ادامهی وبلاگ را در این آدرس بخوانید:
http://gouril.blogfa.com
با تشکر
گوریل فهیم
(تصمیم گرفته ام که مطالب را در دو آدرس بنویسم.اینجا را ادامه بدهم و در این آدرس هم آن ها را منشر کنم:گوریل فهیم )
پس از چند روز سکوت دوباره برگشته ام تا بنویسم. سکوت خوبی ای که دارد این است که انگیزه را برای نوشتن افزایش می دهد. و ایجاد خلا می کند. خلا برای شروع کردن دوباره. وقتی که به سکوت مجال بروز یافتن داده نشود ،پرحرفی و اطناب کلام جای خودش را به درست و حسابی نوشتن می دهد.و بعد می شوی مثل ستون نویس یک مجله ی زرد.که حقوق می گیرد تا ستونش را از هر خرت و پرت و چیز بنجلی که در بازار شام فکرش وجود دارد پر کند.
بعد از تمام آن بیست واحد درس تخصصی که امتحاناتش اخیرا به پایان رسید من شروع کردم به یک سری تغییرات در زندگی خودم دادن. یک فرایند طبیعی است که بعد از امتحانات و در حقیقت بعد از گذر از یک دوره ی زندگی- کوتاه یا بلند - انگیزه برای تغییر دادن زیاد می شود.تغییر دادن خود فرد و اطرافش.از جمله ی این تغییرات می توانم به این ها اشاره کنم:
1- اتاقم را کمی با عناصر روشنفکری پر کرده ام.یک جور فضای نوستالژیک به آن داده ام :
1-1) یک میز چوبی به رنگ قهوه ای سوخته خریده ام. یک میز خیلی ساده.چیزی شبیه اولین چیزی که پس از گفتن کلمه ی میز در ذهن تداعی می شود. و یک صندلی چوبی باز هم به رنگ قهوه ای سوخته باز به همان شکل نمونه ی مُثلی آن.
1-2) یک قفسه کتاب نسبتا کوچک که در کنار آن گذاشته ام و باعث شده که وضعیت کتاب هایم مقداری جمع و جور شود. آن ردیف های پایین قفسه،کتاب های درس های تخصصی و این بالاتر کتاب های عمومی. الان به قفسه نگاه می کنم و چند تا از آن ها را اینجا می نویسم:قلعه ی حیوانات جورج اورول،تاریخ فلسفه ویل دورانت، داستان های کوتاه آمریکای لاتین،دنیای سوفی یوستین گوردر،هایکو- شعر ژاپنی از آغاز تا امروز- شاملو و پاشایی،شعر زمان ما سهراب سپهری،حافظ ،مادر ماکسیم گورکی،حماسه ی رستم و سهراب و دو جلد دیکشنری آریان پور هم این بالا است که برای ترجمه ی یک شعر قبل از این داشتم از آن ها استفاده می کردم. این ها جزء آبرومندانه ترین کتاب ها بود.
1-3)رایانه را هم روی همین میز مُثلی گذاشته ام.
1-4)عکس فرانتس کافکا و ویرجینیا وولف روی دیوار
1-5)در حال حاضر هم آلبوم به یاد عارف شجریان و لطفی دارد پخش می شود که همین طوری دارند برای خودشان می خوانند و می نوازند در حالی که من زیاد توجهی به آن ندارم و صدایش با این کوبیدن های پشت سر هم دکمه های کیبورد میکس شده است.
2) چند تا استاد تنبور و سه تار را ملاقات کردم تا حداقل یکی از این دو تا ساز را بعد از پشت سر گذاشتن تراژدی هایی مانند سنتور و سازدهنی دیاتونیک و کروماتیک و فلوت ریکوردر به صورت حرفه ای ادامه دهم.
3)...
4) با سردبیر یک مجله هم ارتباط دارم و دارم برای مجله اش چند تا شعر ترجمه می کنم.
5)و چند کتاب را به صف بسته ام تا بخوانمشان:بارهستی میلان کوندار،1984 اورول ،هایکوی شاملو،و ...
