست نگذاشته اند و به قسمت های دیوار شیشه ای که نایلونش کنده شده است کاغذ چسبانده اند. منظره ی این دیوار شیشه ای ،منظره ی آن نایلون های تکه تکه از این طرف سالون و آن تکه کاغذهای چسبیده از آن طرف ،منظره ی جالبی است. شاید خنده آور .شاید اسفناک. شاید مسخره. شاید هم یک منظره ی طبیعی باشد.هر چه باشد این را هم به آن اضافه کنید :منظره ای را که یکی سرش را از کتاب بلند می کند و برای مدت زیادی یک چشمش را می اندازد داخل قسمت هایی که تازگی نایلونش پاره شده است و آنچنان با ولع  آن سرزمین دیگر را نگاه می کند که انگار از سوراخ کلید در ،به اتاق خواب زن و مردی نگاه کند که رابطه ای پنهانی با هم دارند.
این هم البته شاید یک منظره ی طبیعی باشد.همه ی چیزهای تابو شده وسوسه انگیزند.وسوسه برای مشاهده ی یک تابو،می تواند خیلی به طبیعی بودن و معمولی بودن نزدیک باشد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/04 |

ده دقیقه ای می شود که از یک خواب یک ساعته ی عصرگاهی بیدار شده ام.کمی طولانی تر از یک قیلوله.بلند که شدم در عالم خواب و بیداری و با سیالیت وافر ذهن، گوشم را سپردم به امواج موزیک پخش شده از موبایلم. در سطح آلفای خواب - همان عالم خواب و بیداری - گوش دادن به موسیقی ،می بردم به یک دنیای ماورائی. آن هم موسیقی سنتی با صدای شجریان.گوش دادن به آن اصوات اعجاب آمیز،که شاید تنها نظیرش با چنان کیفیتی - هر چند در سبکی دیگر - از هنجره های پاواروتی بیرون آمده باشد.وقتی که امواج ذهنم به همراه زیر و بم های هنجره ی شجریان بالا و پایین می آمد ،این ور و آن ور می رفت ،وقتی که در این دنیای متعالی غرق بودم ،در همان حال عکسی را که ظهر دیده بودم در ذهنم نقش بست.عکسی که وقتی ظهر داشتم در اینترنت می پلکیدم ، دیدم:سر قطع شده ی یک سرباز که از زیر یک مشت خاک بیرون آمده بود و افتاده بود روی زمین. یک تکه پیراهن پاره و پوره ،ریش و موهای کثیف و درهم و برهم.تجربه ی ادغام حس شکوه گوش دادن به یک موسیقی  عالی و حس تهوع آور و انزجار آمیز دیدن یک سر بریده خیلی عجیب و غریب است. مثل اینکه در یک توالت عمومی با چاه های گرفته  عصب های حس گر بینی ات در همان حالی که بوی گند فاضلاب را استشمام می کنند با یک نفس عمیق یک عطر کریستین دیور را بو کنند.
تمام این حس ها یک جورهایی جمع اضداد است. جمع اضداد بیش از آنکه خوب باشد یا بد - شیرین باشد یا تلخ،عجیب است و فرد را به فکر فرو می برد. به این فکر که چقدر در دنیای ما زشت و زیبایی این چنین مثل قطعات پازل کنار هم قرار گرفته اند. به این فکر که آن سر بریده شده زمانی به گردنی چسبیده بوده ،زمانی خون در آن جریان داشته و زمانی سلول های گندیده ی خاکستری اش فکر می کرده و عشق می ورزیده.به این فکر که آن گوش های خشک و سفید متصل به آن سر هم به موسیقی گوش می داده است. دنیا با تمام زیبایی هایش خیلی بی رحم است.آنقدر بی رحم که ترس تمام وجودم را در بر گرفته .

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/02 |
حدود یک هفته ای بود که به خاطر سرما و برودت هوا به کتابخانه ی دانشگاه نمی رفتم.پیش می آمد چیزی حدود دو یا سه روز از خانه برای یک خرید ساده هم بیرون نیایم.شده بودم مثل آن لیدر بودایی که در چین در خانه اش برای چندین سال زندانی است.نوعی حبس خود خواسته برای اینکه درس بخوانم. جالب اینجاست تنها کاری که نکردم درس خواندن بود.از صراط مستقیم زندگی خارج شده بودم. کار من شده بود گوش دادن به تمام برنامه های رادیو و دیدن تلویزیون.و بعد هم ولگردی در کوچه پس کوچه های اینترنت. وبلاگ نویسنده های مشهور. و درست کردن یک مجله ی اینترنتی.یک مجله ی اینترنتی درست کردم. با هیئت تحریریه ای از دوستان نزدیکم . بخش سینما به یکی از دوستانم که کارگردان و بخش موزیک به یکی دیگر که موزیسین قهاری است. یک نویسنده ی مشهور و فوق العاده حرفه ای هم به من قول داد تا در مجله برایمان بنویسد.
نتیجه می گیریم در حین امتحانات فعالیت های جنبی و هنری و ادبی انگار رنگ و بوی بیشتری به خود می گیرد. تا اینکه دیروز که برنامه های امتحانی ام را دیدم متوجه شدم که سه روز به شروع امتحاناتم نمانده و وضعیت درسی من خیلی بحرانی شده است.برای همین از دیروز به کتابخانه می روم.  امروز که امتحانات به طور رسمی شروع شده بود خیلی از دوست هایی که به فرجه رفته بودند را بعد از چیزی حدود یک ماه دیدم.توی این مدت روی صورتم کار کرده بودم .یک نوع سیبیل فانتزی به همراه یک دسته مویی که درست در زیر و وسط لب پایین در می آید روی صورتم رشد کرده است. اطرافیان از آن تعریف کردند.چند تا از دخترها هم نگاه های عجیب و غریبی می انداختند.نگاه های معنا دار. ولی نمی دانم چرا هیچ وقت به اینجور نگاه ها جواب نداده ام.
