تبليغاتX
گوریل فهیم

ادامه‌ی وبلاگ را در این آدرس بخوانید:

http://gouril.blogfa.com


نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/12/01 |
امشب خیلی ساکت است. و دوست داشتنی. حس خوبی دارم. احساس سبکی می کنم.سبکی گاهی اوقات خوب است (مانند طرز فکر پارمنید) و گاهی اوقات بد . مثل آن نوعی که میلان کوندرا در کتابش می نویسد. ولی من امشب احساس سبکی مثبتی می کنم. دلیلش هر چه می خواهد باشد. بیشتر حس کردن آن مهم است. تجربه کردن آن .روی یک صندلی چوبی نشستن شاید یکی از دلایلش باشد. و لمس کردن چوب میز.
چوب ،این موجود مرموز ،همیشه برای من تحسین برانگیز بوده است. یک نوع برزخ است ،بین مرده ها وزنده ها. هم یک موجود زنده است و در عین حال یک موجود مرده. یک بار از یکی از دوست هایم که دندان پزشکی می خواند و از زیست شناسی چیزی سر در می آورد خواستم که چوب را برایم توصیف کند. و بگوید که این موجود عجیب و غریب چیست.شروع کرد به بیان کردن یک سری مباحث زیست شناسی که تقریبا کوچکترین علاقه ای به آن نداشتم و چیزی بیشتر از بیست یا سی درصد آن برایم واضح نبود. از او خواستم که آن توصیفات را متوقف کند. بگذارد که چوب را همان برزخ میان مرده گان و زنده گان تصور کنم.در همان حالی که لمسش می کنم همان حسی را به من بدهد  که لمس پرهای نرم و زرد یک جوجه اردک (به عنوان یک موجود زنده) به من می دهد.
اگر تقیسم بندی آنتونی رابینز که مردم را به سمعی ها و بصری ها و لمسی ها تقسیم می کند قبول داشته باشیم، من می توانم با قاطعیت ادعا کنم که فردی لمسی هستم. با لمس کردن به اوج لذت، محبت یا شهوط می رسم. در مدت روز چندین بار پیش می آید که کاسه ی سه تاری را که تازه گرفته ام لمس کنم.با پوست صورتم لمسش کنم. پوست صورت جایی است که قوه ی لامسه به اوج حسی اش می رسد. برای همین عاشق این هستم که صورتم را داخل گیس مشکی یک دختر فرو ببرم. و موهایش را بو بکشم. یا صورتم را با تمام اجزایش(چشم و دماغ و لب ) فرو کنم داخل پصطان های یک دختر یا میان پاهایش.یا حتی شکاف نشیمنگاهش ... چقدر مبتذل شد.
انگار خیلی مبتذل شد و در چنین شرایطی من باید این ابتذال را توجیه کنم.( "باید" اخیر از آنجا نشات می گیرد که همیشه خودمان را در مورد این امور گناه کار می دانیم و مثل پسر خطاکاری به دنبال فرصتی برای توجیه آن می گردیم.) و توجیه تنها گوشزد این نکته است که من مثلا قرار بود حصار های اخلاقی را بشکنم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/28 |
در حال حاضر دارم در کوچه پس کوچه های پراگ تحت لوای کمونیسم پرسه می زنم.و به کارگاه نقاشی سابینا در ژنو رفته ام و پنهانی دارم عشق بازی او و توما را نگاه می کنم. گاهی هم در خیابان های آمستردام مشغول نگاه کردن به آن خانه های کوچکم.دکه های روسپیان آمستردام. که در آن پشت ویترین مانند هایی روی مبل هایشان لم می دهند،پصتان هایشان از زیر لباس های نازک و توری مانندشان پیداست.و منتظراند تا یک مشتری به داخل خانه شان بیاید و بر سر قیمت یک معاشقه ی بی عشق چند دقیقه ای، چانه بزنند.
دارم بار هستی کوندرا را می خوانم.بار هستی (سبکی تحمل ناپذیر هستی) پاره پوره شده توسط قیچی سانسور.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/27 |
دچار یک نوع بی هویتی شده ام. وقتی که برای زندگی ات برنامه ریزی می کنی و آنگاه که وقتش می رسد به آن برنامه هایی که ریخته ای و آن تاروپودی که بافته ای عمل کنی ، هیچ کاری انجام نمی دهی،آن وقت هست که مثل من دچار بی هویتی خواهی شد. فهرست کتاب هایی که می خواستم بخوانم و چیزهایی که می خواستم بنویسم ،همه انگار در رویاها جذاب و دل فریب هستند و وقتی که به واقعیت می رسند،وقتی که کتابی را جلوی رویم باز می کنم و شروع می کنم به خواندنش آن موقع است که دهان دره ها امان نمی دهند.و آن وقت است که فکر می کنم آن سایه روشن هایی که در فانتزی هایم از خودم کشیده ام تنها یک رویا هستند. تنها یک تخیل . و من هم در دنیای واقعیت مانند آن هایی ام که آن بیرون توی خیابان ها دارند موزایک های پیاده رو را متر می کنند.
امروز به خیابان شلوغ و جوان پسند اینجا رفتم. با یکی از دوستانم داشتم راه می رفتم.انبوه پسران و دختران ریخته بودند در خیابان و آنچنان پیاده رو شلوغ بود که نمی توانستی روی یک خط مستقیم حرکت کنی. جمعیت پسرها سه تا چهار برابر جمعیت دختران بود.آن حلقه های تهوع آور هفت هشت نفری از پسران بیست و یکی دو ساله را که می دیدم،آن هایی که دیپلم سوم دبیرستان نقطه ی پایانی تحصیل اجباری شان بود و بقیه ی زندگیشان خلاصه می شد در همین پیاده رو ها به خودم فخر می فروختم که در چنین مرتبه ای هستم و الان در یکی از همان حلقه ها حضور ندارم. و در عوض آن دو دختران جوانی را که طره ی موهایشان را از زیر روسری های رنگارنگ و خوشبویشان انداخته اند بیرون و به جلف ترین وجه ممکن خودشان را آراسته اند و در خیابان راه می روند تا دل پسرانی مثل ما را آب کنند ،می دیدم،انگار آتش حسرت را می کنند توی چشم و دل  امثال من نوعی.(و من چه قدر جلفیت را ستایش می کنم). یک جورهایی این دختران نشان دهنده ی این هستند که من به فانتزی هایم نرسیده ام،که یکی اش همین بود که با دختری دوست شوم. ولی انگار تمام راه ها بسته شده اند.یا انگار من آنقدر بارم سنگین است که نمی توانم راهی را ادامه دهم.خیابان ها که جای نفرت باری برای دوستی و دوست یابی است. اینترنت تنها یک سراب. دانشگاه هم،همه می گویند دیگر، جایش نیست.کلاست را باید حفظ کنی. پس در کجا می توان با آن مریخی ها ارتباط برقرار کرد؟
من با دوستم ک داشتیم راه می رفتیم که چند نفر دیگر از دوستان را هم دیدیم ،که من تنها می شناسمشان و به این خاطر که با ک دوست صمیمی اند مجبور شدم با آن ها همراه شوم.(باز هم یک اجبار نفرت آور) یکی از آن ها ه‌‎‏‍‏‍‍‌‎‏ بود. میانه ام با ه سر دوست دخترش به هم ریخت.(آنگاهی که من نمی دانستم آن دختر کذایی دوست ه است و برای همین به او شماره دادم. ) باری بعد از چند دقیقه که ه را دیده بودم و با هم سلام و احوال پرسی کرده بودم ه غیبش زد و دوباره وقتی که دیدمش و وقتی که رفتم طرفش تا با او صحبت کنم دیدم همان دخترک وردستش ایستاده است. من راهم را کج کردم و بدون اینکه چیزی بگویم به طرف دیگری برگشتم. چنین اتفاق تلخی تجربه ی روز ولنتاین من بود.

به اویی که گفت من گوریل مغروری هستم و حس ماذوخیصتی تنها یک رویای فانتزی است و تنها در توهمات من، باید بگویم که اشتباه فکر می کند و باید بگویم که من شلم شوربایی هستم از کلی احساسات متناقض و متضاد .شاید همین موضوع است که من را تا به این حد گاهی افسرده می کند.به کتاب های تخصصی ام که نگاه می کنم پیش خودم می گویم تمام این توهمات و امیال را بریزم توی چاه توالت و زندگی ام را گره بزنم با آن کتاب ها. که مطمئنا تا پنجاه سال دیگر هم به دردم خواهد خورد. چرا که آن ها کاری هستند که برایم درآمد زایی می کند .و درآمد توی این بلبشو و آشوب قرن حرف اول را می زند. قفسه ی بالا تر را که نگاه می کنم می روم توی عالم انتزاعی ادبیات. توی نویسنده شدن .مترجم شدن. روشنفکر شدن ،فیلسوف شدن. سر را که چهل و پنج درجه بچرخانم سه تارم را می بینم و می روم در دنیای موسیقی کلاسیک ایرانی و می روم در رویای حسین علیزاده و جلال ذوالفنون و احمد عبادی و میرزا عبدالله .وقتی که به سه تار فکر می کنم ناخودآگاه ذهنم می رود طرف سنتور و اینکه روزگاری در آرزوی این بودم که یک نوازنده ی حرفه ای  سنتور شوم. روزگاری که ایده آل هایم فرامرز پایور بود و پرویز مشکاتیان و پشنگ کامکار ومجید کیانی و حبیب سماعی و ابوالحسن صبا. و بعد فکر می کنم دو سال وقت و پول و نیرویم را گذاشتم روی سنتور و هم اکنون جز نوایی مبهم از شهرآشوب و گریلی چیزی از سنتور در خاطرم نیست.و همین تراژدی بر سر سازدهنی هم آمد و رویای "نوازنده ی یک باند مشهور موزیک جاز یا کانتری در ناف کازینوهای لاس وگاس."بگذریم از رویای کارگردان بودن و بازیگر بودن و شاعر بودن و هزار کوفت زهرمار دیگر بودن.