باری
تا حالا شده است پروفایل یکی را در سایت هایی مثل 360 ،اورکات یا facebook ببینید و متوجه بشوید که چند وقتی است صاحب آن صفحه مرده ؟ نیم ساعت پیش یکی از آن ها را در 360 دیدم.و پیغام هایی را خواندم که دوستانش برای او نوشته اند.اویی که الان مرده است را خطاب قرار داده بودند.این حالت که در این سایت های دوستی پیدا می شود خیلی خاص و عجیب است.تکراری نیست.کسی می میرد و پروفایلش می ماند و کامنت های دوستانش به او در آن صفحه.کامنت هایی که در عین ناباوری نویسنده هایشان از مرگ آن فرد نوشته می شود. یک جورهایی یک نوع ادبیات می شود. ادبیات پروفایلی. در همان راسته ی طبقه بندی ادبیات وبلاگی،یا دفترچه خاطراتی.
نمونه ی دیگرش را دو ،سه سال پیش در اورکات دیده بودم.
ترجیح می دهم خودتان بروید و کامنت ها را بخوانید:یاسی
ده دقیقه ای می شود که از یک خواب یک ساعته ی عصرگاهی بیدار شده ام.کمی طولانی تر از یک قیلوله.بلند که شدم در عالم خواب و بیداری و با سیالیت وافر ذهن، گوشم را سپردم به امواج موزیک پخش شده از موبایلم. در سطح آلفای خواب - همان عالم خواب و بیداری - گوش دادن به موسیقی ،می بردم به یک دنیای ماورائی. آن هم موسیقی سنتی با صدای شجریان.گوش دادن به آن اصوات اعجاب آمیز،که شاید تنها نظیرش با چنان کیفیتی - هر چند در سبکی دیگر - از هنجره های پاواروتی بیرون آمده باشد.وقتی که امواج ذهنم به همراه زیر و بم های هنجره ی شجریان بالا و پایین می آمد ،این ور و آن ور می رفت ،وقتی که در این دنیای متعالی غرق بودم ،در همان حال عکسی را که ظهر دیده بودم در ذهنم نقش بست.عکسی که وقتی ظهر داشتم در اینترنت می پلکیدم ، دیدم:سر قطع شده ی یک سرباز که از زیر یک مشت خاک بیرون آمده بود و افتاده بود روی زمین. یک تکه پیراهن پاره و پوره ،ریش و موهای کثیف و درهم و برهم.تجربه ی ادغام حس شکوه گوش دادن به یک موسیقی عالی و حس تهوع آور و انزجار آمیز دیدن یک سر بریده خیلی عجیب و غریب است. مثل اینکه در یک توالت عمومی با چاه های گرفته عصب های حس گر بینی ات در همان حالی که بوی گند فاضلاب را استشمام می کنند با یک نفس عمیق یک عطر کریستین دیور را بو کنند.
تمام این حس ها یک جورهایی جمع اضداد است. جمع اضداد بیش از آنکه خوب باشد یا بد - شیرین باشد یا تلخ،عجیب است و فرد را به فکر فرو می برد. به این فکر که چقدر در دنیای ما زشت و زیبایی این چنین مثل قطعات پازل کنار هم قرار گرفته اند. به این فکر که آن سر بریده شده زمانی به گردنی چسبیده بوده ،زمانی خون در آن جریان داشته و زمانی سلول های گندیده ی خاکستری اش فکر می کرده و عشق می ورزیده.به این فکر که آن گوش های خشک و سفید متصل به آن سر هم به موسیقی گوش می داده است. دنیا با تمام زیبایی هایش خیلی بی رحم است.آنقدر بی رحم که ترس تمام وجودم را در بر گرفته .
پ.ن:۱۵ بهمن که امتحاناتم تمام می شود بر می گردم.
فکر می کنم باد یک بینش فلسفی به افراد می دهد.من در یک شب تاریک در یک خیابان سر بالایی پرت و پلا که یک طرفش بیابان است و برهوت راه می رفتم.تنهای تنها.و باد گوشم را پر کرده بود. لباسم گرم بود و سرما را تنها در حاشیه ی صورتم حس می کردم. با موبایلم یک موزیک از یک باند آلمانی گذاشته بودم و آن را به گوشم نزدیک کرده بودم. من از سربالایی بالا می رفتم. در باد غرق شده بودم ،به موزیک گوش می دادم و دستم را با ریتم موزیک عقب و جلو می کردم.