چند روزی که در خانه بودم ،و با هیچ کسی ارتباط نداشتم .بیشتر غرق در رویاها شده بودم. در اینکه در آینده های نزدیک و دور چه برنامه هایی دارم. وقتی می دیدم که خیلی از این برنامه ها با هم تناقض دارند و نمی شود و به دو ایده آل در یک زندگی رسید مغزم هنگ می کرد. یک نوع افسردگی را تجربه می کردم.ولی این دو روز که به جامعه نزدیک تر شده ام ایده آل ها یک جورهایی به حاشیه رفته اند و جایشان را غریزه و امیال گرفته اند.برای همین باید به این قانون اذعان کرد که تنهایی افراد را در رویاهایشان فرو می برد و رفت و آمد با دیگران آن ها را در زندگی واقعی قرار می دهد.همینگوی می گوید هر چه بیشتر بنویسی بیشتر در تنهایی فرو می روی. و من این جمله را به این گزاره ی شرطی دو طرفه تصحیح می کنم که "اگر و تنها اگر بیشتر بنویسی،بیشتر در تنهایی فرو می روی" اگر از هندسه ی سال سوم دبیرستان چیزی یادتان مانده باشد این گزاره ی اخیر عکسش هم صادق خواهد بود.

پ ن:چقدر گوش دادن رادیو از طریق ماهواره لذت بخش است.صدایی کاملا صاف و شفاف.هیچ پارازیتی در کار نیست و می شود آن - حجم موسیقی را که در هفتصد - هشتصد فرکانس رادیویی انباشته شده است با کیفیت فوق العاده ای گوش داد.اگر بشقابتان - دیشتان - به سمت پرنده ی داغ - هاتبرد - است پیشنهاد می کنم با جستجوی حروف الفبایی کانال های رادیویی،کانال های swiss را بیاورید و به چهار کانال مجزا با سبک های موسیقی جاز ،کلاسیک ،پاپ و راک گوش دهید.من خودم موزیک جاز را ترجیح می دهم.وقتی که به موزیک جاز گوش می کنم انگار سوار یک جیپ سرباز شده ام و در زیر یک آسمان آبی به سمت جاده ای بی انتها گاز می دهم. در حالی که بطری آبجو ام را سر می کشم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/01 |
مردم دنیا به دو دسته تقسیم می شوند:آن ها که خودشان را با آب می شورند و آن ها که خودشان را با دستمال تمیز می کنند.تمام این مردم هرچقدر هم اینترنشنال و جهانی فکر کنند و هرچقدر هم به تعصبات ملی و نژادی شان پشت کنند باز روی سامانه ی نظافتی خود تعصب ویژه ای دارند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/30 |
کنار خانه مان یک مغازه یا به نوعی یک بقالی باز شده است. کسی که مغازه را باز کرده است پسر جوانی است که فکر کنم دو یا سه سالی از من کوچک تر است.قبل از این تقریبا هر روز می رفتم و دو نوع از محصول هایش را پشت سر هم می خریدم.کارت اینترنت و شکلات dream. ده تا ده تا شکلات dream می خریدم. چند دفعه ی آخر تا من وارد می شدم و سلام می کرد می گفت چند تا شکلات می خواهی و کارت اینترنت چند ساعته.برادرم که رفته بود به سفارش من شکلات بخرد گفته بود که به برادرتان بگویید سایز بزرگ آن هم آمده است....من هم خیلی روی حرف افراد حساسم.ببینم کسی می خواهد دستم بیندازد یا از من سوژه ای بگیرد فوری به من بر می خورد و از آن فرد فاصله می گیرم.البته شاید چنین قصدی را نداشته باشد.به هر حال برای همین چند روزی می شود که شکلات های خونم را از مغازه ای آن ور تر تهیه می کنم.
از این ها گذشته یک جور هایی به این پسرک حسودی ام می شود.شاید خودم را با او مقایسه می کنم.البته این بیشتر به همان مثل مرغ همسایه غاز است شباهت داری.ولی خودم را در حالتی تصور می کنم که جای او باشم ،سرم نسبتا خلوت باشد،کنج آن مغازه ی خلوت بنشینم و کتاب بخوانم و داستان بنویسم.در چنین وضعیتی می توان به یک مستمری ثابتی هم برای گذران زندگی امیدوار بود. نمی دانم.شاید چنین طرز فکری خیلی احمقانه باشد و از تنبلی من برای ادامه ی شرایطی که در آن هستم نشات گرفته باشد.به هر حال این یکی از ایده آل های مهم من هست.یک نویسنده ی حرفه ای...تازگی ها دارم به این فکر می کنم که مدرکم را گرفتم مسیر زندگی ام را تغییر دهم .
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/28 |
سوز گداکش زمستان
با ویراژ لای دانه های برف
هرچند بی رحم ولی نجیب

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/26 |
 -
تقریبا از همه چیز خسته شدم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/25 |
عروسک ها و نقاشی ها دنیای بچه ها را نشان می دهند.یک عروسک بزرگ ،یک خرس یا گوریل پشمالوی بزرگ با قیافه ای مهربان که هم قد یک بچه ی پنج شش ساله می شود نشان دهنده ی یک دنیای شاد است.یک دنیای بدون ناراحتی و دغدغه. ولی یک عروسک پلاستیکی کهنه ی کوچک با لباس و موی کثیف که یک پایش تعمدا قطع شده است نشان دهنده ی چه چیز می تواند باشد؟در صورتی هم که این تنها عروسکی باشد که آن دختر شش ساله از همان اول که خودش را می شناخته داشته است.من اگر جای آن دختر باشم دوست دارم بروم داخل خیابان جیغ بزنم و گریه کنم و بگویم من گناهی نکرده ام که در اینجا زندگی می کنم.مگر من شش ساله چقدر تحمل دارم ؟ من دوست دارم یک عروسک بزرگ داشته باشم.خیلی بزرگ . طوری که کاملا بغلش کنم . و صورتم را روی موهای صاف و لطیف سینه اش بالا و پایین کنم. و بویش بکشم.نوی و تمیزی اش را بو بکشم.