من فکر می کنم اینقدر در این رویاها خودم را تکرار کرده ام که حال همه ی کسانی را که اینجا را می خوانند به هم زده ام. شاید بهتر باشد که در مورد چیزهای جدید تری وراجی کنم. منتظر این هستم که به من بگویید در مورد چه چیزی بنویسم؟سیاست،فرهنگ،هنر ،موسیقی ،دین ،فلسفه و هر چیز دیگر که دلتان بخواهد.هر چه بگویید من مثل این جغد های پیرمرد که در کارتون ها امثالشان کم نیست از خورجین مغزم چیزی در می آورم و از پس آن عینک های گرد و ته استکانی برایتان نقل می کنم.
پ.ن:دیروز یک سی دی فرهنگ معین خریدم. هرچند که فکر می کردم این سی دی مجموعه ی شش جلدی فرهنگ معین باشد ولی تصورم اشتباه بود و تنها فرهنگ معین تک جلدی را در بر دارد.و هرچند می دانم که خریدن سی دی رایتی فرهنگ معین با قیمت 500 تومان دور از فرهنگ و اخلاق و هویت ملی است. ولی باز هم به خودم می گویم که من کدام حصار اخلاقی و فرهنگی را رعایت کرده ام که این یکی دومی اش باشد.
افراد اولین بار که فرهنگی را باز می کنند دنبال معنی اسمشان می گردند ولی من مایوس و سرخورده نه اسمم را در فرهنگ یافتم نه فامیلی ام را. هرچند که این موضوع قابل پیش بینی بود. تنها در فرهنگ شش جلدی معین و یا فرهنگ دهخدا می شود اسم و فامیل من را پیدا کرد و این نشان خوبی است از خاص بودن اسم و فامیلم.
فکر می کنم از این به بعد بخشی هم در این روزنوشت های من اختصاص داده خواهد شد به بررسی واژه گان. واژه گانی که در فرهنگ معین پیدایشان می کنم و حیفم می آید که در موردشان چیزی ننویسم.مثلا استکان.نکته ی جالب در مورد استکان این است که یک واژه ی روسی است. و نکته ی جالب تر اینکه اصطلاحی وجود دارد به نام استکانی زدن. که کنایه است از میخوارگی مختصر کردن.
خورجین هم در ابتدا خرجین بوده است که یک واژه ی مرکب است از خر و جین.خر که همان حیوان چهارپای گوش دراز است و جین نوعی پارچه ی کتانی و ضخیم که از آن لباس دوزند.با مقداری فکر کردن چیزهای جالبی را هم می شود در مورد کلمات متوجه شد.مثلا اینکه دهان دره یعنی دهان افراد به اندازه ی یک دره باز می شود.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/25 |
توی اتاق پشت میز و رایانه نشسته و مشغول نوشتن یک داستان کوتاه بودم . در مورد مردی که صبح در رخت خواب در کنار همسرش از خواب بیدار می شود و بعد از چند دقیقه می بیند که تبدیل شده است به یک سگ. سگ به لب پنجره می رود و همسایه او را می بیند. به همسر مرد خبر می دهد.همسایه می آید داخل خانه و سگ را با میله ای محکم می زند و از خانه پرتش می کند بیرون. چندین ماه می گذرد و این سگ همچنان در حیاط آن خانه رفت و آمد های زنش را می بیند. در آرزوی اینکه روزی دوباره به یک انسان تبدیل شود و دوباره در کنار همسرش آرام بگیرد. اما انگار او همیشه یک سگ خواهد ماند.یک شب وقتی که همسرش کلید می اندازد و می آید داخل پشت سرش مردی سی - سی و دو ساله وارد می شود و آن دو به داخل خانه می روند. سگ از پشت پنجره به داخل زل می زند و نزدیکی همسرش را با آن مرد می بیند. روز و روزهای بعد مرد همچنان در خانه ی آن سگ حضور پیدا می کند تا اینکه سگ می فهمد آن مرد با زنش ازدواج کرده. سگ وحشی می شود. پارس های شدید می کند. پاچه ی مرد جدید را می گیرد.تا اینکه زن سابقش و آن مرد تصمیم می گیرند سگی را که تا این مدت ساکت بوده است و غمگینانه در گوشه ای از حیاط نشسته و استخوانی را که همسرش هر روز برایش پرت می کرده در سکوت لیس می زده از خانه بیرون بیندازند. و این کار توسط آن مرد صورت می گیرد.
وسط های این داستان بودم که به رابطه ی سگ و زن توجهم جلب شد. و آن احساسات مازوخیصتی در من وجود دارد و از نمونه هایش که دوست دارم سگ یک دختر جوان بشوم را برانگیخت.عکسی را روی صفحه ی مانیتورم آوردم که در آن بانوی جوانی با غرور ایستاده است و در جلوی او یک برده ی مرد زانو زده است و در حالی که قلاده ای به دور گردنش آویخته شده و طناب قلاده در دست زن قرار دارد ،دارد پای آن خانم را با نهایت احترام در کفش های قرار می دهد.و در مکتب مازوخیصت ها برده های مرد را معمولا لخت و عور می کنند تا جلوی صاحبانشان بیشتر تحقیر شوند. در چنین شرایطی من به آن عکس خیره نگاه می کردم و در حالی که به اوج لذت جنثی رسیده بودم مشغول خودارزاعی شدم.با نهایت شدت و حدت.در احساسات خودم موج می زدم که در ناگهان باز و مادرم وارد اتاق شد.دقیقا در همان لحظه ای که اسپرمم فواره زد و من سعی می کردم در اوج لذت آن را در داخل دستمال کاغذی ای تخلیه کنم. در همین حال دستم را از شورطم در آوردم و به سرعت آمدم تا آن عکس بزرگ و انحرافی را از روی صفحه ی مانیتور بردارم. به سرعت Alt  و Tab را فشار دادم تا پنجره ی دیگری بیاید. پنجره ی windows media player باز شد. در حالی که گویا رایانه به سرعت من نرسیده و برای چند لحظه آن عکس در داخل پنجره ی جدید متوقف ماند. و باز دوباره آن دو دکمه ی کذایی را زدم. که دوباره آن عکس آمد و باز دوباره مکث کردم.چند ثانیه مکث کردم. و احساس کردم مادرم دارد من را همان طوری نگاه می کند. دوباره آن دو دکمه را زدم تا متن داستانی که در حال نوشتن بود روی صفحه آمد. مادرم تمام این ها را دید. مرد برهنه ای را دید که جلوی دختری زانو زده ،قلاده به گردن دارد کفش هایش را در می آورد و من را دید که آشقته حال دارم گندی را که زده ام جمع می کنم.
به روی خودش نیاورد . و این شاید بهترین کاری بود که می توانست بکند.نمی دانم الان آن طرف دارد چه فکر می کند؟ که پسرش با آن عکس که یک مرد برده ی زن شده است خودارزاعی می کند؟وای که چقدر وحشت دارم اطرافیانم متوجه بشوند که من یک مازوخیصتم.
هوا را بوی تند مایع تناصلی آکنده کرده است.وای بر من که در جامعه ای متولد شده ام که مسائل جنثی به اندازه ی قتل انفاس به تابو تبدیل شده است.
و من به موسیقی هتل کالیفرنیا گوش می دهم.شاید آن سیم های گیتار با موج هایشان اضطراب من را دود کنند و با خود به هوا ببرند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/23 |
الان با پدرم در کرج صحبت کردم.همان طوری که بارها گفته ام تنها زندگی می کند.چهار سال پیش بود که ما از او فاصله گرفتیم و در تهران یک خانه خریدیم. حالا هم که در شهری هستیم که من درس می خوانم.من با مادرم.و برادرم در خانه ی تهران است.مشغول خواندن درسش برای کنکور تخصص.یک جورهایی خانواده ی ما از هم پاشیده است.من شخصا از این به هم پاشی به نسبت روزگاری که سال ها پیش می گذراندم راضی هستم.یک جورهایی استقلال نورس پیدا کرده ام. سریع تر از سایر هم سن و سال هایم. ولی نقطه ی تراژدی خانواده ما وقتی است که پدرم ،یک مرد پنجاه و هفت ساله که آرام آرام دارد به مرحله ی پیری می رسد در خانه ی درندشت و سوت و کور کرج حکم ازلی و ابدی تنهایی را بر پیشانی خود زده است.و چقدر دردناک است چنین فردی در یک روز تعطیل در یک غروب دلگیر زمستانی ، عصر هنگام در سکوت تاریک خانه خوابیده باشد. همیشه این را بدانید،کسی که عصر هنگام ساعت شش و هفت بخوابد و خانه ای که در همین بازه ی زمانی ساکت باشد و غروب خورشید حتی یک اشعه اش را هم در پنجره ی آن نیندازد و لامپ های آویزان به سقفش در این ساعات خاموش باشند ،بوی مرگ می دهد. بوی زندگی سگی می دهد. و بوی تنهایی. یک تنهایی ابدی. واکنش برگشت پذیری وجود ندارد که خانواده ی ما را دوباره به هم وصلت دهد.هیچ وقت یک لیوان شیشه ای خرد و خاک شیر شده را نمی شود با چسب به هم وصله کرد.
این طرف مادرم هست. شب و روز زندگی اش خلاصه شده است در نگاه کردن ماهواره.وقتی در تلویزیون یک خانواده ی درست و حسابی را می بیند به من می گوید نگاه کن ببین مردم چه زندگی خوبی دارند.و ببین چقدر این زن وشوهر ها با هم خوشبختند. چه قدر آن مرد ها به زن هایشان احترام می گذارند.
دو یا سه روز پیش یک کاغذی را دستش دیدم.نزدیک بود بغضم بگیرد.مادرم یک کاغذ را نگه داشته که پدرم در آن تمرین خطاطی کرده بود.(تا یکی دو سال پیش پدرم از فرط تنهایی به خطاطی روی آورده بود. و من وقتی به کرج می رفتم با یک مشت انبوه کاغذ سیاه مشق مواجه می شدم. توضیح آنکه آن زمان روابط به کلی قطع نشد. بعد ها پدرم به تهران می آمد و ما گاهی به کرج می رفتیم. و همین باعث شد که مادرم آن کاغذ را پیش خودش نگه دارد.)