شبکه ی بی بی سی گزارشی داشت از اینکه در طول جنگ عراق و آمریکا صد و پنجاه هزار نفر عراقی کشته شده اند.گزارشگر بی بی سی مهمان یک خانواده ی عراقی شده که پدر آن خانواده پایش در بمب گذاری قطع شده بود.اول پای قطع شده ی آن پدر را دیدم که در یک اتاق به هم ریخته ی شلوغ به کمک عصا راه می رود. و بعد یک دختر پنج شش ساله ی بور و خوشگل. با چشم های درشت و لپ های باد کرده. دوربین روی عروسک دختر زوم می کند.یک عروسک کوچک کهنه با نامرغوب ترین نوع پلاستیک دنیا. عروسک دست پدر است. و بعد دختر آن را از دست های پدرش می قاپد.در همین لحظه دوربین پای عروسک را نشان می دهد.عروسک فقط یک پا دارد.پای دیگرش از لگن پلاستیکی آن کنده شده است.دختر مو بور جلوی دوربین می گوید پای این عروسک توی بمب گذاری مثل پای بابام قطع شده است.
در نهایت گزارشگر گفت این تنها، وضعیت یک خانواده ی عراقی از تمام خانواده های عراقی است .و من می گویم :یک ملت چقدر باید بدبخت باشد؟ هشت سال جنگ با ایران.جنگ یک ساله با کویت و حالا چهار سال جنگ با آمریکا.
عکس:بزرگراه مرگ 

پ.ن:۱۵ بهمن که امتحاناتم تمام می شود بر می گردم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/20 |
اگر آدرس guril.blogfa.ir هم روزی مانند آدرس guril.blogfa.com مسدود شود اولین آدرسی که حدس می زنید من به آنجا رفته باشم چیست؟

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/19 |
دچار یک بطالت مفرط شده ام که تا به حال در سال های اخیر دانشگاه نظیر نداشته است.به همین خاطر شاهرگ های قلبم به دلیل اضطراب انگار با مشکل حمل و نقل خون مواجه شده اند.به این فکر می کنم که آینده ی نسل ما خیلی مبهم است. من واقعا این ابهام را با تمام وجود درک می کنم.با این وضعیت شغلی موجود در جامعه بدیهی است که راهی جز گرفتن مدرک کارشناسی ارشد باقی نمی ماند. بعد از آن هم دو سال سربازی پیش روی ماست . بدین صورت آینده ی من نوعی تا "حداقل" پنج سال دیگر به همین صورت کذایی باقی خواهد ماند. به قید حداقل توجه ویژه نمایید.اسفناک ترین بخش ماجرا اینست که گاهی به خصوص در هنگام امتحانات فکر می کنم من راهم را اشتباه آمده ام.به عقب سر بر می گردانم می بینم که راه برگشت نیست. به جلو که نگاه می کنم می بینم پنج سال دیگر به مقصدی تیره و مات مانده است. به زیر پا که نگاه می کنم می بینم راه خاکی و نمونه ی عیان یک کوره راه است که به اشتباه وارد آن شده ام.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/18 |
اینجا در وبلاگ انگلیسی تازه افتتاح شده ام می توانید اولین پست آن را بخوانید.امیدوارم که بتوانم ادامه اش بدهم.همانطور که تا ابد اینجا را ادامه خواهم داد.یکی از انگیزه ها برای ادامه دادن به یک وبلاگ اینست که مخاطب های خوبی داشته باشی.و همین باعث می شود که همچنان ادامه دهی. ولی وبلاگ های انگلیسی را که نگاه می کنم می بینم که خیلی بی رونق تر از وبلاگ های فارسی هستند. شاید به این خاطر باشد که من لانه ی وبلاگ های خوبشان را پیدا نکرده ام. لانه برای اینکه وبلاگ های خوب همه با لینک به همدیگر مرتبط هستند و می توانی از آنجا به بقیه ی وبلاگ های دیگر هم دسترسی پیدا کنی. با این حال یکی از آن لانه ها شاید همین وبلاگ گروه 360 باشد. خوب طبیعی هم به نظر می رسد. محیط ۳۶۰ امکانات خوبی برای نوشتن وبلاگ انگلیسی در دسترس می گذارد. مثل امکان آپلود کردن عکس و همینطور تصحیح غلط های املایی.
انگلیسی نوشتن هیجان زیادی به من می دهد.شاید به این خاطر که احساس می کنم وارد فرایند جهانی شدن شده ام. و از جامعه ی بسته ی خودمان فراتر رفته ام.هرچند که مخاطب های آن فعلا دوستانی هستند که از اینجا به آنجا لینک می شوند. و من مانده ام حالا چه جور مخاطب خارجی پیدا کنم. و آیا واقعا کسی حوصله دارد این ها را بخواند. من دست گذاشته ام روی پاشنه ی آشیل مخاطب خارجی که فکر می کنم خیلی دوست دارد بداند در ایران چه می گذرد.این شاید برای خیلی ها جالب توجه باشد. به هر حال اگر آشنای خارجی دارید به وبلاگ من لینکش بدهید و بگذارید کمی در هوای جهانی شدن آزادی نوشتن را استشمام کنم.
آدرس ساده سازی شده ی وبلاگ هم متعاقبا اعلام خواهد شد.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/17 |
1-مردم بعضی از کشورها عادات عجیب و غریبی دارند .وقتی که اعمالشان را نگاه می کنم یک جورهایی انگشت به دهان می مانم.مانده ام آیا واقعا این ها همنوعان ما هستند یا نه.آن ها گوششان را سوراخ می کنند.زن هایشان توی چشمهایشان میله فرو می برند. زن ها و مردها روی چشم هایشان شیشه می گذارند.توی دهانشان چیزی مثل کرم می مالند.این کار را نشانه ی شخصیت و فرهنگ هم می دانند.اتفاق افتاده که در این جوامع چیزی حدود صد هزار نفر دور هم جمع می شوند و همه ی این ها فقط به یک تکه پلاستیک نگاه می کنند که این ور و آن ور می رود. جالب این است که با مشاهده ی این پلاستیک به هیجان هم می آیند.جیغ و هوار هم می کشند.  بعضی هایشان را دیده ام یک جایی می ایستند ، سرشان را در هوا تکان می دهند ،موهای درازشان این ور و آنور می رود و دست هایشان را احمقانه تکان می دهند.یکی از احمقانه ترین کارهایشان اینست که توی بدنشان سوزن فرو می کنند.خودشان را از کوه می اندازند پایین. یا حتی سه روز از کوه بلندی بالا می روند و بعد که رسیدند به قله ی کوه بدون اینکه آن بالا هیچ کاری انجام داده باشند برمی گردنند می آیند پایین.گردن بعضی هایشان را آویزان می کنند به یک تکه طناب تا خفه شوند و بمیرند.
2-ما وقتی به صورت و ظاهر افرادی که در قبایل آفریقایی زندگی می کنند نگاه می کنیم از تعجب شاخ در می آوریم .روی گونه هایشان با رنگ های تند قرمز و آبی و سیاه نقاشی می کنند. توی غضروف دماغشان میله فرو می کنند.در بعضی از جاها معیار زیبابی زن هایشان این است که گردنشان دراز تر باشد.برای همین گردنشان را داخل یک لوله ی استوانه ای شکلی می کنند تا آن را دراز نگه دارند.گوشت خام می خورند. توی فیلم آپوکالیپتو می شود خیلی دیگر از این عادات را دید.هر چند جریان آن فیلم در آمریکای جنوبی می گذشت.
3-اگر یکی از افراد آن قبایل آفریقایی بیاید و به عنوان توریست، کشوری مثل ایران ما را ببیند حتی ممکن است از تعجب سکته کند و بمیرد.تمام آن چیزهایی که در بند یک توصیف شد را در ایران مشاهده می کند .مشاهداتش را در وبلاگش می نویسد و خواننده های قبیله اش هم پیش خودشان می گویند عجب افراد دیوانه ای آنجا زندگی می کنند.ممکن است برای ما امری عادی شده باشد که زن ها گوششان را سوراخ می کنند و به آن گوشواره می بندند.یا با مداد زیر چشمشان خط می کشند.مردان و زنان عینک می زنند.از خمیردندان استفاده می کنند.در استادیوم آزادی می روند و چیزی حدود صد هزار نفر برای یک توپ پلاستیکی خودشان را به آب و آتش می زنند.برای ما نبوغ رهبر ارکستری که با شدت دست و سرش را تکان می دهد مایه ی تحسین است نه نشانه ی تعجب.با اینکه می ترسیم ولی ماتحتمان را در اختیار آمپول زن قرار می دهیم.بعضی ها خودشان را با چتر نجات از صخره ی کوه می اندازند پایین تا مقداری در هوا،هواتنی کنند.خیلی ها می روند قله ای را فتح می کنند ،استراحتی می کنند ،احتمالا پرچمی آنجا قرار می دهند و بعد بر می گردند پایین.
4-با این تفاسیر ما هم نباید تعجب  کنیم اگر مردان در اسکاتلند دامن می پوشند. اگر مادران و پدران به همراه بچه هایشان در جزیره ی FKK ی اتریش لخت و عور کنار ساحل راه می روند و در رستوران غذا می خورند. اگر در اروپا مردان ایستاده ادرار می کنند .(از این جهت من هم خیلی وقت ها اروپایی ام) اگر پسران طرفدار هیپ هاپ و رپ گوشواره می بندند ، اگر در برزیل مردم برنج و موز پخته می خورند.اگر در چین مردم از گربه گرفته تا چشم گوریل ها را با اشتهای وصف ناپذیری به عنوان دسر می بلعند. اگر در ژاپن مردم به نشانه ی احترام جلوی پای دیگران سجده می کنند.اگر در هند مشت مشت فلفل داخل غذاهایشان می ریزند.اگر اعراب در زمان مشخصی چندین زن دارند (هرچند برای ما زیاد دور از تصور نیست) اگر در آفریقا مردم توی دماغشان سوزن فرو می کنند. اگر مرتاضان هندی با پای برهنه  از روی زغال مشتعل راه می روند.