مادرم روی مبل نشسته بود.تلویزیون خاموش بود و من بعد از چند ساعتی از اتاقم بیرون آمدم . دیدم در آن تنهایی و در زیر نور کمرنگی مشغول نگاه کردن به آداب و آب و ادب و تادیب و آرام های به نستعلیق نوشته شده است.
یک بار هم نامه ای را که پدرم سه - چهار سال پیش برای من نوشته بود نمی دانم از کجایش درآورد و داشت بلند بلند برای من می خواند. اینکه در زندگی تمام تلاش و همتم را به کار بگیرم و پیشرفت کنم. درس بخوانم.و تمام آن جمله های آکنده از نصیحت را. پدرم وقتی که آن نامه را برایم در تهران نوشت ،روی میز گذاشت و بعد به کرج رفت - و من تا دو سه هفته ای ندیدمش - .محتویات آن نامه بیشتر برایم جالب بود تا اینکه بخواهم در برابرش جبهه گیری کنم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/22 |

(تصمیم گرفته ام که مطالب را در دو آدرس بنویسم.اینجا را ادامه بدهم و در این آدرس هم آن ها را منشر کنم:گوریل فهیم )
پس از چند روز سکوت دوباره برگشته ام تا بنویسم. سکوت خوبی ای که دارد این است که انگیزه را برای نوشتن افزایش می دهد. و ایجاد خلا می کند. خلا برای شروع کردن دوباره. وقتی که به سکوت مجال بروز یافتن داده نشود ،پرحرفی و اطناب کلام جای خودش را به درست و حسابی نوشتن می دهد.و بعد می شوی مثل ستون نویس یک مجله ی زرد.که حقوق می گیرد تا ستونش را از هر خرت و پرت و چیز بنجلی که در بازار شام فکرش وجود دارد پر کند.
بعد از تمام آن بیست واحد درس تخصصی که امتحاناتش اخیرا به پایان رسید من شروع کردم به یک سری تغییرات در زندگی خودم دادن. یک فرایند طبیعی است که بعد از امتحانات و در حقیقت بعد از گذر از یک دوره ی زندگی- کوتاه یا بلند - انگیزه برای تغییر دادن زیاد می شود.تغییر دادن خود فرد و اطرافش.از جمله ی این تغییرات می توانم به این ها اشاره کنم:
1- اتاقم را کمی با عناصر روشنفکری پر کرده ام.یک جور فضای نوستالژیک به آن داده ام :
1-1) یک میز چوبی به رنگ قهوه ای سوخته خریده ام. یک میز خیلی ساده.چیزی شبیه اولین چیزی که پس از گفتن کلمه ی میز در ذهن تداعی می شود. و یک صندلی چوبی باز هم به رنگ قهوه ای سوخته باز به همان شکل نمونه ی مُثلی آن.
1-2) یک قفسه کتاب نسبتا کوچک که در کنار آن گذاشته ام و باعث شده که وضعیت کتاب هایم مقداری جمع و جور شود. آن ردیف های پایین قفسه،کتاب های درس های تخصصی و این بالاتر کتاب های عمومی. الان به قفسه نگاه می کنم و چند تا از آن ها را اینجا می نویسم:قلعه ی حیوانات جورج اورول،تاریخ فلسفه ویل دورانت، داستان های کوتاه آمریکای لاتین،دنیای سوفی یوستین گوردر،هایکو- شعر ژاپنی از آغاز تا امروز- شاملو و پاشایی،شعر زمان ما سهراب سپهری،حافظ ،مادر ماکسیم گورکی،حماسه ی رستم و سهراب و دو جلد دیکشنری آریان پور هم این بالا است که برای ترجمه ی یک شعر قبل از این داشتم از آن ها استفاده می کردم. این ها جزء آبرومندانه ترین کتاب ها بود.
1-3)رایانه را هم روی همین میز مُثلی گذاشته ام.
1-4)عکس فرانتس کافکا و ویرجینیا وولف روی دیوار
1-5)در حال حاضر هم آلبوم به یاد عارف شجریان و لطفی دارد پخش می شود که همین طوری دارند برای خودشان می خوانند و می نوازند در حالی که من زیاد توجهی به آن ندارم و صدایش با این کوبیدن های پشت سر هم دکمه های کیبورد میکس شده است.
2) چند تا استاد تنبور و سه تار را ملاقات کردم تا حداقل یکی از این دو تا ساز را بعد از پشت سر گذاشتن تراژدی هایی مانند سنتور و سازدهنی دیاتونیک و کروماتیک و فلوت ریکوردر به صورت حرفه ای ادامه دهم.
3)برنامه های رادیو زمانه را از ماهواره دنبال می کنم.
4) با سردبیر یک مجله هم ارتباط دارم و دارم برای مجله اش چند تا شعر ترجمه می کنم.
5)و چند کتاب را به صف بسته ام تا بخوانمشان:بارهستی میلان کوندار،1984 اورول ،هایکوی شاملو،و ...
باری
تا حالا شده است پروفایل یکی را در سایت هایی مثل 360 ،اورکات یا facebook ببینید و متوجه بشوید که چند وقتی است صاحب آن صفحه مرده ؟ نیم ساعت پیش یکی از آن ها را در 360 دیدم.و پیغام هایی را خواندم که دوستانش برای او نوشته اند.اویی که الان مرده است را خطاب قرار داده بودند.این حالت که در این سایت های دوستی پیدا می شود خیلی خاص و عجیب است.تکراری نیست.کسی می میرد و پروفایلش می ماند و کامنت های دوستانش به او در آن صفحه.کامنت هایی که در عین ناباوری نویسنده هایشان از مرگ آن فرد نوشته می شود. یک جورهایی یک نوع ادبیات می شود. ادبیات پروفایلی. در همان راسته ی طبقه بندی ادبیات وبلاگی،یا دفترچه خاطراتی.
نمونه ی دیگرش را دو ،سه سال پیش در اورکات دیده بودم.
 ترجیح می دهم خودتان بروید و کامنت ها را بخوانید:یاسی

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/21 |
من به این آدرس رفتم: http://gouril.blogfa.com  
توضیح آنکه: گوریل آرامی بودم که یک سال و چند ماه پای این درخت نشسته بودم و موعظه می کردم. به آرامی .با تمام آن دغدغه های سیاسی و ایدئولوژیکی درباره ی هیچکدامشان چیزی ننوشتم. تا همچان مرا به حال خود واگذارند،تا در همان دنیای ادبیات و اندورنم سیر کنم.گاهی در آن موعظه ها و منبر نشینی ها کلماتی به کار می بردم که خوشایند کام آن نرم افزار های مسدودگر نبود.به همین خاطر آمدند دور این درخت دیوار بلندی کشیدند. تا کمتر کسی مجال شنیدن موعظه هایم را داشته باشد. برای همین با اکراه گوریلانه ای مجبور شدم از جایم بلند شوم و آرام آرام و سلانه سلانه بروم چند متر آنطرف تر،پای درختی شبیه همین درخت که تنها یک o پیش از u اش اضافه دارد. بنشینم و باز شروع کنم به موعظه کردن.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/14 |
دیروز به اضافه ی دیشب ساعت ها و ساعت ها گذشت و من همچنان می خواستم برای امتحان امروز که ساعت هشت صبح برگزار شد درس بخوانم. تا جایی که وقتی خودم را در حین درس خواندن مشاهده کردم که ساعت شده بود یک ربع به یک شب.گزیری نبود از اینکه تا صبح،تا ساعت هشت درس خواندن را ادامه دهم.چندین مثال مهم و طولانی پیش رویم بود و سنگینی ناراحت کننده ای در سرم حس می شد.ذهنم به سطح آلفا رسیده بود (فاصله ی بین خواب و بیداری) و در همان حال دست هایم روی کاغذ چیزهایی می نوشتند که چندان از واکنش های خودآگاه مغزی نشات نمی گرفت.
باری دو ساعتی در همین اوضاع و احوال گذشت که ناگهان غیر منتظره ترین اتفاق ممکن در آن لحظات حساس که چیزی به امتحان پایان ترمم نمانده بود و سوال های حل نشده و کار نکرده پیش رو ،رخ داد. در یک لحظه برق رفت. و من مات و مبهوت در تاریکی به نقطه ایی کور خیره شدم.در یک لحظه خودم را غرق در تاریکی مطلقی دیدم. با تمام سادگی این ماجرا آنقدر همزمانی برق رفتن و چند ساعت به امتحان نماندن برایم عجیب بود که داشتم شاخ در می آوردم. به هر حال تمام سوراخ سنبه های خانه را گشتم تا چند شمع گیر آوردم. من ول کن ماجرا نبودم.باید تا صبح ادامه می دادم.... دو ساعت دیگر هم گذشت ... و در آن کورسوی شمع مجبور بودم چشمم را روی تک تک اعداد و کلمات زوم کنم تا بفهمم آنجا در آن کاغذ ها چه چیزی نوشته شده است و نوشته می شود.ساعت پنج و نیم برق آمد و تا هفت و اندی کارم را ادامه دادم
ساعت هشت که برگه ها توزیع شد من ماندم و سه سوال بلند و پیچ در پیچ بدون جواب و چندین برگ کاغذ سفید. شروع کردم به نوشتن و حل کردن.ولی دستم نمی رفت. کمر درد شدیدی گرفته بودم و نمی توانستم روی صندلی بنشینم.گردن درد شدید تر. چشم هایم که سوزش خشکی داشت.شلوارم هم چسبیده بود به ران و پاچه و منطقه ی بحرانی زیر شکمم.یک ساعت اول امتحان با این مشکلات دست و پنجه نرم کردم،با سرعتی لاک پشتناک.تا کمی سرعت گرفتم و نوشتن هایم مقداری آگاهانه تر.دو ساعت دیگر هم گذشت.برگه ها را که گرفتند ،من که بلند شدم و به طرف در بیرون روانه، ناخودآگاه بدنم به این و آن اصابت می کرد و ضربه می زد. مثل گربه ای که سبیلش را با قیچی بریده باشند.