پ.ن:ایده ی این نوشته از کتاب لذات فلسفه ی ویل دورانت بود.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/16 |
ایده آل هایم همچنان در ذهنم مثل مگس هایی این ور و آنور می روند و غشای داخلی جمجمه ی سرم را ریش ریش می کنند. گاهی فکر می کنم کارشناسی ارشد را که تمام کردم، بروم هندی،مالزی ای ،کانادایی،دکترایم را بگیرم و برگردم ایران،استاد دانشگاه بشوم و کارم را به صورت حرفه ای دنبال کنم.اگر مقداری خودم را سفت کنم و شتابم را بیشتر،می توانم به چنین ایده آلی برسم. ولی باز به خودم می گویم با این ایده آل تا هشت یا نه سال دیگر وضعیتم به همان حالتی خواهد بود که الان در آن هستم.یک شخصیت دانشجو واری که عینک ته استکانی(غلط املایی؟!) گرد را با یک کش که افتاده است پشت سرش روی صورت نگه داشته و گوژ ناجوری کرده است و سرش را فرو برده بین صفحات کتاب، در حالی که از فاصله ی سه یا چهار سانتی متری دارد نوشته ها را نگاه می کند زیر نکته های مهم کتاب خط می کشد.تا نه سال دیگر من باید یک چنین کاراکتری داشته باشم.
ایده آل های دیگرم را فردا و فردا ها می نویسم. باید زود بخوابم تا فردا صبح ساعت شش و هفت صبح بروم کتابخانه ی دانشگاه جا بگیرم. موقع امتحانات همه یاد درس خواندن می افتند و کتابخانه ی دانشگاه مثل اتوبوس های داخل شهری شلوغ .راستی می دانید که من فرجه نیامدم تهران و همین جا ماندم؟
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/15 |
نمی توانم تصور کنم که توی استادیوم نشسته باشم و از آن بالا یک نارنجک پرت کنم بالای سر افرادی که در ارتفاع پایین تری از من قرار دارند.نمی توانم تصور کنم که یک نفر هم نوع خودش را بکشد.قتل های زنجیره ای، ترور ، به سلاخی کشیدن همدیگر ، و از این نوع جنایت ها قابل تصور نیستند.غیر از آدم ها تنها در جامعه ی گرگ ها هم نوع کشی وجود دارد. و آن هم تنها در هنگامی است که گله ،غذایی پیدا نکند.در این حال یک گله گرگ دور هم حلقه می زنند و به چشم های هم خیره می شوند.اگر یکی از گرگ ها کوچک ترین ضعف یا ترسی از خودش نشان بدهد بقیه به سمت آن حمله ور می شوند و  آن را می کشند. اینجا یک گرگ به خاطر گرسنگی گرگ های دیگر کشته می شود و در ضمن با کشتن ضعیف ترینشان یک اصلاح نژادی هم در گله به وجود می آید.
به این دلیل که یک گوریل دوست دار توحش و بدویت هستم و آن را یک نوع ارزش می دانم، یک جورهایی منزجر می شوم  اگر به قتل یا کشتن صفت متوحشانه و بدوی نسبت بدهم. چرا که در قانون جنگل هم ، هم نوع کشی یا هم نوع آزاری وجود ندارد. توحش موجود در جنگل از نوع تنازع بقاست .نه از نوع توحش سادیسمی آدم ها.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/13 |
یک مثل قدیمی هست که می گوید اگر می خواهی به کسی کمک کنی به جای اینکه به او یک ماهی بدهی ،ماهیگیری را یادش بده. به نظر من گذاشتن صد یا دویست تومان کف دست یک گدا در گوشه ی خیابان نه درد آن گدا را دوا خواهد کرد و نه درد تمام گداهای این کشور را. شاید تنها از لحاظ روانی به آرامش خاطر من کمک کند یا اینکه از لحاظ مذهبی باعث شود که در آن روز با دل و جرات بیشتری از خیابان رد شوم و گاهی به خیال اینکه امروز خودم را بیمه کرده ام حتی بپرم جلوی ماشینی که با سرعت صد و بیست دارد از وسط خیابان رد می شود.اگر عادت به کمک کردن دیگران کنیم باعث خواهد شد که آچار فرانسه ی آن ها شویم. باعث شود مورد سوء استفاده ی ابزاری قرار بگیریم.اگر از نمونه ی مالی آن بگذریم که بیست تومان هم از جیبم در نمی آید که به گدایی بدهم، شاید بیشتر از سی بار به این و آن درس یا قسمتی از درسی را طی جلسه یا جلساتی تدریس کرده ام تا مثلا آن درس را پاس کند یا آن را یاد بگیرد.و همین شده است که در دانشگاهمان همه به هم بگویند که برو پیش فلان گوریل فهیم تا فلان درس را با تو کار کند.بیشتر هم وقتی این موضوع دچار سوزش می شود که آقای ایکس در طول ترم خوشگذرانی ها و دختربازی هایش را کرده است ،سر هیچکدام از کلاس های آن درس هم حاضر نشده است و نهایتا در حالی که من هم در فرجه و موقعیت استراتژیک زمانی قرار می گیرم بیاید خواهش و التماس که در بیست و اندی جلسه آن درس را کاملا به او آموزش بدهم و تمرین های کتاب را برایش حل کنم و نمونه ی آزمون ها را جواب بدهم و پروژه اش را هم انجام دهم. در چنین حالتی به هر حال مطمئنا با آن مشت های چند اسب بخاری گوریلانه مواجه می شوند ولی در حالات خفیف تر آن باز سعی می کنم آن جمله ی مشهور خودم را در به حیطه ی اجرا بگذارم.آنجا که می گویم:
به فرزندان خویش دو چیز را آموزش دهید:قدرت نه گفتن و ظرفیت نه شنیدن.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/11 |
ساعت هفت و هشت عصر که می شود دیگر خودم تنها در سالن کتابخانه می مانم .همه می روند خانه شان. من پشت آن میز و صندلی های چوبی می نشینم،آهنگ های جدیدی را که در حافظه ی موبایلم ریخته ام گوش می دهم، آهنگ های فوق العاده ای از خولیو،دیوید گلیمور،لئوناردو کوهن،سلن دیون،ماریا کری. و غرق می شوم در فرمول ها و جایگذاری ها و جمع و تفریق ،ضرب و تقسیم ها.بودن در کتابخانه ی خلوت و ساکت، با لمس گرمای مطبوع چوب و لم دادن روی صندلی طوری که انگار روی آن دراز کشیده ام از آن لحظه هایی است که دوست دارم همیشه ادامه پیدا کند و هیچ وقت نایستد.
چند سال پیش یک جمله از لویی پاستور خوانده بودم تحت این مضمون:"روزگارتان را در آرامش کتابخانه ها و آزمایشگاه هایتان بگذرانید و با مطالعه و تحقیق سعی کنید علم را یک پله به بالا ببرید."هر چند در این زاویه ی دورافتاده از جهان ما باید سعی کنیم خودمان را یک پله به علم نزدیک تر کنیم ولی این جمله ی پاستور نوستالوژی خاصی دارد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/10 |
تا چند سال پیش من و همه ی هم نسلانم،همه ی هم سن و سالهای خودم ،به اصطلاح بچه مدرسه ای بودیم. در سراسر جهان از ایرانش گرفته تا فرانسه و آمریکا مایی که teenager بودیم صبح از خواب بلند می شدیم،مدرسه می رفتیم،عصر ها دنبال مشق و درس و شب هم خواب سر وقت.تقریبا همه یک روند زندگی مشخص داشتیم. همه در عالم ویژه ای بودیم که بزرگ تر ها و دولت ها برایمان تدارک دیده بودند.همه مثل یک کاروان مسافر پر جمعیت بودیم که در راهی مشخص قدم می گذاشتیم.ولی پس از گذشت این سال ها انگارآن راه مشخص به پایان رسیده و بی نهایت مسیر متفاوت در برابر این کاروان قرار گرفته است.همه از هم جدا می شوند و هر کدام به راهی مشخص می روند. افراد از هم فاصله می گیرند . ما و تمام آن کسانی که در پشت میز مدرسه در کنار  هم می نشستیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم، تبدیل می شویم به افرادی متفاوت، در وضعیت ها و طبقات اجتماعی مختلف.یکی را می بینی معتاد شده است،یکی مرده ،یکی رفته است خارج از کشور زندگی می کند،یکی فرد مشهوری شده،یکی فوق العاده ثروتمند .یکی  سر از هاروارد در آورده ،یکی دیگر مثل من سر از دانشگاه آزاد شهرستان. یکی دنبال علاقه اش رفته و کارگردان سینما شده ،یکی مثل من نویسندگی،آنچیزی را که فکر می کردم می توانم در آن خودی نشان بدهم رها کرده ام و چسبیده ام به ضرب و تقسیم و تانژانت و کسینوس.
قبلا که در مدرسه بودیم،اگر سال سوم دبیرستان بودیم ،سال های دوم و اول دبیرستان را کوچک می شمردیم و فکر می کردیم که از لحاظ فکری و جسمانی از ما خیلی پایین ترند.الان هم باز مقداری از همان طرز فکر را یدک می کشیم. و بعد دچار شگفتی می شویم که چطور از ما کوچک تر ها با این سرعت از ما سبقت گرفته اند.پای ماهواره که می نشینم اینجور تفکرات و شاید به نوعی حسادت ها خیلی فکرم را مشغول می کند.یک پسر هفده ،هجده ساله جزء مشهورترین و ثروتمند ترین خواننده های جهان است. پسر نوزده ساله ی بی نظیر بوتو می خواهد بشود نخست وزیر پاکستان .فلان هنرپیشه ی مشهور هالیوودی بیست و چند ساله.
مثل اینکه یواش یواش باید عادت کنم که رویاهای بچگی و جوانی ام دیگر دلیلی برای وجود داشتن ندارند. اینکه دیگر باید از آن رویاپردازی ها فاصله گرفت. باید خودم را به عنوان یک فرد معمولی در این جامعه بپذیرم. به عنوان یک مهندس که جایی استخدام می شود و پولی می گیرد و خانواده ای را می چرخاند.آن ابرمردی که از خودم در ذهنم می آفریدم انگار به وجود نخواهد آمد. یک فرد مولتی میلیونر ،شهرت جهانی به خاطر بازیگری، نویسندگی ،خوانندگی یا کارگردانی.یک رهبر سیاسی تاثیر گذار.زندگی مرفه.مسافرت با یک کشتی شخصی. رانندگی با لامبورگینی در جاده های دامنه ی آلپ. یا حتی آن وبلاگ نویسی که وبلاگش در صدر وبلاگ های پربیننده ی فارسی قرار بگیرد و یک شهرت مجازی در دنیای واقعی و مجازی کسب کند (این شاید یک تفکر ایده آلیستی بود که سه سال پیش که وبلاگ نویسی را شروع کردم و تقریبا هر روز خزعبلاتی منتشر می کردم در ذهنم وجود داشت.هنوز هم وجود دارد.وقتی وبلاگ هایی مثل زهرا و نوشی وجوجه هایش ،سردبیر خودم ،ویولت یا از زندگی را می خوانم اینجور احساس رقابت ها یا حسادت ها بیشتر در من به وجود می آید.) و چه شب هایی که با دوستم احسان در خیابان انقلاب بالا و پایین می رفتیم،در کافه فرانسه ایستاده قهوه ی فرانسوی می نوشیدیم و من خودم را نویسنده ی مشهوری می دیدم که در محافل ادبی پاریس سخنرانی می کنم و احسان خودش را موزیسین مشهوری که ارکستر سمفونی وین را رهبری می کند و موهایش را در هوا می رقصاند.از خیابان نوفل لوشاتو رد می شدیم و زنگ سفارت فرانسه را می زدیم تا یک کاتالوگ جهت راهنمایی مهاجرت به فرانسه بگیریم.یا در چهارراه استانبول می رفتیم سراغ سفارت آلمان یا در میدان آرژانتین سفارت اتریش.