بعد از امتحان رفتم طرف خانه ی عمویم تا ماشین را بردارم.(چونکه اینجا در خانه ای که اجاره کرده ام پارکینگ ندارم و برای همین مجبورم ماشین را بگذارم آن جا. در یک پارکینگ دراز که سه تا ماشین را می شود پشت سر هم نشیمنگاه به نشیمنگاه هم چسباند. و ماشین من آن آخر. عمویم هم نبود که بیاید دو تا ماشینشان را جابجا کند. کلید آن دو تا را از زن عمویم گرفتم . آمدم در پارکینگ.ماشین اول را در آوردم و در کنار خیابان پارک کردم. ماشین دوم را که در آوردم و خواستم پارک کنم ،مالیدمش به ماشین اولی. گندش در آمد. نتایج همان شب زنده داری ها بود.خیلی اعصابم به هم گره خورد. تنها کاری که می شد کرد این بود که به روی خودم نیاورم.چرا که از آن دو ماشین قراضه ی عمویم چندان نمی شود فهمید که کجایش مالیده شده. به هر حال ...
فی الحال که به خانه آمده ام و ناهار خورده ام ،دیگر حتی نمی توانم این سر هشت - نه کیلوگرمی را در محوری راست روی گردنم نگه دارم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/09 |
صبح که ساعت شش و نیم از خانه بیرون می زنم هوا گرگ و میش است.با غلظت تاریکی بیشتر.سرد.خلوت.و منم که تنها در طول خیابان پهن و طولانی راه می روم. پاهایم را که روی برف می گذارم صدای خرت خرت راه رفتن روی آن خیلی واضح است. به خاطر آن سکوت مطلق.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/08 |
صبح یک روز آفتابی از خواب بلند می شود.از پله ها پایین می آید،تفنگ شکاری قدیمی اش را از روی دیوار بر می دارد.از خانه ی ویلایی اش می آید بیرون.... بعد از چند ثانیه زنش با صدای شلیک تیر از خواب بلند می شود. در حالی که ارنست در کنارش نیست.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/06 |
دیشب خواب عجیب و در عین حال ترسناکی دیدم.در یخچال را باز کردم و یک شیشه نوشابه درآوردم. رویش نوشته بود مخصوص خودکشی.من درش را باز کردم.به مادر و برادرم گفتم می خواهم این را بخورم و خودم را بکشم. جالب این بود که آن ها هیچ مقاومتی نکردند.گفتند اگر دوست داری می توانی خودکشی کنی.من نوشابه را سر کشیدم در حالی که می دانستم دیگر هیچ راه برگشتی وجود نخواهد داشت. چند دقیقه ای گذشت که فهمیدم زبان و لب هایم انگار منقبض شده اند. گلویمم خشک شده بود و سرم گیج می رفت.مرگ را حس کردم.یک حس خیلی واقعی. حسی که همین الان هم  می ترساندم. حسی که وقتی به وجود می آید که با مرگ چند سانتی منتری بیشتر فاصله نداری. من آن نوشابه را همین طوری خوردم. به این دلیل که نمی خواستم زندگی کنم.نه از چیزی ناراحت بودم و نه در ماجرایی شکست خورده بودم. فقط دیگر نمی خواستم زندگی کنم. تنها دلیلش همین بود.
وقتی که به لحظه ی مردن نزدیک و نزدیک تر شدم تصمیم عوض شد.دوست داشتم برگردم.ولی امکان نداشت.از برادرم که از پزشکی سر در می آورد پرسیدم چطور می شود اثرش را از بین برد. خندید و گفت این نوشابه طوری ساخته شده که فردی که آن را سر می کشد دیگر به هیچ وجه برنخواهد گشت. باز هم خندید.به مادرم هم که گفتم دارم می میرم خندید و گفت :آره مشخصه.
این خنده ها خیلی برایم عجییب بود. این حس بی تفاوت بودن. انگار واقعیت دارد. حس می کنم که برای دیگران خیلی بی تفاوت شده ام. یا شاید تازه به این درک رسیده ام که اصلا حضور یا عدم حضور من برای اطرافیان فرقی نمی کند و نمی کرد.
به هر حال وقتی از خواب پریدم و دیدم هنوز زنده ام و همه اش یک کابوس بوده خیلی خوشحال شدم.از اینکه دیدم دارم زندگی می کنم.
و اما خودکشی. مادرم وقتی که من به دنیا آمده بودم و چیزی حدود دو سه ماه داشتم حدود چهار بار خودکشی کرد.دلیل خودکشی اش هم خیلی واضح بود.شرایط زندگی مغزش را زیر یک پرس هیدرولیکی له کرده بود.من به دنیا آمده بودم.زائو بود. جنگ بود ... همه اش بمباران. پدرش همان موقع ها مرد. پدرم بداخلاق بود.اداره می رفت. کار می کرد.خانه داری می کرد... من یک ماهه و برادر شش ساله ام روی دست هایش مانده بودیم. تمام فک و فامیل می آمدند که من را ببیند.در همین حال آن ها یعنی پدر و مادرم تصمیم گرفتند از ترس بمب باران ها بروند خارج از شهر و  در دهاتی جایی زندگی کنند.همه ی این ها باعث خودکشی مادرم شد.
با یک دختری هم به اسم سارا دوست بودم ،چیزی حدود دو - سه سال پیش.بعد ها خواهرش گفت که سارا خودکشی کرده.آن هم دلایل خاص خودش را داشت. مادر و آن یکی خواهرش را کشته بودند. جریانش خیلی مفصل است.یک بار در موردش می نویسم.هر چند به مهرانه خواهر سارا قول دادم که داستان زندگیشان را داستان نکنم.ولی با نوشتن در اینجا که شناخته نمی شوند. نمی دانم شاید کار درستی نباشد. به هر حال سارا را خیلی دوست داشتم.
خودکشی های دیگر که خیلی رویم تاثیر گذاشته اند :در کتاب چشمهایش بزرگ علوی. وقتی که دوست پسر ایتالیایی قهرمان زن داستان ،خود را به خاطر او می اندازد توی آب. و همین طور خودکشی ویرجیانا وولف ... در رمان ساعت ها
البته سارا نمرد.و الان زنده است و دارد زندگی اش را می کند.طبق یک مطالعات آماری که جایی خواندم زن ها بیشتر از مرد ها خودکشی می کنند اما کمتر از مرد ها موفق می شوند خودشان را بکشند. بیشتر به این خاطر که خودکشیشان خیلی حالت بورژوازی و سانتی مانتالیسم دارد.با قرص و زهر و بریدن رگ و این جور چیز ها. در حالی که مرد ها مردانه خودکشی می کنند.خودشان را دار می زنند یا با کلت خودشان را می کشند یا اینکه خودشان را از بلندی پرت می کنند.این هم از همان بحث های جنجالی است که با آن می شود فمنیست ها و ماسکولنیست  ها را مثل خروس جنگی انداخت به جان هم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/05 |
حوادث ساده،حوادث روزمره، آنچنان جریان چندین زندگی را تغییر می دهند که وقتی سرم را بر می گردانم و به آنچه که در این سال های اخیر گذشته نگاه می کنم ، حس غریبی به من دست می دهد. حسی همراه با تعجب. حسی همراه با این سوال که مسیرهای زندگی تا چه اندازه متفاوتند و چه غیرمترقبانه در این مسیر افتاده ام.حوادث و اتفاق های پی در پی مثل تابلوهای جهت نما در راه ها،تابلوهایی که همه شان اشتباه یا بهتر بگویم اتفاقی نصب شده اند.منی که دارم در جاده ی زندگی ام رانندگی می کنم مسیر حرکتم را از همین تابلوهای راهنما جهت یابی می کنم.حالا که مسیر را طی کرده ام پییش خودم می گویم اگر فلان جاده را دست چپ نپیچیده بودم و یا اگر بهمان جاده را دور نمی زدم الان اینجا نبودم.منی که الان هستم،دیگرنبودم. اینجاست که فکر می کنم زندگی چقدر عجیب است.و قوانین احتمالات تا چه حد بر جریان زندگی ها حکم فرما.
سعی می کنم فکرم را متمرکز کنم و تمام آنچیزهایی را که در این چهار سال گذشت تا من را به اینجا رساند به صورت شفاف به یاد بیاورم. تمام آن صحنه ها و آن اتفاقات با تمام پیامدهایشان.همه ی آن ها را بنویسم. به همان روالی که گذشت . این شاید یک واقع نگاری باشد.یک واقع نگاری از فردی که بر اثر یک حادثه ی کوچک یا یک تابلو در کنار بزرگ راهی ممتد و بدون پیچ ،زندگی اش  به خیابان هایی هزارتو شکل،به  کوچه پس کوچه ها و به کوره راه های درهم و برهم کشیده شد.
چیزی حدود چهار سال پیش. ده دوازده روزی به عید مانده بود.عصر . ساعت ،حوالی پنج و شش .من توی اتاق خواب پشت میز کامپیوتر نشسته بودم و داشتم چت می کردم.برادرم انگار داشت تلویزیون نگاه می کرد.صدای یک ماشین را شنیدم که جلوی در خانه توقف کرد. یک گاز بلند - ووف - و ماشین خاموش شد....
پ ن: کاش که چند روزی وقت داشتم و می نشستم همه ی این ها را می نوشتم.با ایکه می دانم خیلی مواقع هم که وقت مثل نقل و نبات ریخته است ،زیاد از آن استفاده نمی کنم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/05 |
وسط سالن کتابخانه ی دانشگاه ما، یک دیوار شیشه ای کشیده اند که البته چند دسی متری با سقف فاصله دارد.و نایلون مات را روی شیشه ی آن چسبانده اند. به این صورت دو سالن مجزا برای پسرها و دخترها درست کرده اند. آن طرف دیوار انگار سرزمینی دیگر است از مردمانی با جنسیتی دیگر و کاملا عجیب و غریب و دور از انتظار ما مردان ونوسی یا زمینی.تنها راه ارتباطی مولکول های هوا است که موج های صوتی را به آن طرف دیوار می رساند و موج های الکترومغناطیسی که با بلوتوث قابل رد و بدل است.
یک کوره راه هایی هم پسرها درست کرده اند تا با چشم هم بشود آن سرزمین ناشناخته را زیر و رو و ورانداز کرد.به این صورت که بعضی ها قسمت هایی از نایلون های مات را که از قضا از این طرف دیوار چسبانده اند پاره کرده اند .آن طرف سالن البته دست روی دست نگذاشته اند و به قسمت های دیوار شیشه ای که نایلونش کنده شده است کاغذ چسبانده اند. منظره ی این دیوار شیشه ای ،منظره ی آن نایلون های تکه تکه از این طرف سالون و آن تکه کاغذهای چسبیده از آن طرف ،منظره ی جالبی است. شاید خنده آور .شاید اسفناک. شاید مسخره. شاید هم یک منظره ی طبیعی باشد.هر چه باشد این را هم به آن اضافه کنید :منظره ای را که یکی سرش را از کتاب بلند می کند و برای مدت زیادی یک چشمش را می اندازد داخل قسمت هایی که تازگی نایلونش پاره شده است و آنچنان با ولع  آن سرزمین دیگر را نگاه می کند که انگار از سوراخ کلید در ،به اتاق خواب  پدر و مادرش و رابطه ی پنهانی آن ها چشم انداخته است.
این هم البته شاید یک منظره ی طبیعی باشد.همه ی چیزهای تابو شده وسوسه انگیزند.وسوسه برای مشاهده ی یک تابو،می تواند خیلی به طبیعی بودن و معمولی بودن نزدیک باشد. برای من هم نگاه کردن به آن سرزمین وسوسه انگیز است. ولی شاید به خاطر حفظ ظاهر است که کمتر نگاه می اندازم یا اگر نگاه بیاندازم پنهانی این کار را می کنم. این حفظ ظاهر دروغی برای کسی که من را در حین پنهانی نگاه کردن به آن طرف ببیند احتمالا خیلی منظره ی زشت تری است.از آن حالت یکی مانده به آخر.می توانم تصورش را بکنم.و بیشتر مثل این می ماند که به سوراخ کلید اتاق خواب در حالی نگاه بیندازی که نخواهی برادرت ببیند داری در کار پدر و مادرت فضولی می کنی.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/04 |

ده دقیقه ای می شود که از یک خواب یک ساعته ی عصرگاهی بیدار شده ام.کمی طولانی تر از یک قیلوله.بلند که شدم در عالم خواب و بیداری و با سیالیت وافر ذهن، گوشم را سپردم به امواج موزیک پخش شده از موبایلم. در سطح آلفای خواب - همان عالم خواب و بیداری - گوش دادن به موسیقی ،می بردم به یک دنیای ماورائی. آن هم موسیقی سنتی با صدای شجریان.گوش دادن به آن اصوات اعجاب آمیز،که شاید تنها نظیرش با چنان کیفیتی - هر چند در سبکی دیگر - از هنجره های پاواروتی بیرون آمده باشد.وقتی که امواج ذهنم به همراه زیر و بم های هنجره ی شجریان بالا و پایین می آمد ،این ور و آن ور می رفت ،وقتی که در این دنیای متعالی غرق بودم ،در همان حال عکسی را که ظهر دیده بودم در ذهنم نقش بست.عکسی که وقتی ظهر داشتم در اینترنت می پلکیدم ، دیدم:سر قطع شده ی یک سرباز که از زیر یک مشت خاک بیرون آمده بود و افتاده بود روی زمین. یک تکه پیراهن پاره و پوره ،ریش و موهای کثیف و درهم و برهم.تجربه ی ادغام حس شکوه گوش دادن به یک موسیقی  عالی و حس تهوع آور و انزجار آمیز دیدن یک سر بریده خیلی عجیب و غریب است. مثل اینکه در یک توالت عمومی با چاه های گرفته  عصب های حس گر بینی ات در همان حالی که بوی گند فاضلاب را استشمام می کنند با یک نفس عمیق یک عطر کریستین دیور را بو کنند. یا مثل اینکه در حالی که یک دختر خوشگل با لب های آنجلینا جولیایی رویت دراز کشیده و دارد با شور و اشتیاق فراوانی لب هایت را با لب هایش می مکد، ناخودآگاه روی صورتت استفراغ کند.
تمام این حس ها یک جورهایی جمع اضداد است. جمع اضداد بیش از آنکه خوب باشد یا بد - شیرین باشد یا تلخ،عجیب است و فرد را به فکر فرو می برد. به این فکر که چقدر در دنیای ما زشت و زیبایی این چنین مثل قطعات پازل کنار هم قرار گرفته اند. به این فکر که آن سر بریده شده زمانی به گردنی چسبیده بوده ،زمانی خون در آن جریان داشته و زمانی سلول های گندیده ی خاکستری اش فکر می کرده و عشق می ورزیده.به این فکر که آن گوش های خشک و سفید متصل به آن سر هم به موسیقی گوش می داده است. دنیا با تمام زیبایی هایش خیلی بی رحم است.آنقدر بی رحم که ترس تمام وجودم را در بر گرفته .

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/02 |
حدود یک هفته ای بود که به خاطر سرما و برودت هوا به کتابخانه ی دانشگاه نمی رفتم.پیش می آمد چیزی حدود دو یا سه روز از خانه برای یک خرید ساده هم بیرون نیایم.شده بودم مثل آیت الله منتظری یا آن لیدر بودایی که در چین در خانه اش برای چندین سال زندانی است.نوعی حبس خود خواسته برای اینکه درس بخوانم. جالب اینجاست تنها کاری که نکردم درس خواندن بود.از صراط مستقیم زندگی خارج شده بودم. کار من شده بود گوش دادن به تمام برنامه های رادیو زمانه ،BBC  و VOA.و بعد هم ولگردی در کوچه پس کوچه های اینترنت. وبلاگ نویسنده های مشهور. و درست کردن یک مجله ی اینترنتی.یک مجله ی اینترنتی درست کردم. با هیئت تحریریه ای از دوستان نزدیکم . بخش سینما به یکی از دوستانم که کارگردان و بخش موزیک به یکی دیگر که موزیسین قهاری است. یک نویسنده ی مشهور و فوق العاده حرفه ای هم به من قول داد تا در مجله برایمان بنویسد.(متاسفانه نمی توانم در اینجا آدرس آن مجله را بدهم.چرا که آنجا اسم حقیقی ام را نوشته ام)
نتیجه می گیریم در حین امتحانات فعالیت های جنبی و هنری و ادبی انگار رنگ و بوی بیشتری به خود می گیرد. تا اینکه دیروز که برنامه های امتحانی ام را دیدم متوجه شدم که سه روز به شروع امتحاناتم نمانده و وضعیت درسی من خیلی بحرانی شده است.برای همین از دیروز به کتابخانه می روم.  امروز که امتحانات به طور رسمی شروع شده بود خیلی از دوست هایی که به فرجه رفته بودند را بعد از چیزی حدود یک ماه دیدم.توی این مدت روی صورتم کار کرده بودم .یک نوع سیبیل فانتزی به همراه یک دسته مویی که درست در زیر و وسط لب پایین در می آید روی صورتم رشد کرده است. اطرافیان از آن تعریف کردند.چند تا از دخترها هم نگاه های عجیب و غریبی می انداختند.نگاه های معنا دار. ولی نمی دانم چرا هیچ وقت به اینجور نگاه ها جواب نداده ام. دخترهای دانشگاه فکر می کنند من خیلی خودم را می گیرم.در این سه سال و اندی که در دانشگاه هستم فقط سال اول با دو یا سه دختر رابطه داشتم و بعد از آن به این خاطر که گند یک سری روابط درآمد دیگر تصمیم گرفتم در فضای نسبتا بسته ی دانشگاه کاری نکنم.
چند روزی که در خانه بودم ،و با هیچ کسی ارتباط نداشتم .انگار یک جورهایی میل جنثی ام فروکش کرده بود. ذهنم چندان در مورد آن مشغولیت نداشت.بیشتر غرق در رویاها شده بودم. در اینکه در آینده های نزدیک و دور چه برنامه هایی دارم. وقتی می دیدم که خیلی از این برنامه ها با هم تناقض دارند و نمی شود و به دو ایده آل در یک زندگی رسید مغزم هنگ می کرد. یک نوع افسردگی را تجربه می کردم.ولی این دو روز که به جامعه نزدیک تر شده ام ایده آل ها یک جورهایی به حاشیه رفته اند و جایشان را غریزه و امیال گرفته اند.برای همین باید به این قانون اذعان کرد که تنهایی افراد را در رویاهایشان فرو می برد و رفت و آمد با دیگران آن ها را در زندگی واقعی قرار می دهد.همینگوی می گوید هر چه بیشتر بنویسی بیشتر در تنهایی فرو می روی. و من این جمله را به این گزاره ی شرطی دو طرفه تصحیح می کنم که "اگر و تنها اگر بیشتر بنویسی،بیشتر در تنهایی فرو می روی" اگر از هندسه ی سال سوم دبیرستان چیزی یادتان مانده باشد این گزاره ی اخیر عکسش هم صادق خواهد بود.
به هر حال کشش به سمت جنس مخالف یک غریزه ی طبیعی است.غریزه ای که نمی شود سرکوبش کرد. من باید فکری به حال خودم بکنم.