باری تمام این ها و خیلی چیز های دیگر همه فانتزی های من بوده اند و تا حدی هنوز هم هستند. شرمی از گفتن در باره شان هم ندارم.اینجا کسی من را نمی شناسد و روی ژست شخصیت حقیقی ام در بین اطرافیانم تاثیری نخواهد گذاشت.
به هر حال کم کم باید از فانتزی هایم فاصله بگیرم و واقع گرا تر باشم.هر چه باشد چند روز دیگر تولدم هم هست و نباید فراموش کنم که یک جورهایی بزرگ شده ام و از آن گوریل نویسنده ی کارگردان بازیگر مولتی میلیونر رئیس جمهور وبلاگ نویس دون ژوان فرانسوی ایرانی تبار، دیگر خبری نیست.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/10 |
اگر مجموع پول حسن و علی 436 تومان باشد و علی 80 تومان از حسن بیشتر داشته باشد پول علی و حسن هر کدام چند تومان است؟
اگر مجموع سن فاطمه و خواهرش 26 سال باشد ،12 سال دیگر، مجموع سن آن ها چقدر خواهد بود؟
اگر فاطمه 7 سال از خواهرش بزرگ تر باشد ،12 سال دیگر فاطمه چند سال از خواهرش بزرگ تر است؟
فهماندن تمامی این سوال ها و امثال آن دیشب شده بود وسیله ای برای تعذیب ذهن من.سر درد گرفته بودم. و نمی توانستم به دخترعموی یازده ساله ام بفهمانم که چطور این مسائل حل می شوند. هر کاری کردم،با هر روشی که خواستم توضیح بدهم باز شکست می خوردم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/06 |
حوصله ی نوشتن ندارم.یا بهتر است بگویم چیزی برای نوشتن ندارم.بیشتر وقتی ایده ای در ذهنم جرقه می زند که من را وادار به نوشتن کند که اتفاق جالبی برایم پیش آمده باشد.فکرم به چیز خاصی زوم کند یا اینکه به هر حال یک چیز خاص و سوژه ی جالب گیر آورده باشم.وقتی هم که کتابی چیزی می خوانم باز می شود نوشت.ولی الان نه کتابی می خوانم نه سوژه ای برای نوشتن دارم. حالم نه خوب است نه بد.معمولی ام.بی تفاوت از تمام چیزها و کس ها.دو تا امتحان دادم. نتایجش خوب بود و برای همین زیاد احساس ناراحتی نمی کنم.خوب هم نیستم به این خاطر که دلیلی برای خوب بودن پیدا نمی کنم.همه چیز معمولی است و یکسان.ولی مثل اینکه یک چیز جالب برای نوشتن به ذهنم رسید:
دیروز پدرم از کرج به من که در شهرستانم زنگ زد و گفت یک دوربین دیجیتال سونی W200 خریده است.

با اینکه عکاسی را دوست دارم ولی فکر نمی کنم بخواهم در این حرفه با این دوربین یدی نشان دهم.من دوست دارم از جامعه عکس بگیرم.از مردم.از خیابان ها و کوچه ها. و در حال حاضر چنین کاری یعنی دردسر.خیلی راحت دوربینت را ضبط شده خواهی دید.مردم هم تقریبا جنبه اش را ندارند.اگر چند نفری در خیابان رد شوند و یکی بیاید از آن ها عکس بگیرد ،احتمال دارد که مورد تهاجم قرار بگیرد.برای گوریل محافظه کار و ترسویی مثل من عکاسی در ژانر اجتماعی در این مرز و بوم کار نان و آبداری نخواهد شد.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/03 |
زمستان که می رسد عصر ها شب می شوند و شب ها طولانی و کسالت بار.زمستان که می رسد روزها سرد می شوند و کمتر از خانه بیرون می روی.نمونه اش همین امروز .که به خاطر سرمای بسیار شدید هوا و برفی که دیشب آمد برای درس خواندن به کتابخانه ی دانشگاهمان نرفتم و پیش خودم عهد بستم که در خانه به صورت تمام وقت بنشینم و درس بخوانم.ولی حالا از صبح که از خواب بلند شده ام هشت یا نه ساعتی می گذرد، ساعت شش و پانزده دقیقه است و می بینیم که امروز از صبح فقط نشسته ام پای وبلاگ ذهن خسته و از همان اولین پستش در خرداد 85 شروع کرده ام به خواندن و چیزی حدود نوشته های پنج ماه نویسنده ی بی نام آن را خوانده ام. چشم هایم انگار دیگر دارد از حدقه ی آن بیرون می آید. هر چند دقیقه یک بار خیره به یک جایی نگاه می کنم و غرق فکر در نوشته های ذهن خسته می شوم.زندگی با تریاک ، کراک و سیگار.برای منی که تا به حال لب به سیگار نزده ام و از تجربه ی دود شاید چند پک قلیان برایم مانده است خیلی چنین زندگی ای عجیب و غریب به نظر می رسد.مثل زندگی در مریخ می ماند.یک جورهایی خرم آباد انگار شده است آن ور جهان.