پ ن:چقدر گوش دادن رادیو از طریق ماهواره لذت بخش است.صدایی کاملا صاف و شفاف.هیچ پارازیتی در کار نیست و می شود آن - حجم موسیقی را که در هفتصد - هشتصد فرکانس رادیویی انباشته شده است با کیفیت فوق العاده ای گوش داد.اگر بشقابتان - دیشتان - به سمت پرنده ی داغ - هاتبرد - است پیشنهاد می کنم با جستجوی حروف الفبایی کانال های رادیویی،کانال های swiss را بیاورید و به چهار کانال مجزا با سبک های موسیقی جاز ،کلاسیک ،پاپ و راک گوش دهید.من خودم موزیک جاز را ترجیح می دهم.وقتی که به موزیک جاز گوش می کنم انگار سوار یک جیپ سرباز شده ام و در زیر یک آسمان آبی به سمت جاده ای بی انتها گاز می دهم. در حالی که بطری آبجو ام را سر می کشم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/11/01 |
مردم دنیا به دو دسته تقسیم می شوند:آن ها که خودشان را با آب می شورند و آن ها که خودشان را با دستمال تمیز می کنند.تمام این مردم هرچقدر هم اینترنشنال و جهانی فکر کنند و هرچقدر هم به تعصبات ملی و نژادی شان پشت کنند باز روی سامانه ی نظافتی خود تعصب ویژه ای دارند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/30 |
کنار خانه مان یک مغازه یا به نوعی یک بقالی باز شده است. کسی که مغازه را باز کرده است پسر جوانی است که فکر کنم دو یا سه سالی از من کوچک تر است.قبل از این تقریبا هر روز می رفتم و دو نوع از محصول هایش را پشت سر هم می خریدم.کارت اینترنت و شکلات dream. ده تا ده تا شکلات dream می خریدم. چند دفعه ی آخر تا من وارد می شدم و سلام می کرد می گفت چند تا شکلات می خواهی و کارت اینترنت چند ساعته.برادرم که رفته بود به سفارش من شکلات بخرد گفته بود که به برادرتان بگویید سایز بزرگ آن هم آمده است....من هم خیلی روی حرف افراد حساسم.ببینم کسی می خواهد دستم بیندازد یا از من سوژه ای بگیرد فوری به من بر می خورد و از آن فرد فاصله می گیرم.البته شاید چنین قصدی را نداشته باشد.به هر حال برای همین چند روزی می شود که شکلات های خونم را از مغازه ای آن ور تر تهیه می کنم.
از این ها گذشته یک جور هایی به این پسرک حسودی ام می شود.شاید خودم را با او مقایسه می کنم.البته این بیشتر به همان مثل مرغ همسایه غاز است شباهت داری.ولی خودم را در حالتی تصور می کنم که جای او باشم ،سرم نسبتا خلوت باشد،کنج آن مغازه ی خلوت بنشینم و کتاب بخوانم و داستان بنویسم.در چنین وضعیتی می توان به یک مستمری ثابتی هم برای گذران زندگی امیدوار بود. نمی دانم.شاید چنین طرز فکری خیلی احمقانه باشد و از تنبلی من برای ادامه ی شرایطی که در آن هستم نشات گرفته باشد.به هر حال این یکی از ایده آل های مهم من هست.یک نویسنده ی حرفه ای...تازگی ها دارم به این فکر می کنم که مدرکم را گرفتم مسیر زندگی ام را تغییر دهم .
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/28 |
سوز گداکش زمستان
با ویراژ لای دانه های برف
هرچند بی رحم ولی نجیب

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/26 |
 -
تقریبا از همه چیز خسته شدم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/25 |
عروسک ها و نقاشی ها دنیای بچه ها را نشان می دهند.یک عروسک بزرگ ،یک خرس یا گوریل پشمالوی بزرگ با قیافه ای مهربان که هم قد یک بچه ی پنج شش ساله می شود نشان دهنده ی یک دنیای شاد است.یک دنیای بدون ناراحتی و دغدغه. ولی یک عروسک پلاستیکی کهنه ی کوچک با لباس و موی کثیف که یک پایش تعمدا قطع شده است نشان دهنده ی چه چیز می تواند باشد؟در صورتی هم که این تنها عروسکی باشد که آن دختر شش ساله از همان اول که خودش را می شناخته داشته است.من اگر جای آن دختر باشم دوست دارم بروم داخل خیابان جیغ بزنم و گریه کنم و بگویم من گناهی نکرده ام که در اینجا زندگی می کنم.مگر من شش ساله چقدر تحمل دارم ؟ من دوست دارم یک عروسک بزرگ داشته باشم.خیلی بزرگ . طوری که کاملا بغلش کنم . و صورتم را روی موهای صاف و لطیف سینه اش بالا و پایین کنم. و بویش بکشم.نوی و تمیزی اش را بو بکشم.
شبکه ی بی بی سی گزارشی داشت از اینکه در طول جنگ عراق و آمریکا صد و پنجاه هزار نفر عراقی کشته شده اند.گزارشگر بی بی سی مهمان یک خانواده ی عراقی شده که پدر آن خانواده پایش در بمب گذاری قطع شده بود.اول پای قطع شده ی آن پدر را دیدم که در یک اتاق به هم ریخته ی شلوغ به کمک عصا راه می رود. و بعد یک دختر پنج شش ساله ی بور و خوشگل. با چشم های درشت و لپ های باد کرده. دوربین روی عروسک دختر زوم می کند.یک عروسک کوچک کهنه با نامرغوب ترین نوع پلاستیک دنیا. عروسک دست پدر است. و بعد دختر آن را از دست های پدرش می قاپد.در همین لحظه دوربین پای عروسک را نشان می دهد.عروسک فقط یک پا دارد.پای دیگرش از لگن پلاستیکی آن کنده شده است.دختر مو بور جلوی دوربین می گوید پای این عروسک توی بمب گذاری مثل پای بابام قطع شده است.
در نهایت گزارشگر گفت این تنها، وضعیت یک خانواده ی عراقی از تمام خانواده های عراقی است .و من می گویم :یک ملت چقدر باید بدبخت باشد؟ هشت سال جنگ با ایران.جنگ یک ساله با کویت و حالا چهار سال جنگ با آمریکا.
عکس:بزرگراه مرگ 

پ.ن:۱۵ بهمن که امتحاناتم تمام می شود بر می گردم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/20 |
اگر آدرس guril.blogfa.ir هم روزی مانند آدرس guril.blogfa.com مسدود شود اولین آدرسی که حدس می زنید من به آنجا رفته باشم چیست؟

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/19 |
دچار یک بطالت مفرط شده ام که تا به حال در سال های اخیر دانشگاه نظیر نداشته است.به همین خاطر شاهرگ های قلبم به دلیل اضطراب انگار با مشکل حمل و نقل خون مواجه شده اند.به این فکر می کنم که آینده ی نسل ما خیلی مبهم است. من واقعا این ابهام را با تمام وجود درک می کنم.با این وضعیت شغلی موجود در جامعه بدیهی است که راهی جز گرفتن مدرک کارشناسی ارشد باقی نمی ماند. بعد از آن هم دو سال تیره و تار سربازی پیش روی ماست . دو سالی که نمونه ی واقعی یک چاکرمآبی قانونی است. بدین صورت آینده ی من نوعی تا "حداقل" پنج سال دیگر به همین صورت کذایی باقی خواهد ماند. به قید حداقل توجه ویژه نمایید.اسفناک ترین بخش ماجرا اینست که گاهی به خصوص در هنگام امتحانات فکر می کنم من راهم را اشتباه آمده ام.به عقب سر بر می گردانم می بینم که راه برگشت نیست. به جلو که نگاه می کنم می بینم پنج سال دیگر به مقصدی تیره و مات مانده است. به زیر پا که نگاه می کنم می بینم راه خاکی و نمونه ی عیان یک کوره راه است که به اشتباه وارد آن شده ام. به آسمان که نگاه می کنم خدایی را آن بالا برای کمک نمی بینم. یا دستی ماورائی که از آسمان به پایین آمده باشد و من را یاری رساند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/18 |
داستان پشت بام در سایت خزه
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/18 |
اینجا در وبلاگ انگلیسی تازه افتتاح شده ام می توانید اولین پست آن را بخوانید.امیدوارم که بتوانم ادامه اش بدهم.همانطور که تا ابد اینجا را ادامه خواهم داد.یکی از انگیزه ها برای ادامه دادن به یک وبلاگ اینست که مخاطب های خوبی داشته باشی.و همین باعث می شود که همچنان ادامه دهی. ولی وبلاگ های انگلیسی را که نگاه می کنم می بینم که خیلی بی رونق تر از وبلاگ های فارسی هستند. شاید به این خاطر باشد که من لانه ی وبلاگ های خوبشان را پیدا نکرده ام. لانه برای اینکه وبلاگ های خوب همه با لینک به همدیگر مرتبط هستند و می توانی از آنجا به بقیه ی وبلاگ های دیگر هم دسترسی پیدا کنی. با این حال یکی از آن لانه ها شاید همین وبلاگ گروه 360 باشد. خوب طبیعی هم به نظر می رسد. محیط ۳۶۰ امکانات خوبی برای نوشتن وبلاگ انگلیسی در دسترس می گذارد. مثل امکان آپلود کردن عکس و همینطور تصحیح غلط های املایی.
انگلیسی نوشتن هیجان زیادی به من می دهد.شاید به این خاطر که احساس می کنم وارد فرایند جهانی شدن شده ام. و از جامعه ی بسته ی خودمان فراتر رفته ام.هرچند که مخاطب های آن فعلا دوستانی هستند که از اینجا به آنجا لینک می شوند. و من مانده ام حالا چه جور مخاطب خارجی پیدا کنم. و آیا واقعا کسی حوصله دارد این ها را بخواند. من دست گذاشته ام روی پاشنه ی آشیل مخاطب خارجی که فکر می کنم خیلی دوست دارد بداند در ایران چه می گذرد.این شاید برای خیلی ها جالب توجه باشد. به هر حال اگر آشنای خارجی دارید به وبلاگ من لینکش بدهید و بگذارید کمی در هوای جهانی شدن آزادی نوشتن را استشمام کنم.
آدرس ساده سازی شده ی وبلاگ هم متعاقبا اعلام خواهد شد.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/17 |
1-مردم بعضی از کشورها عادات عجیب و غریبی دارند .وقتی که اعمالشان را نگاه می کنم یک جورهایی انگشت به دهان می مانم.مانده ام آیا واقعا این ها همنوعان ما هستند یا نه.آن ها گوششان را سوراخ می کنند.زن هایشان توی چشمهایشان میله فرو می برند. زن ها و مردها روی چشم هایشان شیشه می گذارند.توی دهانشان چیزی مثل کرم می مالند.این کار را نشانه ی شخصیت و فرهنگ هم می دانند.اتفاق افتاده که در این جوامع چیزی حدود صد هزار نفر دور هم جمع می شوند و همه ی این ها فقط به یک تکه پلاستیک نگاه می کنند که این ور و آن ور می رود. جالب این است که با مشاهده ی این پلاستیک به هیجان هم می آیند.جیغ و هوار هم می کشند.  بعضی هایشان را دیده ام یک جایی می ایستند ، سرشان را در هوا تکان می دهند ،موهای درازشان این ور و آنور می رود و دست هایشان را احمقانه تکان می دهند.یکی از احمقانه ترین کارهایشان اینست که توی بدنشان سوزن فرو می کنند.خودشان را از کوه می اندازند پایین. یا حتی سه روز از کوه بلندی بالا می روند و بعد که رسیدند به قله ی کوه بدون اینکه آن بالا هیچ کاری انجام داده باشند برمی گردنند می آیند پایین.گردن بعضی هایشان را آویزان می کنند به یک تکه طناب تا خفه شوند و بمیرند. حتی بعضی ها را تا گردن داخل خاک دفن می کنند و بعد چند نفر جمع می شوند و آنقدر سنگ توی سر و صورت آن فرد می زنند تا بالاخره بمیرد.به جای تکه سنگ های بزرگ خرده سنگ پرت می کنند تا یک جورهایی زجر کش شود و بلافاصله نمیرد.
2-ما وقتی به صورت و ظاهر افرادی که در قبایل آفریقایی زندگی می کنند نگاه می کنیم از تعجب شاخ در می آوریم .روی گونه هایشان با رنگ های تند قرمز و آبی و سیاه نقاشی می کنند. توی غضروف دماغشان میله فرو می کنند.در بعضی از جاها معیار زیبابی زن هایشان این است که گردنشان دراز تر باشد.برای همین گردنشان را داخل یک لوله ی استوانه ای شکلی می کنند تا آن را دراز نگه دارند.گوشت خام می خورند. توی فیلم آپوکالیپتو می شود خیلی دیگر از این عادات را دید.هر چند جریان آن فیلم در آمریکای جنوبی می گذشت.
3-اگر یکی از افراد آن قبایل آفریقایی بیاید و به عنوان توریست، کشوری مثل ایران ما را ببیند حتی ممکن است از تعجب سکته کند و بمیرد.تمام آن چیزهایی که در بند یک توصیف شد را در ایران مشاهده می کند .مشاهداتش را در وبلاگش می نویسد و خواننده های قبیله اش هم پیش خودشان می گویند عجب افراد دیوانه ای آنجا زندگی می کنند.ممکن است برای ما امری عادی شده باشد که زن ها گوششان را سوراخ می کنند و به آن گوشواره می بندند.یا با مداد زیر چشمشان خط می کشند.مردان و زنان عینک می زنند.از خمیردندان استفاده می کنند.در استادیوم آزادی می روند و چیزی حدود صد هزار نفر برای یک توپ پلاستیکی خودشان را به آب و آتش می زنند.برای ما نبوغ رهبر ارکستری که با شدت دست و سرش را تکان می دهد مایه ی تحسین است نه نشانه ی تعجب.با اینکه می ترسیم ولی ماتحتمان را در اختیار خانم آمپول زنی قرار می دهیم که در آن با نهایت بی رحمی سوزن فرو کند.بعضی ها خودشان را با چتر نجات از صخره ی کوه می اندازند پایین تا مقداری در هوا،هواتنی کنند.خیلی ها می روند قله ای را فتح می کنند ،استراحتی می کنند ،احتمالا پرچمی آنجا قرار می دهند و بعد بر می گردند پایین.ما در ایران ،دیگر اگر کسی را ببینیم که با جرثقیل از طناب دار آویزان شده است تعجب نمی کنیم. هر چند ممکن است باز از منظره ی یک سنگسار بی رحمانه خودمان را خیس کنیم و تا چند روز نتوانیم درست و حسابی غذا بخوریم.
4-با این تفاسیر ما هم نباید تعجب  کنیم اگر مردان در اسکاتلند دامن می پوشند. اگر مادران و پدران به همراه بچه هایشان در جزیره ی FKK ی اتریش لخت و عور کنار ساحل راه می روند و در رستوران غذا می خورند. اگر در اروپا مردان ایستاده ادرار می کنند .(از این جهت من هم خیلی وقت ها اروپایی ام) اگر پسران طرفدار هیپ هاپ و رپ گوشواره می بندند ، اگر همجنسبازی امری طبیعی باشد،اگر در برزیل مردم برنج و موز پخته می خورند.اگر در چین مردم از آلت تناسلی گربه گرفته تا چشم گوریل ها(یا شاید هم برعکس) را با اشتهای وصف ناپذیری به عنوان دسر می بلعند. اگر در ژاپن مردم به نشانه ی احترام جلوی پای دیگران سجده می کنند.اگر در هند مشت مشت فلفل داخل غذاهایشان می ریزند.اگر اعراب در زمان مشخصی چندین زن دارند (هرچند برای ما زیاد دور از تصور نیست) اگر در آفریقا مردم توی دماغشان سوزن فرو می کنند. اگر مرتاضان هندی با پای برهنه  از روی زغال مشتعل راه می روند.
پ.ن:ایده ی این نوشته از کتاب لذات فلسفه ی ویل دورانت بود.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/16 |
ایده آل هایم همچنان در ذهنم مثل مگس هایی این ور و آنور می روند و غشای داخلی جمجمه ی سرم را ریش ریش می کنند. گاهی فکر می کنم کارشناسی ارشد را که تمام کردم، بروم هندی،مالزی ای ،کانادایی،دکترایم را بگیرم و برگردم ایران،استاد دانشگاه بشوم و کارم را به صورت حرفه ای دنبال کنم.اگر مقداری خودم را سفت کنم و شتابم را بیشتر،می توانم به چنین ایده آلی برسم. ولی باز به خودم می گویم با این ایده آل تا هشت یا نه سال دیگر وضعیتم به همان حالتی خواهد بود که الان در آن هستم.یک شخصیت دانشجو واری که عینک ته استکانی(غلط املایی؟!) گرد را با یک کش که افتاده است پشت سرش روی صورت نگه داشته و گوژ ناجوری کرده است و سرش را فرو برده بین صفحات کتاب، در حالی که از فاصله ی سه یا چهار سانتی متری دارد نوشته ها را نگاه می کند زیر نکته های مهم کتاب خط می کشد.تا نه سال دیگر من باید یک چنین کاراکتری داشته باشم.
ایده آل های دیگرم را فردا و فردا ها می نویسم. باید زود بخوابم تا فردا صبح ساعت شش و هفت صبح بروم کتابخانه ی دانشگاه جا بگیرم. موقع امتحانات همه یاد درس خواندن می افتند و کتابخانه ی دانشگاه مثل اتوبوس های داخل شهری شلوغ .راستی می دانید که من فرجه نیامدم تهران و همین جا ماندم؟
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/15 |
در حالی که تهران و خیلی از جاهای دیگر ایران از نظر ما نمونه ی واقعی یک ناکجاآباد محسوب می شود  و در حالی که ما برای یافتن آرمانشهرهایمان به افق های دور دست خیره می شویم،به شیکاگو ،نیویورک یا پاریس،اما برای خیلی ها تهران آرمانشهری است که آرزویش را می کنند.هادی دوست لبنانی تبار برادرم یکی از همان هاست. ده سال در ایران ،تهران زندگی کرد و همین اواخر به لبنان برگشت. برای همیشه برگشت.وقتی که می خواست همین اوخر به لبنان برگردد افسردگی گرفته بود.نمی توانست از اینجا دل بکند. برای اینکه به ایران عادت کرده بود. صمیمی ترین دوست هایش ایرانی بودند. خودش می گفت روابط دختر و پسر در تهران از خیلی جاهای دیگر مثل بیروت و دمشق آزاد تر است.و این مطمئنا برای یک فرد مجرد ملاک مهمی در انتخاب شهر زندگی اش به حساب می آید.در کدام خیابان بیروت یا دمشق می شود کنار خیابان برای دختری بوق زد و آن را سوار ماشین کرد.تهران به این خاطر که یک کلان شهر است مزیت های دیگری هم دارد. برای منی که در شهرستان درس می خوانم و برای فردی مثل هادی که تهران را با بیروت و دمشق مقایسه می کند این مزیت ها خیلی خوب قابل تشخیص است. در تهران زیر ذره بین قرار نمی گیری. هر کسی باشی ،از یک فاحشه گرفته تا یک مادمازل به تمام معنا، از یک سارق مسلح تا یک کشیش ارمنی ،وقتی که در خیابان رد می شوی ،اگر مشکل ظاهری نداشته باشی به یک چشم دیده می شوی.زیر ذره بین قرار نمی گیری. اینجا در شهری که من زندگی می کنم وقتی در خیابان با یکی از دوستان بومی اینجا راه می روم ،فلان دختر را به من نشان می دهد و می گوید که این فاحشه است.یا بهمان مرد را نشان می دهد و می گوید یک دون ژوان متاهل است.(خود من هم یک رگه اینجایی ام) یا مثلا دوستی داشتم به نام سوگول که در تبریز درس می خواند و می گفت اینجا صاحبخانه در شهر می افتد دنبالت تا ببیند کجا ها می روی و با چه کسانی آمد و شد داری.در شهری مثل تهران کسی کاری به کار کسی ندارد. هر فرد سرش به کار خودش هست.