یادم هست یک بار پدرم یک رمان در مورد مواد مخدر آورده بود خانه. اول کتاب نوشته بود که این رمان با تیتراژ محدود به صورت محرمانه چاپ شده است و نباید در دسترس افراد عادی قرار بگیرد.اسم نویسنده ی کتاب ژان پل بود. فامیلی و عنوان کتاب یادم نیست. ژان پل هم تنها به علت تشابه اسمش با ژان پل سارتر یادم هست. من به خاطر محرمانه بودن کتاب ،با عطش فراوانی شروع به مطالعه ی آن کردم. ژان پل نویسنده ی آن از تریاک تا ماریجوانا از هروئین تا کوکائین را تجربه کرده بود. در دورانی که معتاد بوده است جزء گروه های هیپیسم بوده و سراسر رمان سرشار بود از نحوه و توصیف استعمال فلان ماده ی مخدر و بهمان قرص نئشه آور(غلط املایی؟).خاطرات سفر ژان پل با دوستانش از فرانسه به اسپانیا.برای اینکه در آن زمان اسپانیا تنها کشور اروپایی ای بود که مواد مخدر در آنجا آزاد بوده.یا اینکه پس از مرگ مادر و پدر ژان پل او آپارتمان خانه شان را تبدیل کرده بود به محل زندگی چیزی حدود بیست نفر از پسر و دخترهای هم سن و سال خودش که معتاد بودند. و اینکه چطور خانه شان تبدیل شده بود به یک اصطبل.اینکه چطور دوست دختر نئشه اش در داخل قابلمه ی غذا ادرار می کرده. یا چطور فلان دوستش در گوشه ی خانه قضای حاجت.
تا وسط های رمان که رسیده بودم پدرم من را در اتاق دید که لم داده ام به شوفاژ و با دقتی خاص دارم این کتاب را می خوانم. کتاب را از دستم گرفت و کلی سرزنشم کرد.
باری این چیز ها را که می خوانم پیش خودم فکر می کنم که زندگی ام هر چقدر هم کسالت بار باشد بهتر از آن زندگی های سگی هست که خیلی ها در باتلاق آن گیر کرده اند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/29 |
سرما خورده ام و توی رخت خواب افتاده ام.با سردردی شدید و گرمای زیاد تب که سراسر بدنم را فرا گرفته به تمام جریانات زندگی روزمرره ام فکر می کنم.به اینکه چهار روز دیگر سه امتحان مهم دارم.به اینکه یک ماه دیگر به امتحان های پایان ترمم نمانده،من بیست واحد برداشته ام و در حالی که لای هیچ کدام از از جزوه ها و کتاب ها را تقریبا باز نکرده ام.امتحان کارشناسی ارشد.
با همان سردرد و تب و حالت تهوع کذایی فکرم از محدوده ی روزمررگی بیرون می رود و به زندگی ام فکر می کنم. به اینکه چرا به من در زندگی خوش نمی گذرد.چرا این همه استرس و فکر و خیال فکرم را پر کرده است.چرا گاهی روزها اینقدر زود می گذرد که تمام فرصت هایم را از دست می دهم و گاهی هم اینقدر دیر می گذرد که زندگی ام به روزمررگی تبدیل می شود.به سکون.به یک باتلاق یا مرداب گندیده. و چرا زود نمی گذرد تا از این مقطع زمانی لعنتی خلاص شوم.من شده ام جمع اضداد. من شده ام نمونه ی عیان یک تناقض.یم پارادوکس.
تمام این افکار مثل یک سیال در ذهنم جریان پیدا می کند و سر دردم را تشدید می دهد.گاهی فکر می کنم که حجم جهان چرا اینقدر کوچک شده که ظرفیت نگه داشتن من را در خود ندارد.یا برعکس.ذهنیاتم چرا اینقدر حجیم شده اند که در این جهان جا نمی شود.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/28 |

فکر می کنم باد یک بینش فلسفی به افراد می دهد.من در یک شب تاریک در یک خیابان سر بالایی پرت و پلا که یک طرفش بیابان است و برهوت راه می رفتم.تنهای تنها.و باد گوشم را پر کرده بود. لباسم گرم بود و سرما را تنها در حاشیه ی صورتم حس می کردم. با موبایلم یک موزیک از یک باند آلمانی گذاشته بودم و آن را به گوشم نزدیک کرده بودم. من از سربالایی بالا می رفتم. در باد غرق شده بودم ،به موزیک گوش می دادم و دستم را با ریتم موزیک عقب و جلو می کردم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/24 |
 
اصطلاحا داغونم.مغز از هزار و یک فکر پوچ و باطل به حالت انفجار رسیده است.
 این وبلاگ توجهم را به خودش جلب کرده.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/22 |
دوست داشتم یک بازه ی زمانی نسبتا زیادی داشتم و همه ی آن را اختصاص می دادم به مطالعه ی ادبیات کلاسیک ایران.متاسفانه اکثر ما به خاطر سیستم کپک زده ی آموزش و پرورش از ادبیات کلاسیک زده شده ایم.ولی این حوزه فوق العاده عمیق و پرمحتواست.حداقل باید یک بار دیوان حافظ ، شاهنامه ی فردوسی،گلستان و بوستان سعدی،مثنوی مولوی،اشعار خیام و منظومه های عاشقانه ی عطار را مطالعه کنم.با مطالعه ی کاملا این ها می توان عمق فکری زیادی پیدا کرد.یک روزی پای صحبت یک مترجم آلمانی ، فارسی نشسته بودم که می گفت برای پیدا کردن "عمق فکری" باید روی کول غول های ادبیات بنشینیم و تمام آثار آن ها را به نوبت مطالعه کنیم.تغذیه ی فکری نویسنده ای مثل خالد حسینی که در حال حاضر بازار کتاب آمریکا را تحت الشعاع قرار داده از ادبیات کلاسیک ایران صورت گرفته.اگر رمان بادبادک باز او را خوانده باشید احساس می کنید جریانات رمان تلمیحی از داستان های شاهنامه است.خالد حسینی در رمانش خیلی زیاد به رستم و سهراب و شاهنامه و فردوسی و حافظ و سعدی اشاره کرده.
پ.ن: چقدر از رسمی و مقاله وار نوشتن بدم می آید.در حالی که گاهی نمی دانم چرا لحن جمله هایم اینطوری می شود.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/09/17 |