به هر حال این هایی که من نوشتم قسمت پر لیوان بود که به ارتفاع یک دهمی لیوان هم نرسیده است.تفاله ی چایی بود که در ته لیوان با چند قطره از آن مخلوط است. گاهی که می گویند نیمه ی پر لیوان را هم در نظر بگیریم در حقیقت منظورشان از نیمه همان ارتفاع یک دهمی آن است. باری بهتر این است که تهران را با دمشق و بغداد و اسلام آباد و ریاض مقایسه کنیم تا دبی و استانبول و لندن و پاریس. اینجوری کمی دلمان هم خوش می شود که تهران نسبت به گروه اول شهر های ذکر شده ، شهر فمینیستی تری هست به این معنا که آزادی زنان بیشتر است ، زنان رانندگی می کنند و دخترها در قبولی دانشگاه پوزه ی پسرها را هم به خاک مالیده اند. تهران بزرگ تر است.مراکز خرید بیشتری دارد.به معنای واقعی "امن" تر است.  از ولی عصر که به پایین می آیی نمی ترسی که لای پاهایت بمب منفجر شود یا در انقلاب که راه می روی از این بترسی که عملیات انتحاری رخ دهد. تهران را که به ایران تعمیم دهیم این سوال را هم می شود پرسید که تقریبای کجا دنیا را می توان پیدا کرد که اگر فردی در کنکور قبول شوش تحصیلش رایگان خواهد بود و اگر نتواند در آن رتبه ی خوبی بیاورد حداکثر با ترمی حدود چهارصد پانصد دلار می تواند تحصیل کنی؟کجا را می توان پیدا کرد که بنزین لیتری ده سنت باشد؟و یا یک کتاب دویست سیصد صفحه ای را بشود با سه دلار خریداری کرد؟
با این وجود جایی از جهان را هم نمی شود پیدا کرد که به خیلی از نقاط جهان صادرات گاز داشته باشد ،در حالی که از ترکمنستان آن را وارد کند. این هم یک طنز است ودر حین اینکه نیشخندی بر لبانمان می نشیند تلخی اش را وقتی بر زبانمان می چشیم که می بینیم ترکمنستان با توجه به قطعی گاز در شمال کشور قیمت صادرات آن به ایران را بالا برده است.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/14 |
نمی توانم تصور کنم که توی استادیوم نشسته باشم و از آن بالا یک نارنجک پرت کنم بالای سر افرادی که در ارتفاع پایین تری از من قرار دارند.نمی توانم تصور کنم که یک نفر هم نوع خودش را بکشد.قتل های زنجیره ای، ترور ، به سلاخی کشیدن همدیگر ، و از این نوع جنایت ها قابل تصور نیستند.غیر از آدم ها تنها در جامعه ی گرگ ها هم نوع کشی وجود دارد. و آن هم تنها در هنگامی است که گله ،غذایی پیدا نکند.در این حال یک گله گرگ دور هم حلقه می زنند و به چشم های هم خیره می شوند.اگر یکی از گرگ ها کوچک ترین ضعف یا ترسی از خودش نشان بدهد بقیه به سمت آن حمله ور می شوند و  آن را می کشند. اینجا یک گرگ به خاطر گرسنگی گرگ های دیگر کشته می شود و در ضمن با کشتن ضعیف ترینشان یک اصلاح نژادی هم در گله به وجود می آید.
به این دلیل که یک گوریل دوست دار توحش و بدویت هستم و آن را یک نوع ارزش می دانم، یک جورهایی منزجر می شوم  اگر به قتل یا کشتن صفت متوحشانه و بدوی نسبت بدهم. چرا که در قانون جنگل هم ، هم نوع کشی یا هم نوع آزاری وجود ندارد. توحش موجود در جنگل از نوع تنازع بقاست .نه از نوع توحش سادیسمی آدم ها.
پ.ن:لفظ قتل سادیسمیک یک جورهایی استعاره است. به این خاطر که این نوع قتل تنها به خاطر کسب لذت جنثی است و برای همین شاید وقیحانه ترین نوع قتل باشد. بنابراین می شود آن را استعاره کرد برای قتل های ایدئولوژیک،ناموسی ،قانونی(اعدام) و ....

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/13 |
1-دیشب داشتم به صحبت های بهرام مشیری گوش می دادم.در مورد این حرف می زد که در کشورهای غربی گدایی کردن هم شکل سکولار به خود می گیرد. مثلا در همان لس آنجلسی که او زندگی می کند مردی را کنار پمپ بنزین می بینی که از تو پنجاه سنت برای بنزین زدن می خواهد. هرچند که عملا در آن ایستگاه دارد گدایی می کند و به هر راننده ای که وارد پمپ بنزین می شود همان مطلب خاص را می گوید. با این حال در ایران گدایی کردن رنگ و روی مذهبی دارد. گدایی که می
آید جلویت را می گیرد قسم امام زمان و حضرت ابوالفضل می دهد تا از تو پول بگیرد.
من به این صحبت ها این را دوست دارم اضافه کنم که از روی این موضوع می شود فهمید که در اینجا هم یک جورهایی سکولاریسم دارد وارد ضمیر ناخودآگاه مردم می شود.به این خاطر که این شکل اخیر گدایی کردن هم رفته رفته دارد منسوخ می شود و جای آن را همان بدهکارهای از زندان برگشته ای می گیرند که احیانا بچه شان هم دارد در بیمارستان جان می دهد و جسد زنشان هم بخاطر بدهی مالی در سردخانه ی بیمارستان در حال انتظار بلعیده شدن توسط کرم های خاکی است.
2- نظریه ی جالبی هم چند بار از صحبت های این و آن به گوشم رسیده است. اینکه کمک کردن به دیگران باعث می شود خودمان از لحاظ روحی ارضاء شویم.باعث می شود که خودمان احساس کنیم فرد مهمی هستیم.این تجربه را من چند باری داشته ام. یک بار سه یا چهار هزار تومانی به زلزله زدگان بم کمک کردم.بعد از اینکه آن پول را دادم اینقدر تحت تاثیر قرار گرفته و احساسی شده بودم که بغض ته گلویم را گرفته بود. یک نوع احساس اعتماد به نفس و یا یک جورهایی حس نوع دوستی وجودم را در برگفت.باری من فکر می کنم که کمک کردن به دیگران نوعی عادت است که از خانواده به ارث می رسد.من از بچگی یادم نمی آید که پدرم به کسی کمک مالی کرده باشد.چند بار دیدم مادرم هم (که به نذر کردن کمی اعتقاد دارد) دو یا سه باری برای چیزی،چیزی نذر کرده بود، بعد از برآورده شدن نذرش،آن را ادا نکرد!خوب مسلما نباید از گوریلی که در یک چنین خانواده ای بزرگ شده است انتظار داشت که به گدائی در کنار خیابان پولی بدهد. اگر اینجور عادت کنیم بعضی اوقات بی رحم هم خواهیم شد و نسبت به تمام کسانی که از تو درخواست کمک می کنند بی تفاوت.چند روز پیش که در پمپ بنزین داشتم بنزین می زدم یک پسر جوانی آمد و یک ظرف یک لیتری جلویم گرفت و با هزار التماس گفت یک لیتر داخل آن بریزم تا با آن موتورش را (که به من نشان داد در گوشه ای خاموش است) به جایی برساند. هر چقدر بیشتر التماس می کرد من سنگدلانه تر جواب منفی می دادم و می گفتم برو از این همه ماشینی بگیر که اینجا دارند بنزین می زنند. چرا من؟
3- یک مثل قدیمی هست که می گوید اگر می خواهی به کسی کمک کنی به جای اینکه به او یک ماهی بدهی ،ماهیگیری را یادش بده. به نظر من گذاشتن صد یا دویست تومان کف دست یک گدا در گوشه ی خیابان نه درد آن گدا را دوا خواهد کرد و نه درد تمام گداهای این کشور را. شاید تنها از لحاظ روانی به آرامش خاطر من کمک کند یا اینکه از لحاظ مذهبی باعث شود که در آن روز با دل و جرات بیشتری از خیابان رد شوم و گاهی به خیال اینکه امروز خودم را بیمه کرده ام حتی بپرم جلوی ماشینی که با سرعت صد و بیست دارد از وسط خیابان رد می شود.اگر عادت به کمک کردن دیگران کنیم باعث خواهد شد که آچار فرانسه ی آن ها شویم. باعث شود مورد سوء استفاده ی ابزاری قرار بگیریم.اگر از نمونه ی مالی آن بگذریم که بیست تومان هم از جیبم در نمی آید که به گدایی بدهم، شاید بیشتر از سی بار به این و آن درس یا قسمتی از درسی را طی جلسه یا جلساتی تدریس کرده ام تا مثلا آن درس را پاس کند یا آن را یاد بگیرد.و همین شده است که در دانشگاهمان همه به هم بگویند که برو پیش فلان گوریل فهیم تا فلان درس را با تو کار کند.بیشتر هم وقتی این موضوع دچار سوزش می شود که آقای ایکس در طول ترم خوشگذرانی ها و دختربازی هایش را کرده است ،سر هیچکدام از کلاس های آن درس هم حاضر نشده است و نهایتا در حالی که من هم در فرجه و موقعیت استراتژیک زمانی قرار می گیرم بیاید خواهش و التماس که در بیست و اندی جلسه آن درس را کاملا به او آموزش بدهم و تمرین های کتاب را برایش حل کنم و نمونه ی آزمون ها را جواب بدهم و پروژه اش را هم انجام دهم. در چنین حالتی به هر حال مطمئنا با آن مشت های چند اسب بخاری گوریلانه مواجه می شوند ولی در حالات خفیف تر آن باز سعی می کنم آن جمله ی مشهور خودم را در به حیطه ی اجرا بگذارم.آنجا که می گویم:
به فرزندان خویش دو چیز را آموزش دهید:قدرت نه گفتن و ظرفیت نه شنیدن.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم 86/10/11 |